قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
Fengye College Center
خانه / مهاجرت / ماموران ایرانی ما را کتک زدند و تحقیر کردند؛ روایت‌های تلخ و شیرین مهاجرت کودکان افغان
فرشاد شمس

ماموران ایرانی ما را کتک زدند و تحقیر کردند؛ روایت‌های تلخ و شیرین مهاجرت کودکان افغان

روایت: فرشاد شمس

با صدای جیغ مادرم از خواب پریدم. فکر می‌کردم دارم خواب می‌بینم. سیل به کوچه ما رسیده بود و با خود سنگ‌های ریز و درشت آورده بود. هرکدام از اعضای خانواده‌ام یه طرفی می‌دویدند، مردم محله ما هراسان خانه‌هایشان را ترک کردند. سیل ویرانی زیادی برجای گذاشت و خانه‌ها را ویران کرد. مردم زیرخانه‌هایشان مدفون شدند. خوشبختانه وقتی سیل به خانه ما رسید، شدت و جریان تند خود را از دست داده بود. مردم قرآن و دعا خواندند تا سیل متوقف شد. وقتی سیل در شهر چاریکار مرکز ولایت پروان آمد، انتحاری از جانب خداوند بود. مردم با بیل و کلنگ به سراغ سیل زدگان رفتند. هر کسی سعی می‌کرد که به اندازه خود کمک کند. نیروهای امداد خیلی دیر رسیدند. مردم محلی افراد زیادی را از زیر آوار نجات دادند. کار از کار گذشته بود که نیروهای دولتی به کمک مردم آمده بودند. کشورهای زیادی به سیل‌زدگان شهر چاریکار کمک نقدی و غیر نقدی کردند اما هیچکدام به درستی در بین مردم توزیع نشد. سیل‌زدگان تنها آرد وگندم و مبلغ ناچیزی پول از طرف دولت دریافت می‌کردند. بعد از یک ماه دولت تمام وعده‌هایش نسبت به سیل‌زدگان را فراموش کرد. اگر دولت افغانستان همانند دیگر کشورها می‌بود، مردم افغانستان زندگی بهتری داشتند. دولت افغانستان حتی در زمینه آموزش به درستی عمل نمی‌کند.

Aviron

 

من چند سال در مدرسه دولتی درس خواندم اما سواد ندارم. روزی با یکی از معلم‌هایم بحث کردم و او مرا کتک زد. از همان روز از درس خواندن نفرت پیدا کردم. برادرانم خیلی تلاش کردند که به مدرسه بازگردم. آنها مرا به مدرسه خصوصی بردند اما نفرت من با تغییر مدرسه از بین نرفت. یک روز برادر بزرگم با سیم مرا بسته و تاجایی که می‌توانست مرا کتک زد اما باز من حاضر نشدم که به مدرسه بروم. برادر کوچک‌ترم راه محبت را در پیش گرفت اما محبت او سرانجامی نداشت.

هفته را دنبال کنید در: اینستاگرام تلگرام توئیتر

نام من فرشاد شمس است. در بین دوستانم به اکبر معروف هستم و هفده سال سن دارم. دوستانم مرا فرمانده اکبر صدا می‌زنند. افتخار می‌کنم که در بین دوستانم یک فرمانده هستم. فرمانده بودن لذت‌بخش است چرا که داشتن قدرت به من نیرو و انرژی می‌دهد. من دوستانم را به راحتی می‌خندانم و آنها از من اطاعت می‌کنند. یک ماه پیش از دوستانم خواستم که دسته‌جمعی به ایران مهاجرت کنیم، آنها پیشنهاد مرا قبول کردند. از راه نیمروز به سوی ایران حرکت کردیم. از کوه‌های بلندی گذشتیم. بعد از سه روز پیاده روی با پلیس‌ها روبه رو شدیم. من پا به فرار گذاشتم. پلیس فریاد می‌زد که افغانی وایسا ولی بدون توجه به تهدیدهای او  می‌دویدم. با خود می‌گفتم یا تخت یا تابوت. بعد از چند دقیقه دستگیر شدم. همراه با دوستانم به افغانستان رد و مرز شدیم.

بیشتر بخوانید:

وقتی تصمیم بگیرم به هر قیمتی پای تصمیم خود می‌مانم. اگر کسی مرد باشد، از حرف خود برنمی‌گردد. دوباره قاچاقی به ایران آمدم. خوشحال هستم که پای حرف خود ایستادم و حتی کتک خوردن از مامورها باعث نشد که دست از تلاش بکشم. از مامورهای ایرانی نفرت دارم. آنها مهاجران را تحقیر می‌کنند و تاجایی که می‌توانند مهاجران را کتک می‌زنند. وقتی پلیس مرا دستگیر کرد و کتک زد. من هم با او درگیر شدم. سیلی محکمی بر صورت پلیس زدم تا یادش نرود که مهاجران بی‌دست و پا نیستند. یک ماه است که به ایران آمدم. چند روز در یک فروشگاه کار کردم اما خیلی دلسرد شدم. کارش بسیار سخت بود، از اینکه کارهای سخت انجام دهم بیزار هستم. از طرف دیگر درآمد کارگری بسیار کم است. دوست دارم شغلی پردرآمد و راحت داشته باشم. ایران کشور خوبی است اما خانه من نیست.

می‌خواهم به ترکیه بروم چرا که ترکیه کشور پیشرفته‌تری به نسبت ایران است. آرزو دارم روزی برسد که به تمام کشورهای جهان سفر کنم.

نویسنده: نویده احمدی

مطلب پیشنهادی:

گلشهر مشهد؛ قلب تپنده فرهنگ افغان در ایران

هنگامی‌که در افغانستان برادر مقابل برادر تفنگ کشید، جوی‌ها پر از خون شد، آن‌ها تن به هجرت دادند

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *