قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
Fengye College Center
خانه / عمومی / مقاله ها / ادبیات / پنج عاشقانه در حال و هوای روزهای عشاق (ولنتاین و سپندارمذگان)
به مناسبت ولنتاین

پنج عاشقانه در حال و هوای روزهای عشاق (ولنتاین و سپندارمذگان)

۱. پابلو نرودا

نان را از من بگیر، اگر می‌خواهی،

هوا را از من بگیر، اما؛

خنده‌ات را نه!

گل سرخ را از من مگیر

سوسنی را که می‌کاری،

آبی را که به ناگاه

در شادی تو سر ریز می‌کند،

موجی ناگهانی از نقره را

که در تو می‌زاید.

از پس ِ نبردی سخت باز می‌گردم

با چشمانی خسته

که دنیا را دیده است

بی هیچ دگرگونی،

اما خنده‌ات که رها می‌شود

و پرواز کنان در آسمان مرا می‌جوید

تمامی درهای زندگی را

به رویم می‌گشاید.

عشق من، خنده‌ی تو

در تاریکترین لحظه‌ها می‌شکفد!

و اگر دیدی، به ناگاه

خون من بر سنگفرش خیابان جاری است،

بخند! زیرا خنده‌ی تو

برای دستان من

شمشیری است آخته.

خنده‌ی تو، در پاییز

در کناره‌ی دریا

موج کف آلوده‌اش را

باید برافروزد،

و در بهاران، عشق من،

خنده‌ات را می‌خواهم

چون گلی که در انتظارش بودم.

بخند بر شب

بر روز، بر ماه،

بخند بر پیچاپیچ خیابان‌های جزیره، بر این پسر بچه‌ی کمرو

که دوستت دارد،

اما آنگاه که چشم می‌گشایم و می‌بندم،

آنگاه که پاهایم می‌روند، و باز می‌گردند

نان را، هوا را،

روشنی را، بهار را،

از من بگیر

اما خنده‌ات را هرگز!

تا چشم از دنیا نبندم.

Aviron
Aviron

 

۲. حسین منزوی

چگونه بال زنم تا به ناکجا که تویی

بلندمی پرم اما، نه آن هوا که تویی

تمام طول خط از نقطه‌ی که پر شده است

از ابتدا که تویی تا به انتها که تویی

ضمیرها بدل اسم اعظم‌اند همه

از او و ما که منم تا من و شما که تویی

تویی جواب سؤال قدیم بود و نبود

چنانچه پاسخ هر چون و هر چرا که تویی

به عشق معنی پیچیده داده‌ای و به زن

قدیم تازه و بی مرز بسته تا که تویی

به رغم خار مغیلان نه مرد نیم رهم

از این سفر همه پایان آن خوشا که تویی

جدا از این من و ما و رها ز چون و چرا

کسی نشسته در آنسوی ماجرا که تویی

نهادم آینه‌ای پیش روی آینه‌ات

جهان پر از تو و من شد پر از خدا که تویی

تمام شعر مرا هم ز عشق دم زده‌ای

نوشته‌ها که تویی نانوشته‌ها که تویی

۳. شفیعی‌کدکنی

کلماتم را

در جوی سحر می‌شویم

لحظه‌هایم را

در روشنی باران‌ها

تا برای تو شعری بسرایم روشن

تا که بی‌دغدغه بی‌ابهام

سخنانم را

در حضور باد

این سالک دشت و هامون

با تو بی‌پرده بگویم

که تو را

دوست می‌دارم تا مرز جنون

بیشتر بخوانید:

۴. هوشنگ ابتهاج (سایه)

هنوز عشق تو امیدبخش جان من است

خوشا غمی که ازو شادی جهان من است

چه شکر گویمت ای هستی یگانه‌ی عشق

که سوز سینه‌ی خورشید در زبان من است

اگرچه فرصت عمرم ز دست رفت بیا

که همچنان به رهت چشم خون‌فشان من است

نمی‌رود ز سرم این خیال خون‌آلود

که داس حادثه در قصد ارغوان من است

بیا بیا که درین ظلمت دروغ و ریا

فروغ روی تو آرایش روان من است

حکایت غم دیرین به عشق گفتم، گفت:

هنوز این همه آغاز داستان من است

بدین نشان که تویی‌ای دل نشسته به خون

بمان که تیر امان تو در کمان من است

اگر ز ورطه بترسی چه طرف خواهی بست

ز طرفه‌ها که درین بحر بی‌کران من است

زمان به دست پریشانی‌اش نخواهد داد

دلی که در گرو حسن جاودان من است

به شادی غزل سایه نوش و بخشش عشق

که مرغ خوش‌سخن غم، هم‌آشیان من است

۵. احمد شاملو

در تاریکی چشمانت را جُستم

در تاریکی چشم‌هایت را یافتم

و شبم پُرستاره شد.

تو را صدا کردم

در تاریک‌ترینِ شب‌ها دلم صدایت کرد

و تو با طنینِ صدایم به سویِ من آمدی.

با دست‌هایت برایِ دست‌هایم آواز خواندی

برای چشم‌هایم با چشم‌هایت

برای لب‌هایم با لب‌هایت

با تنت برای تنم آواز خواندی.

من با چشم‌ها و لب‌هایت

اُنس گرفتم

با تنت انس گرفتم،

چیزی در من فروکش کرد

چیزی در من شکفت

من دوباره در گهواره‌ی کودکیِ خویش به خواب رفتم

و لبخندِ آن زمانی‌ام را

بازیافتم.

در من شک لانه کرده بود.

دست‌های تو چون چشمه‌یی به سوی من جاری شد

و من تازه شدم من یقین کردم

یقین را چون عروسکی در آغوش گرفتم

و در گهواره‌ی سال‌های نخستین به خواب رفتم؛

در دامانت که گهواره‌ی رؤیاهایم بود.

و لبخندِ آن زمانی، به لب‌هایم برگشت.

با تنت برای تن‌ام لالا گفتی.

چشم‌های تو با من بود

و من چشم‌هایم را بستم

چرا که دست‌های تو اطمینان‌بخش بود

بدی، تاریکی‌ست

شب‌ها جنایت‌کارند

ای دلاویزِ من ای یقین! من با بدی قهرم

و تو را به‌سانِ روزی بزرگ آواز می‌خوانم.

صدایت می‌زنم گوش بده قلبم صدایت می‌زند.

شب گِرداگِردَم حصار کشیده است

و من به تو نگاه می‌کنم،

از پنجره‌های دلم به ستاره‌هایت نگاه می‌کنم

چرا که هر ستاره آفتابی‌ست

من آفتاب را باور دارم

من دریا را باور دارم

و چشم‌های تو سرچشمه‌ی دریاهاست

انسان سرچشمه‌ی دریاهاست.

نویسنده: هفته

مطلب پیشنهادی:

شعر علیرضا شمس

دو سرودهٔ از علیرضا شمس

۲. شعری از ه.الف. سایه (هوشنگ ابتهاج) تقدیم به کادر پزشکی در مبارزه با کرونا: «این همه راه آمدی                               آری، بنشین؛ خسته‌ای و حق داری نفسی تازه کن، نمی‌دانم چند مانده‌ست از شبِ دشوار... تا رسیدن هنوز باید رفت، کار سخت است و راه ناهموار...»

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *