قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
Fengye College Center
خانه / عمومی / آریانا / سیزده ساله بودم که سلاح ‌دار طالبان شدم؛ روایت‌های تلخ و شیرین مهاجرت کودکان افغان
کودک سرباز افغان / عکس از سایت Report Defesa

سیزده ساله بودم که سلاح ‌دار طالبان شدم؛ روایت‌های تلخ و شیرین مهاجرت کودکان افغان

نثار ملکی |

من از ولایت فاریاب، ولسوالی میمنه هستم. دوسال پیش وقتی سیزده سال داشتم از خانه فرار کردم و عضو طالبان شدم.

بچه‌های [پسرهای] نوجوان که در خانه مشکلات دارند، برای ترساندن خانواده‌یشان به گروه طالبان می‌روند و طالبان آنها را تشویق می‌کند که به خانه برنگردند و جهاد کنند تا در آن دنیا جایشان در جنت باشد. در گروه طالبان اطفال زیادی هستند که آموزش‌های ‌‌دینی را فرا می‌گیرند. ‌این اطفال موترهای طالبان را می‌شویند و برای حیوانات آنها علف می‌دهند، سفره پهن می‌کنند و گاهی ظرف‌‌ها را می‌شویند و در جنگ به جنگجویان کمک می‌کنند. اطفال افغانستان با تفنگ کلان می‌شوند و ‌سلاح برشانه دارند.

اگر طالبان در ایران می‌بودند تمام سرک‌های ‌زیبایش را با مین از بین می‌بردند و از ایران ویرانگاه می‌سازند

من در گروه طالبان سلاح‌دار بودم و چند بار به میدان جنگ رفتم. در یکی از جنگ‌‌ها نیروهای دولتی با حملات هوایی چندین طالبان را کشتند، من خیلی ترسیده بودم اما آن زمان فکر می‌کردم که دارم برای رضای خدا جهاد می‌کنم اما حالا فهمیدم که غلط [‌اشتباه] می‌کردم و خوشحالم که آنها را ترک کردم.

هفته را دنبال کنید در: اینستاگرام تلگرام

طالبان از طرف مردم محلی حمایت می‌شوند، جایگاه طالبان در مسجد است و غذایشان را مردم محل به نوبت برایشان می‌برند. اگر دولت خبردار شود که مردم طالبان را در خانه خود جا داده‌اند، دارایی‌های ‌مردم را چور ‌و چپاول می‌کند و مردم آواره می‌شوند. تعداد زیادی از مردم میمنه به خاطر کمک به طالبان دستگیر می‌شوند.

من پانزده سال سن دارم ولی آرزوهای زیادی ندارم

من وقتی فهمیدم که طالبان خوب نیستند به خانه برگشتم اما پدر و مادرم نگران بودند که دوباره به گروه طالبان محلق شوم اما من چنین فکری را برسر نداشتم. چند نفر از دوستانم به ایران آمده بودند و بچه‌های ‌سرگذر از ایران به خوبی یاد می‌کردند و این باعث شد که به ایران آمدن فکر کنم. من دوباره از خانه فرار کردم و با چند نفر از دوستانم راهی ایران شدم.

دوست دارم که به مکتب ایران بروم و خواندن و نوشتن را بیاموزم.

Aviron
Aviron

 

بیشتر بخوانید:

از محل زندگی خود به نیمروز آمدیم. در نیمروز مردمی که می‌خواستند به ایران بیایند قریب هفتصد نفر بودند. همه حرکت کردیم و یک شب را پیاده‌گردی به سر کردیم. بعد شب دیگر را از کوه مشکل بالا رفتیم اما یک دفعه جوانی که هنوز ریشش سبزه نشده بود از بالای کوه به پایین پرت شد. همه ترسیده بودیم و گریه می‌کردیم. هرکاری کردند او دیگر نفس نکشید و جان به جانان تسلیم کرده بود.

من در گروه طالبان سلاحدار بودم و چند بار به میدان جنگ رفته بودم. در یکی از جنگ‌‌ها نیروهای دولتی با حملات هوایی چندین طالبان را کشتند.

ما بیل و کلنگی نداشتیم که قبر بکنیم و برای همین او را در میان سنگ‌‌ها دفن کردیم. او بی نام و نشان در بین سنگ‌‌ها دفن شد. نماز جنازه برایش خواندیم. خانواده او هرگز نفهمیدند که پسرشان چه شده است و تا به امروز به دنبال او می‌گردند. در این میان قاچاق‌بر چیزی نمی‌گفت، برای او فرقی نمی‌کرد که چه اتفاقی افتاده است. قاچاق‌برها تنها به جیب خود فکر می‌کنند. وقتی راه قاچاق را دیدم هزار بار برکردار خود پشیمان شدم و قصد داشتم که به شهرمان پس بروم اما هیچ جا را یاد نداشتم و قاچاق‌بر هیچ کسی را برنمی‌گرداند و برای همین مجبور بودم که به راهی که قبول کرده بودم ادامه بدهم.

یک شب را پیاده‌گردی به سر کردیم. بعد شب دیگر را از کوه مشکل بالا رفتیم اما یک دفعه جوانی که هنوز ریشش سبزه نشده بود از بالای کوه به پایین پرت شد.

راه قاچاقی پر از خطر بود. در شهری دزدها‌‌ به ما حمله کردند اما ما گریختم. وقتی از اصفهان به تهران می‌آمدیم دو ماشین بودیم که ماشین اولی تصادف کرد و خوشبختانه موتر ما به صحت به تهران رسید. پسر مامایم پول قاچاق‌بری مرا داد. حالا در بنایی کار می‌کنم و توانستم که قرضی را که گرفته بودم پس بدهم. به نظر من ایران خیلی زیبا است و دکان‌های ‌مقبولی دارد. اگر طالبان در ایران می‌بودند تمام سرک‌های ‌زیبایش را با مین از بین می‌بردند و از ایران ویرانگاه می‌سازند. خدا را شکر که سرک‌های ‌ایران بی‌طالب است. ایران آرامی دارد ولی در افغانستان بخصوص در شهر ما مردم ناآرام هستند و همیشه در حال فرار هستند، گاهی از دست طالبان و گاهی از دست دولت می‌گریزند. دلم برای خانواده‌ام تنگ شده است و دوست دارم که در دسترخوان «سفره» پدر و مادرم باشم. به آنها زنگ می‌زنم و برایشان پول روان می‌کنم. من پانزده سال سن دارم ولی آرزوهای زیادی ندارم. خوش دارم که پول‌هایم را جمع کنم و از خود دکان کالافروشی داشته باشم. دوست دارم که به مکتب ایران بروم و خواندن و نوشتن را بیاموزم.

* نثار ملکی یک نام مستعار است. نام واقعی این کودک نزد تحریریه هفته محفوظ است.

نویسنده: هفته

هفته

مطلب پیشنهادی:

مهاجران افغان

از کمپین “مدد خواهی حیات” تا خیریه صبح امید

خیریه صبح امید از سال ۱۳۹۷ شروع به کار کرده است. این خیریه حاصل پیوستن چندین خیریه است. بخشی از مددجویان این خیریه را خانواده‌های مهاجر تشکیل می‌دهند. در این خیریه دانشجویی، هزینه‌های درمانی، هزینه مسکن، تحصیلی و دیگر خدمات به مددجویان ارائه می‌شود

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *