قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
خانه / مهاجرت / وقتی متوجه می‌شوند افغانم رفتارشان تغییر می‌کند؛ روایت‌های تلخ و شیرین مهاجرت کودکان افغان
مهاجرت قاچاقی به ایران

وقتی متوجه می‌شوند افغانم رفتارشان تغییر می‌کند؛ روایت‌های تلخ و شیرین مهاجرت کودکان افغان

روایت از: اسماعیل احمدی

تنظیم: نویده احمدی

من تا کلاس پنجم ابتدایی در افغانستان درس خواندم اما خواندن و نوشتن را یاد نگرفتم. در مدارس افغانستان نظارتی وجود ندارد. کودکان هر سال به کلاس بالاتر می‌روند حتی بعضی ‌اوقات دانش‌آموزی که کلاس دوازدهم را تمام کرده است سواد خواندن و نوشتن ‌درست و حسابی ندارد. معلم‌ها به‌راحتی غیبت می‎‌کنند و بعد از غیبت طولانی سر کلاس خود حاضر می‌شوند. کسی از آن‌ها نمی‌پرسد که این‌همه مدت را کجا بودید و چرا دوباره آمدید.

تصور می‌کردم که ایران قصر پادشاهی است و ساکنین آن خوشبخت‌ترین انسان‌های روی کره زمین هستند

شنیده‌ام در شهرهای بزرگ مثل کابل و مزار به کودکان به‌درستی درس می‌دهند و دانش‌آموزی که کلاس اول را تمام کند، خواندن و نوشتن یاد می‌گیرد. بعد از مدرسه ساعت‌های زیادی را در کوچه‌ها فوتبال و تیله‌بازی می‌کردم، وقتی غروب می‌شد به خانه می‌رفتم. در شهر ما برق دائمی وجود نداشت تنها بعضی شب‌‎ها برق داشتیم. به همین دلیل همه کودکان قبل از تاریکی به خانه می‌رفتند. از همان دوران دوستانم در مورد ایران حرف‌های زیادی می‌زدند و تعریف‌های زیادی از زندگی در ایران می‌کردند.

Aviron

 

پناهندگی به ایرانتصور می‌کردم که ایران قصر پادشاهی است و ساکنین آن خوشبخت‌ترین انسان‌های روی کره زمین هستند. وقتی دوازده ساله شدم، اشتیاق زیادی برای سفر به ایران پیدا کردم. پدر و مادرم دوست نداشتند که تنها سفر کنم. آن‌ها از من خواهش کردند که در افغانستان بمانم، حرف آن‌ها را گوش نکردم و عازم سفر شدم. با دو نفر از دوستانم به همراه یکی از اهالی محل که از من و دوستم ده سال بزرگ‌تر بود، راه قاچاق را در پیش گرفتیم. راه قاچاق مردها را به گریه می‌اندازد. هرکسی از راه قاچاق جان سالم به در ببرد باید سجده شکر به‌جا آورد. کوه‌ها و دره ها، گشنگی، تشنگی و هرلحظه مرگ از نتیجه راه قاچاق است.

من تا کلاس پنجم ابتدایی در افغانستان درس خواندم اما خواندن و نوشتن را یاد نگرفتم

به یاد دارم در مسیر مجبور شدیم که شب را در جنگل بخوابیم، وقتی صبح از خواب بیدار شدم، دیدم همه رفته‌اند و فراموش کردند که مرا از خواب بیدار کنند. در آن لحظه مثل برگ بید می‌لرزیدم و مثل ابر گریه می‌کردم. خیلی پشیمان شده بودم. خود را سرزنش می‌کردم که چرا به حرف پدر و مادرم گوش نکردم. بعد از نیم ساعت فکر کردن، تصمیم گرفتم که خود را به دیگر مسافران برسانم. وقتی ظهر شد، ماشینی را در حال حرکت دیدم، به سمت آن دویدم سوار آن شدم.

هفته را دنبال کنید در: اینستاگرام تلگرام توئیتر

بیشتر بخوانید:

من از همان کودکی باهوش بودم و تا به امروز توانسته‌‌ام خود را در بدترین شرایط سالم نگه دارم. از قبل شماره تماس دوستانم را در کاغذی نوشته بودم تا در لحظه مبادا استفاده کنم. با دوستانم تماس گرفتم و خود را به آن‌ها رساندم. وقتی نزدیک مرز شدیم ماشین خراب شد و پلیس ما را دستگیر کرد. رد مرز شدیم. چند ماهی در افغانستان ماندم، تصمیم گرفتم بار دیگر شانس خود را امتحان کنم و به ایران مهاجرت کنم. دوست نداشتم که تا آخر عمرم حسرت مهاجرت به ایران در دلم بماند.

پنج سال از آمدنم به ایران می‌گذرد و حالا هفده سال سن دارم. فکر می‌کنم که تا ابد در این زندان عمرم به پایان می‌رسد و قصر پادشاهی را در دنیای پس از مرگ می‌بینم

دومین بار موفق شدم که به ایران برسم. وقتی به ایران رسیدم تمام کاخ‌هایی که در ذهن ساخته بودم بر سرم ویران شد. با وجود اینکه خستگی راه بر تنم بود، مجبور شدم که سرکار بروم. اولین روزی که سرکار رفتم، طولانی‌ترین روز زندگی‌ام بود. آن روز چشمم به ساعت بود و تک‌تک دقیقه‌ها را می‌شمردم تا ساعت کاری به پایان برسد. آن روز فکر کردم که چقدر در افغانستان خوشبخت بودم چراکه از کار کردن خبری نبود. می‌توانستم ساعت‌های زیادی را در کوچه بازی کنم. همان روز اول فهمیدم که به زندان آمدم، زندانی به نام کارگاه خیاطی.

وقتی به ایران رسیدم تمام کاخ‌هایی که در ذهن ساخته بودم بر سرم ویران شد.

به خاطر هوشی که داشتم در عرض یک ماه موفق شدم با لهجه ایرانی صحبت کنم. این موضوع برای دیگر همکارانم عجیب و باورنکردنی بود. پنج سال از آمدنم به ایران می‌گذرد و حالا هفده سال سن دارم. فکر می‌کنم که در این زندان عمرم به پایان می‌رسد و قصر پادشاهی را در دنیای پس از مرگ می‌بینم. دوست دارم که بتوانم کارگاهی را دایر کنم اما در ایران مهاجران بی‌مدرک نمی‌توانند برای خود صاحب‌کار شوند. می‌خواهم زبان انگلیسی یاد بگیرم چون زبان انگلیسی حرف اول را در دنیا می‌گوید. گوشی‌ها و کامپیوترها همگی به زبان انگلیسی هستند. اگر کسی زبان بلد نباشد، از دنیای امروز عقب است.

مردم ایران را دوست دارم. بعضی از مردم ایران نژادپرست هستند و زمانی که متوجه می‌شوند افغان هستم، رفتارشان تغییر می‌کند. امیدوارم که روزی برسد که در هیچ کجای دنیا نژادپرستی نباشد.

نویسنده: هفته

مطلب پیشنهادی:

مردم کابل

در کابل چی می‌گذرد؟ روایت یک شاهد

این که تداوم جنگ با ملت و مردم سرزمین من چه‌ها کرده، یادش خون را به جوش می‌آورد، خفاش خفته‌ای ترس و شک را در و جودم بیدار می‌سازد؛ آنگاه همچو موریانه در تار و پود و جودم تار می‌دواند و یقین می‌یابم که زنده‌ام و در جستجویی حقیقتی هستم...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *