قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
Fengye College Center
خانه / عمومی / مقاله ها / ادبیات / شعر / کوته ‌سروده ‌هایی از خالد بایزیدی
خالد بایزیدی

کوته ‌سروده ‌هایی از خالد بایزیدی

خالد بایزیدی (دلیر)؛ ونکوور

خالد بایزیدی از زبان خودش

در سال ۱۳۴۵ به این کره تبعید شدم. در مهاباد دیپلم گرفتم و از آنجائی که در یک خانواده مذهبی به دنیا آمده بودم پدر و مادرم مایل بودند درس فقه بخوانم. به احترام آنان روی هم رفته مدت چهارسال در دو مکتب‌خانه در  مهاباد و بوکان به تحصیل علوم دینی مشغول بودم. بر اثر علاقه شدیدی که به هنر و ادبیات داشته و دارم به مطالعه شعر به زبان‌های کردی و فارسی روی آوردم و دراین زمینه بطور جدی وارد شدم. در نتیجه‌ی کوشش‌های مداوم و مشتاقانه به تدریج به سرودن شعرکردی و فارسی و ترجمه شعر شاعران معاصر کُرد پرداختم و اشعار و ترجمه‌هایم در روزنامه‌ها و سایت‌های مختلف ایران و خارج از کشور چاپ شدند. چند مجموعه از سروده‌هایم در انتشارات فرجام تهران که تحت مدیریت آقای فاروق صفی‌زاده است، به‌چاپ رسید.

مجموعه‌های منتشر شده:خالد بایزیدی

  • مجموعه شعر سخن دل
  • مجموعه شعر دل مویه
  • مجموعه شعر عصیان غربت
  • مجموعه شعر تبسم تاکستان
  • مجموعه شعر باران عشق
  • تو را چون کتابی برگزیدم (ترجمه شعرشاعران معاصرکرد)
  • سیمای ونبوو…سیمای گمشده (مجموعه شعرکردی)
  • لبخند ژرف کاریکلماتور

هفته را دنبال کنید در: اینستاگرام تلگرام

تا مادرم نمرد
هرگز!
نفهمیدم
آئینه نیز…
در فراق‌اش پیرشده
***

با ریزه‌ریزه‌های شیشهٔ
دل شکسته‌ام
نقشهٔ وطنم را
دوباره طرح‌ریزی کردم
***

راستی!
خدا کجاست…
گاه که کودکی
گرسنه سر بر بالش
تاریکی شب می‌گذارد
و سپیده‌دم نیز
با بانگ خروس
گرسنه از خواب بیدار می‌شود

Aviron
Aviron

 

بیشتر بخوانید:

***
چون کولبری
مدام!
وطنم بر کولم است
که شاید…
بتوانم به مقصد
خود برسانم‌اش
***

خروس را
سر می‌برند
چون می‌دانند:
حامل بیداری است
***

آه..!
پروانه‌ها
به کوتاهی جوانان
وطن من
عمرشان چه کوتاه است
***

آئینه‌ها چه زودهنگام
پیر می‌شوند
برای کشته شدن
زن‌هایی که…
به خاطر عشق به آئینه
در آدینه شبی
در خون خود به شکوفه می‌نشینند
***

نان…
ما را به‌جا نمی‌آورد
سال‌هاست…
هردو باهم بیگانه‌ایم
و از تنور گداخته‌اش
رانده شده‌ایم
***

چیزی عذابم می‌دهد
در غربت مردن
و آرزوهای جوانی که
به سوگ‌ام
به ماتم و اندوه می‌نشینند

***
به سرزمینم برمی‌گردم
تا که ریزه‌ریزه‌های تنم را
که جاگذاشته بودم
یکی‌یکی بردارم
و با تمام وجودم بگویم:
مام میهنم دوستت دارم
***

فراموش کردم
خود را
در جهانی که نیستم
***

زنی!
گریه‌هایش را
به باران سپرد
و غم‌هایش را نیز…
یکی‌یکی روی آفتاب
پس از باران آویخت
***

فرصتی است
که انسانیت را
از برکنیم
آه!…
چقدر سرشاریم
از باورهای ادیان
و تهی از انسانیت
***

همهٔ ایستگاه‌های قطار
به نگاه غریبه‌ای
ختم می‌شود
که وطن‌اش در ریزه‌ریزه‌های
شیشهٔ دل تنهایی‌اش
جاری است
***

پیرهن زندگی را
که می‌پوشمخالد بایزیدی
همه می‌گویند:
هیچ این رنگ به شما نمی‌یاد
و مرگ زیرپوست‌ات
پیداست…

***
کبوتری در قفس
و آسمانی سرشار از پرندگان
این نقاشی کودکی است
که برای پدر رسم کرده
که در طرح رهایی
به بند افتاده

 

نویسنده: هفته

هفته

مطلب پیشنهادی:

داستان کوتاه

داستان تولد من و کتاب زرد دعا

هنگامی که به یقه‌ام نگاه می‌کردم که چون برگ‌های درخت، انواع دعا به آن آویزان شده‌اند. و پدرم را به خاطر می‌آوردم. اشک در چشمانم حلقه می‌بست که آه...چقدر دست‌رنج و زحمت طاقت‌فرسا و عرق جبین پدرم به جیب شیخ و ملای محله‌مان رفته است

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *