قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
Fengye College Center
خانه / عمومی / آریانا / داستان کوتاه؛ انتحاری مرد بود؟
کابل افغانستان

داستان کوتاه؛ انتحاری مرد بود؟

جمیله هاشمی |

آن روز طبع مریم خوش نبود، یک هفته زحماتش به هدر رفته بود. هنوز هم صدای فرهان دوست و هم‌صنفی شوخ‌طبعش در گوش‌هایش طنین می‌انداخت: خانم‌ها بروید به‌طرف عیاشی‌تان؛ استاد فرهاد امروز نمی‌آید. اوه، نو… چقدر زحمت کشیده‌ام. زهره دست محکمی به شانه مریم زده بود که:

برو دخترخانم عزیز! این فاکولته‌ای سانیس سر ما و تو تنها آباد نیست، باز یک روز نی، یک روز سعادت شنیدن سخنرانی زیبای شما را خواهیم داشت! مریم با گره‌پیشانی طرفش دیده و گفته بود:

اول خو صد بار به این آقا گفته‌ام که ما را خانم‌ها خطاب نکند. دوم زهره جان؛ تو خو شاگرد تاب هستی و فکر و ذکر آرام و بی جنجال داری. همین‌که درس از زبان استاد می برآید در ذهن تو می‌نشیند. باور کن یک هفته است که جان می‌کنم. آب در روده‌ام گرم نمی‌آید، یک دستم به کمک خواهر معلولم و یک دست… اوف…

Aviron
Aviron

فرهان با شوخ‌طبعی همیشگی‌اش، مقابل مریم زانوزده و درحالی‌که دست‌هایش را به هم کرده بود، گفته بود: اول، معذرت می‌خواهم؛ دیگر خانم‌ها نه که دخترها صدایتان می‌کنم. دوم، برویم که راه دور است و منزل دراز… ای‌کاش شتاب نمی‌کردند.

مریم از قفسه‌ای سینه پائین چیزی را حس نمی‌کرد؛ گویی که جسم پروپیمانش از همه‌چیز خالی شده بود. تلاش می‌نمود؛ حرف‌های استاد روانشناس را به یادش بی آورد: «چشمانتان را ببندید، بدنتان را حس کنید، به پاهایتان رجوع نمایید…» راست‌راستی، تصور می‌کرد؛ ستون میان خالی ساق پاهایش تهی از عضله و گوشت و پوست شده بود. با خودش می‌گفت:

هفته را دنبال کنید در: اینستاگرام تلگرام

شاید تأثیر زخم شکمم باشد که روده‌های ترمیم‌شده‌ام نمی‌گذارد، پاهایم را حس نمایم. صدای انفجار هنوز هم در گوش‌هایش بود. فقط به یاد داشت که سرویس مملو از محصلین پوهنتون کابل بود. صدا و بمبببب و… برای لحظه‌ای که جلو دید چشمانش را دود غلیظ باروت مختل نموده بود؛ مکثی کرد. وها، جرقه‌ای برق‌آسای آتش انفجار نیز بار بار در ذهنش تکرار می‌شد. صدای هولناک، دود و بارقه‌ای آتش وآنگهی خون و لخته‌های گوشت به‌جای هوا در آسمان پخش می‌شد.

خنده‌ها و شوخی‌های بچه‌های که در عقب بس ایستاده بودند، رنگ سرخ داشت، سرخی سرخ، مانند خونی که روی بس را رنگین ساخته بود. دیگر رنگ سرخ قلب مریم را نمی‌تپاند و آرزوی به دست گرفتن گلاب سرخی را که نامزدش به دستش می‌داد و ذوق‌زده شاخه‌ای گل را به موهای مجعد و غلویش می‌گذاشت، دیگر هیجاناتش را بلند نمی‌برد. برعکس می‌ترسید و سرخی خونش بالا می‌رفت. دیگر تبسم موفقیت‌آمیز فرهان قلبش را مملو از شادی و نشاط نمی‌ساخت. بلکه از دیدن رنگ سرخ تن و بدنش می‌لرزید و رگ‌های بدنش به ارتعاش درمی‌آمد، فکرش را می‌آزرد و نفسش را می‌گرفت.

بیشتر بخوانید:

رحیم، فرهان، صبور، کاظم، طارق و… همه در عقب بس دورهم حلقه زده بودند و در میان انبوهی از راکبین سرویس، بی‌خیال می‌گفتند و می‌خندیدند. مریم و زهره و دختران دیگر در بین زنان که پیشروی بس چون خشت کنار هم چیده شده بودند، آهسته‌آهسته قصه می‌کردند: چقدر جالب، در کلچر ما؛ بچه‌ها آزادانه در همه‌جا، بدون ترس و بی‌پروا حرف‌های دلشان را گفته می‌توانند ولی ما… زهره گفته بود:

باز ما بعد از عروسی حرف‌های دلمان را به آنها خواهیم گفت! تبسم لب‌های سرخ و خوش‌ترکیب مریم را پنهانی لمس کرده بود و زهره نزدیک ایستگاهی که باید از بس پائین می‌شد، از وی جدا شده بود؛ تا خودش را از بین ازدحام بیرون کشیده و به در خروجی بس برساند. مریم به نگاه‌های پنهانی و معنی‌دار فرهان دل‌بسته بود و یگان دست طرف زهره هم می‌تکاند.

بعد آن روز شوم؛ یاد دست‌های کلفت و مردانه‌ای زنی که در کنار مریم، زهره و زنان دیگر ایستاده بود و همرای زهره خودش را به در خروجی نزدیک کرده بود؛ مو را بر بدن مریم راست می‌نمود و با خودش می‌گفت:

یعنی فرد انتحاری مرد بود؟ ای‌وای، درست در کنار ما و شانه‌به‌شانه‌ای ما ایستاده بود و ما نفهمیدیم؛ دست‌های پر مو، کلفت و بزرگ… آه… باورم نمی‌آید.

تجربه‌ای دیگر گون کننده، تلخ و تکان‌دهنده برای همه و حس ناشناخته‌ای حقیقت طالبانی که در برابر سلطنت دروغین خدا جان انسان‌های بی‌گناه را می‌گرفت، اسلام اسلام می‌گفت و مسلمان می‌کشت. وآنگاهی با مباهات گناه را به گردن می‌گرفت و به ارزش‌های آدمیت تمسخر می‌نمود، دین را چون متاعی در بازار سرباز می‌فروخت و بر باورهای افغان مسلمان گرد بی‌رنگی شک و شبه می‌پاشید. انتحار آن روز مریم را چنان بی باور ساخته بود که حتی به زنده‌بودن خودش باور نداشت. با خودش کلنجار می‌رفت. یادش می‌آمد:

فردی که از حلقه‌ای دستگیر بالای سرم گرفته بود، دستش خطا خورده و به دستم اصابت نمود. دست سنگین و کلفت، دست همان طالبی که نزدیک شدن چی که نیم‌نگاهی زن نخ ایمانش را می‌درید… وای خدای من؛ پس آنگاه از کدامین دین و ایمان به مردم تدریس می‌کنند؟ ای‌وای چقدر ترسناک است، او در کنار ما بود و ما… یک‌بار مغزش به نوسان می‌آمد و به تشنج می‌افتاد.

طبق معمول میدیا اعلان کرد که طالبان مسئولیت انفجار سرویس امروز را گرفته و فرد انتحاری… زنی که چادری سفید چین‌دار به سر داشت، میان زنان ایستاده بود. اگر کسی به شانه‌های برجسته وی که از زیر چادری / برقع بالا زده بود دقیق می‌شد، می‌فهمید که مرد است. چسپیده به زهره نزدیک دروازه‌ای خروجی بس ایستاده بود که بعدش انفجار و تمام…

همه‌ای وجود مریم فریاد شده بود که در حسرت ندانستنی‌ها از گلویش فواره می‌کرد. یاد آن لحظه، خون را در سرش جمع می‌نمود، بی‌تابش می‌ساخت و فغانش به کهکشان‌ها تیر می‌کشید. سوز آذرخش آسمانی و یک‌دم امواج ویران کن انفجاری مهیب که حتی جسم آهنین سرویس را نیز ذوب کرده بود، جسم و جان مریم را تا اعماق احساساتش جر می‌زد و تخریب می‌کرد. دست‌هایش را به گوش‌هایش می‌فشرد و فریادش پرده‌های غیبی فضا را از ورای در و پنجره‌ای شفاخانه می‌درید: نه باورم نمی‌شود. او لعنتی، قصداً خودش را به زهره چسپانده بود.

ذهن مریم هنوز هم قبول نمی‌کرد که جوشش ایجادگری محصلین جوان که در وجود هر یکشان در خروش بود، این‌طور ناگهانی و آسان ختم شده باشد. با دلتنگی از مادرش می‌پرسید:

مادر جان! راست است که فرد انتحاری مرد بود و لباس‌های زنانه با واسکت انتحاری‌اش… مادر گونه‌های زرد و رنگ‌پریده‌ای دخترش را لمس نموده می‌گفت: دختر گلم! لطفاً استراحت کن. داکتر گفته؛ بالای مغزت فشار نیاور. هرچه بود گذشت و او هم به جهنم رفت.

مگر می‌شد آن حادثه‌ای را که به تلخی و زهرآگینی زهر هلایل بود و آن‌همه قربانی گرفته بود، به این زودی از یاد نسل سوخته و فرزندان رنج و ماتم برود؟ تق‌تق خنده‌های فرهان و رفقایش که عقب بس ایستاده بودند و یگان نگاهی گذرا به دخترها هم می‌نمودند، نگاه‌های نافذ زهره که تا آخرین لحظه با تبسم به مریم دیده بود و دست خداحافظی جنبانده بود. یاد اجساد خون‌آلودی که بر روی سرویس افتاده بودند و وقتی‌که دود به هوای رفته بود، دیگر نگاه‌های زهره در میان آن اجساد به خون خفته و دودزده دیده نشد بود. همه در میخله‌ای مریم بار بار رژه می‌رفت که بی‌تاب‌ترش می‌ساخت و با حسرت لب‌سوز می‌گفت:

چی زود همه‌چیز در لایه‌ای بی‌رحمی زمان پیچید و زهره هم‌آغوش خاک شد و نمی دانم؛ بچه‌های دیگر، هیچ نمی‌دانم… بعد زیر زبان می‌گفت: یقین است که فرد انتحاری زهره را نیز مانند خودش تکه پارچه نمود است. اشک چشمانش به‌سان سیل طغیان‌گر از رخسار زرد و استخوانی‌اش سرازیر می‌شد و یاد از دست دادن همه آرمان‌هایش تا ژرفای قلبش نفوذ می‌کرد که دادوفریادش نرس را ناچار به تزریق آمپول آرامش‌بخش می‌نمود.

مادر با آه و حسرت کنارش می‌نشست و رخسار زخمی دختر جوانش را با دستمال پاک نموده می‌گفت:

مگر در دریای خروشان چشمانت، آبی مانده است که بازهم سرازیر شود؟ بس کن، یک ماه گریستی که همه‌اش به دریای خون شهدا ملحق شد و… مریم با گلوی بغض‌آلود می‌گفت: مادر هر وقت توانستم، آن واقعه‌ای بر باد کن و تبسم‌های زهره و نگاه‌های محبت‌آمیز فرهان را فراموش کنم، خودم را نخواهم شناخت. آنها یار و یاور روزهای خوش زندگی‌ام بودند. صحن پوهنتون، خنده‌های مستانه و از عمق دل، شوخ‌طبعی و بشاشیت زهره، مهربانی‌های فرهان و همدلی‌های بچه‌های دیگر… نمی‌دانم که بچه‌های مستانه‌ای که می‌گفتند و می‌خندیدند، زنده هستند که بار دیگر بخندند و مستی‌ها از سر گرفته شود یا نه؟

تعداد ویزیت کننده‌های مریم اتاق را بیر و بار ساخته بود. چشمانش هنوز هم فرهان را می‌پالید. نرس همه را بیرون کرد که غریوی در دهلیز پیچید. مادر زهره به دیدن مریم آمده بود، مادری که هنوز چشمان خسته‌اش به در و پنجره‌ای خانه‌ای محقرشان دوخته شده بود و لحظات انتظار خسته‌اش ساخته بود. دیده به راهی زهره دختر جوان و محصلش بی‌نتیجه مانده بود. دختر شهیدی که هنوز تن پاره‌پاره‌اش با خاک سرد و سیاه گور جور آمد نکرده بود. هنوز مادر با سوز دل، فریاد و دلواپسی‌هایش از زهره یاد می‌کرد و از وی دل نکنده بود. مادری که ناله و فغان ذره‌ذره‌ای وجودش را به صدا درمی‌آورد و دم را از پاهایش می‌گرفت. هنوز هم چشمانش زهره را جستجو می‌کرد. تا اینکه با بی‌قراری به پاهای سست و بی حرکتش پناه برده بود و به دیدن آخرین شاهد دیدار دخترش شتافته بود تا مگر اندکی تسکین یابد. مادری که هنوز بسیار زود بود که فریاد مخفی‌ترین زوایای وجودش را خاموش بسازد و بی‌قراری‌اش را مهار نماید. وقتی وارد اتاق شد، ناله‌کنان طرف مریم دوید و با اشتیاق و دیوانه‌وار چشمان وی را غرق بوسه نموده گفت:

قربان این چشمان که با زهره‌ام آخیرین دیدار داشت. بمیرم به شما جوانان نا خورده و آرمان به دل. کور شوم به زخم‌های تو و جسد پاره‌پاره‌ای زهره‌ام. وای خدایا تا کی بنالیم؟ مادر مریم مقابل مادر زهره نشست. دست‌هایش را به زانوهای لرزان وی گذاشته گفت:

خواهر جان! لطفاً صبر پیشه کن؛ خداوند صابران را دوست دارد. می‌دانم سخت است، کباب مادرها و پدرهای افغان را کشیده‌اند، کبابشان برآید. مریم دیگر توان گریستن ندارد. مادر زهره که درد و غم از تمام وجودش بیداد می‌کرد. گفت: کورشان شوم. سال آخیر درسشان بود؛ چقدر امیدوار بودند که از پوهنتون فارغ شده کار می‌کنند و بر زخم‌های ناداری ما مرهم می‌گذارند. به خدا خودم را به آب‌وآتش می‌زدم و وسایل درسی زهره را مهیا می‌ساختم. پدرش زیر شلاق همین بی‌انصاف‌ها جان داد و تلاش می‌نمودم که کمبود پدر آزارش ندهد. وای بر آینده‌ای تلخ و زهرآگین اطفال و جوانان بیچاره‌ای ما، یک‌مشت معیوب و معلول و… آنها سرمایه‌ای تعلیمی این کشور بدبخت بودند. کور شوم به جسد ناشناخته‌ای زهره که صرف یک توته‌ای گوشت خون‌آلود دیدمش… ای‌وای. به کی بگوییم و نزد کی یخن پاره نماییم؟

چشمان مریم راهی دور و دراز پیمود و با صدای فرهان جرقه‌ای امید به دلش جوانه زد: درس ما که خلاص شد؛ هر دو دست‌به‌هم می‌دهیم و خوب‌ترین زندگی را مهیا می‌سازیم.

مادر مریم به خاطر آرامش مادر زهره گفت: خواهر جان! در برابر تقدیر الهی نمی‌توان ایستادگی کرد. شاید نصیب و قسمتشان همین بود. مادر که دود از دماغ‌هایش بیرون می‌جهید و بدنش را شعله‌های سر کش دربند کشیده بود، با بی‌حوصلگی می‌گفت:

نی نی، این دست تقدیر نیست، خدا در همچو قتل‌های بی‌رحمانه دست ندارد و راضی نیست. دست آن ظالمان آغشته به خون مردم بی‌دفاع است که به نام مسلمان ما را به ماتم نشانده‌اند. مگر ما کافر هستیم که این‌ها ما را… این کشتارهای بی‌رحمانه از دست طالبان بود که از خون‌خوری سیر نمی‌شوند. خودم شنیدم که باافتخار گفتند: ما این عمل انتحاری را انجام داده‌ایم. چندین سال است که خون ما را می‌ریزند و ما خود را فریب داده، تقدیر می‌گوییم. مادر مریم که کنارش نشسته و اشک‌های وی را پاک می‌نمود، از فرونشاندن آتش شعله‌ور درونش عاجز ماند. آهسته در گوشش گفت:

خو حالا هرچه، پس ما چی کرده می‌توانیم؟ تمام ما در یک جاده بن‌بست گیر مانده‌ایم. همه‌ای ما در یک قبرستان سر باز، یک دیوار بلندی که هرلحظه ترس و انتظار گرزهای آتشین، غرق شدن در آب‌های طغیانی و خشن و یا افتیدن در آتش برافروخته‌ای ظالمان به سر می‌بریم. آسمان دور و زمین سخت. چند نفر ما این وطن را که زادگاه نیاکان ماست ترک کرده، راهی دیار بیگانگان شویم؟ چقدر ما در آب‌های خشماگین غرق شویم و بی‌هویت غذای ماهیان بحری گردیم؟ تا کی منت کسانی را بکشیم که بی دعوت به در خانه‌های اجانب بی‌حرمت می‌شوند؟ چقدر توهین و تحقیر این‌وآن را بپذیریم تا به کی مجبور به فروشی و شکار وحشیان قرن شویم؟ تا کی در جنازه‌ای جوانان خود ماتم کنیم و سر و مو بکنِیم؟ همین حالا ببین که من در چی حال هستم. به خدا دهنم بوی خون می‌دهد، ولی از ترس اینکه مریم عذاب نکشد، مهر سکوت بر لب زده‌ام؛ مانند من و تو میلیون‌ها مادر افغان دیگر در آتش فراق اولادشان می‌سوزند. گپ مردم عوام؛ زهره در یک‌راه رفت و مریم در هزار راه ماند؟ او را یک توته گوشت بی‌جان دیدی و این را یک توته گوشت جان دار. داکترها می‌گویند:

تیر پشتش صدمه‌دیده که پاهایش نیز ازکارافتاده است، روده‌هایش همه سوراخ‌سوراخ شده بودند که از طریق پیپ‌های مصنوعی همه را به هم وصل کرده‌اند. تو بگو؛ من از این دو سیاه سر بی‌حرکت و لخته‌ای گوشت چی قسم نگه‌داری خواهم کرد؟ کاش پدر یا برادر می‌داشت و یا حداقل خواهرکش سرحال می‌بود که دست کمکم می‌شد. مجبور هستیم که دامن صبر بگیریم و به خدا تکیه کنیم؛ تا روح سرگردان زهره و جسم بی‌درمان مریم سکون یابد. این دنیا دار مکافات است؛ خدا جزای آن ظالمان را می‌دهد. دست شهدای بی‌گناه از گور بیرون است تا انتقامشان را نگیرند به گور آرام نمی‌گیرند. مادر زهره که درد و غم کلافه‌اش کرده بود، به سقف شفاخانه نگاهی گذاری نموده می‌گفت:

خدا، خدا…هرگاه خدا صدای من، تو و هزاران مادر افغان دیگر را می‌شنید، یک سنگ خیر را در این کشور بیران شده می‌گذاشت. مردم دنیا یک‌لحظه‌اش را تحمل نمی‌توانند، ما بیشتر از سی سال است که شاهد بی‌رحمانه‌ترین حوادث در این سرزمین نفرین‌شده هستیم. چند روز پیش جوی‌های خون کوته سنگی را به یاد بیاور، حمام خون مسجد قلعه‌ای فتح‌الله را که نماز گذاران در آن غرق شدند، مجلس آغشته به خون به علمای دینی را که در هوتلی به خون خفتند. سه سال قبل زدن و کشتن و حتی سوختاندن فرخته را به یاد بیاور، کدامش را زودتر بگویم؛ هنوز داغ خواهرزاده‌ام که در هوتل سرینا با زن و بچه‌هایش تلف شد، فراموش نمی‌توانم که حتی به اطفال معصومشان فیر کردند و خون همه را ریختند. به خدا خسته شدیم تا به کی. بازهم خود را بازی می‌دهیم و خدا خدا می‌کنیم. مادر مریم که حالت زار مادر زهره را درک می‌کرد با خودش گفت:

حق‌داری؛ هرکس را دردی رسد ناچار گوید؛ وای. مادر زهره که برملا می‌سوخت و الفاظی که ناخودآگاه بر زبانش جاری می‌شد و نمایندگی از شعله‌های سرکش درونش می‌نمود، خوب را از بد تفکیک نمی‌توانست. مادر مریم به خاطر آرام ساختن وی آهسته گفت:

مریم نفهمد، هم‌صنفی‌های دیگرشان در ریکاوری هستند و حال بدی دارند. اجساد کاظم، رحیم و طارق در بین کشته‌شدگان بود. هرگاه مریم از کور شدن فرهان خبر شود دیگر زنده نخواهد بود.

مادر زهره که غیر از فرقت دختر جوانش به هیچ‌چیز فکر نمی‌توانست، بدوبیراه می‌گفت. مادر مریم استغفار گویا خاموشانه کنارش نشسته بود. پدری که هیچ امیدی برای زنده ماندن پسرش نداشت؛ به دیوار مقابل آی سی یو تکیه داده بود و حال مادران را نظاره می‌کرد. زیر زبان گفت: خوش به حال شما، ای کشتزار سوخته؛ ای مادران زخم‌خورده که حداقل گریه می‌توانید./پایان

جمیله هاشمی نویسنده افغان ساکن مونترال

نویسنده: هفته

هفته

مطلب پیشنهادی:

داستان یاسمن حسنی

درخت مینو، داستان کوتاه از یاسمن حسنی

بابا می‌آید مینو را بغل می‌کند می‌برد توی حیاط. توی باغچه. لای پلک‌های مینو بازشده. انگار نگاهمان می‌کند. مامان می‌زند زیر گریه. بابا هم. بعد دست می‌کشد روی صورتش و چشم‌ها را می‌بندد. چاله‌ی عمیقی شده. بابا خودش می‌رود آن پایین

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *