قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
Fengye College Center
خانه / عمومی / مقاله ها / ادبیات / شعر / بهارسروده‌هایی از فریدون مشیری
فریدون مشیری

بهارسروده‌هایی از فریدون مشیری

۱. انسان باشیم

دانه می‌چید کبوتر به سرافشانی بید

لانه می‌ساخت پرستو به تماشا خورشید

صبح از برج سپیداران می‌آمد باز

روز با شادی گنجشگان می‌شد آغاز

نغمه‌سازان سراپرده‌ی دستان و نوا

روی این سبزه، گسترده سراپرده رها

دشت همچون پر پروانه پر از نقش و نگار

پرزنان هر سو پروانه‌ی رنگین بهار

هست و من یافته‌ام در همه ذرات بسی

روح شیدای کسی نور و نسیم نفسی

می‌دمد در همه این روح نوازشگر پاک

می‌وزد بر همه این نور و نسیم از دل خاک

چشم اگر هست به پیدا و به ناپیدا باز

نیک بیند که چه غوغاست درین چشم‌انداز

مهر چون مادر می‌تابد سرشار از مهر

نور می‌تابد، از آینه‌ی پاک سپهر

می‌تپد گرم هم‌آوازِ زمان قلب زمین

موج موسیقی رویش! چه خوش افکنده طنین

ابر می‌آید سرتاپا ایثار و نثار

سینه‌ریزش را می‌بخشد بر شالیزار

رود می‌گرید تا سبزه بخندد شاداب

آب می‌خواهد جاری کند از چوبْ گلاب

خاک می‌کوشد تا دانه نماید پرواز

باد می‌رقصد تا غنچه بخواند آواز

مرغ می‌خواند تا سنگ نباشد دل‌تنگ

مهر می‌خواهد تا لعل بسازد از سنگ

تاک صد بوسه ز خورشید رباید از دور

تا که صد خوشه چو خورشید بر آرد انگور

سرو نیلوفر نشکفته‌ی نوخاسته را

می‌دهد یاری کز شاخه بیاید بالا

سر خوشانند ستایشگر خورشید و زمین

همه مهر است و محبت نه جدال است و نه کین

اشک می‌جوشد در چشمه‌ی چشمم ناگاه

بغض می‌پیچد در سینه‌ی سوزانم آه

پس چرا ما نتوانیم که این‌سان باشیم؟

به خود آییم و بخواهیم که

انسان باشیم!

هفته را دنبال کنید در: اینستاگرام تلگرام توئیتر

۲. خوش‌به‌حال غنچه‌های نیمه‌باز

بوی باران بوی سبزه بوی خاک

شاخه‌های شسته باران‌خورده پاک

آسمان آبی و ابر سپید

برگ‌های سبز بید

عطر نرگس رقص باد

نغمهی شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست

نرم‌نرمک می‌رسد اینک بهار

خوش‌به‌حال روزگار!

خوش‌به‌حال چشمه‌ها و دشت‌ها

خوش‌به‌حال دانه‌ها و سبزه‌ها

خوش‌به‌حال غنچه‌های نیمه‌باز

خوش‌به‌حال دختر میخک که می‌خندد به ناز

خوش‌به‌حال جام لبریز از شراب

خوش‌به‌حال آفتاب

ای دل من گرچه در این روزگار

جامهی رنگین نمی‌پوشی به کام

بادهی رنگین نمی‌نوشی ز جام

نقل و سبزه در میان سفره نیست

جامت از آن می که می‌باید تهی است

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکویی شیشه‌ی غم را به سنگ

هفت‌رنگش می‌شود هفتاد رنگ!

۱۲. دست‌ها

از دل و دیده، گرامی‌تر هم

آیا هست؟

– دست،

آری، ز دل و دیده گرامی‌تر:

دست!

زین همه گوهر پیدا و نهان در تن و جان،

بی‌گمان دست گران‌قدرتر است.

هر چه حاصل کنی از دنیا،

دستاورد است!

هر چه اسباب جهان باشد، در روی زمین،

دست دارد همه را زیر نگین!

سلطنت را که شنیده ست چنین؟!

شرف دست همین بس که نوشتن با اوست!

خوش‌ترین مایه دل‌بستگی من با اوست!

در فروبسته‌ترین دشواری،

در گرانبارترین نومیدی،

بارها بر سرخود، بانگ زدم:

– هیچت ار نیست مخور خون جگر،

دست که هست!

بیستون را یاد آر،

دست‌هایت را بسپار به کار،

کوه را چون پَر کاه از سر راهت بردار!

وه چه نیروی شگفت‌انگیزی است،

دست‌هایی که به‌هم‌پیوسته است!

به‌یقین، هر که به هر جای، درآید از پای

دست‌هایش بسته است!

دست‌دردست کسی،

یعنی: پیوند دو جان!

دست‌دردست کسی

یعنی: پیمان دو عشق!

دست‌دردست کسی داری اگر،

Aviron

 

دانی، دست،

چه سخن‌ها که بیان می‌کند از دوست به دوست؛

لحظه‌ای چند که از دست طبیب،

گرمی مهر به پیشانی بیمار رسد؛

نوشداروی شفابخش‌تر از داروی اوست!

چون به رقص آیی و سرمست برافشانی دستٰ

پرچم شادی و شوق است که افراشته‌ای!

لشکر غم خورد از پرچم دست‌تو شکست!

دست، گنجینه‌ی مهر و هنر است:

خواه بر پرده‌ی ساز،

خواه در گردن دوست،

خواه بر چهره‌ی ‌نقش،

خواه بر دنده‌ی چرخ،

خواه بر دسته‌ی داس،

خواه در یاریِ نابینایی،

خواه در ساختنِ فردایی!

آنچه آتش به دلم می‌زند، اینک، هر دم

سرنوشت بشرست،

داده با تلخی غم‌های دگر دست‌به‌هم!

بار این درد و دریغ است که ما،

تیرهامان به هدف نیک رسیده است، ولی

دست‌هامان، نرسیده است به هم!

 ۲.

 رسید گاه بهار و گه سماع و مدام

کجایی‌ای صنم سرو قد سیم‌اندام

بنفشه با سر زلف خمیده گشت پدید

کجایی‌ای سر زلف تو را بنفشه غلام

به‌پای خیز که هنگام رامش است و نشاط

نشاط باید کردن، بلی در این هنگام

چمن گرفته ز فرخنده نوبهار، طراز

جهان گرفته ز اردیبهشت‌ماه، نظام

ز ژاله برطرف دشت صد هزاران جوی

ز لاله برطرف باغ صد هزاران جام

چرند بر ز بر لاله آهوان به کناس

چمند بر زبر سبزه ضیغمان به کنام

چو زاهدی است نهان گشته در شعار سپید

درخت بادام اندر شکوفه‌ی بادام

۳.

بگریست ابر تیره به دشت اندر

وز کوه خاست خنده‌ی کبک نر

خورشید زرد، چون کله دارا

ابر سیه، چو رایت اسکندر

بر فرق یاسمین کله خاقان

بر دوش نارون سلب قیصر

قمری به کام کرده یکی بربط

بلبل بنای برده یکی مزهر

نسرین به سر ببسته ز نو دستار

لاله به کف نهاده ز نو ساغر

نوروز فر خجسته فراز آمد

در موکبش بهار خوش دلبر

آن‌یک طراز مجلس و کاخ بزم

این‌یک طراز گلشن و دشت و در

آن بزم را طراوت چون کشمیر

این باغ را بسازد چون کشمر

هر بامداد باد برآید نرم

وز روی گل به لطف کشد معجر

خوی کرده گل، ز شرم همی‌خندد

چون خوب‌رو عروس بر شوهر

بر خاربن بخندد سیصد گل

چون آفتاب سر زند از خاور

مانند کودکان که فرو خندند

آنگه کشان پذیره شود مادر

قارون هر آنچه کرد نهان در خاک

اکنون همی ز خاک برآرد سر

زمرد همی برآید از هامون

لولو همی بغلتد در فرغر

پاسی ز شب چو درگذرد گردد

باغ از شکوفه چون فلک از اختر

غران همی برآید ابر از کوه

چون کوس برکشیده یکی لشکر

برف از ستیغ کوه فرو غلتد

هر صبح کآفتاب کشد خنجر

هرگه درخشی از کُه بدرخشد

وز بیم خویش ناله کند تندر

بیشتر بخوانید:

فریدون مشیری

نویسنده: هفته

هفته

مطلب پیشنهادی:

همراه با پادکست‌های بهاری سماک در نوروز

نخستین قسمت از سی‌وهفتمین شماره نوروزی مجله‌ شنیداری گروه علمی‌آموزشی سماک منتشر شد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *