قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
Fengye College Center
خانه / عمومی / آریانا / غم بزرگی که تا آخر عمر می‌ماند؛ روایت‌های تلخ و شیرین مهاجرت کودکان افغان
کودکان مهاجر افغان

غم بزرگی که تا آخر عمر می‌ماند؛ روایت‌های تلخ و شیرین مهاجرت کودکان افغان

میرآقا موسوی|

نه سال پیش وقتی نه سال سن داشتم به ایران آمدم. در افغانستان بخصوص در شهر ما جنگ است و خانواده‌ها همیشه نگران آینده فرزندان خود هستند. از طرف دیگر گروه طالبان در شهر فاریاب بخصوص در ولایت میمنه ضد نیروهای دولتی می‌جنگند. پدر و مادرم همیشه ترس داشتند که مبادا روزی به گروه طالبان بروم. طالبان در مسجد‌ها مستقر هستند. آنها همه مردم را به جهاد دعوت می‌کنند و می‌گویند که در راه حق مبارزه کنید و اگر کشته شوید به بهشت می‌روید. متاسفانه بیشتر مردم بی‌سواد هستند و تحت تاثیر حرف‌های آنها قرار می‌گیرند و در این میان بیشتر کودکان تحت تاثیر هستند.

طالبان مردم را به جهاد دعوت می‌کنند و می‌گویند که در راه حق مبارزه کنید و اگر کشته شوید به بهشت می‌روید.

Aviron

مهاجرت به ایران در شهر ما رواج زیادی دارد. اشخاص از سنین کم تا بزرگسال تلاش می‌کنند که از راه قاچاق خود را به ایران برسانند. من به همراه یکی از فامیل‌هامان که نسبت دوری با آنها داشتیم، راهی ایران شدم.

فکر می‌کنم که ایران فقط کارکردن است و بس.

یادم است که در راه پاکستان بودیم. بیست و پنج نفر سوار بر تویوتا بودیم. جا تنگ بود و در جا پای آن چندین ساعت ایستاده بودم و موتر در حال حرکت بود، هیچ ترسی نداشتم. همه می‌دانند که راه قاچاق پر از خطر است اما ما افغان‌ها انتخاب دیگری نداریم. من بیست روز در راه بودم و در این بیست روز قاچاق‌بر به ما آب و نان می‌داد تا از گرسنگی هلاک نشویم. برادر بزرگترم چند سال زودتر از من به ایران آمده بودم.

ما هر چقدر هم تلاش کنیم در ایران یک مهاجر هستیم و به جایی نمی‌رسیم.

وقتی به تهران رسیدیم او به دنبالم آمد و مرا به اتاقش برد. فردای روزی که رسیدم به کارگاه خیاطی رفتم و کار وسط‌کاری را شروع کردم. روزهای اول خیلی برایم سخت بود و اذیت می‌شدم اما کم کم عادت کردم. آن روزها دلم برای پدرم و مادرم بسیار تنگ می‌شد حالا سال‌‌های زیادی است که آنها را نده‌ایدم. مهاجرت برای یک کودک واقعا سخت است، بخصوص زمانی که مجبور می‌شود کارهای شخصی خود مثل شستن لباس را به تنهایی انجام دهد. کودکان مهاجر همیشه در دل خود غم بزرگی دارند و آن را تا آخر عمر با خود نگه می‌دارند.

زمانی که در خیابان راه می‌روم و مردم به من می‌گویند افغانی، ناراحت نمی‌شوم چون می‌دانم که اگر یک فرد ایرانی به آلمان برود، در آلمان به او ایرانی می‌گویند.

من در اتاق مجردی بزرگ شدم جایی که در آن سی نفر در یک واحد زندگی می‌کنند. زندگی کردن این تعداد آدم کنار هم بسیار سخت و دشوار است. زمانی که کودک بودم، فقط اتاق را جارو می‌کردم اما حالا غذا می‌پزم و کارهای بیشتری را انجام می‌دهم. فکر می‌کنم که ایران فقط کارکردن است و بس. ما هر چقدر هم تلاش کنیم در ایران یک مهاجر هستیم و به جایی نمی‌رسیم.

مهاجرت برای یک کودک خردسال واقعا سخت است، بخصوص زمانی که مجبور می‌شود کارهای شخصی خود مثل شستن لباس را به تنهایی انجام دهد. کودکان مهاجر همیشه در دل خود غم بزرگی دارند و آن را تا آخر عمر با خود نگه می‌دارند.

دو سال پیش می‌خواستم به اروپا بروم و برای همین از راه قاچاق به ترکیه رفتم. راه قاچاق ترکیه نسبت به ایران خیلی خطرناک‌تر است. ساعت‌‌های زیادی را پیاده‌روی کردم و با کلی سختی کشیدن به استانبول رفتم. چند وقت در استانبول بودم و در کارگاه خیاطی کار می‌کردم. اما پولم برای رفتن به اروپا خیلی کم بود و مجبور شدم که به ایران برگردم. ما با مردم ایران هم زبان هستیم با این حال خیلی دوست داشتم که به اروپا بروم اما نتوانستم.

هفته را دنبال کنید در: اینستاگرام تلگرام

خیلی دوست دارم که معلم شوم و به دیگران درس بدهم. به نظر من آدم‌ها با هم هیچ فرقی ندارند و این که هر انسانی در هر کشوری به دنیا آمده است دست خودش نیست. زمانی که در خیابان راه می‌روم و مردم به من می‌گویند افغانی، ناراحت نمی‌شوم چون می‌دانم که اگر یک فرد ایرانی به آلمان برود، در آلمان به او ایرانی می‌گویند.

بیشتر بخوانید:

نویسنده: هفته

مطلب پیشنهادی:

افغانستان رئیس جمهور آمریکا طالبان

با طالبان نه، با رئیس جمهور آمریکا مذاکره شود، گفت‌وگوی اختصاصی هفته با سخی منیر، کارشناس سیاسی در کابل

فاسدان سیاسی، اداری، مالی و پروژه‌یی، اقتصادی ... در محور حلقه مواد مخدر و مافیا قدرت را قبضه کرده‌اند

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *