قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
خانه / مهاجرت / ملاهای مسجد بسیار بد بودند، بچه‌ها را با چوب و تسمه کتک می‌زدند؛ روایت‌های تلخ و شیرین مهاجرت کودکان افغان
مهاجرت کودکان

ملاهای مسجد بسیار بد بودند، بچه‌ها را با چوب و تسمه کتک می‌زدند؛ روایت‌های تلخ و شیرین مهاجرت کودکان افغان

نقیب نظری|

شهر ما فاریاب است و یکی از شهرهایی که در آن ناامنی زیاد است، برای همین مردم شرایط اقتصادی ضعیفی دارند و بیشتر کودکان و جوانان‌ شهر به ایران مهاجر می‌شوند. مهاجرت در ده ما باعث می‌شود که خانواده‌ها از طریق فرزندان خود پشتوانه مالی داشته باشند. زمانی که در افغانستان بودم به اصرار پدرم گوسفندها را به دشت و صحرا می‌بردم و برای همین نمی‌توانستم به مکتب بروم. کم کم به چوپانی علاقه پیدا کردم. من گوسفندها را خیلی دوست داشتم. در آن زمان آرزو می‌کردم که گوسفندان زیادی داشته باشم تا بیشتر به خانواده‌ام کمک کنم.

راه قاچاق پر از وحشت و ترس است و برای کودکان کابوس بزرگی دارد که تا آخر عمر با خود به دوش می‌کشند.

Aviron

 

وقتی زمستان می‌شد مادرم مرا به مسجد می‌فرستاد تا قرآن خواندن یاد بگیرم اما من هیچ‌گاه مسجد را دوست نداشتم چون ملاهای مسجد بسیار بد بودند و بچه‌ها را با چوب و تسمه کتک می‌زدند. خانواده‌ها هیچ وقت به خاطر کتک خوردن فرزندانشان اعتراض نمی‌کردند و اعتقاد داشتند کتک زدن باعث می‌شود که بچه‌ها درس را خوب یاد بگیرند. مردم ده به ملاها گندم و آذوقه می‌دادند و مردمی که دارا بودند بابت شهریه فرزند خود پول نقد به طالبان می‌دادند. به یاد دارم که یکبار یکی از ملاهای مسجد کودکی را به شدت کتک زد و او از شدت درد بیهوش شد.

وقتی زمستان می‌شد مادرم مرا به مسجد می‌فرستاد تا قرآن خواندن یاد بگیرم اما من هیچ‌گاه مسجد را دوست نداشتم چون ملاهای مسجد بسیار بد بودند و بچه‌ها را با چوب و تسمه کتک می‌زدند.

در ده ما مکتب دولتی نیست و تنها یک مکتب در قریه دورتر از ما قرار دارد. کودکان حتی در مکتب دولتی بعد از چند سال مکتب رفتن قادر نیستند که بخوانند و بنویسند. برخی از معلم‌ها که از شهرها به ده می‌آیند فقط به فکر معاش خود هستند و در برابر دانش آموزان احساس مسئولیت نمی‌کنند.

به یاد دارم که یکبار یکی از ملاهای مسجد کودکی را به شدت کتک زد و او از شدت درد بیهوش شد.

بالاخره یک وقت پدرم خواست که به ایران بروم ولی مادرم دل به رضا نبود و خیلی گریان می‌کرد. من به همراه بچه‌های شناس ده راهی ایران شدیم. آن زمان نوجوانی سیزده ساله بودم و چیزی از سختی سفر و مهاجرت نمی‌دانستم. زمان حرکت رسید و راه افتادیم. مجبور بودیم راه قاچاق را پیش بگیریم. ما هیجده روز در راه قاچاق بودیم در حالی که بسیاری از مهاجران در عرض یک هفته به ایران می‌رسند.

بیشتر بخوانید:

راه قاچاق پر از وحشت و ترس است. اتفاقات این مسیر برای بیشتر کودکان یک کابوس بزرگ می‌شود که تا آخر عمر با آنها را دنبال می‌کند. در بخشی از این راه قاچاق سه روز متوالی باران می‌بارید و هوا بسیار  سرد بود. برای این که خیس نشویم پتو رو روی درخت انداختیم و  روی زمین استراحت می‌کردیم و هر لحظه منتظر قاچاق‌بر بودیم که به ما دستور حرکت را بدهد.

هفته را دنبال کنید در: اینستاگرام تلگرام توئیتر

یکی از بدترین لحظات راه قاچاق انتظار کشیدن برای حرکت کردن است و این انتظار طولانی‌ترین انتظار مسافران در زندگی‌شان است. در راه قاچاق از افغانستان به ایران بخشی از راه را سوار بر موتِرهای (ماشین‌های) تویتا آمدیم. هرکسی این بخش سفر را تجربه نکرده باشد نمی تواند بگوید می داند راه قاچاق چیست و هر کسی که در این بخش از راه در صندوق عقب موتر (ماشین) پنهان شده می‌تواند بگوید که جهنم را تجربه کرده است.

یکی از بدترین لحظات راه قاچاق انتظار کشیدن برای حرکت کردن است و این انتظار طولانی‌ترین انتظار مسافران در زندگی‌شان است.

سختی راه وقتی درد آدم را زیاد می‌کند که می‌فهمد تمام تصوراتش در مورد ایران اشتباه بوده است. وقتی به ایران رسیدم خیلی پشیمان شدم و دوست داشتم که به افغانستان بازگردم اما تنها راهم ماندن و ادامه دادن زندگی در ایران بود. اولین بار در یک کارگاه خیاطی مشغول به کار شدم و بعد از یک هفته متوجه شدم که حقوقم کم است از صاحب کارم خواستم حقوق مرا زیاد کند اما او قبول نکرد. روز بعد وسایل را جمع کردم تا از آن کار بیرون بیایم صاحب کارم متوجه شد و لحظه بیرون آمدنم از کارگاه سیلی محکمی به صورتم زد و من گریه کنان آنجا را ترک کردم. مدتی بعد در کارگاه بهتری به کار مشغول شدم کم کم چرخ کاری را یاد گرفتم.

سختی راه وقتی درد آدم را زیاد می‌کند که می‌فهمد تمام تصوراتش در مورد ایران اشتباه بوده است.

سال‌های اولی که به ایران آمده بودم ارزش پول ایران زیاد بود و برای همین می‌توانستم که به خانواده‌ام کمک کنم اما حالا که هشت سال از آمدنم به ایران می‌گذرد، شرایط سخت شده است و ارزش پول ایرانی در مقابل پول افغانی ناچیز شده است و این دست کارگران مهاجر را بسیار تنگ کرده است. از طرف دیگر در افغانستان جنگ است و راه برگشتن بسیار دشوارتر از ماندن در ایران است.

دلم پشت خانواده‌ام دق می‌شود اما از دست پدر و مادرم دلگیر هستم و همیشه به آنها می‌گویم که چرا فرزندان زیادی به دنیا آورده‌اند و برایشان مهم نبوده است که آینده‌شان چی می‌شود و چه سختی را می‌کشند. به آنها می‌گویم وقتی که اقتصاد ضعیفی داشتید باید فرزندان کم‌تری را به دنیا می‌آوردید. من کودکی خوبی نداشتم و به جای بازی کردن و مدرسه رفتن، کار می‌کردم و این موضوع همیشه مرا غمگین می‌کند.

حالا که هشت سال از آمدنم به ایران می‌گذرد، شرایط سخت شده است و ارزش ریال در مقابل افغانی (واحد پول افغانستان) ناچیز شده است و این دست کارگران مهاجر را بسیار تنگ کرده است.

من مردم ایران را دوست دارم اما آنها مهاجران را بسیار آزار می‌دهند. یک روز عید بود و من به همراه دوستانم از خیابان می‌گذشتیم. چند نفر سوار موتور بودند و شانه تخم‌مرغی دست یکی از آنها بود و چند تخم‌مرغ را به سوی ما پرتاب کردند و پا به فرار گذاشتند. آن لحظه همه ما ناراحت شدیم و من دوست داشتم که زمین چاک می‌شد و می‌توانستم به درونش بروم. به نظر من مردم ایران مهاجران را درک نمی‌کنند. من از دولت ایران می‌خواهم به کارگران غیرقانونی مدرک بدهند تا کارگران با امنیت در ایران کار کنند. آرزو دارم که افغانستان آرام شود و من بتوانم در کشور خود کار کنم. آینده برایم نامعلوم است و هر روز یک اتفاقی رخ می‌دهد. دوست دارم که برای آینده برنامه‌ریزی کنم اما من از صبح تا شب سرکارم و زمانی برای برنامه‌ریزی ندارم.

نویسنده: mehrahang

مطلب پیشنهادی:

مردم کابل

در کابل چی می‌گذرد؟ روایت یک شاهد

این که تداوم جنگ با ملت و مردم سرزمین من چه‌ها کرده، یادش خون را به جوش می‌آورد، خفاش خفته‌ای ترس و شک را در و جودم بیدار می‌سازد؛ آنگاه همچو موریانه در تار و پود و جودم تار می‌دواند و یقین می‌یابم که زنده‌ام و در جستجویی حقیقتی هستم...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *