قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
Fengye College Center
خانه / عمومی / مقاله ها / ادبیات / شعر / بر چهارراه‌های گریز، یک شعر از حسن زرهی
حسن زرهی شهروند تورنتو

بر چهارراه‌های گریز، یک شعر از حسن زرهی

حسن زرهی|

Aviron
Aviron

 

هزار بار

بر سر هزار چار راه گریز

به استنطاق کشیده شدم

نام و نشانی را که می‌خواهند

در آبریزگاهشان چال کرده‌ام

نامم هزار بار به رگبار بسته شده است

نام هزار رفیق

نام هزاران دختر

باکرگی به تجاوز بر باد داده

نام من است.

آن یکی رفیقم که ــ

می‌گفت: «با میهنش چه رفته است.»

را در موسم دامادی به دار کشیدند

از مرگ نترسانید مرا

هزار بار مرده‌ام

با هزار هزار خواهرم

با هزار هزار برادرم.

هنوز اما

دلم تنگ آن یگانه دوستی است

که دانش در چمدان داشت

و در راه دهی که دلتنگش بود

جانش را ربودند.

پاره‌ای از هزار آدم عاشقم

که در چارراه‌های میهنم

بر دار چمیده‌اند.

و خواهرانم

در موسم دار زدن عشق

به شیوهٔ شگفتی شیون می‌کنند.

نامم را نپرسید

شناسنامه‌ام در آبریزگاهتان

چال شده است.

من دلواپس آن نوجوانم

که جهانش شعار بود

و می‌پنداشت سرخی خونش

شب را به شق می‌رساند

نامم را نپرسید

مرا از مرگ نهراسانید

من هزار بار مرده‌ام

ای جماعت، ای شماها

که یکی را در میانتان بسیار دوست می‌دارم

که کسی را در میانتان نمی‌یابم

که دوست نداشته باشم،

هیچ دلتان هوای کوچه‌ای را کرده است

که فوج‌فوج دختران و پسرانش را

در چارراه‌های خوف و خرافه دار زدند.

چقدر از مرگ می‌هراسیدم

و چقدر مرگ دیدم

مرگ هزار هزار آدم

مرگ هزار هزار باور

من ملتی را می‌شناسم

که شرف و سربلندی را

با قوطی کوکاکولا تاخت زد

و در صف سرد چیزبرگر

به انتظار ایستاد

من مردمی را می‌شناسم

که برای اثبات زندگی

مرگ را برگزیدند.

برادران من در ترکیه

به تیرک نامطمئن فردا تکیه کرده‌اند

و خواهرم در پاکستان

متاع نافروخته ندارد.

پدرم خیال می‌کند

جواب خامی ما

جوی خون است،

و مادرم مهربانی را

به کتاب و کلام ترجیح می‌دهد.

از میان شما کسی را می‌شناسم

که از خیل خوب خستگان نیست

کسی که می‌پندارد

من و تو خانه‌خرابش کرده‌ایم

و کسانی را می‌شناسم که دلشان تنگ هیچ

نیست

نه تنگ وطن. نه تنگ تو و من.

همهٔ درد ما این بود

که دل در گرو دریچهٔ بستهٔ دوستی

داشتیم

و باورهایمان را مثل بچه‌ها فریاد کردیم

و با پاهایی که راه رفتن بلد نبود

سوی خانهٔ معشوق دویدیم

بگذار بگویند

جوی خون حاصل حرف من و توست.

بگذار برادران مرا

بر دار باورهایشان بیاویزند

بگذار سینهٔ سرخ رفیقان مرا

به رگبار خشم و خوف و خرافه ببندند.

بگذار این یکی در اینجا

من و ترا درد بزرگ خویش بداند.

چه میدانم

شاید در چهارراه‌های دیگری

به استنطاق من و تو

بر دار قانونشان چراغ قرمز

بیاویزند.

به استنطاق من و تو

که عاشق‌ترینشان بودیم.

شاید ــ شاید.

نویسنده: هفته

مطلب پیشنهادی:

گرانترین جایزه ادبی کانادا

گیلِر؛ گران‌ترین جایزهٔ ادبی کانادا

جایزهٔ گیلر در سال ۱۹۹۴ توسط جک رابینوویچ (Jack Rabinovitch) به‌افتخار و در یادمان همسر فقیدش دوریس گیلر (Doris Giller)، که روزنامه‌نگار ادبی بود و در ۱۹۹۳ براثر ابتلا به بیماری سرطان درگذشت، تأسیس شد. این جایزه در ادبیات داستانی کانادا (در هر دو قالب داستان بلند/رمان یا داستان کوتاه)، گران‌بهاترین جایزهٔ کانادا است

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *