Fengye College Center
خانه / عمومی / آریانا / داستان بوتاسنگ، مردی که شهید عشق شد؛ اثر دومینیک له پیر/ برگردان: فاروق روشنا
داستان بوتاسنگ، مردی که شهید عشق شد

داستان بوتاسنگ، مردی که شهید عشق شد؛ اثر دومینیک له پیر/ برگردان: فاروق روشنا

نویسنده: دومینیک له پیر /  برگردان: فاروق روشنا

شاه زمان ابدالی پادشاه افغانستان وقتی در سال ۱۷۹۹میلادی وارد لاهور گردید، برای تأمین اتحاد هندو، مسلمان و سِک، اداره پنجاب را به یکی از رؤسای دلیر و فعال پنجاب به نام رنجیت سنگ می‌سپارد، با این تدبیر حکومت پنجاب مدت‌ها بدون تبعیض مشترکآ در دست رجال و اقوام آن جا اداره می‌شود. مگر بعد از شب آزادی هند در سال ۱۹۴۷در اثر پس لگد استعمار روزگار تیره و تاری فضای هند را پوشاند و این فضای تیره و تار در اثر کشیدن خط پنسلی جداسازی پنجاب توسط «سرمپرل ور» کثیف بود که مردم به جان هم افتادند. در نتیجه خون‌‌های بیشماری ریخته شد و به ناموس و عزت هزاران نفر تجاوز صورت گرفت. این پس‌لرزه را به نام بلوای هند یاد می‌کنند.

در چنین اوضاع و احوال مردم در حال کوچ، انتقال و جنگ بودند، که داستان غم‌انگیز دهقانِ به نام بوتاسنگ پنجابی شکل می‌گیرد. این داستان به ذات خود گوشهٔ از تراژیدی پنجابی‌ها را به نمایش می‌گذارد.

بوتاسنگ دختر جوانی را از  نزد شورشی‌‌های غارت‌گر خریداری می‌کند. بوتاسنگ مجرد بود بعد از چندی با این دختر جوان مسلمان علاقه گرفته از او تقاضای ازدواج می‌کند. بعد از ازدواج و سپری شدن چند ماه و چند روز دختری به دنیا می‌آید.

Elite College
Aviron
Aviron

 

به اساس رواج و سنت، بوتاسنگ برای نام‌گذاری این نوزاد کتاب مقدس را باز می‌کند، تصادفآ و در بالای صفحه به حرف (ت) برمی‌خورد، پس نام این نوزاد را تنویر یعنی چیزی که معجزه آسمانی و یا قوت رحمت معنی می‌دهد می‌گذارد.

بعد از هشت سال از تولد دختر دو برادر زاده بوتاسنگ می‌بیند که با موجودیت این دختر و مادر او زینب آن‌ها از میراث عموی‌شان محروم می‌شوند. پس از آن نزد اتوریته محلی که در جستجوی زنانی که در جریان جنگ ربوده شده بودند رفته زینب را معرفی می‌نمایند. اتوریته نظر به تفاهم بین دولتین زینب را از نزد شوهرش گرفته و به کمپ برای یافتن والدین و انتقال او به پاکستان می‌برند.

بوتاسنگ از غم و رنج دیوانه‌وار به دهلی جدید برای حل مشکل خود می‌شتابد. او موی سر خویش را قطع کرده، در مسجد جامع رفته مسلمان می‌شود. مسجد جامع نام او را جمال‌الدین می‌گذارد. پس او جمال‌الدین می‌شود، بعدآ به دفتر کمیسون عالی پاکستان رفته برای زن خود که مواجه انتقال به پاکستان بود عارض می‌شود، مگر نتیجه نمی‌دهد. هر دو حکومت موافقه کرده بودند تا مقررات را بدون کم و کاست مطابق توافق به منصهٔ اجرا قرار بدهند:

زنان شوهردار و یا مجرد اختطاف شده بایست به اقارب و جماعت اصلی‌شان سپرده شود. مدت شش ماه بوتاسنگ هر روز به ملاقات زن خود که در اردوگاه انتظار انتقال را به پاکستان می‌کشید می‌رفت و در کنار زن خود ساعت‌ها می‌نشست و برای سعادت رویایی از دست رفته خود می‌گریست و روز‌ها تجدید محبت و پیمان و عشق می‌کردند.

یک روز اطلاع دادند که خانواده زینب یافت شده و او بزودی به پاکستان انتقال داده خواهد شد. زینب سوگند یاد می‌کرد هرگز او را فراموش نکرده دوباره وقتی بتواند برمی‌گردد.

بوتاسنگ با نشان دادن صفات اسلامی خود تقاضای مهاجرت به پاکستان را می‌نماید، متأسفانه این تقاضای او رد می‌شود. او تقاضای ویزه را می‌کند که این کوشش او هم بی‌پاسخ می‌ماند. پس او تمام اموال خود را به محتاجین قریه خود توزیع کرده، خورجین خویش را با کمی لباس و سامان ضروری بسته کرده، دو هزار روپیه را در کمر زده، مخفیانه با دختر خود که نام او را سلطانه گذاشته بود سرحد را عبور می‌نماید. طفل را به لاهور گذاشته به قریه‌ای که خانواده زینب زنده‌گی می‌کرد راهی می‌شود. در آن جا اطلاع یافت که زن او به مجردی که از موتر سرویس که او را از هند آورده بود پیاده شد، بدون این که عرق پای او خشک شود، او را به عقد ازدواج یکی از پسران عموی او در می‌آورند. با شنیدن این خبر مرد بیچاره فریاد می‌کند «زینب مرا به من بدهید!» از جانب برادران و پسران عموی زینب، این انسان مظلوم لت و کوب شده بعدآ به گیر پولیس به خاطر این که غیرقانونی سرحد را عبور کرده داده می‌شود.

در محاکمه بوتاسنگ ادعا کرد او مسلمان بوده و از عدالت تمنا می‌نماید تا همسر او را دوباره به او بسپارند و یا اقلآ به زینب اجازه بدهند تا او آزادانه نظر خود را بیان نماید. این آدم مظلوم چنان با هیجان صحبت می‌کرد که قاضی می‌پذیرد. یک هفته بعد در حالیکه سالون مملو از مردم و روزنامه‌نگاران بود مقابله انجام می‌گیرد. تمام مردم شهر لاهور توسط اطلاعات جمعی از قضیه واقف شده آمدند و صدای قلب بوتاسنگ را می‌شنیدند.

زینب در حالی که توسط اعضای خانواده خودش احاطه شده بود در پیش‌گاه قاضی ظاهر شده، ترسیده معلوم می‌شد.

قاضی از او پرسید، آیا این مرد را می‌شناسی؟

_ زینب در حالی که سر تا پا می‌لرزید چنین پاسخ داد بلی، این بوتاسنگ اولین شوهر من است.

_ این دختر کوچک را می‌شناسی؟

_ بلی این فرزند ماست.

_ می‌خواهی با آن‌ها به هند برگردی؟

زینب روی خود را به طرف اعضای خانواده خود که آن‌ها چشمان از حدقه برآمده شان را به او دوخته بودند دور داد. فضای سکوت در سالون حاکم بود. همه هیجان‌زده و مضطرب بودند. بوتاسنگ نفس خود را قید کرده منتظر پاسخ زینب بود. بالاخره زینب چشمان خود را پائین انداخته غُم غُم کنان گفت: نه

با شنیدن نه زینب، صدای چون آواز حیوان زخمی از حنجره بوتاسنگ برآمده و به زمین خورد. وقتی دوباره آرامش خود را یافت دختر خود را نزد زینب برده گفت: نمی‌خواهم ترا از طفلت محروم بسازم، بگیر او را نزد تو می‌گذارم.

_ در ضمن صحبت، او از جیب خود بسته روپیه را خارج کرده او را هم برای همسر خود پیش کرد.

قاضی از زینب پرسید که آیا حق حضانت دختر خود را می‌پذیرد. باز سر از نو یک سکوت اضطراب برانگیزی در سالون حاکم شد. مردان قبیله و زن جوان که در مقابل زینب نشسته بودند به او اشاره کردند تا از گرفتن دختر امتناع نماید. آن‌ها نمی‌خواستند که خون بوتاسنگ؛ خون خانواده‌گی آن‌ها را آلوده سازد.

زینب به طفل خود نگاه کرد و فکر کرد گذاشتن طفل نزد خودش در حکم رقم زدن زنده‌گی او به رنگ سیاه بدبختی است. پس آهسته می‌گوید نه.

بیشتر بخوانید:

بوتاسنگ مدت طولانی بی‌حرف و حرکت با او نگاه می‌کند. پس دست دختر کوچک خود را گرفته و بدون نگاه کردن به کسی از عقب محکمه خارج می‌شود. مرد مظلوم شب را با گریه و نماز در مقبره مبارک اسلامی داتا گنج بخش وقتی فرزند او در پای یکی از ستون این مقبره خوابیده بود می‌گذراند. در صبح، او دخترک خود را به بازار نزدیک برده، روپیه‌‌های که زینب آن را نپذیرفته بود، برای دخترک خود یک پیراهن جدید و یک جوره پیزار زردوزی می‌خرد. او و فرزندش دست در دست قدم زنان به ایستگاه «شاه دره» نزدیک می‌شوند. روی دالان ایستگاه برای دختر کوچولوی خویش توضیح کرد که او دیگر هرگز مادر خود را نخواهد دید.

هنگامی که لوکوموتیف داخل ایستگاه شد بوتاسنگ به ملایمت فرزند خود را در بغل گرفته  او را بوسیده تا کنار دالان پیش رفت دخترک می‌پنداشت که پدر او را تنگ‌تر در آغوش می‌فشارد، ناگهان او احساس کرد به پیشروی در روی خط پرتاپ می‌شود. او تنها صدای اشپلاق و یک ناله دلخراش را شنید. وقتی چشم خود را باز کرد خود را در کنار دیگر لوکوموتیف یافت.

بوتاسنگ روی خط ترن خود را پرتاپ کرده بود و در همان لحظه اول فی‌الفور کشته شد. اما معجزه‌آسا طفل سالم باقی ماند. از جسم پارچه پارچه شده او پولیس پارچه کاغذ خون آلودی خداحافظی را یافت که در آن نوشته شده بود:

«زینب عزیز من! تو صدای جمعیت را شنیدی اما آن صدای راستی نبود که من ترا نمی‌خواهم. آخرین آرزوی من نزدیک بودن با تو است. من می‌خواهم که تو مرا در قریه خودت به خاک بسپاری و تو وقتآ فوقتآ آمده بالای قبرم گل گذاشته و دعا نمائی». خودکشی بوتاسنگ پاکستان را دگرگون ساخت. مراسم جنازه او به یک مسئله ملی مبدل گردید. با این همه بوتاسنگ حتیٰ با مرگ خود گمان می‌کرد که می‌تواند با نزده صد روپیه خوشبختی را کمائی نماید. مگر باز هم او قربانی نفرت شد. خانواده زینب و باشنده‌گان قریه از دادن حق تدفین به آن بیچاره مظلوم امتناع می‌نماید. در ۲۲ فبروری ۱۹۵۷ شوهر دومی زینب با مردم قبیله خود سنگربندی کرده مانع عبور جنازه جمال‌الدین (بوتاسنگ) شدند. اتورتیه از ترس شورش امر کرد تا جنازه مقتول که توسط هزاران پاکستانی بدرقه می‌شد به لاهور دوباره برگردانیده شود. در آنجا جسد بوتاسنگ زیر کوه گل دفن گردید و عزت بیشتری برای او داده شد.

خانواده زینب باز هم مردم را با اعمال خود به خشم آورد یعنی شخص بی‌ایمانی را فرستادند تا قبر را خراب کرده لوحه سنگ آن را بدور بیندازد. این موجب خشم بیشتر مردم گردید. از تمام قراء، قصبات و شهر‌‌های پاکستان هزار‌ها روپیه برای ساختن تعمیر مقبره بوتاسنگ شهیدِ عشق که نشان داد عشق و محبت بزرگ‌تر از نفرت و اکراه است، جمع‌آوری گردید. او را یک بار دیگر زیر کوهِ از گل بخاک سپردند. این بار صد‌ها مسلمان وظیفه حفاظت قبر این سِک پیر را بدوش گرفتند. این حرکت مردمی و توده‌ای این امید را بوجود آورد شاید روزی خاطره خونبار شب جدایی ۱۹۴۷به فراموشی سپرده شود.

خانمی به نام سلطانه دختر بوتاسنگ را به فرزندی گرفت. او در لاهور تربیه شد و با یک انجنیر پترول ازدواج کرده و مادر سه فرزند است … زنده‌گی سعادتمند دارد.

مرتب: حبیب عثمان

حبیب عثمان

نویسنده: هفته

مطلب پیشنهادی:

درسهای مذهبی

آمادگی کبک برای حذف درس‌های اخلاق و فرهنگ مذهبی

دولت فرانسوا لوگو وزیر اول کبک روز جمعه رایزنی‌های خود را برای بازبینی "عمیق" برنامه اخلاق و فرهنگ مذهبی ECR آغاز کرد

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *