قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
Fengye College Center
خانه / عمومی / آریانا / داستان کوتاه؛ روزی روزگاری
داستان کوتاه

داستان کوتاه؛ روزی روزگاری

جمیله هاشمی|

بعد از سال‌ها تلاش یک پدر، پسر بزرگ قربانی بی‌راهی‌های خودش می‌شود، پسر دومی خار بغل پدر گردیده و زن هوسی او به وی پشت نموده فرار را بر قرار ترجیع می‌دهد. اینکه چرا؟ می‌رویم و ناشگافته‌ها را می‌شگافیم.

از آن روز به بعد، برف سفید پیری هرچه زودتر از سن اصلی محمد وکیل بر بام عمرش بارید که چکاوک‌های آبی بدنش را لیک ساخت. پیری زودهنگام باعث شده بود که وی نیمه‌ای از بدنش را به‌زور به راه رفتن بگمارد، از دهان، بینی و چشمان ریزریزش آب زلال سرازیر شود، ادرارش را درست کنترول نتواند و بوی تند بدنش حتی مشام خودش را بی آزارد.

شریف تجار درحالی‌که گشتی در حومه‌ای شهر می‌زد، چشمش به ناظر تمام‌عیار چند سال پیش خودش افتاد. باورش نمی‌شد که مرد تیز زبان، چیچله باز و پر تک و دوی که بیشتر از یک ناظر برای شریف مزه می‌ریخت کارش را به‌سرعت برق انجام می‌داد، این‌طور حقیر و فقیر شده باشد. ناظری که هیچ کارش عاری از تقلب و تخلف نبود و با زبان تیز و چیلچله بازی‌هایش همه خطاها و بیران کاری‌هایش را پوشالی می‌نمود، با تیز زبانی پل هر نوع شک و تردید را از میان برمی‌داشت و بامهارت گلیم خود را از آب می‌کشید. بخصوص در آخیر کارش که داغ ماندگاری در دل شریف و خانواده‌اش گذاشت و فرار نمود؛ محک بد بودن را در معرفت وی ماندگار ساخت.

هفته را دنبال کنید در: اینستاگرام تلگرام

مردی که زبانش دریا کابل را بند می‌انداخت و همه کارهایش را با نیرنگ مبتکرانه‌ای ماس مالی می‌نمود، نه‌تنها شریف را که سر بسیار مردم را شیره مالیده بود.

ناظری که نه‌تنها زبانش دراز بود، بلکه یک روده‌ای راست هم در شکمش وجود نداشت، خیلی پرکار و سریع عمل می‌کرد، هر کار را در اسرع وقت سروسامان می‌داد که شریف و خانواده‌اش را در تار خام نیرنگ‌هایش می‌بست و فریب می‌داد.

وکیل همیشه سعی می‌کرد، همه را احمق فرض نموده کلاه سرشان بگذارد. از بر و درازی کمک‌ها و سهمیه‌ای مردم قریه گرفته تا پول سودای خانه و مصارف باغ و زمین شریف می‌زد و شکم خود و خانواده‌اش را سیر سیر می‌نمود.

شریف با کراهت کنارش نشست، به چشمان کم‌فروغش زل زد و به تهانی پرسید: محمد وکیل…؟ وکیل که کنار دیوار پخسه‌ای سرک فرعی لمیده بود و از آفتاب کم‌نور فصل خزان عظ می‌برد، سعی کرد خودش را استوارتر نشان بدهد. به‌منظور جابه‌جایی، شوری خورد و با اشاره‌ای سر تائید کرد که بلی… و تو…؟ ها. شریف خان تجار…شریف پرسید: چرا به این حال افتادی؟ وکیل آهی طولانی کشید و گفت: بازی روزگار… شریف با ابراز همدردی پرسید:

مگر چطور؟ وکیل گفت: هر کس درگیر سرنوشت خودش است و من هم یکی از آنها… پرسید: بچه‌ها و زن…؟ گله‌آمیز گفت: نشنیدی که زن‌های قدیم می‌گفتند؛ «بچه کردیم دزدان بُرد، دختر کردیم رندان…» کاظم را پیش چشمان خودم کشتند، ناظم زنده است ولی… ولی چی …؟ زنده‌ای که از هیچ فرصتی دریغ نکرده بر زخم‌هایم نمک می‌پاشد. باری از دوشم کم نمی‌کند که بار بر بار گناهانم می‌افزاید؛ و اما از زنم نپرس که … زن تا زن است یا از این زن که قصد همه مردم را ازم گرفت و یا از زن اولم که جان‌ودلش را وقف ما نموده بود… فضا را رنگ سکوت قاپید و هردو خاموش شدند.

Aviron
Aviron

 

بیشتر بخوانید:

وکیل طبق عادت آرام ننشست و گفت: روزی روزگاری شای و بای، عیش و نوشی داشتیم و ناظر باقدرتی بودم ولی… یادت است که یک موتر مواد غذایی به مردم ده کمک آورده بودی؟ شریف سر جنباند و به تلخی گفت: و تو همه‌اش را…وکیل خجل شده، سرش را به یخنش فروبُرد و با شرمساری گفت:

بلی من… آخر عمر است به مصداق قدیمی‌ها باید اعتراف گناه نمایم تا حداقل باری را که شانه‌هایم را شکسته سبک گردد. همه‌اش را فروختم. وقتی پرسیدی، قسمم راست بود که یک پوه آن را به منزل خود نبرده بودم. شریف زیر لب گفت:

بار اولت که نبود… مردم قریه ناظر عادل گفته حرف‌هایت را قبول کردند که انبار آتش گرفت و… خلاصه خون هندو و مسلمان را خوردی، به‌حق یتیم و بیوه‌زن رحم نکرده و هر آنچه کار خلاف بود انجام دادی، میان حلال و حرام تفاوتی قایل نشدی و حتی نمک خوردی و نمک دان شکستی… وکیل گفت:

بلی، همان خیانت دامن‌گیرم شد. شریف گفت: همه را به حلق زن و اولاد ریختی تا زنت را راضی نگهداری و بر کارهای ناحق خودت پرده افگنی، بچه‌ها را به بی‌بندوباری عادت بدهی و…نگو که قبلاً ته‌ای بوجی سوراخ شده بود. وکیل با همان سر افگندگی گفت:

راست گفته‌اند که پول آب در آب و شیر در شیر است. به زنم پول لوازم‌آرایش، لباس‌های شیک و خرج و برچ خانه را بی پرسان می‌دادم. هرچه به دست می‌آوردم، با دست باز به پاهایش می‌ریختم تا حداقل یک‌بار روی خوش برایم نشان بدهد. شریف سر جنباند و دنباله‌ای حرفش را گرفت:

از همان اول به ختم حیات کاظم که یار دهن جوالت ساخته بودیش، زمینه‌سازی کرده بودی. ای‌کاش وقتی با همدستی او مواد خوراکه را آب کرده پول نقد می‌ساختی بر آینده‌اش فکر می‌کردی. او بیشتر از خودت پول مصرف می‌کرد و افاده‌فروشی می‌نمود. بالاخره باید یک جای کار خلافتان درز می‌کرد. به همان وسیله برای اینکه بر زبان پسری که جوره‌ای خودت بار آورده بودیش لگام زده باشی، بی‌صدا به‌حکم و فرمانش سر می‌نهادی و…وجداناً ناظم را که می‌شد تحصیل‌کرده سربه‌راه باربی‌اید، به کمی پول راضی نگه می‌داشتی… وکیل دست‌هایش را به گوش‌هایش فشرد و رنگش ارغوانی شد. ولی شریف که غاصب مال و حیثیتش را یافته بود، بی‌محابا به نیش الفاظ رکیک نشترش می‌زد و می‌افزود:

بعد با غرور یک مرد تمام‌عیار، بروت‌های یکه‌تازی‌ات را لمس نموده به امید طعمه‌ای بعدی در تکاپو می‌شدی. راست گفته‌اند که وزیر بزرگ در خانه‌ای خود خواجه نیست! وکیل میان حرف شریف پریده با شرمساری گفت:

ای‌کاش همان وقت در کارهایم پرده نمی‌انداختی و اغماض نمی‌نمودی. شریف گفت: به امید هدایتت بودم. قدر زر زرگر داند و قدر گوهر جوهری. زن اول را همرای دو طفل خوردش با بی‌رحمی تنها گذاشتی و یقین دارم که زن هوسی‌ات هم رهایت کرد و خانه‌ای پدرش رفت. سوز دل وکیل از ورای دماغ‌های دودزده‌اش بیرون جهید و لب‌هایش را سوزاند. با آهی جگرخراشی آهسته گفت:

کاش خانه بابیش می‌رفت… شریف گفت: زنی را به پول خریده باشی؛ طبعی است که باید به کمک پول‌هایت دل‌خوش می‌نماید ورنه… وکیل گفت: بلی، به مدد پول‌های خودم همرای یار قبلی‌اش خوش می‌گذشتاند و درنهایت… شریف با تمسخر گفت:

از حق نگذریم، حق هم داشت. تفاوت عمر تو و او زمین تا آسمان بود. حتماً کاظم هم دین و دل به قمار داده بود که شور جوانی‌اش را به مستی شراب فرومی‌نشاند تا تو بی‌دریغ سرمست طمع بی‌لگامت باشی. آری تا اینکه به پوستت درآمد که سند حویلی بادام باغ را به نامش بزنی. اکنون تو ماندی و بار دین‌داری با دستان خالی خالی…

دهن وکیل از تعجب بازمانده بود تا خواست بپرسد که تو از کجا می‌دانی…؟ شریف پیش‌دستی نموده و افزود: گویند، خاین خایف است و دهن تو هم پر آب…چشمان وکیل راه کشید و سر بر زمین نهاد.

شریف که خیلی دل کوفت بود و یادی روزی که خانه‌اش را دزدی کرد و فرار نمود، خشمش را بیشتر ساخت، بازهم گفت:

تنها ناظم، شاید شالوده‌ای ده فیصد نیتت بوده باشد که خانواده‌دوست بودی که آن‌هم… وکیل که هنوز از تعجب بیرون نشده بود؛ پرسید: که آن‌هم چی…؟ راست بگو، تو این‌همه را از کجا می‌دانی؟ شریف ابروهایش را بالا انداخت و گفت: خودت همین حالی گفتی…من فقط تحلیلش کردم. وکیل با ناباوری سر جنباند و بار دیگر سایه‌ای سکوت میانشان حکم‌فرما شد.

صدای ناظم به گوش‌هایش پیچید، پدر به لحاظ خدا حق نیازمندی را به خانه نیاور که مار و گژدم آینده‌ای ما می‌شود. وکیل با قهر و غضب او را خاموش ساخته بود.

وکیل به یاد روزی افتاد که در کوچ نرم و آرام لمیده و چای و کلچه می‌خورد. ناظم موقع را غنیمت شمرده آهسته گفت: بیچاره مادرم به آرمان آرامش مُرد و ما طفلی خویش را نفهمیدیم و بعد به‌عکس مادرش نگاه نمود و متل، «در به تو می‌گویم، دیوار تو بشنو» را در لفافه‌ای الفاظ بپیچاند و به پدر که هرگز زیر بار حرف وی نمی‌رفت شنواند. هرگز از آهی مادرم نمی‌برایی. «بابه کوپک پس پیری، شوق بی‌جا کردی، در حقیقت خوده بس خیله و رسوا کردی…»

با غضب فریاد زد: بچه‌ای سگ، تو چی بلای جانم شدی؟ زنم را که داروندار زنگیم است به خاطر مادر اندری بی‌راه می‌گوی، بالایش بهتان می‌زنی و…

یک‌بار متوجه حیرت شریف شد و زیر زبان غرغرکنان گفت: ناظم کم بود که حالا شریف مثل پودینه پیش رویم سبز شده. شریف با اطمینان خاطر گفت: آن‌وقت هم که گناهت می‌بود می‌گفتی، خدا روزی‌رسان است ولی هیچ کار دنیا آسان نیست. وکیل گفت: راست می‌گفتم، کارهای که من می‌کردم آسان نبود، خونم در کف دستم بود. آخر بیوه‌زن و یتیم هم باید تیار خور بار نمی‌آمدند و خودشان باید زحمت می‌کشیدند!

شریف که قصد داشت وکیل را بیشتر از آن عذاب بدهد، چشم به دهنش دوخت که مگر ابراز ندامت نماید. وکیل گفت: باور نخواهی کرد، یک روز زن هوسی‌ام با دادوفریاد از اتاقش برآمد و گفت:

تمام‌روز در خانه لم‌داده چای می‌نوشی، مواد خوراکی خلاص شده و هیچ‌چیز برای پختن نداریم. خشماگین شده، داد زدم: او زن از برای خدا تمام پول را برای شما می‌دهم، خودتان تنظیم کنید و…زن با کمال بی‌رحمی شانه‌هایش را بالا انداخته گفت: خرچ خانه دریاست دریا… با عصبانیت بیرون رفتم که همرای وی بیشتر دهن به دهن نشوم. وقتی بعد از دوری در شهر با مقداری خوراکه به منزل آمدم. زنم با مردکه… اوف چی طور بگویم…؟ در اتاق‌خوابم…ای‌وای چی بدبختم. او به من خیانت کرد…شریف گفت: خودکرده را نه درد است و نه درمان. آنچی کشته بودی درو می‌کنی. شریف قاش پیشانی بازنمود و تمسخرآمیز افزود:

«چرا کاری کند عاقل که بار آرد پیشمانی.» بگو بعدش چی شد؟ بعدش سکته‌ای مغزی کردم و زن با مردکه ای لات وبی سر و پا فرار نمود. تنها ناظم ماند و نیش زبانش که خنجر گونه عذابم می‌کند. دعا کن که جور شوم از زیر سنگ هم که شده پیدایش می‌کنم و مثل سگ می‌کشمش…

شریف بالای سنگی نشسته گفت: اولاً که هیچ کاری نمی‌توانی، پرنده از قفس پرید و پرواز کرد و تو دیگر متوجه بقیه‌ای عمرت باش که مرگ هم ازت بیزار خواهد بود. بعد زیر زبان آهسته گفت:

«زدی ضربتی، ضربتی نوش کن…» شریف وقتی به چشمان کم‌فروغ وکیل می‌دید، کمی دلش به رحم می‌آمد. زیر زبان گفت: کاش به ناظم قول شرف نمی‌دادم. بیچاره جوان در چنگال مرض لاعلاج سرطان دست‌وپا می‌زند و هنوز هم در فکر این پدرخاین است، از کجا که علت بدرفتاری‌اش، دل کندن از پدر نباشد.

وکیل اشک‌هایش را پاک نموده گفت: راست می‌گوی سرنوشت خودم را خود نوشته‌ام. ناظم بارها گفت که زنت بدکاره است. با پرخاش و لت و کوب از خانه بیرونش می‌کردم.

شریف آه کشیده، دست شوراند و فقط گفت: حساب من و تو در روز بازپرس… حالا برو خانه و یک دل سیر پسرت ناظم را ببین و دعای سر او را بکن ورنه… وکیل با انباری از گناهان و شانه‌های لمیده به دیوار تکیه زد و هیچ نگفت.

هوا تاریک شده می‌رفت و سیاهی شب به‌سرعت همه‌جا پخش می‌شد. وکیل به مشکل از جایش بلند شد. چشمانش سیاهی رفت. از دیوار گلی محکم گرفت. آن‌طرف دیوار زنش را با آن مرد دید که کنار هم نشسته‌اند و قاه‌قاه می‌خندند. دیگ غضب وی به جوش آمد و گفت:

کمکم کنید که به پولیس خبر بدهم…زنم… زن فراری‌ام. او هنوز در قید نکاح من است. سرش دور خورد و به ضربت افتاد. به‌شتاب برخاست و عقب دیوار را نگاه کرد. تاریکی شب همه‌جا را دربند کشیده بود و هیچ‌چیز دیگر معلوم نمی‌شد. چشم چشم را نمی‌دید. تق‌توق‌کنان به‌طرف منزلش روان شد و با خودش گفت:

بالاخره گیرش می‌آورم… حالا بروم یک دل سیر پسرم ناظم را ببینم، نه نه شاید او مرا یک دل سیر ببیند. / پایان

نویسنده: هفته

هفته

مطلب پیشنهادی:

داستان کوتاه

داستان کوتاه؛ تصور ترسناک

زمانی که پیپ اکسیژن را به دهن مادر گذاشتند، به حسرتِ آغوش کشیدن بچه‌ها چشمانش را با ناامیدی می‌بندد؛ یعنی به‌سختی از زندگی و اولادش دل می‌کند. بالاخره همه‌چیز ابتدا و انتها دارد، حتی عمر... شنیده بود که خدا راضی نمی‌شود که جان آدمی را بگیرد تا خود آدمی به مرگ راضی نشود، بوی مرگ به دماغ مادر نشسته بود

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *