قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
Fengye College Center
خانه / عمومی / آریانا / خاطرات و تحقیقات کمال سید، پزشک و محقق کابلی
داکتر کمال سید

خاطرات و تحقیقات کمال سید، پزشک و محقق کابلی

درباره کمال سید از زبان خودش

من در ماه حمل سال ۱۳۱۷شمسی، مصادف به ۲۸ مارچ‌‌‌‌‌ ۱۹۳۸ عیسوی در شهر آرا که در حومۀ کابل است تولد شده‌ام و تا سن پنج سالگی با والدینم به همین جا بودیم. شش ساله بودم که والدین خواستند به ده افغانان کابل، متصل مسجد میرها مسکن گزین شویم. از همین جا شامل مکتب شدم، مکتبم را لیسۀ عالی استقلال می‌گفتند. نام زاد روزم کمال‌الدین است و همین نامم درج اولین تذکره‌ام در وطن است. پدر کلان پدری من، که آمر یک فابریکه تکه بافی بود، در عین زمان یک عارف آشنا به راه و رسم صوفیان و از ارادتمند‌های میر الفت سید کابلی بود. این شاعر وارسته از سلسلۀ میر واعظ‌‌‌‌‌ و از اجداد پدری من است (از همین رو، یک تعداد از اقوام پدری من، واعظی تخلص‌ می‌کنند). پدر کلانم از رواداری و از محبتی که به من داشت و هم از حرمت به جدش، میر الفت سید کابلی، به من توصیه کرد که سید را به نامم علاوه کنم (توصیه‌اش نا وارد نبود زیرا ما در سلسلۀ سادات و از اولادۀ سید ابوالقاسم اورگنجی هستیم که مردمان هم عصرش او را سید بخارایی‌ می‌گفتند). در رعایت خواست پدرکلانم و در حرمتش این کار را کردم تا به ختم لیسۀ استقلال سید در شروع نامم و در زمان تحصیلاتم در فرانسه و در ختم تحصیلات، سید در ختم نامم آمد که دلیلش را فکر‌ می‌کنم در اسلوب کار دفتر نام‌نویسی برای درس‌هایم در یونورسیتی فرانسه است. همین است که‌‌‌‌‌ در اسناد تحصیلی و در همه دیپلوم‌هایم نام اصلی من کمال است و‌الدین و سید در جای نام خورد آمده‌‌اند تمام نوشته‌هایم، تحقیقات علمی من و کنفرانس‌‌‌هایم به نام کمال سید درج آرشیف‌‌‌‌ها شده. با همین نام در شفاخانه‌های فرانسوی کار کرده‌‌‌‌‌ام و با همین نام به تدریس پرداخته‌ام، معاینه‌خانه‌‌‌‌‌ام در پاریس به همین نام، در سازمان طبی فرانسه و هم در شهرداری پاریس راجستر است. در فرانسه و خصوصآ در پاریس برای معاینه‌خانه داشتن فرانسوی بودن شرط است ملیت فرانسوی را بیشتر به همین سبب گرفتم، در کارت هویت و پاسپورت فرانسوی هم نام اصلی‌‌‌‌‌ام کمال است. جای خوشی‌ست که قانون فرانسه داشتن دو ملیت را اجازه می‌دهد و ملیت زادگاهم را به حیث یک فرد افغان همیشه با خود داشته‌‌‌‌‌ام و سربلند آنم.

Aviron

 

سیر تعلیمات من:

به سن ۷ سالگی (به سال ۱۳۲۴ ش مصادف به‌‌‌‌‌ ۱۹۴۵ع) شامل لیسۀ استقلال شدم. در مکتب شاگرد زحمت‌کش بودم همیشه اول و دوم نمرۀ صنفم‌ می‌بودم به دستور مدیر فرانسوی آن زمان، (موسیو مومل) بعد صنف سه، شامل صنف چهار «مخصوص» گردیدم که از آن بدون خواندن صنف پنج راسآ به صنف شش ارتقا کردم،‌‌‌‌‌ زیرا این امتیاز به شاگردان زحمتکش در آن زمان داده‌ می‌شد. گویا مکتب را عیوض ۱۲سال ۱۱ سال خوانده‌ام. بکلوریای لیسۀ استقلال در رشتۀ ساینس به سال ۱۳۳۵ش مصادف به ۱۹۵۶ع بدست آمد. بکلوریای لیسۀ استقلال در آن زمان معادل بکلوریا‌های فرانسه شناخته شده بود (موافقۀ ۲۶ اکتوبر سال ۱۹۳۱ وزارت معارف فرانسه و موافقت‌نامۀ‌‌‌‌‌ تاریخی ۱۷ اکتوبر سال ۱۹۳۴دولت فرانسه). به همین سال بعد از گذشتاندن کانکور شامل فاکولتۀ طب شدم. دوکتورای طب به سال ۱۳۴۲ش مصادف به ۱۹۶۳ع بدست آمد و بعد موفقیت در کانکور به همین سال شامل کدر علمی فاکولتۀ طب شدم. به قرار توأمیت بین فاکولتۀ‌‌‌‌‌ طب با فرانسه، شاملین کدر تدریسی انترن قبول‌ می‌شدند به همین نام برای درس‌های فوق دانشگاهی با یک بورس دولتی فرانسه، به فرانسه رفتم و بعد یک کانکور، به سویۀ انترن سال چهارم قبول شدم. در همین سال شامل درس تخصصی گردیدم و در کلینیک امراض روانی و عصبی شامل کار شدم دیپلوم تخصصی یک برنامۀ دانشگاهی سه ساله بود در سال ۱۳۴۷ ش مصادف به ۱۹۶۸ع بعد از سپری کردن امتحان دشوار بدست آمد این دیپلوم به ماستری توافق‌ می‌کند و در سال ۱۳۴۸ش مصادف ۱۹۶۹ع دیپلوم دوکتورا، به نام مدرس علوم طبی معادل به پی، اچ، دی بدست آمد. شش و نیم سال در وطن خدمت کردم در عین زمان که داکتر شفاخانۀ علی آباد و استاد فاکولتۀ طب کابل بودم، دو ماه در سال به فاکولتۀ ننگرهار نیز درس می‌دادم.

در عین زمان، عضو کمیسیون ارزیابی اسناد علمی پوهنتون که یک شاخۀ شورای عالی بود برگزیده شدم. در دو سال اخیر، قبل از برگشت دوباره‌‌‌‌‌ به فرانسه، به حیث معاون سرطبابت علی آباد مقرر شدم. در جریان این مدت یک پیشنهاد مبنی به تعدیل مادۀ شش قانون جرائم را که به جرائم ناشی از بیماری‌های روانی تعلق‌ می‌گرفت نوشتم و وزیر عدلیۀ آن زمان که خود هم داکتر طب بود مرا به دفتر کارش در وزارت خواست و از نوشته‌‌‌‌‌ام به نیکی استقبال نمود. یکی دو روز بعد آقای غوثی با من در تماس شد و چنین گفت: «وزیر عدلیه‌‌‌‌‌ یک نوشته‌‌‌‌‌ام را به حضور شاه تقدیم کرده باید به حضور مبارک مشرف شوم» چند روز بعد وقت باریابی رسید، به روز و به ساعت معین در قصر گلخانۀ ارگ شاهی حاضر شدم، نوشته‌‌‌‌‌ام روی میز بود اعلاحضرت نوشته را بلند کرد و با تبسم خوشگوار گفت که «این متن را بسیار خوب نوشته‌اید» و ادامه داده گفت: «نوشتۀ شما به وقت خوب رسیده، من از مدتی‌ست که‌ می‌خواهم‌‌‌‌‌ که در قوانین قضا ریفورم‌‌‌‌ها بیآورم، قاضی‌القضات از قاضی‌های مدرسه خوانده بود، به اهمیت ریفورم نمی‌دانست او را عیوض کردم جانشینش تحصیلات بلند دارد یک دوکتورا در حقوق عامه دارد و یک دوکتورای دوم در حقوق قضا دارد، به لزوم دید ریفورم خوب می‌داند «حضور به بیاناتش ادامه داده گفت: «من به دیموکراسی عقیده دارم و‌ می‌خواهم دیموکراسی در کشور رعایت شود ازین رو هر قانون باید در پارلمان تائید شود، به رئیس پارلمان توصیه کرده‌‌‌‌‌ام که این پیشنهاد شما را به شکل خوب به پارلمان پیش کند». کمی بعد، اعلاحضرت به سفر اروپا رفت و کودتای سردار داؤد خان صورت گرفت و افغانستان جمهوری اعلام شد. روزی سردار داؤد خان مرا در ارگ که در ین زمان به نام‌‌‌‌‌ ارگ جمهوری یاد‌ می‌شد، به حضور خواست و گفت: «شما مستحق مدال معارف شناخته شده‌اید فرمانش به دست خط من برایتان‌ می‌رسد» من ممنون این توجه نیک‌شان شدم، بعد علاوه کرده گفت: «نوشتۀ شما در تعدیل مادۀ شش قانون جرائم، خوب نوشته شده آن را به زودی تعقیب خواهیم کرد». من ازین بیاناتش دانستم که کار‌‌‌‌‌‌هایی را که پادشاه به‌‌‌‌‌ راه انداخته بود، داؤد خان‌ می‌خواست پیروی کند. فرمان مدال معارف به امضای رئیس جمهور، برایم به زودی رسید و از سربلندی‌های من است. درین وقت اطلاع یافتم که درخواستی را که در یونیورسی پاریس شش برای دستیابی به پروفیسری سپرده بودم قبول شده باید به سپتمبر همین سال (۱۹۷۷) به پاریس باشم، تا برای کم از کم سه سمستر درس بدهم و هم در یک برنامۀ تحقیقی زیر نظر پروفیسر فلاوینیی کار کنم. قرارم به این شد که این امکان را نباید از دست دهم و روندۀ پاریس شدم. این برنامه را به بسیار خوبی پیش بردم در ختم آن بودم و برگشت به وطن را که آرزو داشتم آمادگی‌ می‌گرفتم که پروفیسر فلاوینیی برایم به تیلفون گفت: «تو دیگر به وطنت برگشته نمی‌توانی، همین حالا فرانس پرس اعلان کرد که یک پل هوایی نظامی شوروی، نیروی نظامی را به کابل در پیاده کردن است، روز و روزگار کشور‌های اروپای شرقی را که ما خوب‌ می‌دانیم، از قبیل کشتار استادان و دانشمندانی که در غرب تحصیل کرده‌‌اند به وطنت آمدنی ست». و علاوه کرد: «تو را اسیستان خود‌ می‌گیرم در تمام درس‌‌‌هایم با من شریک باش» من به گفتش کردم و به پاریس ماندنی شدم. در یکی از همین روز‌‌‌‌ها داکتر مجددی استاد مایکرو بیولوجی که با من روابط نیک داشت و یک تیزی در مایکرو بیولوجی به اهمیت جهانی نوشته بود تیلیفون کرد و گفت: «به خاطری که روندۀ وطن است خداحافظی‌ می‌گوید». برایش گفتم: استاد، (از اینکه رتبۀ دانشگاهی‌اش از من بلندتر بود، با وجود روابط بسیار نیک، او را استاد‌ می‌گفتم)، به قرار نظر پروفیسور فلاوینی باید به کابل نروید‌، وضع وطن را خراب پیش‌بینی کرده است. داکتر مجددی بمن گفت: « ما داکتر طب هستیم از مردمان سیاسی نیستیم با من کسی کاری ندارد»، این را گفته بعد خداحافظی به کابل رونده شد. بعد‌‌‌‌ها از یک همکارش شنیدم که استاد مجددی، به مجرد رسیدن به وطن گرفتار و کشته شد.

هفته را دنبال کنید در: اینستاگرام تلگرام توئیتر

بیشتر بخوانید:

من، در پاریس، زیر نظر پروفیسور فلاوینی به کار‌های که به من‌‌‌‌‌ سپرده بود ادامه‌ می‌دادم:‌‌‌‌‌ «در درس‌های امراض روانی در فاکولتۀ‌‌‌‌‌ پاریس شش مکلفیت بدست آمد و هم در یک سیمیناری که پروفیسر فلاوینیی خودش ایجادگرش بود و به نام سیمینار اتنو سایکایاتری (روانشناسی متکی به خصوصیات فرهنگی و نژادی) یاد‌ می‌شود شریک تدریس شدم و هم در سرویس امراض روانی در شفاخانۀ دانشگاهی پاریس شش شامل کار شدم. در همین وقت ژورژ دفرو (بنیان‌گزار اتنوسایکایاتری) که مرا از سابق‌ می‌شناخت در سیمیناری که در مرکز تحقیقات علوم در‌‌‌‌‌ پاریس تأسیس کرده بود مرا با خود برد، مدتی شامل سیمینار بودم و بعد‌‌‌‌ها در منزلت معاونش از شاملین سیمینارش رسیدگی‌ می‌کردم. شاملین این سیمینار داوطلب دوکتورا در علوم بشری بودند و بعد‌‌‌‌ها شاملین را در نگارش تیزشان راه نمایی‌‌‌‌‌ می‌کردم. در عین زمان کار‌های تحقیقی را که در وطن انجام داده بودم و در پاریس به نشر سپرده بودم یکی بعد دیگر چاپ‌ می‌شد و مورد علاقه قرار‌ می‌گرفت: یک گروه به کار تحقیقی طبابت سنتی افغانستان و آسیای میانه علاقه گرفت، یک حلقه از صاحب نظران دور و پیش کلود لیوی شتروس که بنیان گزار انسان‌شناسی ساختاری ست (آنتروپولوژی ستروکتورلیست) به کار‌‌‌هایم با صوفی‌‌‌‌ها و فقیر‌‌‌‌ها بسیار علاقه نشان دادند و از من تقاضای اجرای کانفرانس‌‌‌‌ها را نمودند که البته به خوشی اجرا کردم و مضمونی را زیر نام درهم آمیزی روانشناسی و تصوف به راه انداختم.

کار‌‌‌‌‌‌هایی تحقیقی من در وطن:

قبل از آمدن به وطن، در فرانسه، در زمان تحصیل برای تخصص و هم در زمان بدست آوردن دیپلوم استادی یک تعداد از استادان و هم یکی دو مؤسسۀ تحقیقی از من بعضی کار‌های تحقیقی را که در فن من به نام کار ساحه یاد‌ می‌شود توصیه کرده بودند که در وطن‌‌‌‌‌ همه را به دلچسپی انجام داده‌‌‌‌‌ام و بعضی را هم از علاقه‌مندی شخصی به ابتکار خود‌‌‌‌‌ روی دست گرفته بودم که بعد‌‌‌‌ها از طالع‌مندی این هم مورد استقبال نیک قرار گرفت و همه ازین قراراند:

اول علاج‌های بی دوا: یکی جستجوی بقایای راه و رسم علاج‌گران آسیای میانه زیر نام کیش چمانی یا شَمَنیسم بود (زیر این عنوان یک مضمون‌‌‌‌‌ نوشته‌ام)، این شیوۀ علاج هنوز هم در آسیای میانه و هم در وطن ما عمل‌ می‌شود و در وطن ما به چمان‌‌‌‌ها بخشی‌ می‌گویند (راه و رسم بخشی‌‌‌‌ها عنوان یک نوشته‌‌‌‌‌ام است) و دیگرش‌‌‌‌‌ شرح مکمل شیوۀ ملایمت‌‌‌‌‌ مروج در عصر غزنویان را نوشته‌‌‌‌‌ام و گفته‌‌‌‌‌ام که این شیوۀ علاج بی دوا شروع سایکو تیراپی است.

دوم علاج با دوا: با استفاده از گیاه‌های شفابخش، فن محلول‌سازی، عرق‌گیری، میده بیزی، سفوف‌ریزی، قطره‌گیری و شربت‌اندازی رایج بود. برای آشنایی بیشتر به این هنر‌‌‌‌ها ممنونم از آشنایی‌‌‌‌‌ام با صوفی رسول مرحوم که در بازار هرات دکان علاج‌گری داشت و گاه گاهی در ختم هفته به کمک سرویس‌های قادری به سلام صوفی‌ می‌رفتم و با انبار یادداشت‌های به یاد داشتنی بر‌ می‌گشتم. از برکت این سفر‌‌‌هایم یکی آشنایی به کتاب دوا‌‌‌‌ها که یک رسالۀ عظیم نسخه‌های عصر شگوفان تیموری در هرات‌‌‌‌‌ بود و به تجویز شخص گوهرشاد بیگم توسط یک گروه طبیبان صاحب نظر آن زمان طلایی نوشته شده بود (آشنایی به کتاب نسخه جات مدرسۀ هرات عنوان یک مضمون من است که در آن شرح این کتاب است) و دوم آن آشنایی به فقیری بود، که بعد‌‌‌‌ها با هم‌‌‌‌‌ دوست شدیم. فقیر در باغ با صفای مقابل مرقد بهشتین پیر انصار، خواجۀ خواجگان عبدالله انصاری‌ می‌آمد و مرتب غرق تماشای گنبد با شکوه این بنا‌ می‌بود. یک روز از فقیر دلیل این تماشای دوامدارش را به این گنبد پرسیدم در جواب چنین گفت: «من در انتظار دیدن آن گنبد بالا تر ازینم، اگر شود که روزی آن را ببینم». از برکت این فقیر آشنایی من به غنای فقر و کیش هیچ گرایی زمینه‌سازی شد. این‌‌‌‌‌ فقیر دوست من‌‌‌‌‌ بیست سال شده بود نامش را ترک کرده بود و بدون نام بود اما‌ می‌گفت چون خودش یک نشان است داشتن نام بی لزوم شده است، خودش را روندۀ راه بی پایان به سوی لامکان‌ می‌خواند (درین باره، پیرامون کیش هیچ گرایی هم مضمونی دارم و در مضمون دیگری فرق بین صوفی و فقیر را نوشته‌ام).

سوم یک بخش عمدۀ امکانات علاج بیماران خارج ازین دو: این‌‌‌‌ها به خاطری که بسیار مروج بودند، برای من شناخت‌شان حتمی و لازمی شده بود و شرح طولانی دارد ( آن را در یک رسالۀ عظیم زیر نام علاج‌گران سنتی نوشته ام) ازین قرار‌اند:

تاویز (تعویذ) که عبارت است از نوشتۀ کلمات قرآنی روی یک کاغذ که در داخل یک پوش از تکه‌های قیمتی قرار داده‌ می‌شود، گاهی هم نوشته عبارت است از اعداد و ارقام در رابطه به دانش نجومی که این روش قدیمی‌تر است این هم داخل پوش قرار داده‌ می‌شود هر دو نوع تاویز (تعویذ) به منظور شفایابی در گردن مریض آویخته‌ می‌شود.‌‌‌‌‌ تاویز (تعویذ) مقدس پنداشته‌ می‌شود و بوسیدنش به بیننده توصیه شده است. من در داخل دو و یا سه تاویز (تعویذ) در نوشته آیات قرآنی را دیده‌‌‌‌‌ام اما با نادرستی‌های املائی نوشته شده بود، گویا تاویزنویس سواد کافی ندارد.

شویست وسیلۀ دیگر به منظور شفایابی است، این هم نوشته‌های قرآنی‌ست که روی یک کاغذ با زعفران نوشته می‌شود گاهی هم تنها دو سه حرف پیهم و یا ارقام نجومی نوشته‌ می‌شود و نوشته را مریض یا مریض‌دار در یک پیاله آب شسته آبش را مریض به امید شفا در سحرگاهی‌ می‌نوشد.

تومار (طومار) هم شامل وسائل شفایابی گفته شده با وجودی که در اصل تاریست که تاویز را با آن به گردن‌ می‌بندند. گاهی هم علاج‌گر با خواندن‌های قرأنی (ورد و اوراد) به تار قداست‌ می‌بخشد (آن را مقدس‌ می‌سازد) همین است که‌‌‌‌‌ بدون آنکه با آن تاویزی آویخته باشد، خودش به تنهایی وسیلۀ علاج‌ می‌شود، این نوع علاج با تاری آویخته به کلاه بچه‌‌‌‌ها و یا دوخته به چادر دختر‌‌‌‌ها بیشتر در علاج‌‌‌‌‌ نیم سری‌‌‌‌ها (مایگرن) معمول است. گاهی هم سوزنی درکشیده‌‌‌‌‌ با این تار صبغۀ تومار (طومار) دارد. (در مورد لغت طومار بد نیست قدری مکث شود. لغت عربی‌ست گفته شده که حوالی قرن دوی اسلامی حاجت مندی از مشکل روز گار به پیشگاه شیخ آنقدر طولانی نوشت که شیخ از خواندش خسته شد و گفت: «بدهید برایش هر چه‌ می‌خواهد‌»، در عربی آن زمان طومار معروضۀ طویل را گفته‌اند( قرار تعریف قاموس معتبر من به نام اقرب الموارد) این مطلب شامل تضاد‌های ثمر بخش روان‌شناسی برمبنای عُرف و فرهنگ‌‌‌‌‌ به شمار‌ می‌آید زیرا‌‌‌‌‌ از آنچه که‌‌‌‌‌ به درازا بکشد از نامطلوب بودنش نتیجۀ‌‌‌‌‌ مناسب بدست آید.

توتکه: این هم یک رسم دیگر علاج و عبارت است از بیرون انداختن یک پیاله آب به دستور علاج‌گر در صبح گاهی، از کلکین به خارج منزل و یا انداختن یک پیاله آب روی آتش مشتعل و تماشای بلند شدن دود و خاکستر. این‌‌‌‌ها یکی از انواع توتکه‌‌‌‌ها در راه علاج به شمار‌ می‌روند. (ارتباط لغت توتکه با توتم آسیای مرکزی قابل یاد آوری ست).

تصویری ازتوتم را در مضمونی زیر نام طریقت خواجگان عرضه داشته‌‌‌‌‌ام و هم در مضمون خودی از آن چیزی گفته‌‌‌‌‌ام.    

دودی: رسم و رواجی است که برای علاج کمتر عمل‌ می‌شود، بیشتر شامل کار جادوگران ویرانگر است که از باعث دشمنی یک شخص نسبت یک شخص دیکر یا نسبت به دشمنی به یک خانواده، جادوگر با دریافت پول، آوازخوانی‌‌‌‌ها را با صدای بسیار پائین انجام می‌دهد و خوانده‌‌‌‌ها را روی یک پارچه چوب نازک پُف‌ می‌کند و چوب را در یک آتش خاموش (خوریج)‌ می‌اندازد از دودی که بلند‌ می‌شود ویرانی مورد نیاز را به معامله‌داران خود وعده‌ می‌دهد (شرح این مطلب را در مضمون فن جادوگری در تعلیم چمانی نوشته‌ام).‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌

پُف کردن و تُف کردن به مقام و منزلت چُف کردن شناخته شده: و ازین قرار است: علاج‌گر بعد اجرای خواندن‌‌‌‌ها به آواز بسیار خفیف و کم صدا، نفسش را در یک ناحیۀ دردناک‌ می‌فرستد که پُف کردن است و هرگاه لعاب دهن را هم به آن علاوه کند آن کار دیگر است، گاهی علاجگر در داخل دهن خواندن‌‌‌‌ها اجرا‌ می‌کند (ورد و اوراد) که محتاج آن را‌ می‌بیند اما چیزی نمی‌شنود در پندار علاج‌گران،‌‌‌‌‌ اگر چیزی شنیده شد از حیطۀ اثر بدر‌ می‌شود، درین مورد بد نیست هم از فقیر و هم از فکر چمانی یادآور شوم: فقیر گفته است که بیان درون دل صدا ندارد از بی صدایی‌ست که جولانگاه آسمانی دارد، چمان گفته که درد مثل رنج فریاد بی صداست.

در زمان تحقیق در مورد علاج‌گران سنتی لازم بود با علاج‌گران آشنائی مستقیم داشته باشم و عمل‌کردشان را از نزدیک ببینم.

کریم خان اندرابی که به نام کریم مارگیر شهرت داشت تقاضای مرا به خوشی قبول کرد. کریم خان در تسکین درد مهارت داشت. مهارتش بیشتر در علاج درد‌های ناشی از گزیدگی‌‌‌‌ها بود، چی حشرات و چی حیوانات گزنده (از قبیل مار). همه گزنده‌‌‌‌ها را‌ می‌شناخت و از همه نام‌ می‌گرفت و می‌گفت که حکمتش الهام هندی دارد. به من لازم بود که او را در کارش ببینم قرار به این شد‌‌‌‌‌ که من در یک گوشۀ پس دوکانی‌اش در نیمه تاریکی بنشینم روز اول مراجعین را در اکثریت زنبور گزیده‌‌‌‌ها تشکیل می‌داد که دردمند، از شدت درد، گزنده را گاو زنبور تعریف‌ می‌کرد و زمانی که کریم‌خان با سلیقۀ خودش با مهربانی به زخم گزیدگی نظر‌ می‌کرد‌ می‌گفت: «نورچشمی، جان پدر آن بی ادب، گاو زنبور نبوده، یک زنبورک بی سر و بی پا و بی‌خانه و بی‌جا بوده، نه گاو زنبور.» باشنیدن این مطلب، درد‌‌‌‌‌ دردمند، از شنیدن‌‌‌‌‌ ناچیز بودن گزنده، کاهش‌ می‌یافت. زیرا با بی ارزش شدن دلیل درد، دردش بی لزوم‌ می‌شود (در روانشناسی، در شرح احساس شدت درد آمده که اگر علت درد ناچیز شود درد دلیلی به شدید بودن ندارد) من در یادداشتم نوشتم بودم‌‌‌‌‌ که آیا کریم خان ازین روایت روانشناسی در مورد احساس شدت درد آگاهی دارد یا اینکه آگاهی او روی تجربۀ ما قبل‌های اوست؟ زیرا این همه، بسیار ما قبل از دانش روانشناسی بوده است. کریم خان در تسلط بر درد بسیار مهارت داشت. البته اعتقاد راسخ دردمند نسبت علاج‌گر به کفایتش‌ می‌افزاید.

علاج‌گر دیگری را که چند مرتبه دیدم ملائ صابون فروش بود که با خواندن در درون دهن (ورد و آوراد)‌‌‌‌‌ علاج‌ می‌کرد و کفایت علاجش را به عقیدت‌مندی دردمند استوار‌ می‌پنداشت.

صوفی کتاب‌فروش در دکانش در کاه‌فروشی علاوه بر خواندن‌‌‌‌ها (ورد و اوراد) یگان پارچه گِل سَر شوی هم به مراجعینش‌ می‌داد تا در یک پیاله آب در صبحدم بخورند.

حبیب عثمان

نویسنده: حبیب عثمان

مطلب پیشنهادی:

نوای نیستان

برنامه نوای نیستان؛ یادی از واصل کابلی و میر غلام محمد غبار

داکتر کمال سید در سخنرانی خود گفت: «دلیلی که من به زندگی‌نامهٔ غبار علاقه گرفتم این است که با در نظر داشت مبارزات سیاسی غبار، دریافتم که شباهت عجیبی در سلیقه و طرز بیان خود با منورین انقلاب فکری فرانسه از قبیل ولتیر Voltaire، دیدرو Diderot و دیگر پیشوایان جنبش فکری انقلاب فرانسه دارد...»

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *