قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
Fengye College Center
خانه / عمومی / آریانا / در ایران خواندن و نوشتن یاد گرفتم و این یک آرزو بود؛ روایت های تلخ و شیرین مهاجرت کودکان افغان
مهاجرت به ایران

در ایران خواندن و نوشتن یاد گرفتم و این یک آرزو بود؛ روایت های تلخ و شیرین مهاجرت کودکان افغان

غلام محمدی |

من در سال ۱۳۹۳ به همراه شش نفر دیگر روانه‌ی ایران شدم.‌ وقتی به سمت کابل می‌آمدیم در بین راه‌ جمعه‌بازاری بود که در آن طالبان و نیروهای دولتی با یک‌دیگر جنگ داشتند. ما ۲۰ دقیقه در بین آنها بودیم. وقتی تانک‌ها شلیک می‌‌کردند اتوبوس می‌لرزید و انگار تمام تیرها به آن می‌خورد.

به جایی رسیدیم که صد مسافری که مثل ما می‌خواستند به ایران بروند در انتظار ادامه راه خود نشسته بودند. بعد از چند ساعت بلوچ‌ها ما را‌ سوار ماشین کردند. همه خسته بودیم و هر کسی سر نشستن روی چوکی باهم جنگ می‌کردند…

طالبان باغی را محاصره کرده بودند و نیروهای افغان در خیابان روبه روی آنها بودند. ما سرهایمان را به سمت پایین گرفته بودیم و همچنان ترس داشتیم تا این که به سلامتی به مزار شریف رسیدیم. نیروهای امنیتی حالمان را پرسان کردند و ما گفتیم که همه‌گی جانمان جور است. بعد می‌خواستیم که تاکسی سوار شویم اما‌ هر آدم گذری که ما را می‌دید که می‌خواهیم سوار ماشین شویم می‌گفت که راننده دزد است و به دل ما ترس می‌دادند و تکرار می‌کردند که راننده دزد است و از خانواده‌های زیادی پول دزدیده‌اند. همه می‌گفتیم که پس موتر‌ وان مسافر نمی‌برد و کسب موتر وان دزدی است. مجبوری به اتوبوس نیمروز بالا شدیم.

Aviron

 

خیابان‌های کابل تا قندهار را مین‌ها از بین برده بودند و ماشین به سختی می‌رفت. به هتلی خارج از شهر قندهار رفتیم و نان شب را خوردیم اما هتلی پول زیادی از ما گرفت و ما با راننده جنگ کردیم و گفتیم که او با هتلی هم دست است. شب به نیمروز رسیدیم. صبح قاچاق‌بر ما را به خانه‌ای که در کنار رودخانه بود برد. در آنجا ماشین تویتا را سوار بر قایقی کردند و ما مسافرها پیاده از رودخانه رد شدیم و بعد سوار ماشین شدیم.

طالبان باغی را محاصره کرده بودند و نیروهای افغان در خیابان روبه روی آنها بودند. ما سرهایمان را به سمت پایین گرفته بودیم و همچنان ترس داشتیم تا این که…

ما به مرز پاکستان رسیدم. تعداد مسافران زیاد بود و همه سوار ماشین‌های تویتا شدیم در هر تویتا ۳۰ نفر بالا می‌شدند. در راه موتر وان با تیزی حرکت می‌کرد که در سر راهش به چغوری (چاله)‌ خورد و ترمز کرد که سه نفر به زمین افتادند. دو نفر را چیزی نشد اما یک نفر دیگر آسیب دید. همه‌گی جگرخون شدیم و باز تویتا حرکت کرد. در مرز پاکستان اگر موتر وان‌ها به طالبان پول بدهند اجازه رد شدن را می‌دهند. موتر وان ما پول نداد و ماشین ما را راه ندادند. راننده به همراه ماشین به نمیروز برگشت. ما پیاده راه می‌رفتیم و قاچاق‌بر دیگر که بلوچ پاکستانی بود ما را به کوهی برد.

هفته را دنبال کنید در: اینستاگرام تلگرام

بعد از سیزده روز به ایران رسیدم. من در کارگاه خیاطی مشغول به کار شدم. صاحب‌کارم از من راضی بود و می‌گفت که من اهل کار کردن هستم و زیاد سرم تو گوشی نیست.

به جایی رسیدیم که صد مسافری که مثل ما می‌خواستند به ایران بروند در انتظار ادامه راه خود نشسته بودند. بعد از چند ساعت بلوچ‌ها ما را‌ سوار ماشین کردند. همه خسته بودیم و هر کسی سر نشستن روی چوکی باهم جنگ می‌کردند و بلوچ‌ها می‌گفتند که اگر جنگ را خلاص نکنید شما را‌ نمی‌بریم بعد از چند ساعت به‌ دره‌ای رفتیم که که محل عبور مسافرهایی بود که به ایران می‌رفتند. ششصد مسافر در این دره دور هم جمع شده بودند و منتظر بودند که قاچق‌برها دستور حرکت بدهند. در این دره چندین نفر مرده بودند و چند سنگ روی شان گذاشته بودند و اجساد مرده معلوم می‌شد. در آن دره یک نفر افتاد و پایش شکسته بود. رفیق‌های او به پایش چوب بستن و را کول کردند. تعداد مسافر‌ها زیاد بود و صبح که شد تعدادی کم شده بودند. یک نفر پدرش را گم کرده بود و یک نفر فرزندنش را و بلوچ‌ها می‌گفتند که آنها خسته هستند و ممکن است که در جایی خواب باشند. راه قاچاق پر از کوه و دشت و دره است و سختی زیادی دارد. یکی از چیزهای خطرناک سوارشدن در پشت صندوق ماشین است و قاچاق‌برها چهار نفر را در آن جا می‌دهند. من به همراه دوستانم و چندین نفر دیگر سوار یک ماشین مرغداری شدیم و همه روی هم بودیم و من اذیت می‌شدم و برای همین نفری که جلوتر از من بود‌ را گاز می‌گرفتم تا بتوانم نفس بکشم.

بیشتر بخوانید:

من با این که خیلی دلم برای خانواده‌ام تنگ شده است اما آرزوی برگشتن به افغانستان را ندارم. از شش سالگی با پدرم به محله‌های دور از شهر وسیله می‌بردیم و ۴۰ تا ۵۰ روز طول می‌کشید تا برگردیم.

بعد از سیزده روز به ایران رسیدم. من در کارگاه خیاطی مشغول به کار شدم. صاحب‌کارم از من راضی بود و می‌گفت که من اهل کار کردن هستم و زیاد سرم تو گوشی نیست. در این چند سالی که به ایران آمدم در جاهای مختلف کار کردم. یک بار در کارگاه شلواردوزی کار می‌کردم چون حقوقش کم بود تصمیم گرفتم که بیرون بیایم. پسر صاحب کارم سر و صدای زیادی کرد و گفت که این جا که افغانستان نیست که هر وقت دلت بخواهد بیایی و هر وقت دلم بخواهد بروی و رفتار بدی با من داشت. بیشتر دوستانم در کارگاه‌های خیاطی کار می‌کنند و به خاطر هویتشان‌ همیشه مسخره می‌شوند. بارها شده است که دوستانم برای فوتبال بازی کردند به زمین بازی در پارک رفتند اما به خاطر مهاجر بودن به آنها اجازه بازی کردن ندادند. به نظرم خوبی و بدی در هر جای دنیا وجود دارد و نمی‌شود که بگوییم که مردم ایران بد هستند.

در حال حاضر من در حلیم فروشی کار می‌کنم. هوا گرم است و آشپزی بسیار سخت است. امسال از صاحب کارم خواستم که حقوق مرا زیاد کند اما او می‌گفت که الان مهندس و دکترش بی‌کار هستند و تو کار داری اما من به او گفتم که اگر مهندس و دکتر بخواهند کار کنند پشت میز می‌نشینند و حقوق بالایی دارند اما من حتی بیمه نمی‌شوم و با کلی بحث صاحب کارم حقوق مرا کمی زیاد کرد. بیشتر دوستان من که مثل من هستند می‌گویند ما دلتنگ خانواده هستیم و آرزوی برگشتن به افغانستان را داریم.‌ من با این که خیلی دلم برای خانواده‌ام تنگ شده است اما آرزوی برگشتن به افغانستان را ندارم. از شش سالگی با پدرم به محله‌های دور از شهر وسیله می‌بردیم و ۴۰ تا ۵۰ روز طول می‌کشید تا برگردیم. من در بین این راه‌ها چیزهای مختلف دیدم و بارها دزدها جلوی راه پدرم را گرفتند و او‌ را تهدید کردند و من همراه او بودم. پدرم در بازار بندر فاریاب مغازه اجاره کرد و از من خواست که به تنهایی در مغازه کار کنم. وقتی کار می‌کردم در این بازار بمب گذاشتند و چندین نفر کشته و زخمی شدند. چند وقت بعد بار دیگر در این بازار جنگ شدیدی بین طالبان و نیروهای دولتی درگرفت. من به همراه بقیه مردم به هتلی که در نزدیک بازار بود پناه بردم. در آن درگیری آدم‌های زیادی کشته شدند. بعد‌ها نیروهای دولتی از مردم خواستند که جنازه‌ها را جمع کنند. مردم‌ موهای طالبان را می‌گرفتند و از وسط بازار رد می‌کردند. در آن زمان من دوازده ساله بودم و‌ همه چیز را با چشم‌های خود دیدم. همه این‌ها باعث می‌شود که با این که احساس دلتنگی می‌کنم اما به برگشتن در افغانستان فکر نکنم. وقتی به ایران آمدم توانستم خواندن و نوشتن یاد بگیرم و این یکی از آرزوهایم بود که وقتی به ایران آمدم بهش رسیدم. من در ایران درس می‌خوانم اما‌ نمی‌توانم به دانشگاه بروم چون مدرک قانونی ندارم. دوست دارم به اروپا بروم و درس بخوانم و به افغانستان خدمت کنم.

نویسنده: هفته

مطلب پیشنهادی:

یما سیاوش، روزنامه‌نگار مطرح افغانستان

قتل یما سیاوش، خبرنگار مطرح افغانستان؛ گفت‌وگوی اختصاصی هفته با رئیس کمیته مصونیت خبرنگاران

در مورد شهادت یما سیاوش باید گفت که تاکنون جز کار رسانه‌ای هیچ دلیلی برای حمله به او وجود ندارد...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *