قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
Fengye College Center
خانه / عمومی / مقاله ها / سرگرمی / طنز و حکایت هفته ۵۹۱
طنز و سرگرمی

طنز و حکایت هفته ۵۹۱

نکته مثبت هفته

مغزت را از هر فکری خالی کن و اجازه بده قلبت در آرامش باشد.

حکایت هفته

«یک دیپلمات در آسانسور»

طبقه‌ی همکف

در باز شد و یکی از اتباع کشورهای آن‌سوی جهان که تظاهر می‌کرد رابطه خوبی با ما دارد و مسئولانش خیلی اهل معاشرت هستند و خلاصه جلوی دوربین بگووبخندی دارند و همدیگر را هی بغل می‌کنند و اینا، سوار آسانسور شد. آقا! من را می‌گویی تا طرف را شناختم، جیبم را سفت چسبیدم. نگاه کردم دیدم طرف به دکمه‌های آسانسور زل زده. گفتم: «دیگه به دکمه‌های آسانسور رحم کن!»

هفته را دنبال کنید در: اینستاگرام تلگرام

یک چمدان به وزن چهار و نیم-پیج تن دستش بود. قسمتی از سی‌وسه‌پل از لای در چمدانش زده بود بیرون.

طبقه‌ی اول

از قدیم این‌طوری بود که ملت به سفارتخانه‌ها پناه می‌برند. البته یک عده‌ای هم عادت دارند از دیوار هم‌چین جاهایی بالا بروند؛ اما اوضاع کمی فرق کرده، الآن امنیت پشت شهرداری، از بعضی سفارتخانه‌ها بیشتر است. طوری که می‌گویند بهتر است وقتی می‌روید آنجا، چیز باارزشی مثل گردنبند و انگشتر و ساعت همراهتان نباشد، چون روی هوا می‌زنند.

خلاصه طرف طبقه اول پیاده شد. رفت یک دوری زد و آمد. باورتان نمی‌شود یکی از ستون‌های تخت جمشید را زده بود زیر بغلش و به‌زور چپانده بود داخل چمدان. گفت: «برو طبقه بعدی.»

طبقه‌ی دوم

طبقه دوم که پیاده شد، کارش کمی طول کشید. وقتی آمد دیدم یک‌چیزی را کول کرده. نگاه کردم دیدم روستای اورامانات است. گفتم: «ببخشید این‌رو برای چی می‌برید؟»

گفت: «این خیلی ارزش نداشت، من آن را با خود برد، فروخت پولش را به شما داد.»

طبقه‌ی سوم

وقتی برگشت، دیدم کاخ گلستان و قسمتی از شهر سوخته و هفتاد درصد بم را با خودش آورده و چپانده در چمدان. گفتم: «مستر! از عابر بانک هم پول برمی‌دارند یه سقفی دارد. ول کن پدر جان! یارو از دیوار مردم می‌ره بالا یه انصافی داره، همه‌چیز رو که بار وانت نمی‌کنه ببره.»

گفت: «من نفهمید شما چه گفت. لطفاً رفت پارکینگ. من عجله داشت.»

بیشتر بخوانید:

پارکینگ

وقتی می‌خواست پیاده شود، من سر چمدان را گرفتم. از چهارونیم-پنج تنی که روزنامه‌ها درباره‌ی خروج عتیقه‌جات نوشتند سنگین‌تر بود. به‌طرف گفتم: «مستر! من یه مشت پسته‌ی خندون و یه کیلو گردو می‌خوام واسه فامیلمون بفرستم خارج تا توی تک‌تکشون رو بازرسی نکنند، نمی‌ذارند رد شه.»

مستر داشت عتیقه‌جات را بار کامیون می‌کرد که گفت: «شما چی کاره بود؟»

گفتم: «من فقط یه آسانسورچی‌ام مستر.»

گفت: «خوب پس همین دیگه…!»

کامیون که رفت، من دکمه‌ی طبقه‌ی همکف را زدم و بازهم برگشتم همان‌جایی که بودم.

منبع: (آسانسور، پوریا عالمی. تهران؛ مروارید، ۱۳۹۳. قسمتی از داستان یک دیپلمات در آسانسور)

Aviron
Aviron

 

لطیفه‌های هفته

برای طنز

دختر نوجوون فامیل یه مزاحم تلفنی سمج داشت که هیچ‌جوره بی‌خیال نمی‌شد درنهایت باباش رو در جریان گذاشت … دفعه بعدی که مزاحم زنگ زد باباش گوشی رو جواب داد گفت: سلااااام دامااااااااد … از اون روز خبری از مزاحم نیست.

خواب دم غروب یه جوریه که وقتی بلند میشی نمیدونی روزه یا شبه، آدمی یا حیوونی اصن یه وضعیه. من چرا اینجام؟ من که میخواستم یه چرت ده دقیقه‌ای بزنم! پتو رو کی آورد؟؟!!!!

استوری‌های اینستاگرام رو که باز می‌کنم قشنگ از این ماشین میرم تو اون یکی ماشین … ماشاالله به لطف دوستان سوار همه ماشینا میشیم و تو همه جاده‌های کشور تردد داریم.

با این وضعیت طلا، سکه و خونه و…. به نفعتونه برید سربازی برگردید ببینید دوست دخترتون ازدواج کرده، خود من وضع مالیم یه جوریه که باید برم جنگ کلا برنگردم…

‏تو تبلیغ پوشک، بچه‌هه میگه دوسِت دارم مای‌بیبی. خب تو که انقد خوب حرف میزنی بگو منو ببرید دسشویی…

زبان مادری فقط الله‌اکبرهای مامانم سر نماز … الله‌اکبر: زیر سماور رو خاموش کن … الله اکبرر: زیر برنج رو کم کن … الله اکبررر: صدای آهنگ رو ببند … الله اکبرررر: بزن شبکه دو آشپزی … الللللله اکببببببببر: ذلیل‌مرده به کیفم دست نزن!

خوب شد هیچ‌وقت جراح نشدم … چون تا میومدم این دستکش‌های لاتکس رو دستم کنم مریض حداقل شش بار مرده بود!

 آخرهای بهار، موقع جمع کردن لباسای زمستونی ی تراول پنجاهی گذاشتم تو جیب کاپشنم که زمستون ببینمش غافلگیر بشم. الان وسطای پاییزه ولی هنوز نتونستم فراموشش کنم…

نکته هفته

آن‌قدر فروتن هستم که بدانم از هیچ‌کس بالاتر نیستم، اما آن‌قدر عاقل هستم که بدانم با بقیه فرق دارم.

نقل‌قول هفته

ماهاتما گاندی: محبت نیرومندترین قدرتی است که جهان در اختیار خود دارد و درعین‌حال ساده‌ترین نیرویی است که بتوان تصور کرد.

ضرب‌المثل هفته

پارسی: زلیخا گفتن و یوسف شنیدن، شنیدن کی بود مانند دیدن.

هلندی: همه‌چیز را نمی‌شود روی ترازو وزن کرد.

شعر طنز هفته

«خر و گاو»

آن شنیدی که در حد مرداشت

بود مردی گدای و گاوی داشت

ازقضا را وبایِ گاوان خاست

هرکه را پنج بود چار بکاست

روستایی ز بیم درویشی

رفت تا بر قضا کند پیشی

بخرد آن حریصِ بی‌مایه

بدلِ گاو، خر ز همسایه

چون برآمد ز بیع روزی بیست

ازقضا خر بمرد و گاو بزیست!

سر برآورد از تحیّر و گفت:

کای شناسای روزهای نهفت

هرچه گویم بوَد ز نَسناسی

چون تو خر را ز گاو نشناسی؟

منبع: (دختر به‌شرط‌چاقو، غلامعلی گرایی، زهرا سادات حسینی. تهران؛ نشر خاموش، ۱۳۹۸)

نویسنده: هفته

هفته

مطلب پیشنهادی:

طنز و سرگرمی

طنز و حکایت هفته ۶۰۴

شکسپیر: اگر قرار است برای چیزی زندگی خود را خرج کنید، بهتر آن است که آن را خرج لطافت یک لبخند یا نوازشی عاشقانه کنیم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *