قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
Fengye College Center
خانه / عمومی / مقاله ها / سرگرمی / طنز و حکایت هفته 570

طنز و حکایت هفته 570

نکته مثبت هفته

حرف من این است: هدفمند باقی بمانید، جزئیات خودشان به سراغتان می‌آیند.

حکایت هفته

«از دفترچه خاطرات یک آدم رمانتیک»

شنبه: تا دیدمش دلمو برد. شاعر می‌گه: بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست. یه باغ و گلستانی می‌گم، یه باغ و گلستانی می‌شنفین! توی هفت آسمون، لنگه‌اش فقط خودشه. ولی چه فایده؟ مگه می‌شه حرفشو زد؟ لابد لب که تر کنم، بچه‌ها مثل لشکر سلم و تور می‌ریزن که: ننه، سر پیری و معرکه‌گیری.

یکشنبه: گور پدر هرچی پیری و معرکه‌گیری کرده، مرگ یک‌بار و شیون هم یک‌بار. اختیار مال خودمو دارم، به اونای دیگه چه مربوط؟ ولی حالا خودمونیم، بچه‌ها یه طرف، دروهمسایه یه طرف. اونا رو چی کار کنم. اکرم خانم لابد اگر ببینه، پشت چشم نازک می‌کنه و عزیز خانم پچ‌پچ می‌کنه و آذر خانم بّر و بّر نیگا می‌کنه و من با این گیس‌سفید، حوصلۀ پچ‌پچ و بّر و بّر و پشت چشم نازک کردن رو ندارم. اصلاً بلانسبت، شتر دیدی، ندیدی.

Aviron
Aviron

 

دوشنبه: نمی‌شه که نمی‌شه… انگاری شده خوره و رفته توی جونم… اصلاً به اونای دیگه چه؟ مگه می‌خوام از دیوار مردم برم بالا؟ می‌گم چشمم دید، دلم خواست، والسلام، مگه جماعت وکیل وصّی مردمن؟ مگه فریده و حمیده و سعیده سال تا سال می‌آن به ننه‌شون بگن خرت به چند که پس‌فردا بیان که: ننه، چرا فکر آبروی ما رو نکردی؟ منم می‌گم مگه ننه‌تون دل نداره؟

سه‌شنبه: همین فردا، پس‌فردا می‌رم سراغش. گور پدر حرف مردم کرده. قدیم‌ندیما یه چیزی می‌دونستن که می‌گفتن: ای نسیم سحری صبر کن، منو با خودت ببر از این کوچه‌های دربسته…

چهارشنبه: رفتم، اون هم نه یک‌بار و نه دو بار، بلکه صبح‌الطلوع، صلات ظهر، عصر، دم‌دمای غروب. ولی از بدشانسی نتونستم ببینمش. می‌خوام فردا بازهم برم. ولی تا فردا، دل توی دلم نیست. نکنه فردا که برم باز نباشه؟

پنج‌شنبه: بود، خودش بود، وایساده بود همون وسط. با اون رنگ سیکلمه و گل‌وبته‌های درشت رنگ‌ووارنگش. فروشنده گفت: «مادر! این لباس طرح و رنگ اندازه‌اش مال دخترای پونزده، شونزده ساله است» و بعد پرسید:

بلوز سادۀ دودی و خاکستری، اندازه و مناسب شما هم دارم… بیارم؟!

منبع: (لطفاً نفس بکشید، رؤیا صدر. تهران؛ مروارید، 1397)

«چه خوش بود که برآید به یک کرشمه دو کار»

در مراسم ختم ذکایی بیضایی (پدر بهرام بیضایی) شاعری قبل از خواندن شعرش گفت:

هفتۀ گذشته، دکتر مهدی حمیدی فوت‌شده بود، من قصیده‌ای در سوگ آن مرحوم سرودم. این هفته که استاد ذکایی به رحمت ایزدی پیوسته‌اند، همان قصیده را در اینجا می‌خوانم. چون این مرحوم هم ویژگی‌های همان مرحوم را دارد!

منبع: (کمال تعجب!، عمران صلاحی. تهران؛ پوینده، 1386)

لطیفه‌های هفته

بابام آمده می‌گه: پسرم برات بلیت گرفتم بری چین مسافرت یکم روحیت باز شه … میگم: بابا چین الآن ویروس کشنده داره! … می‌گه: تو خودت ویروسی برو شاید ویروس‌ها رو فراری دادی.

روز جهانی بغل کردن را به مشکلات و بدبختی‌هامون تبریک می‌گم که دودستی ما رو بغل کردن و ولمون نمی‌کنن.سرگرمی

سلامتیِ … دلمان … جیبمان … یخچال خانه‌مان … که هیچ‌چیز توی هیچ‌کدامشان نیست!

حیف نون را بردند دادگاه، قاضی گفت: گلابی این چهارمین باره که میارنت اینجا … حیف نون هم گفت: گلابی خودتی که همیشه اینجا هستی.

آسمان ایران جوری خلوت شده … کارمندهای برج مراقبت فرودگاه امام خمینی می‌تونن رادارها را خاموش کنن و راحت بشینن تخته‌نرد بازی کنن!

به‌طرف گفتند: شما که توی مجلس همش خوابیدی، چرا باز آمدی کاندیدای مجلس شدی؟! … بغض کرد و گفت: آخه عادت کردم اگر جام رو عوض کنم دیگه خوابم نمی‌بره!

ریاست محترم پدافند هوایی … با سلام … با اجازۀ شما دارم می‌رم بالا پشت‌بام آنتن تلویزیونو تنظیم کنم … کاپشن قهوه‌ای، شلوار کردی مشکی، دمپایی زرشکی، کلاه کشی سبز … با تشکر نزنید!

نکته هفته

در میان سازندگان اجتماع، مسئولیت نویسنده از همه بیشتر است.

نقل‌قول هفته

کارل یونگ: هیچ‌چیز جز احساسات نمی‌تواند تاریکی را به روشنایی و یأس و دل‌مردگی را به تحرک تبدیل کند.

ضرب‌المثل هفته

پارسی: گاهی از سوراخ سوزن تو می‌رود و گاهی از در دروازه تو نمی‌رود!

چینی: گدا از لقمه‌ای به لقمۀ دیگر فکر می‌کند، کارگر از روزی به روز دیگر، کارمند از سالی به سال دیگر می‌اندیشد و شاه به ده سال آینده، ولی امپراتور به یک قرن می‌اندیشد.

شعر طنز هفته

«خاک‌برسر ماست»

هر خیالی که صبح در سر ماست

عصر آن روز شعر دفتر ماست

گفتن شعر طنز و چاپیدن

بهترین شغل‌های کشور ماست

آنچه مفتی است طنزپردازی است

آن‌که می‌چاید او برادر ماست

جان من! فکر بد مکن اینجا

قصد ما چاپ شعر دفتر ماست

بگذر از شعر طنز و چاپیدن

اصل مطلب هنوز در سر ماست

هرچه دعواست بر سر آن است

آن زمانی که باز شد در ماست

ماست‌خورهای حرفه‌ای باهم

ناگهان ریختند بر سر ماست

همگی باهم شعار می‌دادند:

دلبر ماست این‌که در بر ماست

در میان شعار و شور و ستیز

خورده شد قطره‌های آخر ماست

ارتباط شعار و خوردن چیست؟

خوردنی نیست ماست، دلبر ماست

ارتباط شعار و خوردن؟… وای

این سخن گنده‌تر ز باور ماست

ماست‌خورهای حرفه‌ای رفتند

سوی انبارهای دیگر ماست

کاسه‌لیسان بی‌نوا دیدند

که چه‌ها رفته است بر سر ماست

دلبر آنجا به خاک افتاده

ماست بر خاک و خاک‌برسر ماست

منبع: (دکتربازی، اسماعیل امینی. مشهد؛ سپیده باوران، 1394. قسمتی از شعر خاک‌برسر ماست)

نویسنده: هفته

مطلب پیشنهادی:

پارمیدا

طنز و حکایت هفته 584

نکته مثبت هفته: لحظه‌ها، تنها مهاجرانی هستند که هرگز باز نخواهند گشت. «شاد زندگی کنید.»

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *