قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
Fengye College Center
خانه / عمومی / آریانا / روایت‌های تلخ و شیرین مهاجرت؛ هر لحظه ممکن بود از کوه به پایین بیافتیم
افغان های ایران

روایت‌های تلخ و شیرین مهاجرت؛ هر لحظه ممکن بود از کوه به پایین بیافتیم

امرالله مرادی |

وقتی چهارده ساله بودم، می‌دیدم که همه به ایران می‌روند. با خودم می‌گفتم که چرا من نمی‌توانم سفر کنم. هر روز به ایران رفتن فکر می‌کردم تا اینکه یک روز مادرم بهم گفت که پدرت می‌خواهد تو را به ایران بفرستد. من خیلی خوشحال شدم و از بس ذوق داشتم نمی‌دانستم که زودتر با چه کسی خداحافظی کنم. وقتی از شهرمان راه افتادیم دو روز طول کشید تا به لب مرز رسیدیم و بعد در هتلی ماندیم. قاچاق‌بر، ما را به دست قاچاق‌بر دیگری داد.

Aviron
Aviron

 

تعداد کسانی که به ایران می‌آمدند ۴۰ نفر بود. همه سوار تویتا شدیم و به سمت پاکستان راه افتادیم. هوا بسیار گرم و همه‌جا پر از خاک بود. وقتی ماشین راه می‌رفت در خاک گیر می‌کردیم و مرتبا مجبور می‌شدیم که چندنفری ماشین را هل دهیم. ساعت‌های زیادی را در راه بودیم. به‌جایی رسیدیم که مغازه بود. همه تشنه بودیم. آب‌معدنی بسیار گران بود. چون تشنه بودیم همه مجبور شدیم به قیمت گران آب بخریم. در بین ما مسافرانی بودند که باوجود اینکه تشنه بودند نتوانستند آب بخرند.

تعداد کسانی که به ایران می‌آمدند ۴۰ نفر بود. همه سوار تویتا شدیم و به سمت پاکستان راه افتادیم. هوا بسیار گرم و همه‌جا پر از خاک بود.

بعد از چند ساعت استراحت دوباره سوار تویتا شدیم و به سمت دهات پاکستان رفتیم. چهار روز در پاکستان ماندیم. در شب پنجم قاچاق‌بری به دنبال ما آمد و ما را از کمربندی‌های زیادی رد کرد. در راه مأمورهای پاکستانی ما را دیدند. راننده به مأمورها پول داد تا ما توانستیم رد شویم. وسط راه راننده گفت که من هرچه پول داشتم همه را به مأمورها دادم و شما باید پیاده شوید. همه ما ترسیدم و مجبور شدیم که هرکدام از ما مقداری پول بگذاریم و به راننده بدهیم.

هفته را دنبال کنید در: اینستاگرام تلگرام

راننده دوباره حرکت کرد و ما را تا دره‌ای رساند و گفت که منتظر راه‌بلد بنشینم تا او بیاید و ما بقیه راه را با او برویم. بعد از چند دقیقه راه‌بلد آمد و همه ما را از راننده تحویل گرفت. راه‌بلد گفت: همه مواظب باشیم و هر سمت کوه نرویم چون خطرناک است و در راه دزد زیاد است و فقط به دنبال من بیایید. من اولین قدمی را که برداشتم بسم‌الله گفتم و ساکم را روی شانه‌ام گذاشتم. همه فکر می‌کردند که نمی‌توانم راه بروم اما توانستم راه کوه را به‌خوبی بروم.

بالا رفتن از کوه خیلی خطرناک بود و اگر سُر می‌خوردیم حتماً کشته می‌شدیم. ما ساعت‌های زیادی را در کوه راه رفتیم. در یکی از کوه‌ها سنگی به سمت پایین و روی پای دایم که با ما هم‌سفر بود افتاد و حالش بد شد و فریاد زد. بچه‌ها به او چای دم‌کرده دادند و حالش بهتر شد.

بیشتر بخوانید:

ما ساعت‌ها در راه بودیم و از کوه‌ها و رودخانه‌ها عبور می‌کردیم. وقتی‌که شب شد تویتای دیگری به دنبال ما آمد و همگی سوار شدیم. تویتا با سرعت می‌رفت. یکی از مسافرها فریاد زد که دارد از ماشین می‌افتد و راننده، ماشین را نگه داشت. او به راننده گفت که پول می‌دهم تا مرا جلو بنشانی و راننده قبول کرد.

در راه قاچاق خطر هر ثانیه روبه‌رویت است و هرلحظه آدم ممکن است که از کوه قل بخورد و پایین بیفتد. همه ما ۲۵ روز در راه بودیم تا به ایران رسیدیم. من شش سال است که از خانواده‌ام دور هستم. هر روز آرزو می‌کنم که آنها را ببینم. من مجبور هستم که این دوری را تحمل‌کنم تا شاید روزی به افغانستان برگردم. همیشه دل‌تنگ هستم و از خاطرات دل‌تنگی‌ام می‌نویسم و دل‌تنگی رو تحمل می‌کنم.

ما ساعت‌ها در راه بودیم و از کوه‌ها و رودخانه‌ها عبور می‌کردیم. وقتی‌که شب شد تویتای دیگری به دنبال ما آمد و همگی سوار شدیم. تویتا با سرعت می‌رفت. یکی از مسافرها فریاد زد که دارد از ماشین می‌افتد

هر ثانیه به خانواده‌ام فکر می‌کنم و نمی‌دانم که این چه سرنوشتی است که در دنیا دارم. آدم‌ها وقتی از خانواده‌ها دور هستند احساس خیلی بدی دارند. من هفته‌ای یک‌بار تصویری با خانواده‌ام حرف می‌زنم و تلفنی صحبت می‌کنم. بیشتر اوقات از دل‌تنگی گریه می‌کنم. وقتی آدم از خواهر و برادرهایش دور است زندگی معنی ندارد. ما همیشه تنها بودیم ولی باید در کنار آنها باشیم تا خوشبختی را احساس کنیم.

وقتی در پارک خانواده‌ای را می‌بینم که در کنار هم هستند و باهم غذا می‌خورند حسرت می‌خورم. من افغان هستم و مدرک شناسایی ندارم و به همراه دوستانم در خانه مجردی هستیم و باهم زندگی می‌کنیم. همه تلاش می‌کنیم که از همدیگر حمایت کنیم تا دل‌تنگی را احساس نکنیم.

مردم ایران خیلی خوب هستند و رفتار خوبی با ما دارند. ممکن است که از هر ۲۰ نفر یک نفر رفتار بدی داشته باشد. از وقتی به ایران آمدم در کارگاه خیاطی کار می‌کنم و هشت صبح به سر کار می‌روم و هشت شب به خانه می‌آیم. رفتار صاحب‌کار با من خیلی خوب است و بیشتر اوقات از من حمایت می‌کند. بیشتر ایرانی‌ها با ما همدردی می‌کنند.

من هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم که بتوانم دوستای خوب ایرانی پیدا کنم. یک روز که مریض بودم سرکار رفتم و حالم خوب نبود. فکر می‌کردم که کسی به فکرم نیست اما صاحب‌کارم آمد و دید که تب دارم گفت که بروم استراحت کنم. رابطه خوبی با همه دارم و اینها حس خوبی به من می‌دهند. هر وقت غذا می‌پزم و لباس می‌شویم به یاد خانواده‌ام می‌افتم و ناراحت می‌شوم. من از بچه‌گی عاشق فوتبال هستم، از روزی که به ایران آمدم به فوتبالیست شدن فکر می‌کنم. همچنین از وقتی‌که به درس خواندن شروع کردم به نویسنده شدن علاقه‌مند شدم. دوست دارم که چیزهایی بنویسم که مردم باذوق و شوق بخوانند و در مورد رمان‌هایی که می‌نویسم نظر دهند.

نویسنده: هفته

مطلب پیشنهادی:

مهاجرت به ایران

در ایران خواندن و نوشتن یاد گرفتم و این یک آرزو بود؛ داستان‌های مهاجرت

یکی از چیزهای خطرناک سوارشدن در پشت صندوق ماشین است و قاچاق‌برها چهار نفر را در آن جا می‌دهند. من به همراه دوستانم و چندین نفر دیگر سوار یک ماشین مرغداری شدیم و همه روی هم بودیم و من اذیت می‌شدم و برای همین نفری که جلوتر از من بود‌ را گاز می‌گرفتم تا بتوانم نفس بکشم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *