قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
Fengye College Center
خانه / عمومی / مقاله ها / ادبیات / شعر / چهار شعر از کریمِ زیّانی
ادبیات فارسی

چهار شعر از کریمِ زیّانی

آوای تو

تو صبحی، من شبِ هجران کشیده

تو نورِ مهر و من، یلدا چشیده

تو اقیانوسی و دُردانه سازی

منم، ریگی به رودی آرمیده

تو باغ و راغ و کوه و سبزه زاری

منم، مرغی به شوقی پرکشیده

تو رازِ جادویِ رنگین‌کمانی

منم، حیرانِ هوش ازسرپریده

تو افسونِ زلالِ چشمه ساری

منم، یک تشنهٔ صحرادویده

تو روشن‌سازِ راهِ عاشقانی

منم، شب پویِ جویایِ سپیده

تو رودی، سوی دریا رهگشایی

منم، یک قطره کز ابری چکیده

صدایم کن، رهی بنما به «راهی»

که دل آوایِ خوبت را شنیده!

Aviron
Aviron

 

معراج عشق

چشم جان را برگشا، باغ گل‌افشان را ببین

بَرشکن زندان «تن»،آن‌سوی زندان را ببین

پای در زنجیرِ «من»، یارای پروازت کجاست؟

بگسل این زنجیر را، شهباز پرّان را ببین

پرگشا، پرواز کن، اوج فلک را درنورد!

اختران مست را، مستان رقصان را ببین

شست‌وشویی تازه کن در چشمهٔ مهراب عشق

پاک شو از بار هستی، پاکی جان را ببین

عاشقی کن، مست شو، می سوز در شوق وصال

حال سرمست و رهایِ مهرورزان را ببین

راه‌جوی عشق را باک از شب و بیراهه نیست

دل، چراغ راه می کن نورباران را ببین

کام جان بر جام جم نه، مست شو، دیوانه شو

خاکسار عشق شو، معراج انسان را ببین

نُه‌فلک را مست جام بادهٔ روز اَلَست

فیلسوف و منطق سر در گریبان را ببین

دل به نور شمع بستن، «راهی» از بی‌همتی است!

خویش را بر شعله زن خورشید رخشان را ببین

 

هفته را دنبال کنید در: اینستاگرام تلگرام

تا آزادی!

مسافر پرسید:

«تا آزادی چقدر راه است؟»

شنید:

«هزار میدان شهادت!»

باز پرسید:

«شهادت چه می‌طلبد؟»

«هزار حلاّج، مرد!»

«حلاّج چه حال است؟»

«هزار دل، عاشقی!»

«ره‌توشه چه باید؟»

«هزار جان، طلب!»

مسافر، زیر لب:

«هزار جان طلب؛ هزار دل، عاشقی؛ هزار حلاّج، مرد؛ هزار میدان، شهادت…»

و باز پرسید:

«… و چون رسیدی؟»

پیر گفت:

«و اگر رسیدی، آزاد شدی!»

اگر..؟

چه می‌شد اگر…

… به‌جای یک چهره اخم،

یک خوشه لبخند؛

… به‌جای یک داغِ سیلی،

یک حریر نوازش؛

… به‌جای یک گلو بغض،

یک نغمه؛

… به‌جای یک فریاد، خشم،

یک هلهله، شادی؛

… به‌جای یک طومار بی‌حرمتی،

یک دوستت دارم؛

… به‌جای یک چماق،

یک شاخه زیتون؛

… به‌جای یک گلولهٔ آتشین،

یک گلِ سرخ؛

… به‌جای یک دوزخ دشمنی،

یک باغ، دوستی

… به‌جای یک رگبار گلوله،

یک دسته‌گل؛

 و… به‌جای یک بمباران،

یک رنگین‌کمان

 نثار یکدگر می‌کردیم؟

… چه می‌شد؟

تنهایی

دو جام شراب،

دو گل سر خ،

دو شمعِ تا انتها سوخته،

و فضایی که بوی تنِ تو را در آغوش داشت.

پردهٔ پنجره را کشیدم

که نگاهِ ستاره هم نامحرم می‌نمود –

و…

به تماشای تنهاییِ خود نشستم!

بیشتر بخوانید:

کریم زیانی

کریم زیّانی متخلّص به «راهی» شاعر، ادب‌پژوه و طنزپرداز ساکن تورنتو است.

نویسنده: هفته

مطلب پیشنهادی:

کریم زیانی شاعر ساکن در تورنتو کانادا

داستان کوتاه: چرا جنگ می‌شه؟!

«بابا جون، کشورها چرا با هم جنگ می‌کنن؟ اصلن می‌خام بدونم چرا جنگ می‌شه؟» بابا روزنامه را از جلو صورتش کنار برد که چیزی بگوید، اما به همین زودی دیر شده بود. چون مامان مهلت نداد: به خاطرخودخواهی دولت‌ها، و گاهی هم حرص کشورگشایی، عزیزم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *