قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
Fengye College Center
خانه / عمومی / آریانا / خاطراتِ مهاجرت: ایران فقط پناهگاه ما از جنگ بود
خاطرات مهاجرت به ایران

خاطراتِ مهاجرت: ایران فقط پناهگاه ما از جنگ بود

جمیله هاشمی|

یک مثل مشهور در زبان دری داریم که می‌گوید: از زیرچکچک به زیر ناوه نشستیم. یعنی بدحالتی داشتیم که بدترش کردیم. از اثر جنگ‌‌های داخلی به پاکستان فرار نموده بودیم. مثل هر مهاجر دیگر راهی دیار غربت شده بودیم. هیچ جا خانه‌ای خود ما نمی‌شد. آن جا هم دچار مشکلات حدیده‌ای بودیم که نصف نان ما یکی نمی‌شد. پدرم تنها نان‌آور فامیل هشت نفره‌ای ما بود و خودش را در آب و آتش می‌زد تا مصارف ما را مهیا بسازد. ما هر یک خاطری تلخ راکتی را که به منزل ما اصابت نموده بود و مردم محله هر یک ما را از زیر خاک‌‌های آوار شده کشیده بودند، در ذهن خود داشتیم و در شوک بودیم. همین قدر می‌فهمیدیم که پدرم در گرمی‌‌های پاکستان پوست می‌داد و صرف کرایه خانه و آب و نان روزمره‌ای ما را برآورده می‌ساخت. خواهرانم که بزرگترشان ۱۶ ساله بود و ما سه برادر که خوردتر از خواهران ما بودیم، شوق رفتن به مکتب را در خیالات خود ترسیم می‌کردیم که عملی‌شدنش محال بود؛ بنابر معضله‌ای اقتصادی از دادن فیس مکاتبی که خود افغان‌ها ایجاد کرده بودند برنمی‌آمدیم. آرمان‌‌های جوانی و خیال پلو‌‌های چرب وخوش مزه‌ای آرزوها در اذهان ما خلق شده پرورش می‌یافت که با تاسف در نطفه خنثی می‌گردید. شب را به امید روز و روز را به امید روزهای دیگر سپری می‌کردیم. همان بود که تمامی آرزوهای ما در سلول خیالات ما قید می‌شد. ناگزیر به مصداق حرف بزرگان باید سفر می‌کردیم تا بخت خفته‌ای خود را در جایی از دنیا بیابیم و بیدارش کنیم. شهنشاه خیالات خویش را به مسند قدرت بنشانیم و به امیال خود جامه‌ای ابریشمی بپوشانیم.

Aviron

 

همراه با یک فامیل دیگر ای میدان و طی میدان به سوی راه قاچاقی به صوب ایران حرکت کردیم. اینکه تا ایران رسیدن چندین بار مُردیم و زنده شدیم؛ حرف‌هایست که همین اکنون به یادآوری آن خون در بدنم یخ می‌بندد و روحم را به بند می‌کشد. راست راستی، توان گفتن آنچه که بالای ما گذشت ندارم و ابراز آن حالات برایم مقدور نیست به خصوص زمانی را که رهزنان دار و ندار ما را چپاول کردند و یکی از دختران فامیل همراه و همسفر ما را با خودشان بردند که فامیل متذکره ناچار شد راهش را بِبرد و همرایی ما را رها کند. ما با قبولی یک عالم رنج و عذاب، شب‌ها و روزها راه‌‌های صعب‌العبور را طی کردیم تا به سرحد ایران رسیدیم. آنجا که تعداد زیادی از مردم در حالت انتظار به سر می‌بردند، دم را غنیمت شمرده خستگی راه را از خود بدر کردیم. بعد از یک سلسله توهین و توبیخ، مشت و لگد و خطر رد مرز شدن و به زندان رفتن به ایران رسیدیم و تصور کردیم آب‌ها از آسیاب افتاد و خر ما از پل گذشت. دیگر به مشکلی بر نخواهیم خورد و به نواحی خواهیم رسید.

راستش در ایران تا مدرک یا پاسپورت نمی‌داشتی اصلاً نمی‌توانستی منحیث یک انسان شناخته شوی و زندگی بدون استرس داشته باشی؛ کسی برایت خانه اجاره نمی‌داد، مورد اعتماد هیچ کسی قرار نمی‌گرفتی و تا زمانی که دست‌ات به جایی بند نمی‌شد حتی حق زنده ماندن هم ازت سلب می‌گردید. آن هم فامیلی که ترس درگوشه گوشه وجودشان کمین کرده بود و قایم شدن ترسی که بعدش چی خواهد شد..؟؛ تمام دغدغه ما شده باشد. با صدای شکستن یک لیوان یا گیلاس آب چنان از جا می‌پریدیم که رنگ در رخسار و خون در رگ‌‌های ما می‌ایستاد. شکراش باقیست که زمان چون آبی می‌گذرد و کثافت‌‌های گذشته را با خودش می‌برد. وقتی کمی سکون پیدا کردیم، شوق ما گل کرد که مکتب برویم و درس بخوانیم. دو خواهرم، من و یکی از برادرانم آن قدر ذوقمند فراگیری تعلیم و تحصیل بودیم که کاغذ باطله را به عنوان برگ برنده از زمین بلند می‌کردیم و به خطوط آن زل می‌زدیم. ولی ایکاش همه چیز به وفق مرام آدمی خلاصه می‌شد. بی‌خبر از اینکه با نداشتن سند درست اصلاً ممکن نبود که در مدرسه‌ای دولتی درس بخوانیم و مانند یک شهروند عادی سیرحیات را به آسانی شاهد باشیم. فرض مثال هرگاه کسی مدرک نمی‌داشت نمی‌توانست بیمه باشد، نمی‌توانست خانه به اجاره بگیرد، نمی‌توانست شامل کاری شود. سرگشته‌ای کوچه و بازار باید می‌بود .

هفته را دنبال کنید در: اینستاگرام تلگرام توئیتر

بیشتر بخوانید:

ما و خیلی افغان‌‌های دیگر مدرک درست نداشتیم و هوس‌‌های ما در نطفه می‌مُرد و فراموش می‌شد. بعد از دو سال سعی و کوشش زیاد من و یکی از برادرانم به مدرسه‌ای خصوصی ثبت‌نام کردیم. یک کتاب شاگردان ایرانی و یکی دو مضمون افغانستانی که شامل پشتو و انگلیسی بود، برای ما تدریس می‌شد. هر یک ما ماهانه یک هزار تومان فیس مکتب می‌دادیم. البته مکتب هم آن چنان مکتبی نبود که با تجهیزات ضروری مزین باشد .شخصی به نام ایوبی یک جایی را دور از مسکن ما اجاره کرده بود وکلاس‌‌های درسی را به نام در آن جاگزین نموده بود که خودش و یک فرد دیگر به نوبت تدریس می‌کردند که همه کاره‌ای مکتب هم بودند. جالب‌تر اینکه هنگام رخصتی هیچ وقت یک جایی بیرون نمی‌شدیم که شهرداری خبر نشود. بعد از مدتی ترس و گریز مکتب نامبرده بسته شد و ما ناچار شدیم به یک مکتب دیگر که از شهرک ما در حدود تقریبا پنجاه کیلومتر دورتر بود، ثبت‌نام نمایم و با بس و یا گاهی با پای پیاده تا یک ساعت به مکتب برسیم. آن مکتب همچنان جواز کار نداشت و فعالیت‌اش پنهانی بود. ما مانند خفاشان به دزدی مکتب می‌رفتیم و برمی‌گشتیم. مکتب اتاق‌‌های زیادی نداشت در روی حویلی چند اتاقک پلاستکی بنا کرده بودند که چوکی ما خشت و سقف و یا چتر بالای سر ما آفتاب سوزان و یا ریزش باران می‌بود. فضای نمناک صنف درسی دماغ ما را نه تنها اذیت می‌کرد که زمینه‌ای آموزش ما را نیز مختل می‌نمود. به خصوص زمستان‌ها که با لرزش بدن و یخ زدن دست‌ها حتی توان گرفتن قلم را نیز از دست می‌دادیم. دست‌‌های خود را کف وچوف نموده به کندی می‌نوشتیم. تا اینکه تاب و توان ما ختم شد و کمی نمرات، ما را دل‌زده‌تر ساخت.

یک روز مادرم به مکتب ما آمد و دید که بالای خشت‌ها نشسته‌ایم و از سر و روی ما عرق می‌بارد. گرمی طاقت ما را طاق ساخته بود که حتی به مادرم سلام دادن را فراموش کردیم. مادرم با دو چشم گریان ما را تا منزل رساند و ناگزیر قید مکتب را زدیم؛ البته به نام الی صنف چار رهنمایی خوانده بودیم. آن گاه هر نوع شوق و ذوقی که داشتیم پایان یافت و به کار کردن مشغول شدیم. خواهرانم شوهر کردند و ما شاگرد خیاط، نانوا و پادو هوتل شدیم. با این همه مدیون مردم ایران هستیم که حداقل پناهگاه ما از جنگ و قتل و کشتار شده بود. ولی دست ما برای ابد در دامان جنگ افروزان وطن آبایی خود ما گیر است که هیچ گاه آنها را نخواهیم بخشید.

نویسنده: هفته

مطلب پیشنهادی:

افغانستان و آمریکا

بیست سال اشغال افغانستان و نتیجه؟ یادداشتی از دکتر رکسانا بهرامیتاش

زمانی که در مؤسسه سیمون دوبوار تدریس می‌کردم با شبکه‌ای از طرف‌داران صلح‌، دفاع از حقوق زنان، دفاع از عدالت اجتماعی و حفاظت از محیط‌زیست در ارتباط بودم، تظاهرات، طومارنویسی‌های فراوان و ایجاد کمپین‌های متعدد بخش لاینفک زندگی من بود...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *