قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
Fengye College Center
خانه / عمومی / آریانا / من و سه نفر دیگر در صندوق عقب بودیم، نفس کشیدن سخت بود
داستان مهاجرت افغان به ایران

من و سه نفر دیگر در صندوق عقب بودیم، نفس کشیدن سخت بود

عثمان تاجیک|

زمانی که یازده ساله بودم، پسرخاله‌ام بسیار از ایران تعریف می‌کرد و می‌گفت: «ایران جای خوبی است و پنج‌شنبه‌ها به آدم پول می‌دهند و جمعه‌ها فوتبال بازی می‌کنیم». من بچه بودم، فکر می‌کردم که همه چیز در ایران آماده و بی‌دردسر است و آرامش زیادی در ایران وجود دارد. با وجود این که خانواده‌ام مخالفت کردند، همراه کاکایم به سوی ایران حرکت کردیم. به جز من چند پسر هم سن و سال من بودند که‌‌ می‌خواستند به ایران بروند که همه باهم همسفر شدیم. با این که خیلی دوست داشتم به ایران بیایم اما زمانی که سوار ماشین شدم احساس بدی داشتم، پشیمان بودم. بعد از یک شب به پاکستان رسیدیم.

هفته را دنبال کنید در: اینستاگرام تلگرام

راه قاچاق بسیار خطرناک است و ما هر لحظه مرگ را جلوی چشم‌هایمان احساس می‌کردیم. بعد از پاکستان دوباره حرکت کردیم و‌‌ سوار یک تویتا شدیم. تقریبا ۵۰ نفر بودیم و جای نشستن نبود. از شب تا صبح سوار بر تویتا بودیم و در این مدت من خیلی خسته شدم و خواستم اندکی استراحت کنم برای همین در بین آنها نشستم اما یک دفعه چهار نفر رویم افتادند و من حالم بد شد. آرام آرام گریه می‌کردم و نمی‌گذاشتم که کسی اشک‌هایم را ببیند و اشک‌هایم را پاک می‌کردم. دقیقا اسم راه‌‌هایی را که آمدیم را به خاطر ندارم. در مسیر دیگری از کوهی به پایین آمدیم و من خیلی ترسیده بودم. بعد از این که از کوه‌‌ به سمت پایین آمدیم‌‌ مینی بوسی منتظر ما بود.

من در ایران نژادپرستی زیادی دیدم و از آنها‌‌ می‌خواهم که به انسانیت احترام بگذارند. من و دیگر دوستانم آرزوهای زیادی داریم اما می‌دانیم که هیچ وقت به آنها نمی‌رسیم

من خیلی خسته بودم و با خودم فکر کردم که اگر بتوانم اولین نفر سوار شوم به راحتی استراحت می‌کنم و برای همین با تمام قدرت دویدم و زودتر از دیگران سوار آن شدم اما راننده آمد و سیلی محکمی به من زد و مرا از صندلی بلند کرد و گفت اول باید خانواده‌ها سوار شوند و بعد مجردها. بعد به از آنجا به جای دیگر رسیدم و همه شب در خانه قاچاق‌بر ماندیم. خانه‌‌‌های آنها بزرگ بود و اتاق‌‌‌های زیادی داشت و در هر اتاق ۱۵ نفر بودیم. بعد دوباره حرکت کردیم و به یزد رسیدیم. ما را سوار پراید کردند. در پشت آن هفت نفر کنار هم نشستند و سه نفر دیگر زیرپاهای آنها بودند. یک نفر دیگر حالت خوابیده در بین آن هفت نفر بود.

Aviron
Aviron

 

من و سه نفر دیگر در صندوق عقب بودیم. نفس کشیدن خیلی سخت بود و جا خیلی تنگ بود. بعد از آنجا قاچاق‌بر دویست مسافر را‌‌ در یک کامیون خاور سوار کرد و همه به سمت تهران آمدیم. من بعد از کلی رد کردن‌‌ خطرات به تهران رسیدم. بعد از یک روز استراحت مرا به سرکار بردند.‌‌ من در کارگاه خیاطی مشغول به کار شدم. کار کردن را دوست نداشتم چون همه به من غر می‌زدند و از کارم ایراد می‌گرفتند. در افغانستان کار نبود و من مجبور نبودم که سرکار بروم. وقتی که به‌‌ ایران آمدم متوجه شدم همه چیزهایی که در موردش شنیده بودم اشتباه بود. از روزهای آمدنم به ایران شش سال می‌گذرد و من هنوز پشیمان هستم اما مجبور هستم که بمانم و کار کنم. دلم برای خانواده‌ام تنگ شده است و بیشتر اوقات به آنها فکر می‌کنم.

پسرخاله‌ام بسیار از ایران تعریف می‌کرد و می‌گفت: «ایران جای خوبی است و پنج‌شنبه‌ها به آدم پول می‌دهند و جمعه‌ها فوتبال بازی می‌کنیم».

من چیزهای زیادی از مردم در ایران دیدم و بیشتر آنها خاطرات تلخ هستند. بارها شده است که جلوی من و دوستانم را به خاطر افغان بودند گرفتند و از ما پول زور خواستند. مدام به ما می‌گویند که چرا کشور ما را اشغال کرده‌اید و من خیلی ناراحت می‌شوم و حس بدی دارم. بارها شده است دوستانم در دعوا کتک خوردند و ناچار به سکوت شدند در حالی که حق با آنها بود. ولی ما هیچ کاری نمی‌توانیم انجام دهیم. چون مدرک نداریم و اگر به کلانتری برویم ما را رد و مرز می‌کنند.

از روزهای آمدنم به ایران شش سال می‌گذرد و من هنوز پشیمان هستم اما مجبور هستم که بمانم و کار کنم. دلم برای خانواده‌ام تنگ شده است و بیشتر اوقات به آنها فکر می‌کنم.

من در ایران نژادپرستی زیادی دیدم و از آنها‌‌ می‌خواهم که به انسانیت احترام بگذارند. من و دیگر دوستانم آرزوهای زیادی داریم اما می‌دانیم که هیچ وقت به آنها نمی‌رسیم چون افغان‌ها در شرایط سختی زندگی می‌کنند و آرزوهایمان فقط آرزو می‌مانند. من از کودکی آرزوی دکتر شدن را در سر داشتم اما شرایط مناسبی ندارم و باید کار کنم.

بیشتر بخوانید:

نویسنده: هفته

هفته

مطلب پیشنهادی:

محمد ارزگانی

مرزهای سیاسی را که بردارید دیگر ما بیگانه نیستیم؛ محمد ارزگانی در گفت ‌وگو با هفته

محمد ارزگانی حالا استاد شناخته شده خط فارسی است گرچه برای امرار معاش بنایی‌ می‌کند. از نظر این استاد مهاجر قوانین موجود در کشور ایران برای مهاجران محدودیتِ زیادی ایجاد می‌کند

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *