قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
Fengye College Center
خانه / عمومی / آریانا / ایران را دوست دارم اما از مردمانش گله دارم؛ روایت‌های تلخ و شیرین مهاجرت کودکان افغان
مهاجرت کودکان افغان

ایران را دوست دارم اما از مردمانش گله دارم؛ روایت‌های تلخ و شیرین مهاجرت کودکان افغان

اسماعیل امیری|

چهار سال پیش وقتی هفده ساله بودم به ایران آمدم. در شهر ما همیشه جنگ است. ما جنگ را هر شب در پشت‌بام خانه‌مان تماشا می‌کردیم و گلوله‌ها را می‌دیدم که از سوی طالبان به نیروهای دولتی شلیک می‌شد. من صنف یازدهم بودم و در کنار مدرسه به کلاس زبان می‌رفتم. آن زمان تصور می‌کردم که جنگ تمام می‌شود و ولایت ما دیگر از دست طالبان راحت می‌شود اما هر روز بدتر می‌شد. یکی از کارهایی که طالبان انجام می‌دهند، گذاشتن مین در مکتب است. چندین مدرسه در شهر ما توسط طالبان مین‌گذاری شده است. در هر مین گذاری تعداد زیادی از دانش آموزان کشته شده است.

کارگران افغان ایران را آباد می‌کنند. اگر در افغانستان صلح بود ما به جای ایران، کشور خود را آباد می‌کردیم

من لیسه البرونی نوآباد تحصیل می‌کردم. یکی از روزها که امتحان نیم سال را می‌دادیم، صدای انفجاری در سرتاسر مکتب ما بلند شد. همه ترسیده بودیم و هم‌صنفی‌هایم ترسیده بودند. من از ترس حرکت نمی‌کردم. صدای جیغ بچه‌های مکتب برخاسته. در گوشه حولی مکتب ما طالبان بمبی را گذاشته بودند اما خوشبختانه کسی در حولی نبود. آن لحظه را هیچ‌کدام از دانش آموزان مکتب فراموش نخواهند کرد. خانم معلم‌ها گریه می‌کردند و مدیر مدرسه دست و پایش می‌لرزید. بسیار از دانش آموزان بکس و کتاب‌های خود را رها کردند و با به فرار گذاشتند. در مدت کم مکتب خالی شد. یکی از دیوارهای مکتب فرو ریخت. تا یک هفته لیسه ما بسته شد. بعد از یک هفته تعداد دانش آموزان کم شد.

ما جنگ را هر شب در پشت‌بام خانه‌مان تماشا می‌کردیم و گلوله‌ها را می‌دیدم که از سوی طالبان به نیروهای دولتی شلیک می‌شد

Aviron
Aviron

 

بارها طالبان جلوی نوجوانان را می‌گرفتند و می‌گفتند که بیاید در راه حق جهاد کنید و به گروه ما محلق شوید اما بچه‌های شهر ما کم‌تر به خواسته طالبان تن می‌دادند.  پدر و مادر بسیاری از دانش آموزان دیگر اجازه ندادند که فرزندانشان به مکتب بیایند. در همان زمان هم‌صنفی‌هایی که مانند برادرم بودند به ایران و اروپا مهاجرت کردند. اما من باز به مکتب رفتم و امتحانات پایان سال را سپری کردم. بعد از مدتی تصمیم گرفتم که به ایران بروم.

بارها طالبان جلوی نوجوانان را می‌گرفتند و می‌گفتند که بیاید در راه حق جهاد کنید و به گروه ما محلق شوید اما بچه‌های شهر ما کم‌تر به خواسته طالبان تن می‌دادند

پدرم عمرش را در ایران رد کرده بود و من از طریق گپ‌هایی که پدرم در مورد ایران می‌زد، با این کشور آشنایی پیدا کرده بودم. از سوی دیگر وضعیت اقتصادی مناسبی نداشتیم و در شهر ما امنیت نبود. وقتی به این موضوعات فکر کردم راهی ایران شدم. از شهر غزنی تا نیمروز ۱۶ ساعت در راه بودم چرا که در وسط یکی از سرک‌ها مین گذاشته بودند و پلیس امنیتی به موتر ما ایست داد و ما را متوجه مین کرد. آنها مین را خنثی کردند و ما راهی نیمروز شدیم. از آنجه به پاکستان رفتیم. در مسیر قاچاق مدام از این قاچاق‌بر به قاچاق‌بر دیگر دست به دست می‌شدیم.

بیشتر بخوانید:

ایران را دوست دارم اما از دست مردمانش گله دارم

راه قاچاق هر تکه‌اش یک داستان دارد. داستانی که هر لحظه ممکن است که آخرش با مرگ تمام شود. در مسیری که از پاکستان می‌آمدیم، دزدها به ما حمله کردند. آنها همه ما را به صف کشیدند و گفتند که اگر هرچی داریم را به آنها بدهیم کاری با ما ندارد. هر کسی هرچیزی داشت به طالبان داد. من در کفش‌هایم پول پنهان کرده بودم و یکی از طالب‌ها کفش‌هایم را پاره کرد و پولم را گرفت. مقداری پول پنهانی در پشت آیه قرآنی که به صورت گردنبند درست کرده بودم، داشتم اما طالبان دست به آن نزدند و گفتند که این پول مال خودت باشد. کسانی که پول‌هایشان را به طالبان ندادند، خیلی کتک خوردند، سیاه و کبود شدند. بعد از چند ساعت آنها رفتند و ما راه خود را از سر گرفتیم. در یکی از مسیرها موتر ما خراب شد و قاچاق‌بر گفت که به منتظر موتر دیگری شویم. به ناچار شب در پشت کوه ماندیم. کوه پر از شن و ریگ بود. وقتی صبح بیدار شدیم، تن ما در شن فرو رفته بود و فقط سرهامان بیرون بود.

هفته را دنبال کنید در: اینستاگرام تلگرام

به نظر من مردم ایران درکی از مهاجران افغان ندارند و فکر نمی‌کنند که ما از ناچاری به ایران مهاجر شدیم

بعد از سپردی کردن سختی‌های زیاد به ایران رسیدیم. من به اتاق یکی از دوستانم رفتم و او پول قاچاق‌بر را داد. کارم را با بنایی شروع کردم. زبان ایرانی برایم راحت و ساده بود. چون از کودکی فیلم و سریال ایرانی زیادی می‌دیدم. ایران را دوست دارم اما از مردمانش گله دارم. بارها شده است که در خیابان مرا مسخره کنند. آنها احساس بدی به من می‌دهند و غرور مرا می‌شکنند. به نظر من مردم ایران درکی از مهاجران افغان ندارند و فکر نمی‌کنند که ما از ناچاری به ایران مهاجر شدیم. کارگران افغان ایران را آباد می‌کنند. اگر در افغانستان صلح بود ما به جای ایران، کشور خود را آباد می‌کردیم. دوست دارم که بتوانم در امتحان کنکور شرکت کنم و به دانشگاه بروم. آرزو دارم که در کشورم صلح و امنیت برقرار شود و مهاجران به افغانستان بازگردند و افغانستان را از نو بسازند.

نویسنده: هفته

مطلب پیشنهادی:

تکواندو

ورزش مرز نمی‌شناسد؛ گفت‌وگو با محسن رضایی، قهرمان تکواندو در ایران و افغانستان

واقعیت این است که یکی از پایه‌‌‌های اصلی تیم‌‌‌های ملی افغانستان را مهاجران تشکیل می‌دهند، بخصوص در فوتسال و تکواندو. این افتخار است چون این ورزشکاران از درون سختی‌‌‌های مهاجرت رشد کرده‌اند

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *