قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
Fengye College Center
خانه / عمومی / آریانا / چند ساعت که راه رفتیم دزدهای مسلح جلوی ما را گرفتند | روایت‌های تلخ و شیرین مهاجرت کودکان افغان
روایت تلخ شیرین

چند ساعت که راه رفتیم دزدهای مسلح جلوی ما را گرفتند | روایت‌های تلخ و شیرین مهاجرت کودکان افغان

محمد نظری|

وقتی پانزده ساله بودم، تصمیم گرفتم درس را رها کنم و راهی ایران شوم. از آنجایی که یک سری حرف‌ها در مورد ایران شنیده بودم، که‌ می‌گفتند که ایران پارک‌های بزرگ، خیابان‌های شلوغ و فروشگاه‌‌های بی‌نظیری دارد، دوست داشتم به آنجا بروم. با وجود این که همه خانواده مخالف این تصمیم من بودند، پدرم از ۱۴ سالگی به ایران رفته بود و سال‌‌های زیادی‌ می‌شد که کارکردن در ایران را تجربه کرده بود و‌ می‌گفت ایران برای افغان‌ها در کارکردن خلاصه‌ می‌شود اما من همچنان برای رفتن پاهایم را در یک موزه کرده بودم.

بعد از یک سال کار کردن در کلاس زبان شرکت کردم. من دوست داشتم که روی پای خود بایستم و با زحمت خودم به هدف‌هایم برسم

دوستان صمیمی‌ام به ایران رفته بودند و من به شدت احساس تنهایی‌ می‌کردم. من در رفاه کامل بودم و ماشین مدل بالا زیرپایم بود ولی با این وجود از تصمیم خود صرف‌نظر نکردم. تلاش کردم که بتوانم به صورت قانونی و با پاسپورت وارد خاک ایران شوم اما چون زیر سن بودم به من ویزا‌‌ نمی‌دادند برای همین راه قاچاق را پیش گرفتم و با دایی‌ام و چند دوست دیگرم به سوی ایران حرکت کردیم. ما از مرز نیمروز وارد خاک ایران شدیم. اولین مسیری که در راه قاچاقی طی کردیم، در میان جنگل‌ها بود.

Aviron

 

یک سری حرف‌ها در مورد ایران شنیده بودم، که‌ می‌گفتند که ایران پارک‌های بزرگ، خیابان‌های شلوغ و فروشگاه‌‌های بی‌نظیری دارد

بار اولم بود که بدون خانواده سفر‌ می‌کردم و برای همین ترس زیادی در وجودم بود. روز را در خوابگاه سر کردیم. خوابگاهی که یک خیمه بود و در و پیکری نداشت. حدود سیصد مسافر در آنجا بودند. وقتی شب فرا رسید، قاچاق‌بر به دنبال ما آمد و ما سوار پژو شدیم. در هر پژو چهارده نفر را سوار‌ می‌کردند که برای من وحشتناک بود. قاچاق‌بر مرا به صندوق عقب ماشین برد، دلم‌‌ نمی‌خواست که به صندوق عقب بروم اما مجبور بودم و انتخاب دیگری نداشتم، اگر سوار‌‌ نمی‌شدم آنها حرکت‌ می‌کردند. نزدیک‌‌های پلیس راه بم، از ماشین پیاده شدیم و با پای پیاده حرکت کردیم. چند ساعتی راه رفتیم که ناگهان دزدها جلوی ما را گرفتند. دزدها اسلحه داشتند و چندین شلیک هوایی کردند. در آن لحظه همه سیصد نفری با هم بودیم از هم پخش شدند و هر کدام به گوشه‌ای فرار کردند. من در آن لحظه خیلی پشیمان شدم و با خود‌ می‌گفتم که کاش‌‌ نمی‌آمدم. به نظر من راه قاچاق یک نوعی خودکشی است که مهاجران افغان آن را از مجبوری انتخاب‌ می‌کنند. راه قاچاق مرگ به خاطر گشنگی و تشنگی کشیدن، گم شدن، شلیک توسط دزدها را با خود دارد. بعد از سه روز به ایران رسیدم. با ورود به ایران تمام تصوراتم از بین رفت و آنجا بود که به خودم گفتم کاش به ایران‌‌ نمی‌آمدم و در افغانستان درس‌ می‌خواندم.

دراین سال‌هایی که در ایران زندگی‌ می‌کنم، با دوستان ایرانی زیادی آشنا شدم و توانستم خیلی چیزها را از آنها یاد بگیرم

بیشتر بخوانید:

پیش پدرم به اصفهان رفتم. پدرم مرا با خود به سر کار برد. او در کارخانه سنگبری کار می‌کرد. وقتی در افغانستان بودم هیچ‌گاه کار نکرده بودم و برای همین کار کردن برایم خیلی دشوار بود. یک ماه در کنار پدرم کار کردم و از آنجایی که کارش سنگین بود آن را رها کردم. سپس به تهران آمدم و مشغول کار ساختمانی شدم. بعد از یک سال کار کردن در کلاس زبان شرکت کردم. من دوست داشتم که روی پای خود بایستم و با زحمت خودم به هدف‌هایم برسم. بعد از دو سال کارگری توانستم خودم کار را یاد بگیرم و برای خودم کار کنم. هشت سال‌ می‌شود که برای خود کار می‌کنم و چندین نیروی کار دارم و در کارم موفق  هستم. با پولی که در این چند سال کار کردم توانستم در افغانستان زمین بخرم. پدرم در این سال‌ها کارخانه اجاره کرد او چندین بار از من خواست که در کنارش کار کنم اما من‌ می‌خواستم که مستقل باشم و برای خود کار کنم.

من آرزو دارم که در آینده بتوانم به همشهریهایم کمک کنم و چندین کارگاه راه اندازی کنم تا مهاجرین در آنجا کار کنند و دستمزد بالایی به آنها بدهم.

هفته را دنبال کنید در: اینستاگرام تلگرام

دراین سال‌هایی که در ایران زندگی‌ می‌کنم، با دوستان ایرانی زیادی آشنا شدم و توانستم خیلی چیزها را از آنها یاد بگیرم. به نظر من بیشتر مردم ایران رفتارهای خوبی با مهاجران افغان دارند و دلسوز و مهربان هستند. با این وجود برایم اتفاق افتاده است که در خیابان به خاطر مهاجر بودنم به من ناسزا بگویند. دوستان من بار دیگر از ایران مهاجرت کردند و به اروپا رفتند و خیلی پیشرفت کردند. فکر‌ می‌کنم اگر به اروپا‌ می‌رفتم موفقیت بیشتری به دست‌ می‌آوردم. من آرزو دارم که در آینده بتوانم به همشهریهایم کمک کنم و چندین کارگاه راه اندازی کنم تا مهاجرین در آنجا کار کنند و دستمزد بالایی به آنها بدهم.

نویسنده: هفته

مطلب پیشنهادی:

فاطمه میرزایی

برای من نقاشی مراقبه است؛ فاطمه میرزایی هنرمند جوان مهاجر در گفت‌وگو با هفته

او یکی از معدود کودکان مهاجر است که توانسته خودش را وقف فعالیت‌های هنری‌اش کند

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *