قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
Fengye College Center
خانه / عمومی / آریانا / کودکی‌ام را در ایران باختم؛ روایت یک مهاجر افغان
مهاجران افغان

کودکی‌ام را در ایران باختم؛ روایت یک مهاجر افغان

جمیله هاشمی|

اسم من مهدی است. زمانی که افغانستان را به‌قصد ایران ترک کردیم من هنوز ۴ ساله بودم و بسیار اندکی به یادم است که مادر و پدرم به نوبت مرا بغل می‌کردند و در مقابل نق زدن و دل‌تنگی‌هایم از طولانی بودن سفر و شب و روز پیاده‌روی، می‌گفتند: وطن ما جنگ است باید یک جای آرام بریم تا تو درس بخوانی و آزادانه همرای هم‌سالانت بازی کنی. این نخستین آرمانم بود که تا هنوز هم پوره نشده و حسرتش در دلم چنگ می‌زند. من از همان اول به‌طور آزاد به کوچه و بیرون از منزل نرفتم و بازی نکردم. دوران بچگی‌ام با ترس و کم‌زنی‌ها گذشت و دیگر سرم در کار خم شد که فامیل کم بغلم را کمک نمایم. تنها چیزی که از مادر و پدرم شنیده بودم این بود، یک خانه‌ای میراثی در کابل داشتیم که با پول گروئی آن به ایران رسیده بودیم و نسبت به نداشتن پول کافی برای پیشکی یا کرایه‌خانه مدت‌ها در صحن حویلی امام رضا (ع) به سر برده بودیم.

Aviron
Aviron

 

وقتی کمی بزرگ‌تر شدم هوسِ بازی در بیرون از منزل که در دلم شور خاصی ایجاد کرده بود فروکش شد، زیرا همین‌که پا باز نمودم و به کوچه رفتم از طرف دو بچه‌ای همسایه لت حسابی خوردم و با فحش افغانی «پدرسوخته و مادرجنده» لقب گرفتم که خیلی برایم ناگوار ‌آمد. زیاد دلم می‌خواست در کوچه با بچه‌های دیگر بازی کنم ولی همان فحش‌های که خونم را به جوش می‌آورد در دل و دماغم برمی‌خورد و عصبی‌ام می‌ساخت مانعم می‌شد. حساسیتم زمانی بیشتر تحریک شد که آن حادثه اتفاق افتاد. روزی به‌منظور ریختن کثافات منزل بیرون رفتم؛ بچه‌ها دوره‌ام کردند و گفتند: «ای افغانی… زیب شلوارت باز است.» تا سرم را پایین کنم خریطه‌ای کثافات را بر سرم ریختند و زیر خنده زدند که اشکم را درآورد. دلم می‌شد هر پسربچه‌ای که مقابلم ظاهر می‌شد، پیش از اینکه مرا مسخره نموده و لت و کوبم نماید یا با توبیخ و سرزنش بر افغانیتم بتازد و روی اعصابم راه بروند بالایش حمله کنم و قصد چندین بار لت و کوب را از هریکشان بگیرم؛ این آرمان دومی بود که به دلم ماند و نتوانستم موی از سر آن‌ها کم کنم! بخصوص وقتی مادرم می‌گفت:

بچه‌ها در خانه‌ای خودشان باجرئت‌تر هستند؛ اینجا ما غریبه هستیم و باید پای خود را از گلیم خود درازتر نکنیم. تمام قوایم به تحلیل می‌رفت و جراتم سلب می‌گردید که حتی از وجود خودم، پدر، مادر، خواهران و یک برادرم بیزار می‌شدم. همه را در خود می‌ریختم. شب‌ها کابوس می‌دیدم و نمی‌توانستم از بچه‌های همبازی‌ام شکایت نمایم تا کمی خالی شوم. فقط شب و روز به این می‌اندیشیدم که همان بچه‌ها در کشور ما بیایند و من دست بالا پیدا نمایم. دردم می‌گرفت که وطن من در چنگال خفاشان بی‌رحم افتاده بود و ناچار شده بودیم قید آن را بزنیم و آماج زخم زبان بشیم و…

بیشتر بخوانید:

زمان می‌گذشت و من هم بزرگ‌تر می‌شدم. همین‌که هفت ساله شدم مرا شاگرد یک خیاط ساختند و تا چند ماه قبل از بیست سالگی‌ام همچنان شاگرد و یا بهتر بگویم پادو خیاط‌خانه بودم. در خیاط‌خانه صرف، سودای خورد و ریز را می‌آوردم، دکان را جاروب و پاک کاری می‌کردم و تکه پارچه‌های ریزریز خیاط‌خانه را با دست‌هایم جمع می‌نمودم. بقیه در فکر سیر کردن شکمم بودم؛ زیرا مادرم می‌گفت:

هفته را دنبال کنید در: اینستاگرام تلگرام

هرگاه تو و برادرت که شش سال از هم دیگر فاصله‌ای سنی داشتیم کار نکنید ما گرسنه می‌مانیم و باید هر کس درصدد سیر کردن شکم خود باشیم. مادر و خواهرانم اجازه‌ای کار کردن در بیرون از منزل را نداشتند. برادرم در یک فابریکه کار می‌کرد که پول بیشتر به دست می‌آورد. پدرم پیشه‌ای نجاری داشت. هرگاه چانس می‌آورد و کاری می‌توانست، کرایه‌خانه را پوره می‌کرد. چندین بار مادرم تلاش کرد که حداقل من مکتب بخوانم ولی از ترس اینکه باز بچه‌های هم‌سن‌وسالم مرا پدرسوخته و مادرجنده خطاب کنند؛ از خیر مکتب رفتن گذشتم. از خانواده اصرار و از من انکار، شب‌ها کابوس می‌دیدم و صحنه‌ای ریختن کثافات بر سرم بار بار خوابم را مختل می‌نمود؛ در ضمن نه اینکه مرا به‌آسانی اجازه‌ای مکتب رفتن می‌دادند؛ یک عالم مشکلات دیگر هم بود که باید اسناد قانونی می‌داشتم و والدینم ثابت می‌کردند که سند پذیرش مکتب را پیش‌کش می‌نمایند. به هر صورت ترس در تاریک‌ترین قسمت‌های وجودم خانه کرده بود که روبرو شدن با بچه‌های دیگر عصبی‌ام می‌ساخت؛ بدنم داغ می‌آمد و دندان‌هایم جرقس می‌کرد. همه اعضای خانواده ترس داشتند که ناتوانی، مرا بیشتر عصبانی نسازد و کار دستم ندهم؛ یعنی اینکه جرمی را مرتکب نشوم.

بعد از شانزده سال ترس و ارعاب با دو سه پسر افغانی مصمم شدیم که راه قاچاق را طی می‌کنیم و از ایران به‌طرف ترکیه می‌رویم. البته کمی چانس با ما یاری کرد که در همان روزها رفتن به اروپا آسان‌تر شده بود. به کمک پول اندکی که مادرم ذخیره کرده بود، با تحمل مظالم قاچاق‌بران، راهی دیاران دیگر شدیم که قصه‌اش بازهم شبیه یک خواب و خیال است و تکرار خواهد بود که بگویم در راه قاچاق چی‌ها دیدم و چی‌ها کشیدم. مهم این است که من باز هم ترس داشتم که بار دیگر آرمان به دل بمانم و در مسیر پرخطر قاچاق طعمه‌ای حوادث جست و گریز گردم. مدت‌ها با پای پیاده طی طریق کردیم و بار بار ترس در تمام وجود ما خانه کرد تا به ترکیه رسیدیم. بعدش با زحمات فراوان دیگر که هزار بار مردیم و زنده شدیم تا قدم به اروپا گذاشتیم که راست‌راستی سودای جان به جان شد و از رفقای هم‌سفرم صرف یکی‌شان را همراه دارم و از دیگران خبری ندارم؛ زیرا حالات قسمی پیش آمد که هر کس جان خودش را می‌کشید.

به اروپا رسیدم ولی ای‌کاش آنچه در خواب دیده بودم آن طرف دنیا بهشت می‌بود. در اروپا هم به پسرانی همچو من که نه سواد داشتم و نه کدام پیشه یا حرفه‌ای به‌دردبخور؛ کی می‌توانست اعتماد کند؟ ناچار در یک تیم سپورتی خودم را گرفتم و با بچه‌های که از ممالک مختلف بودند یکجا شدیم و در همان پیشه مداومت به خرج دادیم تا اینکه کمی راه برای ما هموار شد. مدت‌ها در کمپی پادویی کردیم تا اینکه اعتماد صاحب‌کار باعث شد در جرمنی قبول شویم و پابند شرط‌بندی دیگر باشیم. «الی آموزش زبان حق کار کردن ندارید» باید زبان آن‌ها را به‌خوبی یاد می‌گرفتیم. در کورس‌های زبان‌آموزی شامل شدیم.

شاید همه‌چیز زندگی بگذرد ولی باور کنید هنوز هم ترس در تاریک‌ترین زوایای وجودم لرزه می‌اندازد و از فحش‌های مادر و خواهر خونم به جوش می‌آید. مدیون نصایح مادرم هستم که نجاتم می‌داد تا کاری به دستم ندهم و خلاف نکنم. هنوز هم وقتی مقابل نانوای برای نان گرفتن می‌ایستم، تصور می‌کنم فردی که در صف ایستاده با بازویش تلنگارم می‌زند و صدای در گوش‌هایم می‌پیچید که «افغانی… حق ندارد از ما پیش‌تر نان به دست بیاورد.»

تصور نشود که ما افغان‌ها بی‌فرهنگ و ناسپاس هستیم، من خیلی مدیون دولت ایران هستم ولی اینکه فامیل‌ها به بچه‌هایشان ذهنیت داده بودند که غربت ما را به رخ ما بکشند، خیلی دلگیرم می‌سازد. البته بیشتر از کسانی گله دارم که وطن ما را، آرامش و آزادی ما را در خانه‌ای خود ما مختل کردند و ما را مجبور به ترک کشور خود ساختند. حداقل من و هم‌نسلانم که کشتزار سوخته‌ای این بی‌دردی‌ها هستیم، آن‌ها را نمی‌بخشیم. خدا نیز آن‌ها را نبخشد که خوب‌ترین ایام زندگی ما را از ما گرفتند و بر حیات ما بازی کردند.

نویسنده: هفته

مطلب پیشنهادی:

تکواندو

ورزش مرز نمی‌شناسد؛ گفت‌وگو با محسن رضایی، قهرمان تکواندو در ایران و افغانستان

واقعیت این است که یکی از پایه‌‌‌های اصلی تیم‌‌‌های ملی افغانستان را مهاجران تشکیل می‌دهند، بخصوص در فوتسال و تکواندو. این افتخار است چون این ورزشکاران از درون سختی‌‌‌های مهاجرت رشد کرده‌اند

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *