قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
Fengye College Center
خانه / جامعه / “راسکولنیکفِ” درون همه‌ی ما
فئودور داستایوفسکی

“راسکولنیکفِ” درون همه‌ی ما

فرنگیس شکیبا|

حدود ۱۶۰ سال قبل، «فئودور داستایوسکی» در رمان درخشان «جنایت و مکافات» خود به آشفتگی روحی و روانی یک قاتل می‌پردازد. قاتلی که بر اساس عقاید خود معتقد بود، با کشتن فردی پلید، وظیفه خود را در پاکسازی جامعه انجام داده است. برای داستایوسکی مسائل اخلاقی اهمیت ویژه‌ای داشت و یکی از سوال‌های بنیادین اخلاقی را در کتاب جنایت و مکافات مطرح کرد: «جنایت با ذات انسان سازگار است یا نه؟»

داستایوسکی که طرح این داستان را در زندان ریخته بود، به خوبی از زبان قهرمان رمان (راسکولنیکف) نشان می‌دهد که چگونه یک «به ظاهر اَبَرانسان» با اهداف والا و متعالی می‌تواند به خود بقبولاند با هر وسیله‌ای جان یک، چند یا هزاران نفر را بگیرد و هیچ احساس پشیمانی هم پس از این اتفاق نداشته باشد.

«راسکولنیکف» بر این باور است که انسان‌ها دو دسته هستند: «توده انسان‌های عادی» که همواره در فرمان‌بَری به‌سر برده‌اند و حق نداشته‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند قوانین و سننِ حاکم را نقض کنند؛ و دسته قلیلِ «انسان‌های فوقِ عادی» که به عناوین و با آرمان‌های گونا‌گون، به نامِ اصلاحِ امورِ دین و دنیای بشر، به خود حق داده‌اند دست به هر جنایتی بزنند و هر قانونی را نقض کنند؛ چرا که خود را انسان‌هایی برتر و هدفِ خود را شریف و متعالی یا آسمانی می‌پندارند. این اندیشه ریشه‌ای طولانی در تاریخ بشر دارد و عجیب نیست که پس از یک قرن و نیم هنوز هم اهدافِ به اصطلاح «متعالی»، توجیح‌گر قتل‌ها و جنایات متعددی (خودآگاه یا ناخودآگاه) می‌شوند.

هفته را دنبال کنید در: اینستاگرام تلگرام

در فیلم «شیطان وجود ندارد» (There is no evil)، جدیدترین اثر «محمد رسول‌اف» هم از زوایای جدیدی به این موضوع پرداخته شده است؛ زوایایی بسیار بدیع و تکان‌دهنده. البته رسول‌اف در مصاحبه‌های متعدد خود تاکید کرده که موضوع فیلم قتل و اعدام نیست؛ بلکه درباره پذیرش مسئولیت اعمال فردی در یک جامعه استبدادزده است. یکی از درخشان‌ترین سکانس‌های فیلم در بند سربازان اجرای احکام رخ می‌دهد. جایی که هر کدام از آنان بسته به شخصیت‌شان به گونه‌ای متفاوت با این موضوع برخورد می‌کنند. برای یکی این موضوع عادی شده، دیگری در ازای دریافت ۵۰ میلیون تومان برای هزینه جراحی خواهرش حاضر است این کار را بر عهده بگیرد و دیگری با این استدلال که من فقط حکم‌داده شده را اجرا می‌کنم، خود را از مسئولیت کشتن یک انسان مبری می‌داند.

اما به نظر می‌رسد کارگردان در این اثر، از ابتدا حساب خود را با انسان‌های «غیرعادی» روشن کرده است و اصلا سخنی از آنان به میان نمی‌آورد. گویی قضاوت درباره آمران اعدام را به دست تاریخ سپرده است. رسول‌اف در این اثر بینندگان را با وجدان‌شان تنها می‌گذارد و انتخابی که ممکن است برای آنان هم پیش بیاید. انتخابی میان نفع شخصی یا نفع جمعی؛ تصمیمی که هرگز آسان نیست. این که آیا همواره باید از آن چه دیکته می‌شود به هر قیمتی اطاعت کرد یا اگر آن را خلاف معیارهای اخلاقی دیدیم، از آن سرپیچی کنیم و هزینه آن را هم بپردازیم. وظیفه انسانی ما در این میان چیست؟ حاضریم با استدلال «قانون، قانون است» جان انسانی را بگیریم، چند روز مرخصی تشویقی و دیدار معشوق در انتظارمان باشد یا با اعتقاد «قدرت تو در نه گفتن توست» در مقابل این عمل غیرانسانی بایستیم، هستی خود را به خطر بیندازیم و شاید مجبور شویم تا پایان عمر در انزوا زندگی کنیم. اگر پای عمل در میان باشد، ما در کدامین گروه قرار می‌گیریم؟

بیشتر بخوانید:

به نظر می‌رسد آخرین اثر این فیلمساز، به طرز هوشمندانه‌ای حکایت ویرانی بشر به دست خویش در نظام‌های استبدادزده است؛ یک ویرانی همه‌گیر که تنها برای انسان‌های فوق‌عادی رخ می‌دهد. چه اویی که صندلی را از زیر پای محکوم به اعدام می‌کشد و برایش چند روز مرخصی تشویقی صادر می‌شود و چه اویی که حاضر به انجام این کار نمی‌شود و هزینه‌اش را برای تمامی عمر می‌پردازد، هر دو قربانی‌اند؛ قربانیان امروز یا فردا. مهم این است که آنان انتخاب می‌کنند چشم بر عمل خود ببندند، خود را مامور و معذور ببیند و این چرخه خشونت را ادامه دهند یا راه دگر بروند و آسایش خود را فدای اصلاح امور جامعه کنند. این انتخاب است بر زندگی آنان و اطرافیانشان اثر می‌گذارد.

Aviron

 

می‌خواهم در ادامه پا را از این هم فراتر بگذارم. کمی به تصمیم‌ها و اعمال زندگی خود با نگاهی منتقدانه نگاه کنیم. کدام یک از ما از این اتهام مبراست؟ کدام یک با قضاوت‌های نابه‌جا، صندلی را قبل از مرگ از زیر پای دیگران نکشیده است؟ آیا کسی هست که ادعا کند خواسته یا ناخواسته به انسان‌ها بر اساس رنگ پوست، نژاد، جنسیت، ظاهر و مسائلی از این دست آسیب نرسانده و آنان را تا پای قتلگاه نبرده و قربانی نکرده است؟ آیا در عمل همه ما یک «راسکولنیکف» درون نداریم که باید تلاش بر خفته نگه داشتن‌اش داشته باشیم؟

«دارون عجم‌اوغلو» در مقدمه کتاب «راه باریک آزادی» می‌نویسد: «برای ظهور و شکوفایی آزادی، هر دو (حکومت و جامعه) باید قوی باشند. به حکومت قوی نیاز است تا خشونت را مهار کند، قوانین را به اجرا بگذارد و به ارائه خدمات عمومی بپردازد. از طرف دیگر به جامعه قوی بسیج‌شده نیز نیاز داریم تا حکومت قوی را منقاد سازد و در بند بکشد. بدون جامعه هوشیار، قوانین اساسی و میثاق‌ها ارزشی بیشتر از تکه کاغذی که بر روی آن نوشته شده‌اند، ندارند.» حال در جامعه‌ای که نه حکومت قوی است و نه جامعه توانمند، گویی تنها هنر است که می‌تواند تلنگری بر وجدان راسکولنیکف‌های درونی ما داشته باشد.

ماخذ:

۱-جنایت و مکافات، فئودور داستایوسکی، ترجمه اصغر رستگار، نشر نگاه، چاپ پنجم.

۲- راه باریک آزادی، دارون عجم اوغلو و جیمز.ای. رابینسون، ترجمه سید علیرضا بهشتی شیرازی و جعفر خیرخواهان، نشر روزنه، ۱۳۹۹.

نویسنده: هفته

هفته

مطلب پیشنهادی:

مجازات اعدام در کانادا

نگاهی به مجازات اعدام در کانادا

پیش از تأسیس کنفدراسیون کانادا صدها نوع جرم و جنایت در کانادا مستوجب مجازات اعدام بود...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *