قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
Fengye College Center
خانه / عمومی / آریانا / از کودکی نوازش ندیدم و از محبت مادر دور بودم
مهاجرت به ایران

از کودکی نوازش ندیدم و از محبت مادر دور بودم

نجیب عزیزی|

با وجود این که پدرم مخالف آمدنم به ایران بود اما مادرم اصرار داشت که به همراه عمویم به ایران بیایم. در آن زمان هشت سال بیشتر نداشتم. همراه عمویم و چند تا از دوستانش با چند کودک دیگر که هم سن و سال من بودند راه قاچاق را پیش گرفتیم. آن روزها من چیزی نمی‌دانستم و فکر می‌کردم وقتی به ایران برسیم در آنجا بازی می‌کنیم. به خاطر ندارم که از کجا حرکت کردیم و چه مسیرهایی را از سرگذراندیم. تکه تصویری از مامورهای افغانستان را به خاطر دارم که جلوی عمویم و دوستانش را گرفتند و گفتند که این کودکان را با خود به کجا می‌برید.

مامورها دو نفر بودند و یکی از آنها گفت اگر این کودکان را به دولت افغانستان تحویل دهیم زندگی‌شان بدتر می‌شود و بهتر است که اجازه بدهیم بروند. بعد از چند روز ما به پاکستان رسیدم. ما را به اتاقی بردند که صد نفر در آنجا بودند و شب تا صبح در آنجا ماندیم.

Aviron

 

شرایط بد بود و ما آب و دانه برای خوردن نداشتیم. من با دوستانم بازی می‌کردم. دوباره از آنجا به سمت ایران حرکت کردیم. یادم می‌آید که چون روز بود و نمی‌توانستیم مسیرهای قاچاق را در روز روشن برویم ما را به جنگلی بردند. ما بین درختان بودیم تا اینکه دوباره حرکت کردیم. در راه قاچاق پیاده گردی زیاد است و ساعت‌ها با پای پیاده راه می‌رفتیم. من ترس داشتم و مدام می‌ترسیدم و همه ترس‌هامو توی دلم می‌ریختم. اگر گریه می‌کردم همه مرا مسخره می‌کردند و برای همین سکوت می‌کردم. به خاطر دارم وقتی به یزد رسیدیم مامورها شلیک کردند و همه از ماشین فرار کردند و ما بچه‌های کوچک نمی‌توانستیم مثل بزرگ‌تر‌‌ها سریع از ماشین پیاده شویم. برای همین قاچاق بر دست ما را گرفت و از ماشین محکم به بیرون پرت کرد.

به سختی و بعد از یک ماه موفق شدیم که به تهران برسیم. اولین روزی که به تهران رسیدم مرا به سرکار بردند. من خیلی خسته بودم و دلم می‌خواست که استراحت کنم اما اجباراْ به کارگاه خیاطی رفتم. صاحب‌کارم خیلی خوب بود و همیشه هوای مرا داشت و از من حمایت می‌کرد. کارکردن برایم خیلی سخت بود چون من خیلی کم سن بودم. جدا شدن از پدر و مادرم خیلی برایم سخت بود و دلم برای آنها بسیار تنگ شده بود. اولین روزهایی که به ایران آمده بودم یکبار در خیابان گم شدم، خیلی ترسیده بودم چون هیچ جا را بلد نبودم.

بیشتر بخوانید:

آن روز با دوستانم بودم که آنها جلوتر از من حرکت کردند و من آرام آرام راه می‌رفتم، یک دفعه دیدم آنها نیستند. می‌ترسیدم که به رهگذران بگویم من گم شده‌ام، برای همین تلاش کردم که دوستانم را پیدا کنم. روزهای اولی که به ایران رسیده بودم زندگی کردن خیلی‌‌ ‌برایم دشوار بود. یکبار وقتی در خیاطی کار می‌کردم دستم با بخار اتو سوخت و من مجبور شدم که چند روز در خانه بمانم. ما به صورت دسته جمعی زندگی می‌کنیم و همه روزها سرکار می‌رویم.

هفته را دنبال کنید در: اینستاگرام تلگرام

وقتی در خانه بودم بسیار تنها بودم و کسی نبود که از من مراقبت کند و خودم تنها بودم. آن روزها خیلی اذیت می‌شدم و مدام غذایم ساندویچ شده بود. من از کودکی نوازش ندیدم و از محبت مادر دور بودم و حالا که بزرگتر شدم احساسی به او ندارم. هر روز هشت صبح سرکار می‌روم و هشت شب به خانه برمی‌گردم. چند ساعت آزادی را که دارم کار حواله انجام می‌هم و پول بچه‌های افغان را می‌گیریم به افغانستان می‌فرستم و مشترهای زیادی در این کار دارم.  

یکی از کارهای دیگرم کمک به کسانی است که می خواهند به ایران بیایند. مردم ایران هم خوب و بد دارند و پنچ انگشت هیچ وقت برابر نیستند اما بعضی از ایرانی‌‌ها افغان‌‌ها را خیلی اذیت می‌کنند. بارها اتفاق افتاده است که وقتی به پارک می‌رویم جلوی ما را می‌گیرند از ما زورگیری می‌کنند و به ما فحش می‌هند و می‌گویند که افغانی چرا کشور ما را اشغال کرده‌اید، چرا به کشورتان برنمی‌گردید. من خیلی خاطرات خوشی از ایرانی‌‌ها ندارم و از آنها می‌خواهم که مرا ببخشند که نان‌شان را گرفتم و به جای کارگرشان کار کردم.

آرزوی زیادی ندارم، تنها آروزیم این است که بتوانم روزی قدرت زیادی به دست آورم و تمامی دولت افغانستان را نیست و نابود کنم. کسانی که در دولت افغانستان کار می‌کنند پول مردم را می‌خورند و حتی کمک‌هایی که از کشورهای خارجی به افغانستان فرستاده می‌شود را در بین مردم افغانستان تقسیم نمی‌کنند و فقط به فکر خودشان هستند. آنها باعث جدایی من از خانواده هستند. مادرم مرا به ایران فرستاد چون نمی‌خواست که آخوندها مغز مرا شست و شو دهند و وارد گروه طالبان شوم، برای همین مرا از آغوش خودش جدا کرد. اگر می‌توانستم درس بخوانم حتما رشته سیاسی را می‌خواندم چون می‌توانستم با تحصیلاتم وارد دولت شوم و انتقام خود را می‌گرفتم.

نویسنده: هفته

مطلب پیشنهادی:

سرباز استرالیا در افغانستان

اعتراف استرالیا به جنایت جنگی در افغانستان

نظامیان استرالیایی «به طور غیرقانونی» نزدیک به ۴۰ غیرنظامی افغان را کشتند

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *