Fengye College Center
خانه / عمومی / آریانا / رکورد، یک داستان طنز؛ ادبیات افغانستان
داستان طنز افغان

رکورد، یک داستان طنز؛ ادبیات افغانستان

نویسنده یاسن انتوف

ترجمه جلال نورانی

او در حالی ‌که می‌لرزید و عرق از سر و رویش جاری بود، خود را به روی دراز چوکی پرتاب کرد. عکاسِ هم غرغرکنان کنار او نشست. وزن‌بردار نه تبسم فاتحانه بر لب داشت و نه حال و حوصله گپ زدن؛ اما جواب مدیر مجله را چه بدهد که نشسته و منتظر است تا یک عکس رنگه وزن بردار محبوب را برای پشتی مجله برایش بیآورند. عکاس گفت:

– خوب، با تو چکنم، مگر برداشتن این وزن و یک ‌لحظه نگاه داشتن آن این‌ قدر مشکل است که نمی‌توانی یک لبخند هم بزنی و صبر کنی تا عکسی بگیرم؟

وزن‌بردار با لب و روی کشال گفت:

– اوهو… من مطابق قواعد سپورتی باید وزن را صرف سه ثانیه نگهدارم و تو می‌خواهی که من زیر وزن بمیرم و هنوز لبخند هم بزنم. راحتم بگذار، من نمی‌توانم.

– راحتم بگذار یعنی چه؟ در روزنامه ‌ها نوشته ‌اند که تو قهرمانی هستی و رکورد جدید قایم کردی.

– بابا آن مسئله دیگری بود. با یک‌ همت بلندش کردم و رکورد وزن ‌بردار آمریکایی را شکستاندم.

Aviron
Aviron

 

– عجب، با یک ‌همت رکورد وزن ‌بردار آمریکایی را شکستی، پس بگیر با یک‌ همت وزن را بردار، لبخند بزن تا برای مجله وطنت یک عکس رنگه بگیرم.

وزن‌ بردار باز بلند شد، نفس‌ های طولانی کشید و وزن را محکم گرفت و بلند کرد.

– آفرین، این‌طور بدون ناز و نخره.

– زود عکس بگیر ای شیطان، واخ مُردم.

– بینداز بابا، زود باش. تو باید بیآموزی که چطور آدم قیافه خندان به خود می‌گیرد، باز نشد.

من نمی‌توانم عکس ترا درحالی‌که دشنام می‌دهی بگیرم، خواننده‌گان مجله چه خواهند گفت؟

وزن‌ بردار باز رفت نفس تازه کرد، به روی خود آب پاشید و خود را تر و تازه کرد:

– بلی این ‌طور، قیافه‌ات باید پیروزمندانه باشد نه مثل ترسو ها، نه نه باز ترش شدی. لبخند بزن.

– نمی‌توانم.

وزن‌بردار وزن را به زمین انداخت و نالید:

– آخ دیگر نمی‌توانم.

– برو دوش بگیر، باز خود را تر و تازه کن.

وزن‌ بردار رفت خود را شست و باز آمد.

– این بار بلند می‌کنم، لبخند می‌زنم، اما زود عکس بگیری، فهمیدی؟

او وزن را بلند کرد لبخند زد، عکس گرفته شد. وزن بردار وقتی که به طرف وزن دید فریاد زد:

– این دو حلقه وزن را کی اضافه کرده؟

عکاس جواب داد:

– من

– چه وقت؟

– وقتی که رفتی دوش بگیری.

وزن بردار چیغ زد

– آخ خدای من، این رکورد جهانی است من چگونه توانستم آن را بلند کنم؟

عکاس با لبخند شیطنت آمیز گفت:

– بلند کردی و من هم عکس گرفتم.

وزن بردار بار دیگر خواست وزن را بلند کند.

اما آن را از جایش هم تکان داده نتوانست.

طنزی از یوردان پوپوف

اوتللو

چشمان اوتللو از خشم و حسد برق می‌زد. او با هیجان به طرف دیزدمونا خم شد گلویش را در پنجه‌ها گرفته گفت:

– بمیر ای مکار، ای فریب کار.

در همین لحظه زنگ به صدا در آمد. اوتللو گلوی دیزدمونا را رها کرد و به طرف تیلفون رفت و گوشک را برداشت.

– بفرمایید اوتللو

– سلام اوتللو. رودریگو صحبت می‌کند. گوش کن تو باید همین حالا به بندر بروی. کشتی قشنگی را به آب می‌اندازند.

– وقت ندارم.

– چرا چه میکنی؟

– دیزدمونا را خفه می‌کنم.

– طبعآ من در زنده‌گی خصوصی تو مداخله نمی‌کنم اما باید به بندر میرفتی آخر همه ما و شما را دعوت کرده‌اند.

او گوشک را گذاشت به طرف دیزدمونا رفت و گلویش را گرفت.

– بمیر ای مکار ای فریب کار.

باز تیلفون زنگ زد. اوتللو باز دیزدمونا را رها کرد و گوشک را برداشت.

– تو هستی اوتللو ؟

– بگذار مرا خیلی مصروف هستم، آخر دیزدمونا را خفه می‌کنم.

– برای آن پروگرامی که گرفته‌ایم باید پول جمع کنیم.

– بگذار مرا یک تنگه هم ندارم.

– او گوشک را پرتاپ کرد. با عصبانیت رو به دیزدمونا نموده گفت.

– آدم را به کار نمی‌گذارند. توبه … خوب چه می‌کردم ؟ ها… ترا باید خفه کرد.

او به سوی دیزدمونا رفت و گلویش را گرفت. دیزدمونا با ناراحتی گفت:

– چه کردی، موهایم را خراب کردی، با احتیاط خفه کن.

– بمیر ای مکار، ای فریب کار.

– سلام من کاسیو هستم، زود لباس بپوش و به فروشگاه برو.

– نمی توانم پیر مرد، مصروف هستم.

– بابا چه کار داری؟

– دیزدمونا را خفه می‌کنم.

– بگذار این کار را هر وقت می‌توانی بکنی. اما بهترین تایر موتر مارک خارجی به بازار آمده و شور خوردنی خلاص می‌شود.

– خوب پس فورآ میرم گفتی فروشگاه بزرگ؟

اوتللو به جاده برآمد. یاگو را دم دروازه دید سلام داد در حالیکه به عجله دور می‌شد گفت:

– یاگو… می‌گویند تایر نو در فروشگاه آمده… من رفتم.

یاگو از دنبال او می‌نگریست. او آهی کشیده گفت:

– تو این را ببین… شکسپیر هبچ کار فوری را بر خفه کردن دیزودمونای بدبخت ترجیع نمی‌داد. اما او پشت تایر می‌دود.

مرتب: حبیب عثمان

بیشتر بخوانید:

حبیب عثمان

نویسنده: هفته

مطلب پیشنهادی:

طنز و حکایت

طنز و حکایت هفته ۵۸۵

نکته مثبت: دو اصل مهم زندگی: اول اینکه بپذیر زندگی سخت است. دوم اینکه بدان اگر این سختی را بپذیری زندگی آسان می‌شود

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *