قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
خانه / مهاجرت / گلشهر مشهد؛ قلب تپنده فرهنگ افغان در ایران

گلشهر مشهد؛ قلب تپنده فرهنگ افغان در ایران

هنگامی‌که در افغانستان برادر مقابل برادر تفنگ کشید، جوی‌ها پر از خون شد، آن‌ها تن به هجرت دادند. از آشیانه خود دل بریدند، دست کودکانشان را گرفتند و برای زنده ماندن از شرق به غرب کوچیدند. دست‌های خالی‌شان باعث شد، عده‌ای از آن‌ها به گلشهر پناه آوردند. در آن زمان تنها تعداد اندکی از مهاجران که از شهرهای دیگر کوچ کرده بودند، ساکن این منطقه بیابانی بودند و بس.

مهاجران افغان برای داشتن لقمه نانی ناچار بودند کارهای سخت و طاقت‌فرسا انجام دهند. آینده بهتر خود را تنها در تحصیل فرزندانشان می‌دیدند اما پاداش خشت روی خشت گذاشتن دیوارهای مدرسه با دست‌های پینه‌بسته‌شان، مواجه‌شدن با آینده تاریک فرزندانشان پشت درهای بسته مدرسه بود. چشم‌های بادامی‌شان اجازه نمی‌داد مشهد را با خیالی آسوده قدم بزنند و از مأمورها واهمه نداشته باشند.

Aviron

 

عشق به زندگی بهتر برای دلسوزان و فعالان مهاجر کلیدی بود تا با همان دستانی که خانه‌های مشهد را ساختند، دیوارهای علم و دانش را نیز برای نسل تشنه مهاجر بنا کنند. مدارس خودگردان، مؤسسات فرهنگی، ورزشی و… را دایر کردند. چهل سال گذشت.

گلشهر مشهد-مهاجر افغان
شاه بیدک، کودکان مهاجر در حال بازی؛ عکاس: رضا حیدری شاه بیدک

اگر به رستوران‌های سنتی گلشهر بروی، گارسون‌هایشان با زبان دری خوش‌آمد می‌گویند. می‌توانی طمع شیر یخ را که تنها نامش را شنیده بودی، مزه کنی، موسیقی سنتی افغانستان را به‌صورت زنده گوشی کنی و در خیابان‌هایش با خیالی آسوده پیراهن و تنبان بپوشی، در میان این دل‌خوشی‌ها ممکن است زنی را ببینی که برای خریدن یک کیلو پیاز با فروشنده چانه می‌زند یا می‌خواهد با خریدن نان بولانی از کودک شش‌ساله دست‌فروش در پیاده‌رو از غم چشم‌هایش بکاهد. اینجا نه‌فقط در سمت غرب نقشه افغانستان که «غربی» برای مهاجرت افغان‌هاست؛ جایی برای التیام زخم‌های جنگ و شاید ایستادن دوباره پس از سال‌ها فروریختن…

قلب تپنده فرهنگ افغان در ایران

گلشهر را می‌توان قلب تپنده‌ای دانست که شعر، ادبیات، موسیقی، ورزش و … را به کالبد زندگی مهاجران افغان در ایران پمپاژ می‌کند و جانی متفاوت به آن‌ها می‌دهد. جانی که فرصت شکوفایی به مهاجران داده و آن‌ها را به سمت بودنی متفاوت سوق داده است. کابل شهر توانسته دستاورد بزرگی را برای افغانستان و جامعه مهاجر به ارمغان بیاورد. بسیاری از هنرمندان، نویسندگان، سیاستمداران و ورزشکاران امروزه افغانستان در دامن «کابل کوچک من» پرورش یافته‌اند. در حوزه‌های مختلف ادبی، هنری، ورزشی و سیاسی به افراد سرشناس و نامداری چون ابوطالب مظفری، محمدرضا خوشک، حسین عبدالهی، سمیه خاوری، حسین صادقی، محمدحسین جعفری، مرتضی عبدی، رضا حیدری شاه بیدک می‌توان اشاره کرد.

گلشهر مشهد-فرهنگ افغان
رضا حیدری شاه بیدک به همراه هنرجویان عکاسی

هر گوشه گلشهر به همت فعالان فرهنگی و اجتماعی رنگ بوی خاصی به خود گرفته است. آن‌ها مراکز فرهنگی، هنری، ادبی، ورزشی مختلفی در طی سال‌های متمادی دایر کردند و دست کودکان و جوانان مهاجر را گرفتند و آن‌ها را به‌سوی رشد و بالندگی هدایت کردند. به‌عنوان‌مثال محمدحسین جعفری به‌تنهایی مکتب گلشهر را تأسیس کرده و هنرمندان زیادی را در این مکتب پرورش داده است. هنرمندان گلشهر به‌واسطه موج عکاسی با مدیریت رضا حیدری شاه بیدک موفق شدند در سطح بین‌الملل راه پیدا کنند. عکاسان گلشهر تریبون برای گلشهرهای هستند که صدایشان را به سطح دنیا رسانده‌اند.

از دیگر ویژگی‌های کابل می‌تواند به‌سرعت رشد علم و دانش در این افغانستان کوچک یادآوری کنیم. حضور نخبه‌های دانشگاهی در گلشهر هر روز در حال افزایش است و تا به حال گلشهری‌ها موفق به کسب رتبه‌های برتر کنکور مقاطع مختلف در سال‌های متمادی شده‌اند. در گلشهر اگر فرزند خانواده دانشجو نباشد عجیب به نظر می‌رسد.

شلوغ بازار گلایه‌ها

به «شلوغ بازار» می‌روم، چشمم به کاغذی می‌خورد که رویش نوشته شیره پره موجود است. وارد شیرینی فروشی می‌شوم، توت خشک، کنجد، گر، نُقل مرا به یاد افغانستان می‌اندازد. بی‌درنگ با فروشنده صحبت می‌کنم. می‌گوید: «شیر پره در گلشهر طرفدار زیادی دارد و به یکی از شیرینی‌های ثابت مهاجران تبدیل‌شده است. این محصولات از افغانستان به ایران وارد می‌شوند اما در گلشهر تولیدکنندگانی داریم که به‌صورت مستقیم این شیرینی را در دسترس فروشندگان قرار می‌دهند.» فروشنده ادامه می‌دهد: «گلشهر تنها جایی است که انواع و اقسام خوراکی و شیرینی افغانستان را دارد.» مشتری‌ها یکی پس از دیگری می‌آیند، ازآنجا دور می‌شوم.

گلشهر مشهد-مهاجر افغان
شاه بیدک، مرد قصاب در گلشهر؛ عکاس: رضا حیدری شاه بیدک

به قصابی کوچک می‌رسم. در داخل آن تنها یک گوسفند از حلقه‌ای نقره‌ای آویزان شده و مردی قصاب در حال خرد کردن گوشت‌ها است. از زمان نوجوانی تاکنون در همین مغازه قصابی می‌کند. می‌گوید: «وقتی به گلشهر آمدم، هر گوشه آن خالی از سکنه و بیابانی بیش نبود. در آن زمان به‌راحتی می‌شد خانه و مغازه خرید چون مهاجر بودم، نتوانستم این مغازه را بخرم و هنوز که هنوز است بعد از چهل سال این قصابی را اجاره کرده‌ام. این محله را بسیار دوست دارم اما محدودیت‌های بر سر راه همیشه آزارم داده است.» با افسوس پاساژی را نشان می‌دهد که درست در مقابل دکانش قرار دارد. میان اعتراض‌هایش مکث کرده و مدام تأکید می‌کند گلشهر را دوست دارد و ارمغان مهاجرت برایش پیشرفت بوده است. با خداحافظی از مرد قصاب دور می‌شوم.

از جاهای مختلف شلوغ بازار دیدن می‌کنم. در کوچه مسجد ابوالفضلی در میان شلوغ بازار چندین مغازه کوچک نقره فروشی به‌صورت پراکنده فعالیت می‌کنند. از بیرون به ویترین یکی از مغازه‌ها خیره می‌شوم. انگشترهای با سنگ‌های مختلف در کنار یکدیگر ردیف شده‌اند. انگشتری رویش زمرد سوار شده است چشمم را می‌گیرد. وارد نقره فروشی می‌شوم. صاحب مغازه با لهجه هراتی صحبت می‌کند، وقتی با او

گلشهر مشهد
شاه بیدک، نمای انگشترهای مختلف در پشت شیشه انگشتر فروشی؛ عکاس: رضا حیدری شاه بیدک

وارد گفت‌وگو می‌شوم، لهجه شیرین هراتی‌اش مرا به یاد دوستان هراتی می‌اندازد. از قیمت انگشترها می‌گوید، هرکدام را نشان داده و خاصیت سنگ‌های مختلف را توضیح می‌دهد.

در مورد سنگ‌های افغانستان می‌پرسم در پاسخ می‌گوید، قاچاق‌بران سنگ‌های گران‌قیمت افغانستان را به‌صورت قاچاقی به ایران می‌آورند و در بازار به فروش می‌رساندند. چند انگشتر مختلف که سنگش زمرد پنجشیر است را نشانم داده و تأکید می‌کند زمرد افغانستان جزء سنگ‌هایی است که در ایران طرفدار زیادی دارد. صاحب نقره فروشی همچنان هراتی صحبت می‌کند، در آخر متوجه می‌شوم، اهل زابل است، به گلشهر کوچ کرده و چون دوستان مهاجر زیادی داشته به‌راحتی هراتی را یاد گرفته است. فکر می‌کنم این همدلی و دوستی عمیق میان ایرانیان و مهاجران ارزشی بالاتر از سنگ زمرد پنجشیر دارد.

با چندین نفر از مغازه‌داران گلشهر که هرکدام در صنف‌های مختلفی فعالیت دارند، صحبت می‌کنم، همه آن‌ها گلایه‌های یکسانی دارند، گلایه‌هایی که در همهٔ مهاجران و در شهرهای مختلف مهاجرنشین مشترک است. گلایه‌هایی که به سیاست‌های مهاجرتی دولت ایران بازمی‌گردد. وقتی در گوشه‌کنار شلوغ بازار راه می‌روم، بیشتر مغازه‌داران را مهاجرانی می‌بینم که در کسب‌وکار خود با دوست ایرانی خویش شریک هستند و اقتصاد آن‌ها همانند سرنوشتشان دم از بی‌هویتی می‌زند.

عطر نان وطن

گلشهر مشهد-فرهنگ افغان
سلمان در حال پختن نان؛ عکاس: رضا حیدری شاه بیدک

در یکی از کوچه‌پس‌کوچه‌های گلشهر مردی مهاجر در حیاط خانه خود تنور ساخته است، تنوری که آجرهای ردیف شده آن با خاک پنهان شده است. مرد نانوا سلمان نام دارد، خطوط چهره‌اش نشان می‌دهد از شصت‌سالگی عبور کرده است. او هر روز قبل از طلوع خورشید به کمک همسر جوانش خمیر درست می‌کند. وقتی آفتاب عمودی می‌تابد شروع به پختن نان‌ها می‌کند. نان‌هایش گرد و توپر هستند، درست مثل نان‌های افغانستان.

عصرها نان‌ها را در چرخ‌دستی کوچک گذاشته و بساط نان‌هایش را در خیابانی پرازدحام به نام شفیعی پهن می‌کند. مشتری‌ها با طعم نان‌های سلمان آشنا هستند به همین دلیل سلمان زمان کمی را برای فروش نان‌هایش می‌گذارد. در همه نانوایی‌های گلشهر می‌توان بولانی و نان سنتی افغانستان را پیدا کرد اما هچکدام به گردی و خوش‌رنگی نان‌های سلمان نمی‌رسد.

تیروکمان‌بازی در سالدیدگی

در زمینی خاک‌آلوده در خیابان کرامت گروهی از پیرمردان مهاجر را می‌بینم که هرکدامشان تیرکمان دارند، آن‌ها هر روز عصرها دورهم جمع می‌شوند، تیرکمان بازی می‌کنند. در چشم‌هایشان امید به زندگی را پیدا می‌کنم. کمان‌هایشان بسته به توانایی‌هایشان است، بعضی‌هایشان کوچک و دیگری بزرگ. خان محمد محمدی هفتاد سال سن دارد. او یک سال است که به‌صورت مداوم تیرکمان بازی می‌کند. خان محمد تیرکمان بازی را دوست دارد، از جوانان می‌خواهد این ورزش را جدی بگیرند. با صدای آرام می‌گوید، عشق به امام رضا سبب شده چهل و پنج سال در مشهد ماندگار شود. وقتی تیرکمان بازی می‌کند لرزش دست‌هایش را به فراموشی می‌سپارد.

صدای هیاهوی پیرمردها آرام اما بسیار عمیق است، پاداش سال‌ها کار در مشاغل طاقت‌فرسا برای آن‌ها بازنشستگی بی حقوق است. این مهاجران کهن‌سال سه سال است که هم‌بازی یکدیگر هستند.

آقای نظری اولین شخصی است که تیرکمان خریده و تیم بازنشستگان مهاجر را تشکیل داده است. او از کودکی تیرکمان بازی می‌کرده و پس از مشغول شدن به کار در جوانی آن را کنار گذاشته اما در سال دیدگی دوباره به آن بازگشته است. نظری درباره تیمی که تشکیل داده می‌گوید: «روزهای اول دوستانم سنگ بازی می‌کردند و با پرتاب سنگ نشان مشخصی را هدف قرار می‌دادند من به آن‌ها پیشنهاد کردم به‌جای سنگ تیرکمان تهیه کنیم.» چهره او بشاش است، کت قهوه‌ای پوشیده است و صورتی استخوانی دارد. در ادامه حرف‌هایش می‌گوید: «تعداد دوستانی که تیرکمان بازی می‌کنند، دوازده نفر است و گاهی این تعداد به شانزده نفر هم می‌رسد. برای این بازی به دو گروه تقسیم می‌شویم و هرکسی که امتیاز بیشتری کسب کند، برنده می‌شود».

ساکنان گلشهر این کهن‌سالان را با نام جومونگ‌های شهر می‌شناسند، پیرمردهایی که برای فهمیدنشان کافی است به خنده‌هایشان گوش کنید.

هم‌آغوشی با خاک در غربت مهاجرت

قبرستان کریم‌آباد، آخرین جاست که می‌روم، آرامگاهی که از محل زندگی ساکنانش چندان دور نیست. نرده‌های آبی‌رنگ دورتادور مزار کشیده شده است، ورودی آن چندین پله فرسوده دارد. آرامگاه بسیار کوچک است و در دل آن مهاجران زیادی به خواب ابدی رفته‌اند، آن‌هایی که روزگاری از جنگ گریختند و امید داشتند سرزمین ابدی‌شان وطن باشد. از سر قبرها می‌گذرم و اسم‌ها را می‌خوانم، با چندین نام افغان برخورد می‌کنم، بیشترشان از نسل اول مهاجران هستند و امروز نسل سومشان در گلشهر زندگی می‌کنند.

گلشهر مشهد-مهاجر افغان
قبرستان کریم‌آباد

زنی چادری گل‌گلی به رنگ قهوه‌ای پوشیده است و بر سر مزار دعا می‌خواند، کنارش می‌روم و سر صحبت را باز می‌کنم. اشک چشم‌هایش را به‌خوبی می‌بینم. می‌گوید: وقتی جنگ شد من کودکی خردسال بودم، پدرم شهید شد و مادرم من و خواهر و برادرهایم را با چنگ و دندان به ایران آورد. همان سال‌های اول مهاجرتمان فوت کرد. خیلی دوست داشت به افغانستان برود. وقتی مریض شد مدام اصرار می‌کرد، نمی‌خواهد خاکش مسافر شود. متأسفانه نتوانستیم، جنازه‌اش را به افغانستان ببریم.

چند قدم آن‌سوی زن مردی کهن‌سال نشسته است، از زمزمه دعایش لهجه هزارهٔ را به‌خوبی متوجه می‌شوم، تسبیح به دست دارد و از خواندن دعا برای مردگان کسب درآمد می‌کند، می‌گوید: «این آرامگاه قدیمی شده است و چند سال است که دیگر میتی را به اینجا نمی‌آورند. با این وجود افراد زیادی بر سر خاک عزیزان خود می‌آیند و من برایشان از خدا طلب مغفرت می‌کنم.» از آرامگاه دور می‌شوم به کسانی می‌اندیشم که شاید آرزوی آرامیدن در وطن را داشتند اما اینجا یعنی در غربت هم‌آغوش خاک شده‌اند. باور کنید حتی اگر گلشهری باشد که اکنون روایتش کردم اما برای مردن باز هم غربت است و وطن نمی‌شود!

با وجود این، گلشهر داستان کاملاً متفاوتی در غربت مهاجرت است. در اینجا مهاجران در کنار هم نیرویی جمعی را به وجود آورده‌اند که توانسته وضع متفاوتی را برای آن‌ها نسبت به بقیه مهاجران رقم بزند. در این نقطه چیزی به نام زندگی در جریان است که می‌تواند تو را در خود ببلعد و در میان بوها و رنگ‌های وطن غرق و گم کند و به خود جدا افتاده‌ای که سالیان درازی است غربت را برایت به وجود آورده نزدیک کند؛ گویا گلشهری شهری است برای رفع دل‌تنگی‌ها و ابراز همدردی‌ها و همدلی‌ها، جایی برای التیام زخم‌های ناسور مانده از سال‌ها جنگ، آوارگی و بی‌پناهی.

هفته را دنبال کنید در: اینستاگرام تلگرام توئیتر

نویسنده: نویده احمدی

مطلب پیشنهادی:

پناه‌جویان جدید افغان

مسکن؛ مشکل اصلی پناه‌جویان جدید افغان

شهر لندن در جنوب غربی استان انتاریو تا کنون پذیرای ۱۲۵ پناهجوی افغان بوده است اما کمتر از نیمی از آن‌ها از محل اقامت دائم برخوردار هستند

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *