قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
Fengye College Center
خانه / عمومی / آریانا / داستان کوتاه؛ خیرخواه شبانه
داستان جمیله هاشمی

داستان کوتاه؛ خیرخواه شبانه

جمیله هاشمی|

ماهرخ با شتاب نزد سردار آمده گفت: زود وسایلت را جمع کن که خانه‌ای مادرکلان می‌رویم. سردار متعجب شده پرسید: چی، یعنی بغلان؟ ماهرخ گفت: چرا، مگر بغلان از این کره خاکی جداست؟ درست است که کار دنیا پنچر شده ولی طایرهای بس‌های مسافربری سر جایش است و ها، بغلان هم یک ولایت مستقل افغانستان است. پرسید: نگفتی چرا به این عجله، مگر کارها خلاص شد که…؟ ماهرخ گفت: کارها را به پسر دوست پدرم که وکیل است، سپرده‌ام و… سردار تبسم نموده گفت: مثلی که کاکا دیگر توان تعقیب ما را از دست داده، همین‌طور نیست؟

ماهرخ به تلخی گفت: ملخک یک‌بار جستی دو بار جستی آخر به دستی… سردار گفت: بلی، دیروز همسایه‌ها هم تبصره می‌کردند؛ که بالاخره تجارصاحب فهمید که پول‌های اختلاس را خورده نمی‌تواند… ماهرخ ابروهایش را بالا کشید و آهسته گفت:

دنیا دار مکافات است؛ از هر کی بگریزی از عدالت خدا گریز نمی‌توانی. بعد زیر لب گفت: ای کُشته کی را کُشتی تا کُشته شدی تو…؟

طایرهای موتر به‌سرعت چرخ می‌خورد. سردار سرش را به شانه‌ای خواهرش تکیه داده بود و خواب می‌کشید. افکار ماهرخ آزاد شد و به گذشته‌ها رفت.

سردار جان متوجه باش که کسی نبیند.

Aviron

 

برو خواهر جان، خدا خیر ما را پیش کند. هرگاه بفهمد پوست هردوی ما را می‌کند. ماهرخ آهسته گفت:

باید هرروز به آن‌ها چیزی بُرد ورنه… آن‌چنان از او می‌ترسم که با صدای منحوسش تن و بدنم به‌سان برگ‌های خزانی می‌لرزد، چنانی که تو همین اکنون از کرونا می‌ترسی!

اوف نگو، کرونا! کرونا که یادش خونم را منجمد می‌سازد. این چی بلای بد بود که سر بشر بیچاره از آسمان بارید…؟ ماهرخ آه کشیده گفت:

از کجا که اشتباه خود بشر نباشد؟ ای‌کاش تنها مرض کرونا می‌بود. گفته بزرگان؛ باد و باران، ظلم اجنبیان و آزمون خدا جان یکجا دور ما را زنجیر پیچ نموده است که حتی معادلات جهان بر هم خورده. البته مشکل وطن ما از همه بیشتر است. سردار سر جنباند و خشکی گلویش را با لعاب دهن مرفوع ساخت. ماهرخ افزود:

از دو لتین پادرهوا و بی‌ثبات غنی و عبدالله بگوییم که میان یک دیوار دو پادشاهی، نزاع و بی‌اتفاقی راه انداخته‌اند، از گم‌گشتگی سرنوشت مکتوم خود ما فریاد بزنیم که بر مظالم پرده می‌افگنیم، از کرونای طالبانی یخن بِدریم که سرهای بریده را بار بار می‌برند، از ناامنی وطن ناله کنیم که آدم‌های فرصت‌طلب عزیزان ما را مانند گنجشک می‌کشند و اموالشان را غارت می‌کنند و یا از گرسنه خوابیدن هزاران زن و مرد و طفل این سرزمین بلاکشیده گلو پاره نمایم؟

برو خواهر، برو بیشتر فلسفه‌بافی نکن که همه دردها را تا مغز استخوانم رساندی.

رفتم؛ متوجه دروازه باش. همین‌که احساس خطر کردی، یک‌بار اشپلاق کن و…

سردار که بیشتر از دو یا سه سال از ماهرخ خردتر بود، نه‌تنها از کاکا می‌ترسید که حتی از تاریکی شب که دردی در خفای ضمیرش خوابانده بود، سخت هراس داشت. به‌مجرد چیره شدن اندکی سیاهی شب چنان ترس بر جانش می‌نشست که تن و بدنش را تسخیر می‌کرد. در حالی که پابه‌پا می‌شد، با خودش می‌گفت:

خدایا، آن روز را دیگر نیار، آن روزی که مرگ را با تمام وجودم لمس کردم. اوف، تاریکی، شب و فرصت یافتن غارتگران و… ماهرخ در حالی که نفسک می‌زد، عقب سردار ایستاده و آهسته گفت:

می‌دانی، بیچاره‌ها چقدر خوشحال شدند؟ یک نفرشان مریض هم شده. سردار که تمام حواسش طرف دروازه‌ای حویلی بود، تکان خورده رنگش پرید و گفت: زهره‌ترکم کردی. مریض کرونا نداشت که ترا نگرفته باشد؟ ماهرخ دست  برادر کم‌دلش را گرفت و در سیاهی دیوار تنورخانه که هم‌جوار دروازه‌ای کوچه بود، کشش نموده گفت: نترس، من نزد مریض نرفتم. طبق معمول همه‌چیز را دهن دروازه‌هایشان گذاشتم و گریختم. زن کاکا دینو در دعاهای خود می‌گفت: «ای خدایا، از روی همین آدم خیرخواهی شبانه دختر جوانم را از این مرض سری نجات بده.»

محل ترس ماهرخ و سردار همان نقطه‌ی بود که از اتاق‌های بالا قابل دید بود. آن‌ها باید تعمیر قشنگشان را که در وسط بنا شده بود و از دروازه‌ای بیرون‌رفت، فقط سه متر فاصله داشت دور می‌زدند تا به در ورودی می‌رسیدند؛ کاکا و زنش در اتاق‌های بالایی و سردار و ماهرخ به منزل پائين به سر می‌بردند. سردار در حالی که چار چشمه منزل بالایی تعمیر را نگاه می‌کرد، متوجه دروازه‌ای حویلی نیز بود.

بیشتر بخوانید:

شب سیاهی‌اش را بی‌مهابا پخش می‌کرد که خاطره‌ای تلخ خریطه‌ای سیاه پلاستیکی به ذهن سردار هجوم آورده و در نوسان می‌شد. گلویش بند می‌آمد و نفسک می‌زد. ترس او را در بند می‌کشید که تصور می‌کرد، خفه می‌شود. تن و بدنش می‌لرزید و می‌گفت: از روزی که آن خریطه‌ای سیاه را بر رخم کشید… بعد چار اطرافش را پائیده آهسته می‌افزود: مگر خریطه هم مانند سیاهی شب نبود؟ بی‌منفذ، تاریک و مانند قبر سرپوشیده. ماهرخ گفت:

بلی، کورت شوم برادرکم. ولی بدان که؛ بگذشته گذشت، زو مکن یاد – امروز مده به مفت بر باد. زیر زبان ماهرخ شور خورد:

تشویش نکن، انتقام همه مظالم را ازش می‌گیرم. لحظه‌لحظه‌ای جان دادن پدرم، لمحه لمحه گذشت هجده سال عمر با تهلکه‌ای خودم، آرزوهای بربادرفته و ترسی که از خفه کردنت در وجود تو کاشت؛ همه را…

کرونا که علائم تنگی نفس داشت، فکر سردار را بیشتر می‌خراشید. گفت: هرگاه می‌فهمیدم که رشته‌ای عمر مرا با سیاهی بسته بودند به این دنیا ظالم نمی‌آمدم. ماهرخ خندیده گفت:

صدقه‌ای تو دیوانه شوم، مگر به دست خودت بود؟ بزرگ‌ترین آرمان پدر و مادر داشتن پسربچه‌ای میراث‌خور بود که آن‌همه ثروت را برایش هدیه می‌کردند. سردار سر جنبانده گفت: ای‌کاش خودشان زنده می‌ماندند و دارایی‌شان را خفاش مکار نمی‌خورد. بعد آهی طولانی کشیده گفت: ببین همه‌جا گرد مرگ پاشیده شده است و او… ماهرخ جواب داد: بلی، مرگ سخت و جانکاه… هرروز آمار مرگ و میر به‌سرعت باد بالا می‌رود. بیچاره مردمان دوره‌گرد و روزمزد. ترس سردار چند چندان می‌شد و خواهش می‌کرد که دیگر از مرگ حرفی نزند.

ماهرخ آهسته گفت: نظر به وضعیت ناهنجار فعلی این زندگی دوام‌دار نیست. بهتر است که به شادی ارواح والدین ما… سردار با بی‌حوصلگی میان حرفش دویده گفت: خلص بگو که همه ما بالای گورهای کنده شده‌ای خود به‌نوبت ایستاده‌ایم. ماهرخ سرش را به علامت تائيد شور داده گفت:

متأسفانه… ولی قصد دارم قبل از مردن جلوی پر کردن جیب‌های ظالمان و محتکرین مواد غذایی را بگیرم. احتکار، حرص پول و افزون‌خواهی انسانیت را از آن‌ها گرفته است که درک نمی‌توانند؛ فقراء چی می‌کشند. سردار گفت: ها والله، شاید آن‌ها هوس کفن یک میلیونی دارند! ماهرخ خندیده گفت: یا شاید فکر می‌کنند که همه‌چیز را به گور خود می‌برند.

هفته را دنبال کنید در: اینستاگرام تلگرام توئیتر

شب دیگر هنوز از پناهگاهشان بیرون نشده بودند که کاکا با سر و صدا دروازه‌ای حویلی را باز نمود و رأساً به اتاق کارش که در منزل اول بود رفت. سردار و ماهرخ آهسته‌آهسته به تعقیب وی روان شدند و از درز دروازه‌ای اتاق، نظاره کردند که کاکا بکس دستی‌اش را به صندوق بزرگی که کنج پس خانه‌ای اتاق کارش بود، خالی نمود و با شتاب از جا برخاست. ماهرخ سر جنباند و هیچ نگفت.

وقتی ماهرخ پتنوس چای را برای کاکا می‌برد، شنید: او زن احتیاط را از دست نده که مرض کرونا روزبه‌روز گسترش می‌یابد. زنش گفت: کاش همرای اولاد خارج می‌رفتیم. مرد گفت:

زن با ناز و کرشمه کنار شوهر نشسته گفت: از قدیم گفته‌اند «تجارت کله‌ای پر می‌خواهد» اگر تو استعداد نمی‌داشتی مانند برادر کله پوچت غرق می‌شدیم… مرد گفت: آهسته، نان در دهن خود آدم مزه می‌دهد. هم‌اکنون سوادی جان به جان است.

زن با ناز و کرشمه کنار شوهر نشسته گفت: از قدیم گفته‌اند «تجارت کله‌ای پر می‌خواهد» اگر تو استعداد نمی‌داشتی مانند برادر کله پوچت غرق می‌شدیم… مرد گفت: آهسته، نان در دهن خود آدم مزه می‌دهد. هم‌اکنون سوادی جان به جان است. از قدیم می‌گفتند «مرد هستی خود را نگهدار» زن سر تائید جنباند و آهسته گفت:

ها راست میگی، روز بد برادر ندارد. ماهرخ آه سوزناکی کشیده زیر زبان گفت: بلی، روز بد واقعاً برادر ندارد. چنانچه که تو سر برادرت را زیر آب کردی و… پتنوس چای را پیش روی کاکا گذاشت و پرسید: کاکا جان شانه‌هایت را چاپی کنم، خسته شده باشی؟ کاکا با طمطراق و غضب طرف ماهرخ دیده گفت:

دختر سگ، صد بار نگفتمت که مرا کاکا خطاب نکن؟ هنوز داغ برادر خدابیامرزم از دلم نرفته که… ماهرخ با دست‌پاچگی گیلاس چای را به دست کاکا داده گفت: ببخشی از دهنم پرید. کاکا بازوی وی را قاپید و به گوشش گفت: مثلی که یادت رفته که بین من و تو چی تعهدی…؟ ماهرخ بار دیگر معذرت‌خواهی نموده و اتاق را ترک کرد. در اتاق خود رفت دست بر روی برادرش که به خواب ناز فرو رفته بود، کشیده گفت: خدا نکند که دست آن جلاد به تو هم برسد. به خدا اگر مرا تهدید به مرگ تو نمی‌کرد و ترا پیش چشمانم با خریطه‌ای سیاه خفه نمی‌نمود، همه اسرارش را فاش می‌کردم. سال‌هاست که به خاطر حفظ جان تو به تعهدم پابندم و همه‌چیز را مانند زهر قروت می‌دهم. صدای بمب مانند کاکا بدنش را به ارتعاش درآورد که می‌گفت:

هرگاه از چشم دید، مرگ پدرت لام از کام جدا کنی؛ اول برادرت و بعد خودت را به‌عین سرنوشت… اشک در چشمان ماهرخ حلقه زد. قاب عکس پدر و مادرش را لمس نمود و آهسته گفت:

هرگز نمی‌گذارم به مقصدش برسد. بعد نگاهی به سردار نموده افزود: بخواب برادر جان، هیچ‌گاه جایی پدر و مادر خود را به آن جلاد نمی‌دهیم.

چشمان سردار که از خمار خواب غرق در لذت بود، به یک‌بارگی باز شد و گفت: باز همرای مرده‌ها گپ می‌زنی؟ ماهرخ زیر لب افزود:

راست گفته‌اند که کل دنیا را آب بگیرد، مرغ آبی را تابند پایش است. مردم در حال مرگ استند و این بدبخت به قیمت فروشی‌اش مباهات می‌نماید. سردار پرسید:

چی غم داری؟ ماهرخ گفت: چی بگویم، پدر نمی‌داند که همه در فکر شکم‌های خالی خود و شاهد جان دادن عزیزانشان هستند و از سکوتی مرگ‌باری که جهان را در کام ترس و وحشت فرو برده است در چی کنیم چی کنیم استند. سیرت و صورت دنیا در ابهام و دودلی غرق است که پیام‌آور قهر یزدان است و او احتکار می‌کند. سردار آه کشیده گفت: لطفاً دیگر پدر نگویش… ماهرخ تبسم نموده گفت: عوام‌فریب، مجبورم می‌سازد، ورنه فدای نام پدرم می‌سازمش. سردار گفت:

دیروز شنیدم که؛ زن کاکا شَله بود که برایش سربند طلا بخرد. ماهرخ گفت: پیش بی‌دردان دوای درد جستن جاهلی است… مگر بی‌غم باشی؛ پول آب در آب است و شیر در شیر.

ماهرخ اشک‌هایش را پاک نموده و آهسته گفت: نمی‌دانم تا کجاها می‌توانیم فرار نماییم؟ مرض به‌سرعت پیش می‌رود. کاکا را مرض از پا انداخته. آیا درجایی که ایستاده‌ایم، جایی درستی است یا در خطر مرگیم؟ شتر سفید مرگ ترسناک و بسیار دردانگیز دهن دروازه‌ای همه‌ای ما خوابیده است. مرگی که حتی دفن و کفن مناسب چی که دعا و فاتحه و بالاخره هیچی، حتی از مرده‌اش همه می‌گریزند. سردار گفت: واقعاً دردآور است.

ماهرخ این بار قمار بزرگ‌تر زد و به همسایه‌ها پول نقد هم داد که صدای سردار بلند گردید:

او خواهر از برای خدا احتیاط کن اگر… ماهرخ با تبسم تمسخرآمیز افزود:

ها، می‌فهمم که پوست ما را پُر کاه می‌کند! سردار خندیده پرسید: راستی نگفتی این پوست پر کاه، چی معنی می‌دهد؟ ماهرخ کنار برادر نشست و گفت:

وقتی گوساله‌ای گاو می‌میرد؛ به خاطر تسلای دل گاو، پوست گوساله‌اش را پر از کاه می‌نمایند که بیچاره گاو فریب بخورد و پوست را به گمان چوچه‌اش لیسیده و شیر بدهد. سردار آه کشیده گفت: پس ما خوب برای پُر کاه کردن آماده هستیم! ماهرخ دستی به روی برادرش کشیده گفت: بلی؛ بگذار کاکا با لیسیدن پوست قلابی ما مصروف شود و ما…

روزها می‌گذشت. ماهرخ از هیچ فرصتی نمی‌گذشت؛ به همکاری برادرش از خرچ خانه‌ای کاکا می برداشت و خانه‌خانه‌ای همسایه‌ها را دق‌الباب می‌نمود، مقدار مواد خوراکه و پول نقد به دهن دروازه آن‌ها گذاشته و با مهارت غائب می‌شد. تا اینکه آن شب؛ باری از دوشش برداشته شد.

آتش از هر طرف زبانه می‌کشید. وقتی همه رسیدند، دست و روی ماهرخ هم اندک‌اندک آتش گرفته بود. مردم فقط توانستند که ماهرخ را نجات بدهند و سردار را که از هوش رفته بود، به کناری پناه بدهند.

وقتی کاکا (پدر) رسید اتاق همرای صندوق چوبی‌اش خاکستر شده بود. زن کاکا که چون دیوانه‌ها هر طرف می‌دوید و دست‌به‌دست می‌مالید. شوهر را تکان داده می‌گفت:

همه داروندار ما سوخت، گفتمت طلاها را در صندوق نمان به گفتم نکردی. شوهر که رنگ به رخ نداشت و دست‌وپایش سستی می‌کرد، غضب‌آلود علت را از ماهرخ پرسید. زن همسایه به‌جای او جواب داد:

خدا فضل کرد که ما رسیدیم. طفلک‌ها در تلاش خاموش کردن آتش بودند و از همسایه‌ها کمک می‌خواستند. کاکا سرش را محکم گرفت و به دیواری تکیه داد. زن کاکا پرسید: نگفتی این‌همه چطور شد؟ ماهرخ گفت:

وقتی شما مهمانی رفتید، ما فکر کردیم به خاطری که دزد دیده شود؛ ارکین تیلی را در اتاق گذاشته‌اید. هردوی ما اینجا نشسته بودیم که باد وزید و ارکین را چپه نمود، اتاق آتش گرفت. کاکا سیلی محکمی بر روی زنش زده گفت:

نگفته بودم که ارکین را یک جای درست بان؟ زن با فق فق گریه به کناری نشست و گفت: برق نبود خودت گفتی که ارکین را… ماهرخ که از درد سوختگی عذاب می‌کشید با خودش گفت: خدایا مرا ببخش، خود این‌ها نهال‌های نفرت را در وجب وجب وجود ما کاشته‌اند و این است ثمر آن…

سردار زخم‌های ماهرخ را پانسمان می‌نمود. آهسته گفت: چی ضرور که میان آتش پریدی، اگر… ماهرخ گفت: آهسته. نشنیدی که دیوارها موش و موش‌ها گوش دارند؟ باز واقعی معلوم نمی‌شد. سردار دهنش را به گوش ماهرخ نزدیک نموده گفت:

مگر در صندوق پولی هم مانده بود که… ماهرخ گفت: «کند گر بر تو ظلم از کین بداندیش – توهم آن کن بر وی میندیش…» زن کاکا که سرش را با دستمال محکم بسته بود و رنگ به رخ نداشت. صدا زد: او طفیلی‌ها کجا هستید؟ من می‌خوابم، متوجه دروازه‌ای کوچه باشید که کاکایت خواهد آمد. سردار غمغم‌کنان گفت:

ها، نوکرهایتان بیدار باشند و شما اولاد خود را به خارج فرستاده و خواب راحت هم داشته باشید. ماهرخ از جایش برخاست و نزد زن کاکا رفته پرسید: چیزی دیگر کار نداری؟ زن گفت: نی برو رنگت را گم کن.

ماهرخ دور و دراز به بسترش افتاد؛ ذهنش به درازی هجده سال عمرش طول کشید و به سال‌های تیر شده رفت که هنوز هفت ساله بود؛ از بالکن اتاقشان دید که کاکایش سر پدرش را به آب حوض حویلی فرو بُرد و پدرش بر روی آب آمد.

ماهرخ اشک‌هایش را پاک نمود. سردار پرسید: مثلی که باز مرده‌بازی… ماهرخ غضب‌آلود به سردار نگاه نموده گفت: شهدا نمی‌میرند، بلکه حاضر و ناظرند. سردار پرسید: مگر چطور؟ ماهرخ آه کشید و هیچ نگفت.

زنگ تیلفون سردار را از خواب بیدار کرد و رشته‌ای افکار ماهرخ را گسست.

بلی، سلام لطیف جان، همه‌چیز به‌خوبی پیش می‌رود؟ بسیار خوب. لطف نموده مواد غذائی دکان را بین فقرا تقسیم کن و سهم دو نفر ما را هم بفروش. بلی برای ما بیاور. خودت قانون را بلد هستی، من اسناد خانه و دکان را همرایم آورده‌ام. هرگاه از نیش این‌همه لاش خوران نجات یافتیم، غم همه‌چیز را خواهیم خورد. در غیر آن به نصیب خورش می‌رسد. از کجا که باز نصیب کاکا نشود. چی… کاکا مُرد؟ انالله و انا علیه راجعون…

نویسنده: mehrahang

مطلب پیشنهادی:

ادبیات داستان هفته

دو داستانک: گوش اگر گوش تو وُ ناله… و از آبکوه تا آبکوه

دل کندن از پیرمرد باصفای شمیرانی و همسرش برایم سخت بود، پیرمرد دلش بزرگ بود و از اهالی روزهای خوش و سرسبز شمیران...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *