قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
Fengye College Center
خانه / عمومی / آریانا / استاد عبدالکریم برزنگی، یکی از فرهیختگان افغان در مونترال
استاد عبدالکریم برزنگی

استاد عبدالکریم برزنگی، یکی از فرهیختگان افغان در مونترال

بخش ۱ از ۲

حبیب عثمان|

یاد مشاهیر و بزرگان، شرح حال و کارکردهای آن‌ها را نوشتن خدمتی‌ست بزرگ و با ارزش. از دانشمندان، وطن‌پرستان، ورزشکاران و سایر خدمت‌گذاران کشور ما افغانستان همیشه یاد شده است.

چه خوب است که از شخصیت‌ها، استعداد‌ها و چهره‌های تابناکی که در عصر حاضر عرض وجود کرده و خدمات شایستهٔ به جامعه انجام می‌دهند یاد کنیم.

از کسی سخن می‌گوئیم که از کودکی تاکنون شیفتهٔ علم، ادب و نگارش کتاب است. گپ‌ها، قصه‌ها، حکایات و خاطرات‌اش بسیار دلچسپ و شگفت‌انگیز است. سال‌های ۲۰۱۴ و ۲۰۱۵ … او را در برنامه‌های نوای نیستان می‌دیدیم چند بار صحبت کردیم در سال ۲۰۱۶ می‌خواستم با او مصاحبهٔ داشته باشم. مدتی گذشت دیگر ندیدمش. وقتی با او تماس گرفتم مونترال را ترک نموده و در کلگری بسر می‌برد. سال پار با هم صحبت‌های کردیم او میگفت و من نوشتم. اینست ماحاصل گفته‌هایش:

شرح زنده‌گی او از زبان خودش:

کتابخانه عبدالکریم برزنگی افغاندر سال ۱۳۲۶هجری شمسی در ولسوالی اشکاشم ولایت بدخشان پا به عرصهٔ وجود گذاشتم. در خاندان سادات به دنیا آمده‌ام. پدرم مشهور به شاه فخرالدین از نسل سیدسهراب بدخشانی از یزد خراسان بود که حدود هزار سال قبل از ایران به بدخشان آمده بود. در آن زمان یعنی حدود ۶۰ یا ۷۰ سال قبل در افغانستان فقط در شهر‌ها مکاتب وجود داشت. تعلیمات من خانگی بود. پدر بزرگوار و برادر بزرگم مرا خواندن و نوشتن یاد می‌دادند. حدود یک‌ و نیم سال مرا خوب کتاب‌خوان و خط‌نویس کردند.

در شهر ما مکتب رسمی بود ولی از جای ما حدود ۶ ساعت پیاده راه تا بازار اشکاشم بود نمی‌رسیدیم. پدر، برادر، دوستان و اقارب برایم کتاب‌های مکتب و کتاب‌های دینی می‌آوردند. من روزها، بیگاه‌ها و شب‌ها غرق مطالعه بودم.

در ۸ سالگی به خواندن قرآن شریف آغاز کردم و سواد خوبی در خواندن پیدا کرده بودم. مضمون ریاضی برایم مشکل‌تر بود برش زیاد اهمیت نمی‌دادم. مردم اشکاشم همه از حالم آگاه بودند که کودک ۶ یا ۷ ساله روز‌ها تا بیگاه و شب‌ها تا دیر بدون استاد مستغرق مطالعه است.

هفته را دنبال کنید در: اینستاگرام تلگرام

در ۲۵سالگی که به خدمت عسکری رفتم، برای اولین بار یک دوکان کوچک کتاب‌فروشی که علاوه بر کتاب‌های مکتب، کتاب‌های دینی هم داشت در فیض آباد مرکز ولایت بدخشان دیدم  ولی چنانچه گویند؛ جوینده یابنده است و بدخشان هم یقینا گنجینه علم و دانش بود. گنجینه‌های مردم را می‌گشتم و علم حاصل می‌کردم. همهٔ مردم از احوالم آگاه بودند، مرا دوست داشتند و در هر خانهٔ که می‌رفتم می‌گفتم کتاب‌های‌تان را به من نشان بدهید، کلید گنجور را به من می‌‌دادند.

از همان ۶ و ۷سالگی شیدای کتاب و مطالعه بودم که در ۸ سالگی به خانه قوم‌های‌مان بود می‌رفتم، خانوادهٔ بزرگی از لحاظ افراد بودند، حدود ۳۰ نفر در دو خانه که پهلوی هم بود زنده‌گی می‌کردند. در گنجینهٔ‌شان در میان کتاب‌ها «مثنوی مولوی» را دیده بودم آن را در نظر گرفته بودم چون ده ساله شدم به جان مثنوی رفتم، گفتم مثنوی‌تان را به من بدهید، چند گاهی مطالعه کنم کلید را به من دادند. در گنجینهٔ خانه‌شان گاو صندوقی بود مثنوی قدیمه و دست ناخورده بود، گرفتم بالای سرم گذاشتم و آمدم همگی برمن خندیدند و حیران بودند که طفل ده ساله با این جوش و خروش و جنون بر مطالعه.

تا سن ۲۵سالگی کتاب‌های مهم از تفسیر و حدیث و فقه اسلامی، تاریخ ادبیات و فلسفه، تصوف و نجوم مطالعه کردم و کتاب‌های مکتب را هم تا صنف ۱۲مطالعه کردم.

مطالعات، پژوهش‌ها و فعالیت‌ها در مهاجرت:

در پاکستان به آموختن زبان اردو شروع کردم، زود یاد گرفتم و آغاز کردم. تعداد زیادی کتاب‌های مهم اسلامی را از تفسیر، حدیث، فقه اسلامی، تاریخ، تصوف، فلسفه و نجوم مطالعه کردم. بعد ایران رفتم. سه سال در ایران بودم. مهم‌ترین کتب دینی شعیه را مطالعه کردم. دوباره به پاکستان برگشتم.

Aviron

 

در سال ۱۹۹۰در شهر کراچی در یک جامعه عربی مشهور به «جامعه الدراسات الاسلامیه» برای فراگرفتن لسان عربی داخله گرفتم سه سال عربی خواندم. آنجا با علمای خوب افغان نیز آشنا شدم، نه تنها آشنا بودیم بلکه دوستی، رفاقت، صمیمیت، نشست و برخاست دوستانه داشتیم. وقتی کانادا آمدم باز هم شوق و ذوق مطالعه مرا امان نمی‌داد. شروع به مطالعه کردم.

آغاز شعر سرودن و بحث‌های دینی و ادبی:

بدخشان در افغانستان
شهر زیبای بدخشان افغانستان

از سن ده سالگی به شعر، ادب و شاعری شروع کردم. در نُه سالگی که از مطالعه خسته می‌شدم به کوه و بیابان روی می‌آوردم. منطقه ما کوهستانی است. کوه‌های سر به فلک بر دو طرف ساحل دریای آمو و دریای جیحون هم دریاست.

در ۱۲ یا ۱۳سالگی اولین شعر خود را خدمت یکی از علما بنام مشتاق علی شاه نویدی که از روشان آخرین نقطه شغنان بود، پیش کردم.

این عالم توانا در همسایه‌گی جیحون شغنان بود مخمس مرا به استاد جیحون داده بود، استاد جیحون در یک سفر به فیض آباد آن را به مطبوعات داد و در اخبار نشر شده بود.

سفر طولانی ترک ولایت بدخشان و مهاجرت:

در سال ۱۳۵۳ هجری شمسی عزم مسافرت کردم. به یک سفر طولانی به امید خدا برآمدم فقط دیوان شاعری که داشتم با خود گرفتم بیت‌هایش را حساب نکردم ولی قطعات شعرش یازده صد قطعه بود. اشعارم قصاید، نظم، ترکیب بند، ترجیع بند، مخمس، مسدس، رباعیات….

بیشتر بخوانید:

بدخشان افغانستان
شهر زیبای بدخشان افغانستان

پیاده سفر از بدخشان، کابل، جلال آباد تا پاکستان: از فیض آباد، یفتل، راغ، شهر بزرگ چیاب، رستاق، خواجه غار، قندوز تا سالنگ پیاده سفر کردم از آنجا با موتر تا کابل آمدم. دو نیم سال در کابل بودم. سال ۱۳۵۶شمسی از کابل به جلال آباد و از آن جا پیاده تا شهر کراچی پاکستان حدود سه هزار کیلومتر رفتم و ۱۸سال پاکستان بودم.

مع القصه در یک دیدگاه صوفیانه جهان مادی را با همه‌شان و شوکت پشت پا زدم و بیرون آمدم. پیاده و یک افغانی هم از خانه نگرفتم. از اشکاشم تا فیض آباد پنج روزه راه بود پیاده آمدم بعد از راه یفتل، راغ و شهر بزرگ که آخرین شهر بدخشان است به ولایت تخار می‌پیوندد رسیدم. به چیاب (چاه آب) روستاق از راه کوهستانی که خواجه دیوان می‌گویند به خواجه غار رفتم. از آنجا قندوز و تا پلخمری. مسجد به مسجد، مدرسه به مدرسه، دِه به دِه و کوه به کوه رسیدم از یک واقعه همت و سخاوت‌مندی مردم افغانستان و به خصوص مردم پشتون نادیده نگذریم. وقتی از پلخمری گذشتم یک نفر دیگر هم با من همراه شد. بعد یک پیرمرد پشتون هم با ما همراه شد و پرسید که چرا پیاده می‌روید من گفتم پول ندارم از دیگر پرسید او هم گفت من هم پول ندارم پیرمرد گفت، غم نخورید خدا چاره‌ساز است، کرایه از آنجا تا کابل ۱۵۰ افغانی بود برآورد برای هر دوی ما داد بس را گرفتیم تا کابل … در راه برای ما نان و میوه گرفت. کابل رسیدیم، از من پرسید که کجا می‌روی؟ گفتم من در کابل نو سفرم نام هیچ جای را نمی‌شناسم به جزء مسجد پل خشتی. ولی یکی از وطنداران‌ام در کابل زنده‌گی می‌کند آدرس پل خشتی را داد. پیر مرد پشتون باز برایم تکسی گرفت، گفت من ترا باید به مسجد پل خشتی برسانم کرایه تکسی را داد و مرا آن‌جا رساند …. پیر مرد پشتون آنجا از من خدا حافظی کرد. خداوند او را در سایه رحمت خود جای دهد و بهشت برین را نصیبش گرداند؛ پشتون‌ها مردمِ باغیرت، سخاوت‌مند، شجاع و مهمان‌نواز بودند و استند.

تصنیفات:

در سال ۱۹۷۷ به پاکستان رفتم. ۱۸ سال در پاکستان بودم دو سال در ساحه بلوچستان، مکران در جزیرهٔ به نام گوادر و بقیه در کراچی. از خانه که برآمدم تاکنون که سال ۲۰۲۰ است ۴۷ سال می‌شود. درین مدت زنده‌گی خود را روی ۴ چیز تنظیم کرده بودم :

اول- عبادت خدای تعالی در طریق صوفیانه و عارفانه.

دوم- مزدور کاری شاقه

سوم- مطالعات

چهارم- تصنیفات

بسیار کم می‌خوابیدم و کم می‌خوردم. / ادامه دارد

حبیب عثمان

نویسنده: هفته

هفته

مطلب پیشنهادی:

زندگی نامه

استاد عبدالکریم برزنگی، یکی از فرهیختگان افغان در مونترال | بخش پایانی

سال ۱۹۷۷مطابق ۱۳۵۶شمسی از کابل روانه جلال آباد شدم دو سه روز آنجا ماندم بعد پیاده از جلال آباد از راه مهمند که پشتونستان آزاد است برآمدم وارد پاکستان شده تا شهر کراچی پیاده رفتم. ۳۵ ساعت بیشتر ریل می‌رود

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *