قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
Fengye College Center
خانه / عمومی / مقاله ها / سرگرمی / طنز و حکایت هفته ۶۰۹
طنز و حکایت

طنز و حکایت هفته ۶۰۹

حکایت هفته

کوبیده، جوجه، ماهی، با اکسیژن

راستش را بخواهید یک‌هفته‌ای خدا قسمت کرد رفتم استراحت مطلق. برای ما طبقه‌ی متوسط رو به پایین کمتر پیش می‌آید یک هفته‌ی تمام را کوبیده و جوجه و ماهی بخوریم، بی‌آنکه از جیب پولی خرج کنیم یا دست به سیاه و سفید بزنیم. چندین فرشته‌ی نگهبانِ روسری سفید سورمه‌ای پوش مهربان و فداکار هم بودند که مدام دور تختم چرخ می‌خوردند و مراقب سلامتی‌ام بودند، به‌اضافه‌ی یک پزشک حاذق و همسر فداکاری که دوزِ فداکاری‌اش، یک‌هفته‌ای، حسابی زده بود بالا. یک دستگاه اکسیژن هم بهم وصل کرده بودند که خدای نکرده یک‌وقت نزند زیر دلم، از روی تخت بپرم پایین برگردیم خانه.

Aviron

 

برای طنزهمه‌ی این‌ها را گفتم تا فقط مقدمه‌ای باشد برای اینکه بگویم برای ما طبقه‌ی متوسط رو به پایین، استراحت مطلق، فقط رفتن به آنتالیا و کیش و دبی نیست و گاهی یک‌هفته‌ای را میهمان بیمارستان تأمین اجتماعی بودن هم خودش نوعی مالزی رفتن است. بی‌انصافی است اگر بخواهم بگویم جایتان سبز، به هر حال آرزوی ما سلامتی شماست، ولی حیفم می‌آید نگویم جایتان سبز. آخر مگر می‌شود یک هفته‌ی تمام را خورد و خوابید، اکسیژن گرفت، سی‌تی‌اسکن کرد، اکوی قلب گرفت، عکس رادیولوژی انداخت، دارو خورد، اسپری مجانی زد؛ آخرش هم با نفس چاق راهی خانه شد و آرزوی این‌همه نعمت را برای دیگران نکرد.

دور از جان شما، یکی دو بار هم مرگ آمد کنار تختم، قدمی زد و رخ‌به‌رخم شد. فکر کنم دلش نیامد جانم را بگیرد، خوب که براندازم کرد، دید حال‌وروزم چندان مناسب مردن نیست و خرج کفن‌ودفنم را هنوز پس‌انداز نکرده‌ام. بی‌خیال شد و رفت. شک ندارم دکتر متخصصم به ملک‌الموت گفته بود که این بابا حتی پول خریدن اسپری «سیمی کورت» را هم ندارد، چه رسد به پول سنگ قبر.

خلاصه سرتان را درد نیاورم، توی همین یک‌هفته‌ای که رفته بودم بمیرم ولی نمردم، یک‌بار حسابی مُردم، البته نه به خاطر تنگی نفس، بلکه صرفاً به خاطر نفس‌تنگی‌ای که از صحبت با یکی از کارکنان خدماتی بیمارستان تأمین اجتماعی گرفتم. پسر مؤدب و موقری بود، کارگر پیمانی موقت سازمان تأمین اجتماعی بود، داشت کف بخش داخلی را جارو می‌کرد که صحبتمان به حقوق و مزایای ماهیانه کشید، وقتی گفت ماهیانه دو میلیون و پانصد هزار تومان حقوق می‌گیرد و قرار است به همین زودی چهل پنجاه درصدی به حقوقشان اضافه شود؛ به‌یک‌باره احساس کردم شیر دستگاه اکسیژنی را که بهم وصل بود، قطع کرده‌اند.

منبع: (پیامک لنین به آیزا برلین، آرش قلعه‌گلاب. تهران؛ نشر ورا، ۱۳۹۷. قسمتی از داستان کوبیده، جوجه، ماهی، با اکسیژن)

هفته را دنبال کنید در: اینستاگرام تلگرام توئیتر

بیشتر بخوانید:

لطیفه‌های هفته

پنجره رو باز گذاشتم زنبورِ بره بیرون یه زنبور دیگه اومد تو … الآن دوتایی نشستن دارن من رو نگاه می‌کنن … فکر کنم منتظرن من برم بیرون!

از اعماق وجودم دوست دارم یه کف مرتب به‌افتخار خودم و بغل‌دستیم بزنم … کاش دوباره عروسی دعوت شیم.

عصر حجر، عصر ارتباطات، عصر فن‌آوری، عصر تکنولوژی، عصر دیجیتال … همه این‌ها نشون میده که پیشرفت بشر همیشه در عصر اتفاق میوفته و از صبح زود بیدار شدن هیچ‌کس به‌جایی نرسیده.

مورد داشتیم خانمی اسم شوهرش اکبر بوده، یه چند روزی با هم قهر بودن … توی اون چند روز سر نماز به‌جای «الله‌اکبر» می‌گفته: … الله بعضیا!

اگر شما را در بیمارستان بستری کنند … گوشی‌تون رو به همسرتون میدن … پس همیشه ماسک بزنید.

ارادت ما به دوستان مثل یارانه نیست که یه روز بگن هست یه روز بگن نیست … ارادت ما مثل تورم ایران است، همیشه پایدار و ماندگار و رو به افزایش … تقدیم به مخاطبان عزیز.

مفتی دارید ایالت‌های آمریکا رو یاد می‌گیرید … تا دیروز بجنورد و بیرجند و بروجرد رو با هم قاتى می‌کردید! … الآن واسه من نوادا و پنسیلوانیا و جورجیا ردیف می‌کنید؟!

به بابام گفتم امشب می‌خوام بیدار بمونم ببینم نتیجه انتخابات آمریکا چی میشه! … گفت: اگه شب امتحانات هم این‌طوری با شوق بیدار می‌موندی برای نیم نمره مجبور نبودی واسه استاد شیر و ماست محلی ببری!

نکته هفته

آدم‌های بزرگ، قامتشان بلندتر نبوده، خانه‌شان بزرگ‌تر نبوده، ثروتشان هم بیشتر نبوده؛ آن‌ها قلبی وسیع و نگاهی بلند داشته‌اند.

نقل‌قول هفته

دالای لاما: سیاره ما نیازی به آدم‌های موفق ندارد، این سیاره به‌شدت نیازمند افراد «صلح‌جو، درمانگر، قصه‌گو و عاشق» است.

ضرب‌المثل هفته

پارسی: اگرچه پیش خردمند خامشی ادب است، به‌وقت مصلحت آن به که در سخن کوشی.

اسپانیولی: آزادی؛ بها ندارد.

شعر طنز هفته

«راستش مثل شنا سخت است و می‌خواهد هنر»

راستش مثل شنا سخت است و می‌خواهد هنر

زیستن در این‌همه دود و هوای پرخطر

نیست دیگر در توان شُش تنفس توی شهر

دودِ شش باید درآرَد بعد از این نسل بشر

داد می‌زد گل‌فروشی در اتوبان: جای گل

ماسک آوردم سه تا صد، تا نفس داری بخر

کار ما از قوزک پا هم فراتر رفته است

غرقۀ دود است در این شهر آدم تا کمر

آسمانِ شهر فرقش چیست با زیر پتو؟

روزها خورشید پیدا نیست، شب‌ها هم قمر

قایق سهراب هم پنچر شده، دیگر چطور

باید از اینجا کُنم تا پشت دریاها سفر؟

صبح‌ها قبراق آدم می‌شود بیدار و تا

می‌زند از خانه بیرون، می‌شود یکهو پکر

داد می‌زد یک نفر: «هست این‌همه کار ترامپ»

او خودش بالکل ولی تکذیب کرده در خبر

خودروی شخصی خریدم، خوشگل و شاسی‌بلند

می‌شوم تنها سوارش منتها من یک نفر

قیمتش مانند بنز و دود آن چون کامیون

این چه ماشینی است آخر؟ باز صد رحمت به اسب!

منبع: (بوقلمان، سعید طلایی. تهران؛ کتاب قاف، ۱۳۹۶. قسمتی از شعر طنز راستش مثل شنا سخت است و می‌خواهد هنر)

نویسنده: هفته

هفته

مطلب پیشنهادی:

سرگرمی

طنز و حکایت هفته ۵۹۸

به خاطر خودت می‌گویم، خودت را ببخش که حق لذت بردن از زندگی را از خودت نگیری؛ حق دوباره شروع کردن را

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *