قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
کرونا ویروس
Fengye College Center
خانه / مهاجرت / زندگی با رؤیاهایم فاصله زیادی دارد؛ روایت‌های تلخ و شیرین مهاجرت کودکان افغان
کودک مهاجر

زندگی با رؤیاهایم فاصله زیادی دارد؛ روایت‌های تلخ و شیرین مهاجرت کودکان افغان

نویسنده: محب رسولی|

ویرایش و تنظیم: نویده احمدی|

وقتی نه سال داشتم پدرم بر اثر بیماری سرطان فوت کرد و به خاطر همین زندگی ما سخت و دشوار شد. در همان زمان برادر بزرگم به ایران آمد. من به مکتب می‌رفتم و درس می‌خواندم. بعد از مکتب برای یادگرفتن قرآن به مسجد می‌رفتم. پولی که برادرم برایمان می‌فرستاد برای زندگی ما کافی نبود. مجبور شدم که راهی ایران شوم. مادرم بسیار مخالف بود و دوست داشت که درس بخوانم و برای خود در افغانستان جایگاهی پیدا کنم. بیشتر فامیل‌های ما درس می‌خوانند و در بین اقوام کسانی هستند که در شرایط سخت افغانستان موفق شدند که وکیل، دکتر و معلم شوند و این موضوع باعث شده است که کودکان فامیل ما به آینده خود در افغانستان امیدوار شوند.

وقتی نه سال داشتم پدرم بر اثر بیماری سرطان فوت کرد و به خاطر همین زندگی ما سخت و دشوار شد.

Aviron

 

اگر می‌توانستم دکتر شوم، پولدار می‌شدم و آن‌وقت می‌توانستم به کشورهای مختلف جهان سفر کنم و از مرزهایی که برایمان کشیدند عبور کنم اما افسوس که حقیقت زندگی‌ام با رؤیاهایم از هم فاصله زیادی دارند.

وقتی می‌خواستم به ایران بیایم، مادرم بسیار بی‌طاقتی می‌کرد اما من تصمیم خود را گرفته بودم و با پسرعمویم راهی ایران شدم. راه قاچاق حیوان وحشی است که هر لحظه ممکن است کسی را شکار کند. کودکان در راه قاچاق سختی بیشتری را تحمل می‌کنند و بیشتر در معرض خطر هستند. کوه مشکل در بین پاکستان و ایران قرار دارد و مسافران باید از آن عبور کنند. این کوه بسیار بلند است. بالا رفتن از این کوه برای من سخت‌تر از هر چیز دیگری بود که در زندگی خود دیده بودم و با رنج بسیار از آن گذشتم. بسیاری از مسافران وقتی‌ نمی‌توانند از کوه بالا بروند، بیشتر کیف و وسایل خود را رها می‌کنند. کوه مشکل با کیف و لباس‌هایی که از سوی مسافران به آن پرتاب شده شکل دیگری به خود گرفته است.

راه قاچاق حیوان وحشی است که هر لحظه ممکن است کسی را شکار کند.

بیشتر بخوانید:

ما ده روز در راه قاچاق بودیم و در این ده روز با خطرهای مختلفی روبه‌رو شدیم. در مسیری دزدها به ما حمل کردند و هر چیزی که داشتیم را از ما گرفتند. قاچاق‌برها هم‌دست دزدها هستند و زمانی که دزدها می‌خواهند به سراغ مسافران بیایند اطلاعات آن‌ها را از قاچاق‌برها می‌گیرند. دزدها به ما حمله کردند و بیشتر مسافران پول‌هایشان را دادند و تنها یک نفر بود که تسلیم نشد و آن‌ها او را با دسته تفنگ کتک زدند. وقتی دزدها رفتند ما هیچ پولی نداشتیم که چیزی بخوریم و راه را ادامه دهیم و برای همین قاچاق‌بر بین راه به همکارش در افغانستان زنگ زد و از او خواست که از خانواده‌های ما پول بیشتری بگیرد و بفرستد. تمام این کارها از بازی‌های راه قاچاق است.

بسیاری از مسافران وقتی‌ نمی‌توانند از کوه بالا بروند، بیشتر کیف و وسایل خود را رها می‌کنند. کوه «مشکل» با کیف و لباس‌هایی که از سوی مسافران به آن پرتاب شده شکل دیگری به خود گرفته است.

در مسیری دیگر وقتی از دره‌ای بالا می‌رفتیم یکی از مسافران به سمت پایین سقوط کرد و پایش شکست. دو مسافر دیگر در کنار او ماندند و جان فدایی کردند و همراه او به افغانستان بازگشتند اما دیگر مسافرها به‌سوی ایران راهی شدند. وقتی برای مسافری اتفاقی می‌افتد برای قاچاق‌بر مهم نیست که مسافر تک‌وتنها و در شرایط سخت چه اتفاقی در انتظار دارد و حتی مرگ یک مسافر برای او بی‌اهمیت است.

هفته را دنبال کنید در: اینستاگرام تلگرام توئیتر

دو سال است که به ایران آمدم و در این دو سال تلخی و سردی زیادی را چشیدم. بعضی مردم ایران بسیار دلسوز و مهربان هستند و من چیزهای زیادی را از آن‌ها یاد گرفتم اما وقتی رفتارهای بد دیگران را می‌بینم دلسرد می‌شوم. بارها پیش آمده که در خیابان به من فحش بدهند و با صدای بلند به من گفتند که بچه افغانی اینجا چی کار می‌کنی. مهاجران مجبور به مدارا هستند و اگر این کار را انجام ندهند سرنوشت برایشان مشخص است که به افغانستان رد و مرز می‌شوند.

دل‌تنگی از بدترین چیزهایی است که در مهاجرت وجود دارد و هر لحظه همراه مهاجر است.

دل‌تنگی از بدترین چیزهایی است که در مهاجرت وجود دارد و هر لحظه همراه مهاجر است. بارها تصمیم گرفتم که به افغانستان بازگردم اما به‌اندازه کافی پول نداشتم. مجبورم که بمانم و کار کنم. پدرم برایم بسیار زحمت کشید و مادرم هم در تربیت من چیزی کم نگذاشت و حالا نوبت من است که زحمت‌های او را جبران کنم. وقتی به آینده فکر می‌کنم ناامید می‌شوم، حق من نبود که کارگری کنم و درس نخوانم. از بچه‌گی آرزوی دکتر شدن را بر سر داشتم اما در تقدیرم کارگری نوشته شده است. اگر می‌توانستم دکتر شوم، پولدار می‌شدم و آن‌وقت می‌توانستم به کشورهای مختلف جهان سفر کنم و از مرزهایی که برایمان کشیدند عبور کنم اما افسوس که حقیقت زندگی با رؤیاهایم فاصله زیادی دارد.

نویسنده: mehrahang

مطلب پیشنهادی:

مردم کابل

در کابل چی می‌گذرد؟ روایت یک شاهد

این که تداوم جنگ با ملت و مردم سرزمین من چه‌ها کرده، یادش خون را به جوش می‌آورد، خفاش خفته‌ای ترس و شک را در و جودم بیدار می‌سازد؛ آنگاه همچو موریانه در تار و پود و جودم تار می‌دواند و یقین می‌یابم که زنده‌ام و در جستجویی حقیقتی هستم...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *