قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
Fengye College Center
خانه / عمومی / مقاله ها / ادبیات / شعر / سروده‌هایی از منصور لطفی هروی، شاعر مونترالی
منصور لطفی هروی

سروده‌هایی از منصور لطفی هروی، شاعر مونترالی

شاعر مونترالی؛ منصور لطفی هروی| 

۱. نوبهار

باز ز الطافِ خداوندگار

آمده در مُلکتِ جم نوبهار

گشته عیان موکبِ شاهِ ربیع

از سپه بَرد برآمد دمار

شمسْ روان گشته به برجِ حَمَل

باز پی گردشِ لیل و نهار

جبرِ شتا از سرِ بستان برفت

باد وَزَد بر عَلَمِ اختیار

می نتوان شُکر به الفاظ گفت

نعمتِ حق گشته فزون از شمار

بوسه زنَد باد به دامانِ ابر

می‌جهد از گنبدِ نیلی شرار

اشک شعف ریخته از چشمِ ابر

گشته بدآن دشت و دمن پرنگار

گوهری دهر نهد شبنمی

بر رخِ گل چون گُهَرِ شاهوار

پیک صبا بلبلِ محزون چو دید

گفت که طی گشته غمِ انتظار

گُل که فنا گشت به تیغِ شتا

خاک مسیحا صفت آرَد به بار

در پی بلبل نِگَرَد هر نظر

نرگسِ مستانه به چشمِ خمار

باد زنَد شانه به گیسوی بید

از تنِ گلزار زداید غبار

شمس کند همچو عروسانِ نو

جلوه در آیینه چشمه‌سار

آنچه نهان بود ز اسرارِ خاک

کرده فلک بر همگان آشکار

مرغِ حصاری درِ زندان شکست

در طلبِ گل‌رخ نیکو عذار

باد چه افسانه ز لیلی بگفت

تا که ببُرد از دلِ مجنون قرار

می‌طلبد عاشقِ شوریده‌حال

صحبتِ معشوق ز پروردگار

خَلقِ جهان بر درِ او مُعتکف

بر کرَم و صَفوَتَش امّیدوار

سعدی شیراز چه نیکو بگفت

آنچه ببیند به نظر هوشیار

هر ورق از برگِ درختانِ سبز

دفتری از معرفتِ کردگار

چون‌که ندانیم که چندین بهار

قسمتِ ما گشته در این روزگار

همچو صبا غصه ز دل‌ها ببر

مطرب و پیمانه به میدان بیار

هفته را دنبال کنید در: اینستاگرام تلگرام توئیتر

Aviron

 

۲. غزل عشق و عدل

نه به باغ مانده برگ و نه به عاشقان قراری

ز جفای او نهان شد ز میانه بردباری

نه عجب گر از فراغش رخ سنگ گشته گریان

نگهی به چشمه‌ها کن که ز سنگ گشته جاری

ز که داد دل بجویم صنمی که دادمش دل

نشناسد آشنا را به غریب گوید آری

همه نقد عمر رفت و به معاوضت ستاندم

می وصل او به خواب و به سحرگهان خماری

غم خود چنین بخواندم برِ شاه عدل پرور

که ز خلق ناامیدم به توام امید یاری

همه جان بهار گردم پسِ خشک‌سال وحشت

اگر ای سحاب رحمت به کویر دل بباری

پی وصل او بباید گذرم ز رودی از خون

تو رهی گشوده گردان به عصای شهریاری

همه انتظار بودم که چنین جواب آمد

تو کجا و شور مستی که ز شعله در فراری

چو سیاوشی بباید که رود به آتش اندر

پر خود ز شعله برکش تو که طاقتش نداری

به خلیل عشق بنگر که میان کوه آتش

همه سو گشوده بیند درِ باغِ رستگاری

به دیار عشق‌ورزان همه عدل و داد باشد،

ز بتان جفای بی‌حد ز شما امیدواری

۳. مثنوی شطرنج زندگی

 مشو غرّه بر برجِ عاجت که گاهِ نبرد

 به انبوهِ پیلانِ جنگی شود خاک و گرد

 اگر تهمتن را گماری به قلب سپاه

 ز فرزانگان رأی جویی به آوردگاه

چو اسبِ اجل آورَد سوی فرزین پیام

نه از فر نشانت بماند نه بر زین دوام

اگر رستمِ پهلوانی و رخشت به زیر

ز پیغام پیک اجل می‌نیابی گزیر

وگر چون سلیمانْ امیری به مُلک سبا

به ایوان قصرت نماید ز هستی جدا

بگردد به هر خانه بختت سیاه و سپید

مبندد به خورشیدِ مغرب خردمند امید

چو حکمِ شه آید پیاده بگیرد سوار

به اُسطُرلَبِ دولتْ اختر ندارد قرار

ز کیشِ فرومایگان دامنت دور دار

نهاده پسِ دانه دام و به گنجینه مار

ضعیفان و درماندگان را به خُردی مگیر

 که بیدق برِ خوان هشتم بگردد وزیر

چو مأمن بجویی به برجِ توکل در آ

که دد را اجازت نباشد به ایمن سرا

چو صاحب‌دلان شاهِ جانت به آن قلعه ران

که از صحبتِ دیوِ شهوت بماند امان

خوشا آنکه هردم شهِ نَفْس خود کرده مات

 نبرّیده‌اش تا نَفَسْ تیغِ تیزِ ممات

۴.

دگر حقیقت جان را به سترِ تقیه نپوشم

زدوده داغ جبین را ز دلق جامه نپوشم

به‌حکم عقل و شریعت حیات می‌نتوانم

اسیرِ حاکمِ عشقم نهاده حلقه‌ به‌گوشم

چو آن سحاب غریبم حصار می‌نپذیرم

شنو به تندر و طوفان حدیث جوش‌وخروشم

ز خوف تیرِ عداوت چنان غزال سبک‌پا

ز آدمی بگریزم هم‌آشیان وحوشم

به ارض جمله ندیدم ز حق رسیده سفیری

دو دیده سوی ثریا در انتظار سروشم

ز میر قافله جستم طریق خانه حق را

نهاد منزل اوّل به کوی باده‌فروشم

ز بخت نیک‌پی بشد بتی عیان ز میانه

بخواندمش که خدا را! غریب و خانه‌به‌دوشم

به عمر می‌نگرفتم ز جام بوسه ولیکن

گر آتشم بنشانی هزار باده بنوشم

به قرصِ ماهِ جمالش چو علم گشته حجابی

برآی شمس فروزان! بسوز دانش و هوشم

نویسنده: هفته

هفته

مطلب پیشنهادی:

‌سروده‌هایی از منصور لطفی هروی

  اشاره: منصور لطفی هروی شاعر ساکن مونترال، اصالتاً اهل خراسان (مشهد) است. او که …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *