قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
Fengye College Center
خانه / عمومی / آریانا / مادرم مرد و خداحافظی با او ماند به قیامت؛ روایت‌های تلخ و شیرین مهاجرت کودکان افغان
مهاجرت به ایران

مادرم مرد و خداحافظی با او ماند به قیامت؛ روایت‌های تلخ و شیرین مهاجرت کودکان افغان

روح الله کریمی|

وقتی جنگ‌های مذهبی در ولایت ما میدان وردک شدت گرفت، مجبور شدیم که به کابل مهاجر شویم. چند سالی در کابل ماندگار شدیم. من در کارگاه قالی‌بافی کار می‌کردم اما درآمد ناچیزی داشتم که هیچ جایی را نمی‌گرفت. وقتی پانزده ساله بودم، تصمیم گرفتم برای کار کردن به ایران سفر کنم. والدینم ناچار شدند به تصمیم من تن دهند. مادرم برایم دعای خیر کرد و با چشمانی پر از اشک با آنها خداحافظی کردم.

از وقتی که به ایران آمدم دوستان ایرانی زیادی دارم. آنها برایم سیم‌کارت گرفتند و به نام خود برایم حساب باز کردند و کارت بانکی خود را به من دادند.

شنیده بودم که راه قاچاق خطرناک است و در دل می‌ترسیدم که آخرین خداحافظی‌ام باشد، توکل به خدا کردم و راه سفر را پیش گرفتم. وقتی از کابل به سمت نیمروز حرکت کردیم شش نفر بودیم اما زمانی که سر مرز رسیدیم هفتاد نفر شدیم. ما از راه پاکستان آمدیم. در مرز افغانستان طالبان سر راه ما را گرفتند و از ما پول خواستند. مجبور شدیم که به آنها پول بدهیم. آنها به غیر از پول، ساعت، لباس، کفش، هرچیزی را که بدانند با ارزش است از مسافران می‌گیرند. راه قاچاق پیاده‌گردی دارد و راه بلد نقشه راه قاچاق است که همه راه‌ها را مثل کف دست می‌داند. او مسافران را از کوه و کمن می‌برد. ساعت‌های زیادی را پیاده راه رفتیم.

Aviron
Aviron

 

مادرم برایم دعای خیر کرد و با چشمانی پر از اشک با آنها خداحافظی کردم. شنیده بودم که راه قاچاق خطرناک است و در دل می‌ترسیدم که آخرین خداحافظی‌ام باشد.

وقتی مسافران از راه پاکستان می‌آیند یک کوه بزرگی در سر راه است که باید از آن بالا بروند. وقتی ما از آن کوه بالا آمدیم اسکلت آدم‌های زیادی را دیدیم. در بین کوه قبر درست کرده بودند. قبری که از خاک نبود. کوه پر از سنگ است و نمی‌شود که زمین را حفر کرد و قبر ایجاد کرد. برای همین  چندین سنگ را روی هم گذاشته بودند و در بین آن شخصی که مرده بود را قرار داده بودند و دوباره رویش سنگ گذاشته بودند. وقتی کسی در کوه می‌میرد نمی‌شود که جنازه را از آن بالا به پایین آورد و مجبور می‌شوند که همان جا او را دفن کنند. وقتی به داخل ایران رسیدیم در نزدیکی یکی از شهرهای مرزی ایران چند موتورسوار که اسحله داشتند ما را دنبال ‌کردند که تا به آنها باج دهیم اما راننده ما با سرعت حرکت کرد و آنها ما را گم کردند. تا وقتی به ایران رسیدم سه بار توسط دزدها مورد سرقت قرار گرفتم.

بیشتر بخوانید:

چند سال پیش مادرم فوت کرد و خداحافظی من با او تا دیدار به قیامت ماند. مرگ مادرم غم مهاجرت را بر من دو چندان ساخت.

بعد از دو هفته به ایران رسیدم. من در خیاطی مشغول به کار شدم. وقتی در کارگاه کار می‌کردم حرف زدن برایم مشکل بود ولی می‌توانستم متوجه شوم که بقیه چی می‌گویند و با تلاش زیاد توانستم ایرانی حرف زدن را یاد بگیرم. بعد از خیاطی مدتی را در بنایی مشغول به کار شدم و دوباره به خیاطی بازگشتم. از وقتی که به ایران آمدم دوستان ایرانی زیادی دارم. آنها برایم سیم کارت گرفتند و به نام خود برایم حساب باز کردند و کارت بانکی خود را به من دادند. بیشتر مردم ایران مهربان هستند اما برایم اتفاق افتاده است که به خاطر افغان بودنم در خیابان از سوی مردم مسخره شوم اما من با بی‌تفاوتی از آنها گذشتم. دوستانم که به اروپا رفته‌اند می‌گویند که در اروپا نژادپرستی کم‌تر از این است و مهاجران در رفاه بیشتری زندگی می‌کنند، برای همین دلم می‌خواهد که روزی بتوانم به اروپا بروم و در آنجا درس بخوانم و برای خودم کارهای مختلف انجام دهم.

هفته را دنبال کنید در:  اینستاگرام –  تلگرام

آرزویی ندارم چون در ایران کار کردن آرزوها را می‌کشد.

مهاجران افغان در ایران گرفتار محدودیت هستند و حتی نمی‌توانند یک حساب بانکی به نام خود داشته باشند. زندگی برای جوانان افغان یعنی کارکردن تا زمانی که زنده هستند. آرزویی ندارم چون در ایران کار کردن آرزوها را می‌کشد. دوری از خانواده درد بزرگی است که مهاجرت با خود دارد.

چند سال پیش مادرم فوت کرد و خداحافظی من با او تا دیدار به قیامت ماند. مرگ مادرم غم مهاجرت را بر من دو چندان ساخت. دلم برای دیگر اعضای خانواده‌ام تنگ می‌شود گاهی دوست دارم برگردم اما دلم یاری نمی‌کند که به خانه‌ای که مادرم نیست بازگردم. وقتی او زنده بود برایش از بازار عبدل آباد لباس می‌خریدم و مقداری پول در میان آن می‌گذاشتم تا او خرج کند و پیش خواهرخوانده‌هایش کم نباشد. وقتی به بازار می‌روم دلم می‌شکند چون مادرم نیست که برایش کالایی بخرم و از پشت گوشی صدای خنده‌هایش را بشنوم که از من تشکر می‌کند.

نویسنده: هفته

مطلب پیشنهادی:

پناهجویان افغان

کمپ‌های یونان دوزخ یا برزخ پناهجویان

نظیر رحمتی از وضعیت زنان این کمپ نگران است، او بارها دیده است که زنان برای مخارج روزمزه خود تن فروشی می‌کنند و یا به خاطر پول وارد روابط دوستی می‌شوند که به دنبال آن دچار اقسام بیمارهای جنسی می‌شوند

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *