قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
Fengye College Center
خانه / عمومی / آریانا / هدف های معمولی زندگی‌ برایم رویا شده است؛ روایت های تلخ و شیرین مهاجرت کودکان افغان
مهاجرت کودکان

هدف های معمولی زندگی‌ برایم رویا شده است؛ روایت های تلخ و شیرین مهاجرت کودکان افغان

گل‌محمد میرزا احمدی |

وقتی دوازده ساله بودم به اصرار عمه‌ام راهی ایران شدم. از روستای ما نوجوان‌های زیادی برای کار به ایران می‌آیند. من به همراه برادر بزرگ‌ترم و چند تا از اقوام‌مان مسیر قاچاقی را پیش گرفتیم. راهی که خطرات بی‌شماری دارد. قاچاق‌برها مسافران را سوار ماشین کردند. تعداد ما خیلی زیاد بود، شاید نزدیک به چهل-پنجاه نفر چهل و پنجاه نفر. ما سوار بر یک تویتا شدیم و بعد از این که خاک افغانستان را ترک کردیم، وارد خاک پاکستان شدیم. بعد قاچاق‌بر ما را به خانه‌ای خرابه برد که در آنجا چهار صد مسافر بودند که می‌خواستند مثل ما به ایران بیایند.

Aviron
Aviron

 

در بین مسافران راه‌بلدهایی بودند که در دل این چهار صد نفر ترس می‌انداختند. راه‌بلدها می‌توانستند که پیش پلیس پاکستان بروند و مهاجران افغان را لو بدهند. اگر این طور می‌شد پلیس پاکستان همه‌ی ما را زندانی می‌کرد. بعد از یک شب آنجا را ترک کردیم و دوباره سوار ماشین شدیم اما بعد از یک ساعت حرکت، ماشین در شن‌ها گیر کرد و راننده گفت که همه پیاده شوند و من با چند کودک دیگر در ماشین ماندیم اما راننده با سر و صدا ما را به زور پیاده کرد، وقتی که داشتم از ماشین پیاده می‌شدم راننده با ساک توی سر من زد و من با خود گفتم که خدا تو سر راننده بزنه. همه تو شن پیاده راه می‌رفتیم که یک دفعه پلیس‌ها ما را پیدا  کردند و راننده ماشین را گرفتند. دعای من راننده را گرفت اما همه ما مسافرها فرار کردیم.

هفته را دنبال کنید در: اینستاگرام تلگرام

بالاخره موفق شدیم که سوار ماشین دیگری شویم و راه افتادیم. در بین راه جای بنرین ماشین سوراخ شد و به این فکر کردیم که سوراخ را با ناس پر کنیم اما هیچ کدام از مسافرها ناس خود را نمی‌دادند و می‌ترسیدند که ناس‌شان تمام شود. با کلی سختی به یک خانه رسیدیم. بعد از چند ساعت راه‌بلدی که ایرانی بود آمد و گفت که ماشین به دنبالتان می‌‌آید و شما را بار می‌زند. بعد از چند ساعت که راه افتادیم راننده ما را پیاده کرد و به همه گفت که پشت یک کوه مخفی شویم تا او راه را چک کند. بیست دقیقه بعد با عجله آمد و گفت که پلیس‌ها آمده‌اند و دستور داد که همه‌گی فرار کنیم. هرکسی به طرفی می‌دوید بعد از چند ساعت که همه راه می‌رفتیم سر و صدای پیرمردی بلند شد که می‌گفت پسرم جا مونده و تو رو به خدا به فریادم برسید و خیلی گریه کرد. راه‌بلد به او قول داد تا پسرش را پیدا کند و بعد از چند ساعت پسرش پیدا شد و پیرمرد سر و صورت پسرش را می‌بوسید و برای راه‌بلد آب ونان می‌داد. در راه قاچاقی قیمت آب و نان چندین برابر است همچنین مسافرهای زیادی را سوار صندوق عقب ماشین می‌کنند.

بیشتر بخوانید:

ما بعد از بیست روز کامیاب شدیم و به ایران رسیدیم. آشنایان در تهران یک خانه اجاره کرده بودند که پانزده نفری در آن زندگی می‌کردند. کارهای خانه نوبتی شده بود و هر کسی وظیفه‌ای به عهده داشت. بعد از دو هفته من در خیاطی مشغول به کار شدم و اتوکشی می‌کردم اما روزهای اول کار را خراب کردم و صاحب کار مرا بیرون کرد. آن روزها من دوازده ساله بودم و چیزی از کار کردن بلدم نبودم. به اسرار دوستانم صاحب کارم راضی شد که دوباره برایش کار کنم صاحب کارم آدم خوبی بود و هوای کارگرهایش را داشت.

پنج‌شنبه‌ها عصر برای تفریح به فوتبال می‌رفتیم اما بعضی ایرانی‌ها می‌گفتند که اینجا زمین بازی ما است و هر وقت که بازی ما تمام شد شما می‌توانید که بازی کنید و ما قبول می‌کردیم. اگر پلیس ما را می‌گرفت حرف یک ایرانی را قبول می‌کرد با این که ما ده نفر بودیم اما برای پلیس حرف یک نفر ایرانی بالاتر از ده نفر افغان است. یک روز که به فوتبال می‌رفتم پلیس سر راه مرا گرفت و گفت که اگر جیب‌هایم را خالی نکنم مرا به افغانستان رد و مرز می‌کند و هرچیزی که داشتم حتی موبایلم را از من گرفت. از او خواهش کردم که سیم کارتم را بدهد و با اصرار سیم کارتم را پس گرفتم. رفتار آدم‌های بزرگتر ایرانی به نسبت جوانان بهتر است. وقتی در خیابان راه می‌رویم بعضی جوان‌ها می‌گویند افغانی کثیف را نگاه کنید که کشور ما را اشغال کرده‌اند و جای ما را گرفته‌اند. جوان‌ها می‌گویند که افغان‌ها کارگرهای ارزان هستند که اگر نباشند کارفرمایان ایرانی حقوق بیشتری به کارگران ایرانی می‌دهند. ما مجبور هستیم که به ایران آمدیم و ایرانی هر کاری انجام نمی‌دهد اما ما از اجبار هر کاری را انجام می‌دهیم. من ایرانی های زیادی دیدم که خیلی خوب هستند و من دوست‌شان دارم. به نظر مردم ایران خوب هستند اما بد هم دارند، مثل جنگل که بدون شغال نیست.

آرزو دارم که کشورها مرز نداشته باشند و مردم  هر جای دنیا که دوست دارند بروند. دوست دارم که در کشورم صلح باشد و آدم‌ها در کنار خانواده خود باشند و با فرزندان خود با شادی زندگی کنند. می‌خواهم که فرزندانم درس بخوانند و دکتر و یا معلم و یا مهندس شوند و به مردم کشورم خدمت کنند و فردا روز کشور خود را بسازند و مثل من بی‌سواد نباشند تا مجبور شوند که مهاجرت کنند. ما به خاطر جنگ بی‌سواد ماندیم و اگر جنگ نبود من تا حالا مدرک دانشگاهی خود را گرفته بودم. من آرزو داشتم که بازیگر و یا فیلم‌ساز شوم اما باید کار کنم و برای خانواده‌ام پول بفرستم برای همین الان آرزوهای معمولی زندگی‌ام رویاهای دست نیافتنی شده است.

نویسنده: هفته

مطلب پیشنهادی:

مدرسه ای که هزاران کودک مهاجر را پذیرا شد؛ عبدالاحمد نادری موسس مدرسه آل احمد در گفت‌وگو با هفته

یکی از مهم‌ترین و سخت‌ترین مشکلاتی که در این سال‌ها داشتیم. تهیه کتاب بود. اکثر بچه‌ها کتاب‌‌های آموزشی را به قیمت گزاف‌ می‌خریدند حتی چند روز پیش یکی از دانش آموزان ۲۵۰ هزار تومان بابت هزینه کتاب داد. در بیشتر موارد کتاب را کپی‌ می‌کردیم‌‌ و دانش آموزان از آن استفاده‌ می‌کردند و بچه‌ها از بازار آزاد کتاب‌ می‌خریدند

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *