قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
Fengye College Center
خانه / عمومی / مقاله ها / سرگرمی / طنز و حکایت هفته ۵۹۸
سرگرمی

طنز و حکایت هفته ۵۹۸

نکته مثبت هفته

به خاطر خودت می‌گویم، خودت را ببخش که حق لذت بردن از زندگی را از خودت نگیری؛ حق دوباره شروع کردن را.

حکایت هفته

«معرفی»

روزی لئون تولستوی در خیابانی راه می‌رفت که ناخودآگاه به زنی تنه زد. زن بی‌وقفه شروع به فحش و بد و بیراه گفتن کرد.

بعد از مدتی که تولستوی را به فحش و ناسزا کشید، تولستوی کلاهش را از سرش برداشت و محترمانه معذت‌خواهی کرد و در پایان گفت: «مادموازل من لئون تولستوی هستم.»

زن که بسیار شرمگین شده بود، عذرخواهی کرد و گفت: «چرا زودتر خودتان را معرفی نکردید؟»

تولستوی گفت: شما آنچنان غرق معرفی خودتان بودید که به من مجال این کار را ندادید.

Aviron
Aviron

 

«بگذار هر چه می‌خواهد بگوید»

«امیل زیدان» روزنامه‌نگار معروف مصری در خاطرات خود از قول پدرش داستانی را نقل می‌کند که برای ما شرقی‌ها آموزنده و عبرت‌انگیز است.

داستان از این قرار است:

«سرباز انگلیسی برای رفتن به سربازخانه عباسیه مصر، خری کرایه کرد و بر آن سوار شد. صاحب خر که راهنمای او محسوب می‌شد به تصور اینکه آن مرد انگلیسی، زبان عربی بلد نیست در پشت سر او در حالی که راه می‌رفت فحش می‌داد و سخنان زشت درباره او به زبان می‌راند. در طول راه، رهگذری این صحنه را دید و سرباز انگلیسی را متوقف کردو به او گفت: «می‌دانی صاحب خر چه می‌گوید؟ او به تو دشنام می‌دهد و حرف‌های زشت می‌زند.»

هفته را دنبال کنید در: اینستاگرام تلگرام

سرباز انگلیسی پرسید: «آیا این سخنان مانع رسیدن من به عباسیه هم خواهد شد؟»

رهگذر در جواب گفت: «البته که نه.»

مرد انگلیسی گفت: «پس بگذار هر چه می‌خواهد بگوید! آن چه برای من لازم است تنها رسیدن به عباسیه است و بس.»

(منبع: داستان‌های کوتاه پیام‌های بلند، گردآورنده زهرا نیکویی، تهران بهار سبز ۱۳۹۲)

بیشتر بخوانید:

لطیفه‌های هفته

‏روحانی تو جلسه هیئت دولت گفته تا پس‌فردا فضای ایران حسینی خواهد شد. فک کنم میخواد آبو به رومون ببنده…

از مسئولین عزیز خواهشمندیم اگر چین خوب می‌خره جهرمم بفروشید … از طرف فسایی‌ها!

برای طنزقرار بود دولت نفت رو بفروشه پولش رو بده به مردم، اما الان نفت رو میفروشن به مردم که پولشو بدن به دولت!…

این هم سرنوشت ما در سال موش: … از اولش همه تو سوراخ خانه‌ها قایم شدیم … فقط وقتی غذا لازم داریم میایم بیرون … غذاها رو هم تو خونه انبار می‌کنیم تا بعداً بخوریم … تا مردم رو هم می‌بینیم فرار می‌کنیم … فقط امید است برای یک‌تکه پنیر به تله نیفتیم!

اسم قمار را که گذاشتید پیش‌بینی … اسم ربا رو هم وام بانکی … اسم قرنطینه رو هم طرح فاصله‌گذاری … خب آبجو و شراب رو هم بگید آب شفابخش و آزادش کنید دیگر!

یکی از ترسناک‌ترین اتفاقات زندگی … پیچیدن بوی سوختگیه غداییه که مامانت سپرده زیرشو فلان ساعت خاموش‌کنی … و تو یادت رفته.

هر اقدامی که مسئولین انجام میدن شیطون یه نگاه به خدا می‌کنه … و میگه «من بهش نگفتما، بیخود گردن من نندازی»!

کیف اکثر خانم‌ها طوریه که … اگر شوهرشونم بزارن اون تو نیم ساعت طول میکشه دوباره پیداش کنن!

خدایا ما را با هر غم و غصه‌ای مورد آزمایش قراردادی … لطفاً غم غربت را از ما دریغ نکن!

نکته هفته

زیبا بودن یعنی خودت بودن؛ تو نیازمند به پذیرفته شدن توسط دیگران نیستی؛ تو نیازمند پذیرش خودت هستی.

نقل‌قول هفته

گاندی: تنها شیطان‌های جهان همان‌هایی هستند که در قلب ما جست‌وخیز می‎کنند. در آنجاست که باید جنگید!

ضرب‌المثل هفته

پارسی: صوفی نشود صافی تا درنکشد جامی، بسیار سفر باید تا پخته شود خامی.

چینی: اگر رقص هم بلد نباشی لااقل توانایی حرکت دادن دست‌وپا را که داری!

شعر طنز هفته

«خیلی شبیه‌خوانی»

بازهم صبح روز عاشورا

شهر در شوری آسمانی بود

پیش چشمان خیلِ بیننده

گوشه‌ای هم شبیه‌خوانی بود

کنج «میدان تعزیه» دیدم

گفت در گوشِ ابنِ سعد، یزید:

برج‌هایی که ساختی در ری

همه‌شان را خرید شمرِ پلید؟

روزنامه‌فروشی آمد و گفت:

کار «سین» بوده اختلاس؛ بخوان!

کُنجِ میدان، چقدر با اخلاص

به نماز ایستاده بود «سنان»…

آن‌طرف‌تر، سرِ معامله‌ای

حرمله داشت هی دغل می‌کرد

هم‌زمان با نگاهِ خود، از دور

همسرِ شمر را بغل می‌کرد!

بیخ گوشِ یزید، «خولی» گفت:

کم‌کمک می‌روم؛ گرفتارم

واقعاً که مدیریت سخت است!

با مقامات، جلسه‌ای دارم

زیرِ لب گفت «ابنِ مرجانه»:

باز خولی اگر کند یاری

بعدازاین، بنده کوه خواهم خورد!

خسته‌ام، خسته از زمین‌خواری!

حرمله گفت: صادقانه بگو

که عبیدِ کدام «إله» ی تو؟!

گیرم «ابنِ زیاد» هم باشی

ذاتاً ابنِ زیاده‌خواهی تو!

گفت ابن زیاد: حرمله جان!

بوده تکلیف هردومان روشن!

من و خدمت به خیل خلق‌الله

تو و خدمت به «شمرِ ذی‌الجوشن»!

حرف‌هاشان به گوشِ شمر رسید

آمد و پا گرفت دعواشان

پیش چشمان خیلِ بیننده

زود بالا گرفت دعواشان

«ابنِ سعد» از میانه داد کشید:

آی طبّالِ بی‌حواس، بزن!

آن‌چنان زد که این‌چنین مبهوت

باز از خوابِ خوش پریدم من…!

منبع: (ایمان بدون نون، مجتبی احمدی. نشر نون، ۱۳۹۴. قسمتی از شعر خیلی شبیه‌خوانی)

نویسنده: هفته

مطلب پیشنهادی:

طنز و سرگرمی

طنز و حکایت هفته ۶۰۰

به دوست‌دخترم گفتم: ببین من پول ‌ندارم، مثل دوستم علی چند تا خونه و ماشین و ویلا ندارم، فقط و فقط دوستت دارم ... اشک تو چشمش جمع شد و گفت: ... اگه واقعاً دوستم داری من رو به علی معرفی کن!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *