قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
Fengye College Center
خانه / عمومی / آریانا / داستان کوتاه؛ دست خالی
داستان کوتاه دست خالی

داستان کوتاه؛ دست خالی

جمیله هاشمی |

هلهله‌ای آمد آمدِ بهار، دل‌ها را شاد می‌نمود و امید بیشتر زندگی و تازگی را در مزرعه‌ای دل‌ها می‌کاشت. نفیسه ذوق سرشار دیدار یار داشت و لباس‌های بهتر خود را در بیگ سفری‌اش جابه‌جا می‌کرد. دلش ذوق می‌زد و زیر لب اسم ستار را زمزمه می‌نمود. پرنده‌ای خیالاتش بار بار پرواز می‌کرد بالای شانه‌های عریض و مردانه‌ای ستار پسرعمه‌اش سوار می‌شد و ذوق اشتیاق دل نفیسه را دوچندان می‌ساخت. یاد روزهای که با ستار سپری کرده بود می‌افتاد و تبسم لبانش را خوش‌ترکیب‌تر می‌ساخت. مادر نفیسه که بال‌وپر زدن وی را دید، تعجب نموده پرسید:

خوشحالم که کوک تو خروس می‌خواند و از این سفر راضی به نظر می‌رسی، ولی زیاد لباس‌های شوخ‌وشنگ نپوش که در راه مشکل نبینیم. نفیسه خندیده گفت:

چرا حالا خو مجاهدین نیست یا دولت کمونیستی که خطر باشد… به‌عوض مادر پدرش گفت:

دختر گلم، مگر طالبان بی‌فرهنگ را از یاد بردی… نشود که… نفیسه دست‌پاچه شده گفت:

ها به خدا نشود که کدام طالب مرا به‌زور نکاح کند! آخر میله گل سرخ می‌رویم خدای ناخواسته به کدام فاتحه خانه که نمی‌رویم. مادر به‌سوی پدرش دید و هیچی نگفتند.

با دیدن کوه‌ای ارغوانی گل غندی رخسار زیبای نفیسه گل انداخت و یاد ستار دل‌اش را مالامال از محبت ساخت و در تپایش آورد. یادش آمد که ستار شاخه‌ای گل ارغوان را از درخت جدا نموده بر سینه‌ای وی نصب کرده بود که هر دم سرش را پیش می‌کرد و به بهانه‌ی بوی گل، دماغش را به عطر تن نفیسه نوازش می‌داد. وقتی نفیسه لبخند ملیحی زد. مادر سر جنباند و قطرات اشک از کنج چشمانش غلتید.

هفته را دنبال کنید در: اینستاگرام تلگرام توئیتر

Aviron

 

به سرک گل غندی رسیدند؛ صدای موزیک محلی از دور شنیده می‌شد که هنرمند می‌خواند: گل غندی جوش ارغوان است، تاج سر پروان است… نفیسه ذوق‌مندانه از پدرش خواهش کرد که موتر را در تپه‌ای مقبول گل غندی توقف دهد تا به تپه بالا شده و یک دسته گل‌های ارغوان خانه‌ای عمه‌اش ببرند. پدر که دختر یک‌دانه‌اش را دوست داشت قبول کرد و دسته‌ای گل دلفریت ارغوان را گرفت. نفیسه از عمق نفس گل را بو کرد و با ناز و کرشمه آن را در بغل خود فشرد و گفت:

خیر ببینی پدر جان! نباید دست خالی آنجا رفت. مادر نگاهی ملامت باری به شوهرش کرد که شوهر او را به اشاره‌ای سر دعوت به خاموشی نمود و با خودش گفت:

 خدا کند دست خالی برنگردیم… نفیسه در آهنگ بیا بریم به مزار ملا محمد جان* سیل گل لاله‌زار ملا محمد جان غرق تفکر بود و صدای ستار را می‌شنید که آن آهنگ را می‌خواند و در گوش‌های نفیسه طنین صدایش را ماندگار می‌ساخت.

موتر به‌سرعت جاده‌ای طویل سالنگ را عبور می‌کرد و به شهر مزار شریف نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد. نفیسه فقط به دیدار ستار می‌اندیشید و ذوق دیدار مدهوشش ساخته می‌رفت. دشت و دامنه‌های گل گون، سرخ و سبز و ارغوانی دل وی را به وجد می‌آورد و دست به دست ستار می‌داد، می‌خندید و گل لاله می‌چید. می‌دید ستار گل لاله را که مانند رخسار نفیسه‌اش نحیف، ظریف و نازک بود به موهایش می‌زد و دستی به کومه‌های خوش‌رنگ و گل گون وی می‌کشید و لذت آن را مزمزه می‌کرد. یادش می‌آمد که در میله‌ای گل سرخ مزار دور مرقد شاه ولایتمان می‌کشتند و دعای به هم رسیدن می‌خواندند. ستار با خنده‌های مستانه‌اش می‌گفت:

وصلت و نکاح من و تو در عرش معلا بسته شده است، ضرورت به دعا ندارد. نفیسه آه می‌کشید و نفس تازه نموده و بعد با چشمان نافذ ستار نگاهی عمیقی می‌نمود و می‌پرسید:

خیلی مطمئن هستی و اعتمادبه‌نفس بالای داری؛ مگر تو علم غیب داری… ستار لب‌هایش را غنچه نموده بوسه به وی پیغام می‌داد و می‌گفت:

 اعتمادم از این خاطر است…! گونه‌های نفیسه رنگ می‌آورد و چشمانش را از ستار می‌دزدید. آنگاه تبسم نموده می‌گفت:

خیلی پر طماع هستی. ستار بعد از دور هفتم دست نفیسه را گرفته شاخه‌ای بزرگ نبات مزاری را در دهنش می‌گذاشت و می‌گفت:

دهنت را شیرین کن که حرف‌های شیرین شیرین بزنی و شیرین کلام شوی… هر دو می‌خندیدند و شهر بلخ باستان را به‌سان جهان بزرگ تصور می‌کردند که همه‌اش از آن خودشان باشد. روزهای رخصتی به شهر بلخ می‌رفتند و در زیرزمینی مقبره‌ای رابعه بلخی کنار هم می‌نشستند و عشقشان را بامحبت رابعه مقایسه می‌نمودند. ستار عشق خود را بزرگ‌تر از عشق رابعه می‌خواند و نفیسه گرمی نفس‌های ستار را کنار خود حس می‌کرد. بعد به زادگاه مولانا اندر می‌شدند و شعرهای ناب او را در گوش‌های هم دیگر زمزمه می‌کردند؛ نفیسه در مشاعره می‌برد و ستار وی را در به بغل گرفته و به زیارت خواجه حکاشای ولی دورک می‌داد و هردو التماس دعای خیر می‌نمودند.

بیشتر بخوانید:

وقتی پدر نفیسه به کابل تبدیل شده بود و ناچار بود؛ هرچه زودتر مزار را ترک کند، نفیسه و ستار که با چشمان مملو از اشک از هم دیگر جدا می‌شدند که عشقشان را از مخفی گاه حجب و حیا بیرون نمود و طبل رسوایی زدند. ترسشان کم شد و ستار با اطمینان کامل به نفیسه بوسه‌ای همیشگی‌اش را فرستاد و گفت:

تا زنده هستم قلبم، روحم و جسمم مال توست و به‌زودی به تو می‌پیوندم. ولی سه سال شده بود که هنوز هم ستار در مزار شریف صاحب‌منصب بود و نفیسه در کابل چشم به راه…

آن‌ها به نامه‌های عاشقانه هم دیگر دل‌خوش نموده لحظات فراق را تحمل می‌کردند و دائم چشم به راه پوستچی بودند که نامه نصف دیدار به دستشان بدهد.

روضه‌ای مبارک علی مرتضی یا شیر خدا از دور نمایان می‌شد و ضربان قلب نفیسه بیش‌ازحد می‌گردید. رنگش پریده‌تر می‌شد و ترس والدینش نیز افزون‌تر می‌گردید. همین‌که نفیسه ستار را کنار روضه در حالت انتظار دید، بی‌تاب شده و با شتاب خودش را جمع‌وجور نموده گفت:

ایستاد شوید. ایستاد شوید… ستار منتظر من است. پدر که رنگ به رخ نداشت و لحظه به لحظه حالت ناهنجار خواهرش پیش چشمانش مجسم می‌شد بدون اینکه توقف نماید. از دهنش پرید:

جان پدر! ستار زخمی شده و در خانه است. نفیسه مثل که چیزی را نشنیده باشد، باز هم اصرار نمود که توقف نما…مادر بازوی وی را محکم قاپید و با تضروع گفت:

دختر گلم، صبر داشته باش. باید ستار را از نزدیک دید و بعد… نفیسه به سیت موتر تکیه داد و اشک سیل‌آسا از چشمانش جاری شد. نخست پدر از موتر پیاده شد و پیش‌تر از نفیسه و مادرش داخل حویلی خواهرش گردید. صدای ناله و فغان و واویلای حسینی دل فضا را می‌شگافت، نفیسه فهمیده بود که ستارش ترور شده و باعث ماتم خانواده‌اش گردیده است که دل نفیسه را نیز با خودش به گورستان برده است.

نویسنده: هفته

هفته

مطلب پیشنهادی:

نجیب بارور، کاوه جبران و شاعره لینا روزبه حیدری

نه به مرز و نه به جهل و نه به بنیادگرایی؛ نجیب بارور، کاوه جبران و شاعره لینا روزبه حیدری

نجیب بارور: دور از انصاف خواهد بود که به مرزهای سیاسی باور داشته‌ باشیم ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *