قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
Fengye College Center
خانه / عمومی / آریانا / وژمه و روایت صد‌‌ها هزار زنِ وژمه مانند
حبیب عثمان

وژمه و روایت صد‌‌ها هزار زنِ وژمه مانند

نظر نیکزاد|

روزگاری در یکی از ولایات دور دست کوهستانی که کوه‌هایش مملو از جنگل و دریا‌هایش مملو از آب خروشان برف بود، در یکی از دفاتر غیرانتفاعی خارجی، دور از محل مسکونی و فامیلم مؤظفیت داشتم، طوریکه ماهانه سه هفته را در وظیفه و یک هفته را در منزلم‌ می‌گذراندم.

در محل وظیفه‌داری علاوه بر کار دفتری، روزانه لحظات بیکاری یا اوقات غیر رسمی خود را اکثرآ در بازار با دکانداران آشنا و گرفتن نرخ مواد ارتزاقی، برای دفتر مرکزی سپری‌ می‌کردم.

Aviron

 

بعضآ در بازار پیرزن ژنده‌پوش و ضعیف الجسهٔ را‌ می‌دیدم که گاه‌گاهی پیدا شده، اطفال و نوجوانان درپی او دوان دوان، دیوانه گویان او را آزار و اذیت‌ می‌نمودند. از چهرۀ خسته و چین آلودش، از موی‌ سفید، لباس ژولیده و رفتارش آشکارا برمی‌آمد که رنج زمانه و فشار روزگار او را بدین حالت کشانیده. روزی از روز‌‌ها آن زن نزد دکانداری که با او نشسته بودم، آمده بالحن ضعیف که من از آن چیزی نفهمیدم، از دکاندار مطالبهٔ نمود. دکاندار از جا برخاسته با احترام کامل تقاضایش را مرفوع، از نزدش پولی نگرفته و از ضرورت بیشترش پرسید. زن با تکان دادن سر، از آن جا دور شد. چون گذشت زمان در کشور ما چنین مظالم را در نقاط مختلف کشور به کثرت نشان داده و هر روز شاهد رویداد‌‌‌های ناگوار دیگری بودیم. به او و زنده‌گی‌اش علاقه گرفتم.

اما با تماشای برخواستن دکاندار از جایش، احترام به آن زن و نخواستن پول از او به حیرت افتیده، از دکاندار علت این حرکت او و از سابقهٔ آن زن جویا شدم.

او با تأثری زیاد در حالی که آه پرسوزی‌ می‌کشید و از خداوند شکر نعماتش را ادا می‌داشت گفت:

 این زن که وژمه‌ می‌نامندش، در روزگار نه چندان قبل، از نجابت و شرافت در دور و نزدیک محل‌اش معروف بود و به فامیل محترم و نامداری ارتباط داشت، که تغییرات رژیم در کشور او را به چنین حالت کشانیده است. شوهر وژمه شخص معروف، زمین دار و قسمآ پیشهٔ تجارت داشت و از اعتبار مردم و ارگان‌‌‌های دولتی برخوردار بود و در همین نزدیکی‌‌ها زنده‌گی مرفه و با آبروئی داشت. آن‌‌ها با دو پسر و دو دختر خویش که از عصمت و سواد کافی برخوردار و حیات آرام و بی‌درد سری را سپری‌ می‌داشتند. با تغییر رژیم کشور از جمهوری به سوسیالیستی، در ضمن مشکلاتی که به تعداد زیادی از هموطنان ما درین ولایت خلق گردید، حیات این فامیل نیز رو به فنا نهاد. شوهر وژمه شخص تجارت پیشه، زمین‌دار و سرشناسی بود. طبعآ چنین اشخاص در کشور ما نسبت به دوست، مخالفین بیشتری دارند و با به قدرت رسیدن جوانان خودخواه و دور از تجارب وظیفوی، تعدادی را بنام فیودال، تعداد دیگری را بنام مخالف سیاست دولت و بعضی‌‌ها را طرفدار مجاهدین و بعضی‌‌ها را بنابر کشیده‌گی‌‌‌های مختلف حاکم بر جامعه به نابودی‌ می‌کشانیدند.

شوهر وژمه همچو دیگر قربانیان، در اوایل اخذ قدرت از طرف اشخاص نامعلومی بنام اگسا در شام روز از منزل‌اش کشیده شده و دیگر از سرنوشت‌اش اطلاعی در دست نیست. او عاشق زنده‌گی و دوست‌دار فامیل‌اش بود و در راه تأمین زنده‌گی مرفه برای فامیل، تعلیم و تربیت اطفال‌‌‌‌اش با هر ناملایماتی مقابله‌ می‌نمود. وژمه و شوهرش دو پسر و دو دختر داشتند، که همه شامل مکتب بودند و از علم دین و دنیا بهرهٔ کافی حاصل و در راه حصول بیشتر آن کوشا بودند.

بیشتر بخوانید:

پدر به اعضای فامیل و فامیل‌‌‌‌اش به پدر علاقه و محبت زیاد داشتند و همین محبت موجب‌ می‌شد تا نبود پدر آن هم در حالی که هیچ فرد یا مرجعی در مورد حیات یا ممات پدر معلوماتی بدهد، قلب اعضای فامیل را دریده، زنده‌گی را بر آن‌ها جهنم ساخته بود.

آن‌‌ها دهقانانی داشتند که از سال‌‌ها بدین سو مانند اعضای فامیل در خدمت‌شان قرار داشته و حاصل بدست آمده را قسمتی به خود و قسمتی به آن‌‌ها تحویل‌ می‌دادند.

فرزندان وژمه با اطفال قریه در نزدیک‌ترین مکتب محل درس خوانده و بعد از مکتب راه مسجد به پیش می‌گرفتند. فرزند بزرگ بعضآ با پدر به جنگل‌ می‌رفت و از کار و بار پدر بهره‌مند‌ می‌گردید.

پسر جوان در نبود پدر از یک طرف هنوز قادر به اداره و سازماندهی امورات پدر نبود و از طرف دیگر زنده‌گی مجبورش‌ می‌داشت تا در عدم موجودیت پدر متکفل اعاشهٔ فامیل باشد. زیرا زمین حاصل‌خیز دست داشتهٔ نه چندان زیادشان، که از مدت‌‌ها در اختیار دهقان قرار داشت، اکنون به استشارهٔ فرامین حزب توسط دهقانان و پسران نااهل آن‌‌ها که در گروه سپاهیان انقلاب جذب گردیده بودند، غصب گردیده و دیگر به استفادهٔ وژمه و فامیل‌‌‌‌اش قرار نداشت. بنأ پسر برای تأمین اعاشهٔ فامیل صبح‌‌ها به جنگل رفته شام‌‌ها نا وقت بر‌ می‌گشت. دست اجانب و منفعت جویان در جنگل، جنگ مسلحانه و خونینی را در بین ساکنین دو قریه در ارتباط به تقسیم جنگل و بالاخره سودجوئی تعدادی از زورگویان و قدرت‌مندان قراء مختلف، هر گاهی موجب برخورد بین افرادشان در داخل جنگی شده و موجب قتل و جراحت تعدادی‌ می‌گردید. در یکی ازین زد و خورد‌‌ها علاوه بر پسر جوان این زن بدبخت، سه جوان دیگر که همه افرادی بی غرض و برای حصول لقمه نانی مزدور بودند، شهید و چند تن جوان دیگر از هر دو طرف زخمی گردیدند.

جسد پرخون پسر جوان درحالی که هنوز اشک مرگ شوهر در چشمان وژمه نخشکیده بود، در شام یکی از روزها بی‌خبر در مقابل دیدهٔ او قرار داده شد. این صحنه صدمهٔ شدیدی بر روح و روان مادر وارد کرد. او دیوانه‌وار خودش را بر جسد خونین فرزند افگنده ناله و زاری سر داد. با جسد بی جان فرزند راز و نیاز کرده، تقاضای جواب داشت. چون از فرزند خفته در خون حرفی نشنید؛ ناخودآگاه درحالی که اشک در چشمانش خشکیده بود از بالای جسد دور شده در گوشهٔ آرام گرفت.

در همان لحظه حالت وژمه دگرگون شده، رفتار، کردار، معاشرت و گفتارش تغییر نمود. صحت‌‌‌‌اش به خرابی گرائیده و حرکاتش غیرعادی به نظر می‌رسید.

هفته را دنبال کنید در: اینستاگرام تلگرام

دختران و پسرانش با مشاهده وضع دگرگون مادر در پی درمان او شدند. گر چه زنده‌گی را به مشکل‌ می‌گذراندند، اما در تداوی مادر سهل انگاری روا نداشتند. پسر درس و مکتب را رها و در صدد حصول رزق فامیل برآمد. اما در تداوم تعلیم خواهرانش فرو گذاشت ننمود.

 او مانند پدر و برادر با همکاری دوستان پدر، به جنگل رفته بامزد حاصله زنده‌گی بخور و نمیر فامیل را مهیا می‌ساخت.

این وضع آن‌‌ها مصادف به زمانی بود که جلب و احضار اجباری برای صفوف قوای مسلح با شدت و بیرحمی تمام آغاز یافته بود. گر چه پسر فامیل از گشت و گذار بی‌مورد اجتناب‌ می‌داشت، اما عصر روزی که از جنگل عازم منزلش بود در مسیرحرکت، به چنگ سربازانی افتید که ترخیص شان بل معاوضه در بدل سوق یک نفر جدیدالورود قابل اجرا بود. سربازان مذکور به داد و فغان او وقعی نگذاشته در همان روز سوق و در محل نامعلومی … شامل بست گردیده اعزام شد. مادر و خواهران‌‌‌‌اش شب‌‌‌های دراز و روز‌‌‌های مشقت باری را انتظار کشیدند، اما از او خبری دریافت ننمودند. اخیر الامر اطلاعی مبنی بر سوق نان‌آور فامیل توسط افراد جلب و احضار به صفوف قوای مسلح‌‌‌‌ بدست آوردند.

مادر، گرچه از صحت خوبی برخوردار نبود با آن هم به تنهائی برای دریافت پسرش به این و آن دفتر حزبی و دولتی در زد، اما دلی به حالش نسوخت، چشمی جسم نحیفش را ندید و هیچ یک جوابی برایش نداد. دختر اولی در صنف دهم درس می‌خواند، بادیدن وضع پریشان، حالت مریضی و لرزش پا‌‌‌های مادر، مجبور شد او را درین جستجو تنها نگذاشته همراهی‌‌‌‌اش نماید.

بعد از آن مادر با دختر نوجوان‌‌‌‌اش یکجا، در دفاتر به سراغ پسر می‌رفت. همراهی دختر با مادر در دفاتر حزبی مشکل دیگری را برای مادر داغدیده شکل داد. اعضای بی درد و سنگدل ادارات علاوه بر این که به درد و رنج مادر گوش نداده و نبود فرزندش را به مسخره‌ می‌گرفتند، چشم به دختر زیبا رو و عفیف‌‌‌‌اش دوختند. آن جوانان لجام گسیختهٔ که آئین پدران، تقاضای محیط و خواست مردمش را در مقابل هوای نفس نادیده داشتند، با سرکشیدن مشروب ناپاک و غیرصحی تولید محل، باعث ارتکاب اعمال غیرانسانی‌ می‌گردیدند، که اسباب تنفر جامعه بر حزب، بر قدرت حاکمه و بر ایدیولوژی‌شان را فراهم‌ می‌آوردند. آن پست فطرتان در صدد کسب لذت از آن دختر معصوم و بی‌پناه برآمدند. آن‌‌ها در پیدا کردن پسرگمشده، آن دو (مادر و دختر) را وعده به امروز و فردا داده، در این جا و آن جا برای انجام پلان شیطانی‌شان‌ می‌کشانیدند.

در ادامهٔ این وعده‌ها، کارمندان یکی از دفاتر جوانان عصر روز، مادر و دختر را برای دیدن گمشدهٔ‌شان با در خارج از شهر در محل سکونت یکی از آن‌ها، با خود بردند. این که الی شب هنگام چه بلائی بر دختر بیچاره آورده‌اند به کسی معلوم نیست. اما همه می‌دانند که از همان شب به بعد، زنده‌گی آن فامیل برای‌شان ارزشی بیشتر از سوختن در آتش جهنم نداشت.

فردای آن، مادر با همان دخترش راهی مرجع بلندتری شده فریاد غور رسی سرداد. این داد و ناله موجب شد تا دختر و یکی از کارمندان اداره جوانان آن جا، بعد از آن روز در اسعد آباد و دور و نزدیک به چشم نخورند، صرف آوازهٔ از نکاح مخفیانهٔ دختر با آن عضو ادارهٔ جوانان و فرستادن هر دو به محل دور دست نامعلومی، بگوش‌ می‌رسید.

مادر که دختر نازنین‌‌‌‌اش را در پی شوهر و دو پسر جوانش از دست داده بود، با دختر کوچک‌‌‌‌اش بی‌خبر ترک قریه و دیار نمود. آن‌‌ها گم شدند و دو سال یا بیشتر از آن سراغی از آن‌‌ها به گوش مردم قریه نرسید. اما چند ماه قبل این زن بدبخت در چهرهٔ یک دیوانه و بی‌خبر از خود، در بازار اسعد آباد به تنهائی کسی نمی‌داند‌‌‌‌ و خودش نیز در حالتی نیست تا از گذشته خود و دخترش سخنی به زبان آرد ظاهر شد. این که درین مدت کجا بود، دخترش چه شد و درین مدت چه بلائی بر او و دخترش تحمیل شده کسی نمی‌داند و خودش نیز درحالتی نیست تا از گذشته خود و دخترش سخنی به زبان آرد.

وژمه اکنون، یک خانم خانه و مادر فرزندان، مالک عزت و عفت و یک زن با حجاب و با پرده نبوده بلکه شب‌‌ها و روز‌‌‌های سختی را در زیر درختان و نقاط مختلف بازار‌ می‌گذشتاند. او از انسان و انسانیت وحشت داشته و متنفر بود. با کسی سخن نمی‌گفت و از نزدیکی با انسان‌ها فرار‌ می‌نمود.‌‌‌‌

دوست دکاندارام، غرق گفتار زنده‌گی حال و آیندهٔ وژمه و من در فکر صد‌‌ها هزار زن وژمه‌مانند بودم، که نه خودشان در نظر عام ظاهر شده و نه صدای‌شان بگوش کسی‌ می‌رسد. به فکر جوانانی که فدای خودسری‌‌‌های منسوبین حزب و دولت و قربانی خواسته‌‌‌های غیرانسانی افراد زورگو و قانون‌گریز گردیده‌اند. اگر به گذشتهٔ نه چندان دور خود دقیق شویم، در زمان قدرت خلق و پرچم، در رژیم طالبان، دوران مجاهدین و رژیم‌‌‌های گذشته، حوادث زیادی را که نأشی از بربریت افراد است نه حقیقت نظام یا یک تنظیم نه اهداف و نه برنامهٔ یک حزب، یک تنظیم و یا سازمان. اما بوضاحت‌ می‌بینیم که بعضی از این‌‌ها بر ما و مردم بیچاره و بی‌دفاع ما اعمال، حرکات و منافقت‌‌‌های تحمیل‌ می‌داشتند که خلاف تمامی نورم‌‌‌های انسانیت و اسلامیت‌ می‌باشد. علت آن در نادانی و نارسائی خود ماست نه از حزب، تنظیم یا سازمان و این که قدرت حاکمه قادر به تعمیل و تطبیق قوانین بشکل متوازن و همه شمول در جامعه نیست، باز هم به فرد مرتبط‌ می‌شود. زیرا تمثیل قدرت دولتی در سراسر کشور به افراد تقسیم و تسلیم گردیده، که همین افراد با کج‌روی‌شان بدنامی حزب حاکمه و قدرت دولتی را سبب‌ می‌گردند.

زیرا افراد مذکور در پی حصول منفعت خود بر نفع دیگران، بر منفعت جامعه یا بیت‌المال پا‌ می‌گذارند. آنانی که در کرسی قدرت تکیه زده‌اند به نوبهٔ خود … و کسانی که در مخالفت به قدرت دولتی قرار دارند در نوبهٔ خود مردم را آماج وحشت و دهشت قرار‌ می‌دهند. این‌‌ها همه خودسر و خودکام بزرگ شده و از راه و رسم زنده‌گی اجتماعی، مسئولیت و مکلفیت فرد در مقابل جامعه، وطن و مردم خبری ندارند. چنانچه در بالا دیدیم زنده‌گی وژمه یکی از ده‌‌ها هزار زنده‌گی است که در سراسرکشور ما همه روزه اتفاق‌ می‌افتد، منسوبین حزب دیموکراتیک خلق افغانستان به نام اخوانی و مجاهدین به نام ضد رژیم و بی‌طرف‌‌‌‌ مردم عام را‌ می‌کوبیدند و احساس قوم پرستی، زبان، منطقه، مذهب و ده‌‌ها تبعیض دیگران‌‌ها را نمی‌گذاشت تا به وطن و مردم فکر کنند.

بوضاحت دیدم که در ادوار مختلف بار زجر، شکنجه و فشار همه طرف‌‌‌های درگیر را مردم بیچاره متقبل گردیده و‌ می‌گردند.

از آن پس در بازار چشمم وژمهٔ روزگار زده را‌ می‌پالید و بر زنده‌گی او و هم قطارانش و آینده جامعهٔ خود‌ می‌اندیشیدم.‌‌‌‌ او همیش با مو‌‌‌های پریشان ژولیده، لباس فرسوده و سر و پای برهنه دیده‌ می‌شد. روزی دوستم در جواب یکی از سوالاتم گفت: هستند کسانی که با شناخت قبلی از وژمه او را به خوشی و رضاکارانه با خود برده پناه بدهند، اما او با مظالمی که از انسان‌‌ها دیده است، از دیدن انسان نفرت داشته و کسی را در نزدیک‌‌‌‌اش نمی‌گذارد و متأسفانه روزهاست که ناپدید شده نمی‌دانم زنده است و یا مرده؟

دیدن وضع وژمه و شنیدن آخرین سخنان دوستم باعث شد تا من هم مانند وژمه بازار را ترک داده در اوقات فراغت نیز الی شام‌‌ها در دفترم باشم.

حبیب عثمان

نویسنده: هفته

مطلب پیشنهادی:

فاطمه خاوری زنان مهاجر افغان

تحصیل کودکان مهاجر دغدغه‌ی بزرگی بود، پس دست به کار شدم؛ گفت‌وگوی هفته با فاطمه خاوری موسس مدرسه جویندگان دانش

زمانی که در منطقه رفت و آمد داشتم، متوجه شدم که کودکان زیادی زمان خود را در کوچه‌‌ها سپری می‌کنند و به دلیل نداشتن مدرک قانونی‌‌ نمی‌توانستند به مدرسه بروند...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *