Fengye College Center
خانه / عمومی / مقاله ها / ادبیات / آن بالا و این پائین! بخش دوم و پایانی
آن بالا و این پائین

آن بالا و این پائین! بخش دوم و پایانی

 اثری از محمد اکرم عثمان

حبیب عثمان

  از هر سو صدای گوش خراشی به گوشش می رسید:

چم و خم، خم و چم!

قد و بالا نشکنه – سرو رعنا نشکنه!

بابه که راه گریزی نداشت با اکراه و اجبار در حالی که سخت خود را حقیر، خوار و خفیف می دید و عرق شرم از جبین و چروک رخسار و پیشانی ولای ابرو ها، ریش و بروت ماش و برنجش بالا زده بود هم آهنگ با سر ساز مثل مسخره های درباری چرخی زد و پا های برهنه و چرکش را که با جوراب های سوراخ سوراخ پوشیده شده بود به زمین کوفت و گرد قالین را به هوا کرد. مدیر و مهمان های بالا نشین باز با قهقه ، هر هر و چیغ و پیغ در و دیوار را لرزاندند و بابه را گیچ بود گیچ تر کردند. بابه چرخی دیگر زد و ترسکش پرید. صدای دنگ و دهل بالا گرفت. بابه در مقابل چشمان شرر بار پسرش ( شیرعلم ) و خیل و ختکش انگار خرسی به رقص آمده باشد دورک خورد خیزک زد چم و خم کرد و آن چنان شور مضحکی بر پا نمود که مهمان های مدیر هرگز به خاطر نداشتند. رقص بابه دقایقی دوام کرد تا اینکه تلخی دود سگرت راه گلویش را گرفت و نفسک و نفسک زد. عرق ضعف و سستی از سرو و رویش جاری شد و آن گاه با هر نوبتی که پایش را از زمین کند خود را بی حال تر و بیچاره تر یافت. مثل نشه ها تنبل و از خود بی خبر، تلو تلو خوران دست و پا زد و گمان برد که خانه، سقف، چوکی، کوچ، فرش، در، دیوار و آدم ها دور سرش می چرخند و همه با او و سر ساز همنوا شده اند.

از فرط دل بدی به لرزه افتاد و کوشید خودش را نگهدارد، اما قادر نشد. سر انجام دستار دود زده و شکری رنگش حلقه حلقه گرد سرش، دور گردن و پر و پاچه اش پیچید.

شاه کوکو آهسته به مدیر گفت : مردکه کله گنسک شده بس اس، نشه که مرضش تور بخوره، نفس تنگیش.

اما مدیر که خود مبتکر چنین نمایشی بود جواب داد :

نی بانیش عجب سیل است دگه دَه عمر تام ازی سیلا نمی بینی، نگفتم سات ما تیر می شه ؟ بانیش که برقصه هنوز تُزک است نمیفته.

اما بابه  بی اختیار عُوق زد و در حالی که دهن و دامنش را تر کرده بود روی میز شیشه ای و گران قیمتی افتاد که بهترین گلدان کریستل زن مدیر که آن را باری چهار، پنج هزار افغانی خریده بود رویش قرار داشت. همین که صدای شکستن میز و گلدان بلند شد شاه کوکو چیغ زد و دو دسته بر سرش کوفت.

مدیر بهت زده و مضطرب از جا جست و با حسرت و افسوس تکه های گلدان گران بها را برداشت و چشمایش رق ماند. زنش در حالیکه مثل ژاله و باران اشک می ریخت با الله و بد دعا ناله کرد :

-مدیر ده قار خدا شوی مدیر گم و نیست شوی سر بمانی و سر بالا نکنی- اینه نتیجه فتنگی و رندیته ببین ! اما مهمان های مدیر با دست و دستمال بینی های شان را محکم گرفتند چه بوی استفراغ حال همه را به هم زده بود.

خشوی مدیر ماه گل که عفریتی نهایت کرکی بود به پاس همنوایی با دخترش با اشمئز از او و تنفر داد زد:

_ های سر پیری معرکه گیری، مردکی پدر نالت بمبه قخک، هم خوده شر ماند هم ماره .

سپس شاه کوکو باز شویش را زیر سی و دو دندان گرفت:

_ او غول بیابانی بخو – دگام بخو – نگفتم میفته – حالی چه خاک به سرم کنم ؟ وای گلدان وای میزکم خانیم یک پیسه شد قالینه کی پاک می کنه، قی و مرداری شه کی جمع می کنه !

مدیر خیله، دست و پاچه، وارخطا و هراسان جواب داد:

راست گفتی راست گفتی خانیش خراب شوه دنیاره ده مرداری داد، ای گناه مه بود که سگ و سگره ده خانیم راه دادم.

شاه کو کو که از چشمای دریده و خشم ناکش شراره غضب می جهید چیغ  زد :

حالی خو بد کدی – ماتل نشو گم شان کو – جواب شان بته !

و مدیر که از ترس زنش غار می پالید به خاطر ابرای ذمه و رفع شر یک باره از جا جهید و با فریاد مثل پلنگی خیز زد و لگد محکمی به گرده بابه کوفت و چهار دست و پا به کمک بچه هایش او را به کفش کن انداخت و بر شیرعلم داد زد :

–حرام زاده بخی گم شو کتی زن قولته، کل و کوریت، اینجه جای شما نیست، برین بکنین ! خر چه داند قدر حلوا و نبات. یکبار بریز بریز و گریز گریز شروع شد. مهمان های بابه دو پا داشتند و دوی دیگر را قرض کردند و خود را به کوچه انداختند و شیرعلم در حالیکه رنگش مثل گل چراغ پریده بود در گوش زنش گفت : گناه بابیم است که پایشه از گلمیش دراز تر کد، ما کجا اونا کجا – ما کجا و کوچ و چوکی کجا، برو که بریم.

آنگاه آن دو نیز در میان داد و فریاد، فحش و ناسزای مدیر و زنش خپ زدند و در اتاقک شان پنهان شدند.

بابه محمدعلم که زار و نزار شاهد این ماجرا بود به مشکل از جا برخاست و در حالی که سرشک تلخی از چشم های شاریده و سرخش جاری بود با عذر و الحاج خود را به پا های مدیر انداخت گفت:

–مدیر صاحب – ای بده مه کدیم مره ببخش، مه تاوان میتم، از تنخای مه بگردانین دگه میز بخرین دگه گلدان بخرین، مه خانه ره پاک می کنم، مه قالینه می شویم.

مدیر با خشونت پوزخند زد و گفت:

مردکه لوده کله پوک، میفامی میز و گلدان ده هزار روپیه میشه ده هزار!

بابه دق ماند مدیر فریاد کشید:

بگو نی چه می کنی؟

بابه جواب داد :

صاحب صبرم به خدا کار می کنم – کار مفت!

و از آن پس بابه بیست ماه تمام بدون مزد و معاش کار کرد تا تلافی مافات شد.

منبع : « مرداره قول اس».  

نویسنده: هفته

مطلب پیشنهادی:

داستان

داستان کوتاه؛ او را نمی کشم

کلبه‌ای تاریک و نم‌زده‌ای زندان زنانه بوی مرگ می‌‌‌‌داد. جیغ و فریاد گلنار سر و صدای اطفالی را که در زندان زندگی می‌‌‌‌کردند، زیر گرفته بود

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *