قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
Fengye College Center
خانه / عمومی / مقاله ها / ادبیات / شعر / سه شعر از بهروز مایل‌زاده
بهروز مایل زاده

سه شعر از بهروز مایل‌زاده

بهروز مایل زاده |

۱) حالا که بهار آمده

حالا که بهار،ملحفهٔ سپیدش را پهن کرده روی تشک خوشبوی بالای پشت بام

و صدای شب از حنجرهٔ جیرجیرک‌ها بگوش می‌رسد،

حالا که نیمهٔ خنک بستر خشک پسرکی سرتق،

با انعکاس ستاره‌ها روشن می‌شود،

تو در آن‌سوی آب‌ها طعم گس انگور دشت‌های غریب را زیر زبانت مزه‌مزه می‌کنی،

و من طعم تلخ غربت را در این‌سو.

حالا که شب سایه‌اش را سخاوتمندانه گسترده بر روی چشمان از حسرت خیس مردکی عاشق،

روزها از حسادت،

یکی بعد از دیگری می‌آیند و می‌روند

و من بوی خوش آغوش را در اندام زنی تنها می‌شنوم.

Aviron
Aviron

 

۲) برای آن چند قدم

برای آن چند قدم

که شانه‌به‌شانه‌ات

رقص باد را زمزمه کردم

برای هوای تازه

که گیسویت را پریشاند!

برای عطش

آنگاه‌که نگاه جانکاهی، جانم را کاست!

برای هوس

جانی که می‌ستانی، کامی که نمی‌دهی

به تمام بعدازظهرهای تابستان قسم

که با تو حتی بنزین‌خانه‌ها

بوی تعطیلات می‌دهند

و در عطاری‌ها

عصارهٔ هفت شهر عشق می‌پراکنند.

من حالا مؤمنانه باور دارم

که عشق بوی کاهگلی‌ست

که پیرمردی بنّا ورزَش داده

و پیرزنی روستایی بام خانه‌اش را با آن پوشانده

و باد بر آن وزیده

و گیسوی زن جوانی بر آن آشفته.

من حالا مؤمنانه باور دارم

که عشق پشت تپه‌های ده

به شکل دستمالی است

که زنی با آن،

خون اولین نوزادش را از بین پاهایش پاک می‌کند.

و تو با کامی شیرین از خود می‌پرسی،

چرا شهرها کوه ندارند؟!

هفته را دنبال کنید در: اینستاگرام تلگرام

۳) بهار
چمدان‌

حالا دیگر نقل مجلس، خریدن بلیت و بستن چمدان‌هاست،

من اما هرازگاهی چشمانم جیحون می‌شود در خلوتی خودخواسته،

به‌دوراز نگاه‌های پرسشگر و مضطرب،

می‌خزم در کنج حجره‌ای، اتاقی، ایوانی، پشت دیواری!

حالا دیگر دستانم رعشه می‌گیرند از نوشتن چند حرف بریده روی صفحهٔ به‌لمس‌حساسِ تلفن همراه عاریه‌ای‌ام.

قصهٔ دکتر فاوست را توی قهوه‌خانهٔ قدیمی در خیالم، در قلبم، با خیالم با قلبم، مرور می‌کنم، نگاه نوازشگر هِلِن را بر پوست برهنهٔ پاریس احساس می‌کنم که با چشمانی خیس و مضطرب در آغوش هم آرام گرفته‌اند با سیگاری بر لب، و بوسهٔ گاه‌وبیگاهی از سر استیصال.

آه ای چرخ بپای و ای روزگار درنگ کن!

حالا من همچون توپی از کاموا، آلت دست بچه‌گربه‌ای شوخ‌وشنگ شده‌ام، بی‌دست‌وپا و تسلیم، آواره همچون بادِ جِنّی که می‌وزد بر فراز بادگیرهای بیابانی خشک و سرد.

راستی «بستر» زاینده‌رود چقدر سخت بود! زخم‌هایش را با خود خواهم برد تا «لب» سنت لورنس! و با خود مرور خواهم کرد که قلب‌ها به زخم‌ها نزدیک‌ترند تا لب‌ها!

من که دلِ هزارپارهٔ هرجاییم جا مانده، پر از دلهره‌ام، پر از تشویشم و بغض، در این سنگلاخ آباد پرازدحام.

من که دلم تنگ می‌شود هر بار برای نام تو که می‌وزد همچون کولاکی در آشفتگی‌هایم

من که همچون بره‌ای به سلاخی خویش می‌روم

من که پای رفتنم جا مانده در کفش‌های اجدادم

من که شهید دل‌آشوبی‌هایم هستم

چمدان‌هایم حالا دیگر مانده‌اند معطلِ یک جفت بازوی جدا از بدن و پاهایی که بی تن راه می‌روند در راهروهای خاموش ناکجاآبادی. زمان چقدر سنگدلی می‌کند برای این توپ کاموای بازیچهٔ دست بچه‌گربه‌ای شوخ‌وشنگ…

بهروز مایل زاده

بهروز مایل زاده شاعر و طنزپرداز مونترالی است

بیشتر بخوانید:

                                         

نویسنده: هفته

مطلب پیشنهادی:

لئونارد کوهن شاعر مونترال

سروده‌هایی از لئونارد کوهِن، شاعر مونترالی

برقصانم در دست-پاچگی و اضطراب، تا باز خود را بازیابم / به هوا بلندم کن همچون شاخهٔ زیتونی / و کبوترِ خانگی‌ام باش / برقصان مرا تا نهایتِ عشق. آه، بگذار، وقتی شاهدان رفتند، زیبایی‌ات را تماشا کنم

2 نظرات

  1. چقدر زیبا

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *