قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
Fengye College Center
خانه / عمومی / مقاله ها / ادبیات / شعر / دو سرودهٔ از علیرضا شمس
شعر علیرضا شمس

دو سرودهٔ از علیرضا شمس

با ارسال شعرهای خود به نشانی: news@hafteh.ca به غنا و تنوع این صفحه یاری برسانید.

 

 قاجاریه

سرسلسلهٔ این حادثه

عقیم بود

گرچه بندبند کشور تنهایی را فتح می‌کرد

به جور شمشیر فقدان تو…

من سرزمین‌های دلم را

در جنگ با چشم‌هایت از دست داده‌ام

در عهدنامهٔ گلستانی نانوشته

و زیر خراج این اشک‌ها تاب آورده‌ام

در ترکمنچای نداشتنت

از تمام مستشاران جهانگرد بپرس

چقدر فقیرند مردم خاموش سینهٔ من

وقتی قحطی دست‌هایت

در این خانه بیداد می‌کند…

بیا

بیا ترس‌های نبودنت را ببین

که در بازار مکارهٔ تاریخ

هرروز سکه‌های ناصری

از لبخندهایت ضرب می‌کنند

و در حرم‌سرای پچ‌پچ‌های شبانه‌شان

برای قتل صدراعظم دربارهای عاشقانه

سخیفانه توطئه می‌شود

روزی خواهی دید

که در حمام فین این دفتر کهنه

از رگ‌های بریدهٔ شعرهای من

جویباری به نام سرخ تو جاریست…

باور کن

علیرضا شمس
شاعر ساکن مونترال و دبیر پیشین ادبیات «هفته»

نه آزادی، نه عدالت

مشروطهٔ سرزمین‌های ویرانهٔ دل من

چیزی جز خواستن تو نیست

از عاقبت این انقلاب بترس

که اگر به استبداد فراموشی من

به ظلم بی‌انتهای نبودنت

هر بار

مجلس شعرهایم را تهدید کنی

شاید روزی واژه‌های شعر من

مانند آن قزاق پیر کودتا کنند…

۲. رؤیای شبانه

گفتی قاصدک‌ها را بچینیم

        پیش از آنکه باد ملعبه‌شان سازد

و در چشمانت

هزار کرور شادی شکوفه زد

من پای شبدرها ایستاده بودم

کنار آن عقربکِ سپید

و رقص نور را

            روی حباب لبخند تو نقش می‌زدم

گوش می‌سپارم به آبشارهای خفته

                           صدای سه‌تار، سی پاره‌ام می‌کند

گفتی تمام نورها را ببلعیم

         پیش از آنکه شب دست بیازد

    و دست‌هایت

        به وسعت تمام علفزارها بال گشود

من کنار خوابِ برکه نشسته بودم

       خیس‌تر از سنگریزه‌ها

            و بوی گیسوانِ نم‌زده‌ات را می‌بوسیدم

چشم می‌دوزم به این ره‌پوش سنگی

                 برهنگی این فاصله بیچاره‌ام می‌کند

گفتی دل سکوت را بشکنیم

          پیش از آنکه آواز

                     نجوای بیدار ما را مدهوش سازد

      و در صدایت

            تبسم هزار زنگوارهٔ نو لرزید

من در پسِ آن نسرین‌های بنفش خوابیده بودم

              کنار بلور تپندهٔ گرم

              و طراوت ممتدِ نفس‌های تو را می‌بوییدم

افق مه‌آلود ابری

      و شب که نارفته بازمی‌آید

      نه از تو خبری

             نه در من حوصله‌ای

                   دیوارهای به‌هم‌بافته دیوانه‌ام می‌کند…

۲. شعری از ه.الف. سایه (هوشنگ ابتهاج)

تقدیم به کادر پزشکی در مبارزه با کرونا:

«این همه راه آمدی

                              آری،

بنشین؛ خسته‌ای و

حق داری

نفسی تازه کن، نمی‌دانم

چند مانده‌ست از شبِ دشوار…

تا رسیدن هنوز باید رفت،

کار سخت است و راه ناهموار…»

نویسنده: هفته

هفته

مطلب پیشنهادی:

عید نوروز

کشکول شعر

بمان تا بیاید همه فرودین | که بفروزد اندر جهان هور دین

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *