قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
Fengye College Center
خانه / عمومی / آریانا / داستان کوتاه دادالله
داستان کوتاه

داستان کوتاه دادالله

جمیله هاشمی

هرباری که طرف دادالله نگاه می‌کردم‌، از خجلت آب‌ می‌‌شدم و خودم را میان خالی‌‌تر از گذشته‌‌‌ای‌‌‌ او می‌پنداشتم‌‌‌‌. چقدر عجیب است؛ واقعاً، زمان یک مدرسه‌‌‌ای‌‌‌‌‌‌ تمام عیار است. تا دیروز او و حالا..

این شرمساری ریشه در گذشته‌‌‌‌‌‌‌های دور دارد، که دادالله و ما بچه‌‌‌‌‌‌‌های یک محل و محدوه‌‌‌ای‌‌‌‌‌‌ چاردهی زمین کابل، سر‌‌‌‌‌‌ اسپ کمند جوانی سوار بودیم‌‌‌‌‌‌ و هنوز پشت لب سیاه نکرده بودیم‌‌‌‌. اگر هم سن و همزاد هم نبودیم‌، هم بازی با هم ضرور بودیم‌‌‌‌. دادالله قد بلند‌‌تر از همه‌‌‌ای‌‌‌‌‌‌ ما بود و چیزهای‌‌‌‌‌‌ داشت که شاید ما فاقد آن بودیم‌‌‌‌. مگر من یا ما یعنی بچه‌‌‌‌‌‌‌های آن دور دادالله‌‌‌‌‌‌ را آدم به حساب‌‌‌‌. نمی‌آوردیم‌‌‌‌‌‌ و همیش کمبود‌‌‌‌‌‌‌های زندگی‌اش را با بی دردی به رخش می‌کشیدیم‌‌‌‌. با سماجت اذیتش می‌کردیم و قضیه‌‌‌ای‌‌‌‌‌‌ عاشق شدن پدرش را از او جویا می‌شدیم‌‌‌‌. او هرنوع اذیت را به جان و دل می‌خرید و لام از کلام جدا‌‌‌‌ نمی‌کرد. وقتی‌، ما به آن سرحد سر به سرش گذاشته و بار بار برایش یادآور می‌شدیم که آنچه که ما داریم تو نداری، او هنوز هم صبور بود و صدایش برنمی‌آمد.‌‌‌‌. نمی‌دانم چرا آن وقت احساس شرمساری نداشتیم؟ شاید هم‌‌‌‌. نمی‌فهمیدیم که بی دردی‌‌‌‌‌‌ بیچاره گی وکم زنی کسر شان خود آدمی‌ست.

Aviron
Aviron

 

رسیدن دادالله‌‌‌‌‌‌ در مدارجی فعلی تعجب همه ما را بر می‌انگیخته که حتی از تصور همه مردم قریه بالا است. برگشت او وخانواده‌‌‌‌‌‌اش‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌  ‌به محله‌‌‌ای‌‌‌‌‌‌ که از آن‌‌‌‌‌‌ به خفت و خواری رانده شده بودند‌، اصلا باور کردنی نبود‌‌‌‌. آنهم با تغییر حیرت انگیز و یک سر و گردن بلند‌‌تر از دیگران. از کجا که نیروی بالا‌‌تر از تصور ما او را پا بر جا نگه نداشته‌‌‌‌‌‌ باشد که حتی‌‌‌‌‌‌ ذهن ما از درکش عاجز است‌‌‌‌. او با همان سکوت، صبر و برده باری با همه‌‌‌ای‌‌‌‌‌‌ ما چشم به چشم می‌شود و هیچی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌  نمی‌گوید.

مانند گذشته‌‌‌‌‌ها ‌که هرگونه‌‌‌‌‌‌ بی‌حرمتی‌‌‌‌‌‌‌های ما را سپری می‌کرد و صبرش انتها نداشت. نه تنها من بلکه همه بچه‌های هم سن و سال ما دادالله را دست می‌انداختیم و به درخت بستن‌‌‌‌‌‌ پدرش را به رخ او می‌کشیدیم‌‌‌‌. راست راستی نگاه‌‌‌‌‌‌‌های عاجزانه او را نقطه‌‌‌ای‌‌‌‌‌‌ ضعف‌اش و مخفی‌کاری‌هایش را قبول گناهی که پدرش کرده بود، می‌پنداشتیم‌‌‌‌. بیشتر آزارش می‌دادیم وسرافگنده‌اش می‌ساختیم‌‌‌‌. از کجا که همان وقت هم پس منظر ایله کشتی‌‌‌‌‌‌‌های ما را می‌دید که بر ریسمان استقامت و صبوری‌اش چنگ می‌انداخت و بر پر رویی ما کمک می‌کرد که‌‌‌‌‌‌ به تمسخرش بگیریم .

دادالله همین حالا هم به بزرگواری ما را می‌بخشد و شمشیر انتقامش را سرما تیز‌‌‌‌ نمی‌کند. مگر او بدی‌‌‌‌‌‌‌های ما را به یاد ندارد که روش بلمثل نماید؟ نه، او هنوز هم صبرناک و با صلابت است. همین اکنون او‌ می‌‌بیند که ما جواب لاتی‌گری‌‌‌‌‌‌‌های خویش‌‌‌‌‌‌ را پس می‌دهیم‌، صبور خیر از عمر و دارایی خود ندیده و در جنگ‌‌‌‌‌‌‌های تنظیمی کشته شد‌، مالش به تاراج رفت و زنش مرد دیگر را برگزید‌‌‌‌. دارایی و نفوذ پدر بلال‌، از زنده گُم شدن وی سر در نیاورد و ردی از او نیافتند‌‌‌‌. سلیم عمر قید در زندان‌‌‌‌‌‌ افتاد و فامیلش از عرش به فرش رسید. ما بیشترین دوره‌‌‌ای‌‌‌‌‌‌ زندگی‌ام را در پشت میله‌‌‌‌‌‌‌های زندان گذراندم.

زمان آهسته آهسته هریک ما را از پره‌هایش بیرون انداخت و دادالله را باز هم به محله‌‌‌ای‌‌‌‌‌‌ ما برگشتاند‌‌‌‌. او برگشت‌‌‌‌‌‌ تا آنچه باقی مانده بود انجام دهد و سرکوفت گذشته‌‌‌‌‌‌‌های ما شود. از حیرت شاخ می‌کشیدیم که وی هنوز هم مانند یک کوه محکم و پا برجا است و از نارسایی‌‌‌‌‌‌‌های ما یادی‌‌‌‌ نمی‌کند. به ما و مردم محله احترام می‌کند و از موقف‌اش جنب‌‌‌‌ نمی‌خورد.‌ با مباهات‌، بزرگ منشی‌اش را به رخ ما می‌کشد و ثمره‌‌‌ای‌‌‌‌‌‌ استقامت‌‌‌‌‌‌اش‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌  ‌را دانه‌‌‌‌‌‌ دانه می‌چیند.‌‌‌‌‌‌ شاید هم با تکیه به شمشیر برنده‌‌‌ای‌‌‌‌‌‌ صبر و استقامت‌، بال پرواز در آورده و به پله‌‌‌‌‌‌‌های بالاتری‌‌‌‌‌‌ پریده باشد. جایگاهی درخور توصیف برایش دست و پا نموده و خلاف تصور همه‌‌‌ای‌‌‌‌‌‌ ما هزار کوه و کوتل را پیموده باشد تا با دست پر برگردد. شاید هم پدرش کاکا سخی داد ستون دلش شده و یکه یکه پله‌‌‌‌‌‌‌های ترقی را پیش پایش گذاشته باشد که از گذشته‌‌‌‌‌‌اش بیاموزد و به کرسی خوب آینده‌‌‌‌‌‌ تکیه بزند.

مادرداد الله فوت کرده بود. الله داد را جهت تداوی به خارج از کشور فرستاده بود و سخی داد پدرش هنوز هم پشت وی چون کوه استوار ایستاده و او را تنها نمانده بود. همیش در کنارش بود و قایق زندگی‌‌‌‌‌‌اش‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌  ‌را به محبت به سوی ساحل خوشبختی می‌راند. مانند پدر من نبود که بعد از مرگ مادرم ازم کار بکشد و قدم به قدم‌‌‌‌‌‌ در کارهای خلاف و غیراخلاقی‌‌‌‌‌‌اش‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌رهنمونم شود. وقتی پدرم پول‌‌‌‌‌‌‌های بُرد قمارش را درجیب هایم می‌گذاشت؛ حتی بی مادری را از یاد می‌بردم. رفقای هم قماشم را به دورم جمع می‌کردم و بیشتر از همه دادالله را بازیچه‌‌‌ای‌‌‌‌‌‌ خویش قرار می‌دادم. فقط ضامن پول‌‌‌‌‌‌‌های برد و باخت قمار پدرم می‌شدم و آهسته آهسته در حلقه‌‌‌ای‌‌‌‌‌‌ قمار کنارش زانو می‌زدم‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌. او برایم کف می‌زد و مهارتم را تحسین می‌کرد‌‌‌‌. زمانی که کم می‌آورد و پول‌‌‌‌‌ها ‌دست‌‌‌‌‌‌اش‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌را رها می‌نمود، بازهم آله‌‌‌ای‌‌‌‌‌‌ دست او بودم‌‌‌‌‌‌ که دیگ و کاسه‌‌‌ای‌‌‌‌‌‌ همسایه را بدزدم و شکم‌‌‌‌‌‌ او را سیر نمایم‌‌‌‌. بساط قمارش را مهیا بسازم و و چرس و چلمش را دم به دم تازه کنم‌‌‌‌. کارم روز به روز اوج می‌گرفت وبه دزدی و کیسه بری بزرگتری اقدام می‌کردم که خودم را نزدیک‌‌تر در پرتگاهی نابودی برسانم.‌‌‌‌‌‌ او مشوقم بود و یک دود خماری هم برایم آماده می‌ساخت.‌‌‌ ای‌‌‌‌‌‌ کاش مرگ نجاتش‌‌‌‌‌ نمی‌داد تا لحظات سخت و پر مشقت زندان را نیز همراهیش تقسیم می‌کردم‌‌‌‌.

 من هنوز هم فکر می‌کردم؛ دادالله‌‌‌‌‌‌ با برگشت ناگهانی‌‌‌‌‌‌اش‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌به همه‌‌‌ای‌‌‌‌‌‌ ما این احساس‌‌‌‌‌‌ را می‌دهد که بر اشتباه خود پی ببریم و معترف شویم که در درون‌‌‌‌‌‌ خالی او دُر صبوری پنهان شده بود‌، تا شخصیت متبارزی ازش بسازد‌‌‌‌. مطابق پند لقمان حکیم؛ ادب ازبی ادبان آموخته بود وخودش را با هیچ کس مواجه‌‌‌‌ نمی‌ساخت.‌‌‌‌‌‌

او بر مردم قریه‌‌‌ای‌‌‌‌‌‌ ما تسلط کامل داشت که کمی زنی‌‌‌‌‌‌‌های ما را به رخ ما بکشد و اذیت ما کند. برعکس؛ مشکلات مردم قریه‌‌‌‌‌‌ را به وجه احسن حل می‌کند و هر یک ما را قدر نموده‌‌‌‌‌‌ و قاش‌‌‌‌‌‌ بر پیشانی‌‌‌‌ نمی‌اندازد‌‌‌‌. به گمان من او همین حالا هم‌‌‌‌‌‌ نا محسوس احساسات همه‌‌‌ای‌‌‌‌‌‌ ما‌‌‌‌‌‌ را لگد مال می‌سازد تا پای ندامت برگلوی وجدان هریک ما بیشتر ازپیش فشار وارد نماید‌، عرق شرم‌، جبین ما را بساید و احساس کم‌‌‌‌‌‌ صفتی ما را بر چوبه‌‌‌ای‌‌‌‌‌‌ دار پیشیمانی ببندد.

مردم محله هم این را می‌گفتند: «دادالله‌‌‌‌‌‌ ثابت کرد که خُریچِ زیر خاکستری بوده که با یک جرقه از دل آتش فشانی بیرون زده است‌‌‌‌. آن زمانی که او وخانواده‌‌‌‌‌‌اش‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌  ‌را به ذلت از قریه بیرون می‌کردیم‌، پرده‌‌‌ای‌‌‌‌‌‌ خودخواهی‌‌‌‌‌ها ‌برحدسیه‌‌‌ای‌‌‌‌‌‌ چشمان ما چنان سایه افگنده بود که‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ نمی‌گذاشت‌، شخصت درون او را ببینیم.»

دادالله آمر حوزه‌‌‌ای‌‌‌‌‌‌ امنیتی قریه‌‌‌ای‌‌‌‌‌‌ ما شده بود. دست باز داشت که از صلاحت‌‌‌‌‌‌‌های وظیفویی‌‌‌‌‌‌اش‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌استفاده کند و انتقامش را از تک تک ما و از خانواده‌‌‌ای‌‌‌‌‌‌ مدیر شریف که‌‌‌‌‌‌ چون پرکاهی به بیرون پرتاب شان کرده بود‌، بگیرد.

آن گاهی که او را دست می‌انداختیم‌، به یک دیگر اشاره می‌کردیم؛ ساز ننه‌‌‌‌‌‌اش‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌  ‌را دربیاور: «بچگکم سبق‌‌‌‌‌‌ بخوان که مانند بچه‌‌‌‌‌‌‌های مدیر شریف دریشی بپوشی و مفلر(نکتایی) زده به موتر سوار شوی.» بعد با یک صدا می‌خندیدیم که علت بستن پدرش را به درخت عکاسی مدیر شریف توضیح بدهد. دوره‌‌‌‌‌‌اش‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌  ‌می‌کردیم و بار بار می‌گفتیم: پدرت چطور بسته شد و…؟ آنگاه او رنگ می‌آورد و رنگ می‌باخت وحرفی برای گفتن نداشت‌‌‌‌.‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌  ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌  ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌  ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌  ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌  ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌  ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌  ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌  ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌  ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌  ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌  ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌  ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌  ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌  ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌  ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌  ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌  ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌   ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ما سه چهار نفر لنده غر‌‌‌‌‌‌‌های محله عادت کرده بودیم‌‌‌‌‌‌ که‌‌‌‌‌‌ به زندگی دیگران سرک بکشیم و مردم آزاری کنیم‌‌‌‌. بیشترین اوقات‌، تادستک ما دادالله بود که کارروایی‌هایش را به مسخره بگیریم و خود را قوی‌‌تر از او نشان بدهیم. کلاه و کتاب‌هایش را چور می‌کردیم‌، تنبان برادر کم عقلش الله داد را کش نموده به پاهایش می‌رساندیم و بازار خنده‌‌‌ای‌‌‌‌‌‌ خویش را گرم‌تر می‌‎ساختیم.

یادم می‌آید که‌‌‌‌‌‌ نوبت فاش کردن سُر و راز خانه‌‌‌ای‌‌‌‌‌‌ همسایه‌‌‌ای‌‌‌‌‌‌ در به دیوار ما مدیر شریف رسیده بود‌‌‌‌. آنها که از جمله اشخاص با نفوذ، متمول و صاحب کار وپیشه‌‌‌ای‌‌‌‌‌‌ آبرومند‌‌تر محله‌‌‌ای‌‌‌‌‌‌ ما بودند که به گفته‌‌‌ای‌‌‌‌‌‌ ما تره هم میده‌‌‌‌ نمی‌کردند‌‌‌‌. بعد از بستن‌‌‌‌‌‌ بابای‌‌‌‌‌‌ ریش سفید دادالله به‌‌‌‌‌‌ درخت عکاسی حویلی‌شان‌، کار به دست ما دادند که فضولی کرده‌، هر لحظه یک متر سر و گردن به حویلی ایشان دراز کنیم و علت بستن سخی داد را دریابیم‌‌‌‌. چغولی ما زمانی خوبتر می‌چسپید که زنان دیگر دهن کج نموده و ابرو می‌جنباندند، می‌خندیدند و قهرمانی‌‌‌‌‌‌‌های ما را تحسین می‌کردند. با یک لقمه نان گرم تنوری و یا بولانی گرم و داغ کدو، کچالو و گندنه با سخاوت تمام راز‌‌‌‌‌‌‌های خانواده‌‌‌ای‌‌‌‌‌‌ مدیر شریف را کف دست‌شان می‌گذاشتیم و سوژه‌‌‌ای‌‌‌‌‌‌ مزه دار برایشان درست می‌کردیم‌‌‌‌. بلال که از همه‌‌‌‌‌‌ بیشتر متجسس و شوخ طبع بود؛ آهسته به گوشم می‌گفت:

خودم به چشم‌‌‌‌‌‌‌های گنه گارم‌‌‌‌‌‌ دیدم که پسر کلان مدیر لگد بارانش کرد و به درخت محکم بست‌اش‌‌‌‌. صبور می‌گفت:‌‌‌‌‌‌ ببین‌، ببین داد الله‌‌‌‌‌‌ به دزدی به او نان می‌خوراند. وای اگر کسی او را ببیند. بعد همه پوزخند زده‌، به یک صدا می‌گفتیم: نوبت رفیق ما دادالله‌‌‌‌‌‌ نرسد که به خدا، از لنگ‌‌‌‌‌‌‌های دراز آویزانش خواهند کرد.! سلیم همرای سنگ وکلوخ بر سر دادالله وار می‌کرد و همه ازلب بام گریز می‌کردیم. سه روز شده بود که سخی داد کنار درخت راست ایستاده بود و جنب‌‌‌‌ نمی‌خورد. بیچاره دادالله‌‌‌‌‌‌ آه‌‌‌‌ نمی‌کشید و از خوش آمد فامیل مدیر شریف‌، وظایف پدر را انجام می‌داد تا روزی‌شان قطع نشود.

درآن روز‌‌‌‌‌ها ‌نالش مادر داد الله که همیشه مریض بود و در سراچه‌‌‌ای‌‌‌‌‌‌ مدیر شریف‌‌‌‌‌‌ زندگی می‌کردند، بلندتر به‌‌‌‌‌‌ گوش‌‌‌‌‌ها ‌می‌‌پیچید‌‌‌‌. سخی داد بر عکس پسرش قد کوتاه و گوشت‌‌‌‌‌‌ آلود بود. همیش سرش خم به خدمت خانه‌‌‌ای‌‌‌‌‌‌ مدیر شریف بود که‌‌‌‌‌‌ نوکر و چاکر فراوان داشت‌‌‌‌. گفته‌‌‌ای‌‌‌‌‌‌ مردم قریه نکتایی والا و موتردار بودند. سخی داد سال‌‌‌‌‌ها ‌بود که نان و نمک آنها را خورده و خدمتگارشان بود. وی گاه گاهی به‌‌‌‌‌‌ زن مریض‌‌‌‌‌‌اش‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌می‌رسید یا‌‌‌‌ نمی‌رسید‌، بقیه به کارهای منزل مدیر شریف چنان غرق بود که آب در روده‌‌‌‌‌‌اش‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌گرم‌‌‌‌ نمی‌آمد. پشت سودا می‌رفت‌، خاک روبی می‌کرد‌، کثافات را به سر سرک می‌رساند،‌‌‌‌‌‌ اولاد‌‌‌‌‌ها ‌را به مکتب می‌برد و می‌آورد‌، موترهای آنها را صافی کاری می‌کرد‌، بوت‌‌‌‌‌‌‌های هریک از اعضای خانواده‌‌‌‌‌‌ را پالش می‌داد و زیر برنده‌‌‌ای‌‌‌‌‌‌ مقابل دهلیز قطار می‌گذاشت که تیار باشد و بی‌جنجال به پا کنند. صحن حویلی را آب پاشی و جاروب می‌کرد و درختان بلند عکاسی حویلی را آبیاری می‌نمود. لقمه‌‌‌ای‌‌‌‌‌‌ نان به حلقومش‌‌‌‌ نمی‌رسید که احضار می‌شد. حتی دو دانه طوطی پسرمدیر شریف و گنجیشکک‌‌‌‌‌‌‌های درختان عکاسی نام سخی‌‌‌‌‌‌ داد را یاد گرفته بودند و امر ونهی می‌کردند. او فقط دل خوش می‌نمود که نان و آب‌‌‌‌‌‌ خانواده‌‌‌‌‌‌اش‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌از باقی مانده‌‌‌ای‌‌‌‌‌‌ فامیل صاحبش می‌رسید‌‌‌‌.

زن سخی داد در کلبه‌‌‌ای‌‌‌‌‌‌ تاریکی که یک کلکین کوچک و یک در چوبی تخته‌یی داشت و به سه پته زینه وصل شده بود، دو اولاد زائیده بود و دیگر فلج شده بود‌‌‌‌. از روزی که مادر چون توته‌‌‌ای‌‌‌‌‌‌ گوشت افتاده بود؛ کار دادالله‌، الله داد و سخی داد زار شده بود‌‌‌‌. بیچاره زن با دست و پاهای‌‌‌‌‌‌ کج و معوج در اتاق تاریک‌، زیر لحاف مندرس پینه‌‌‌ای‌‌‌‌‌‌ مانند کلوخ چشم دار افتاده‌‌‌‌‌‌ بود و عذاب می‌کشید. زمانی که او تا حلق زیر لحاف می‌در آمد و ناله‌‌‌‌‌‌اش‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌به آسمان بلند می‌شد، کسی به دادش‌‌‌‌ نمی‌رسید. هرگاه الله داد پسر معیوبش به خوی می‌بود؛ کنارش می‌نشست و پاهایش را مساژ می‌داد؛ درغیر آن‌، دردش را قُرت می‌داد و سکوت می‌کرد. الله داد مریض ذهنی بود‌‌‌‌. او دایم با خودش حرف می‌زد، بینی‌‌‌‌‌‌اش‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌تا پشت لبش می‌رسید و غرق در خیالات خود بود‌‌‌‌. دادالله بچه‌‌‌ای‌‌‌‌‌‌ کلان‌‌‌‌‌‌ نصف روز مکتب می‌رفت‌، معلوم نبود چیزی یاد می‌گیرد یا نه‌، خو مادرش تاکیداً می‌گفت: «بچگکم سبق‌‌‌‌‌‌ بخوان که مانند بچه‌‌‌‌‌‌‌های مدیر شریف دریشی بپوشی و مَفلر زده به موترسوار شوی!»

پسان‌‌‌‌‌ها ‌فهمیدیم که بابه اشتباهاً به اتاق خواب زن صاحب خانه‌‌‌‌‌‌ داخل‌‌‌‌‌‌ شده‌‌‌‌‌‌ بود‌‌‌‌. وقتی پسرمدیر او را غافل گیر کرده بود‌، به آن روش جزایش داده بود‌‌‌‌. صبور که خیلی فتنه بود؛ به بهانه‌‌‌ای‌‌‌‌‌‌ گرفتن نمک از منزل مدیر شریف از بابه‌‌‌‌‌‌ پرسان کرده بود؛ چی گلی به آب دادی که ترا به درخت بسته‌اند؟ بعد‌‌‌‌‌ها ‌شُک شُکه شد که نی؛ بابه عاشق زن صاحب خانه شده بود و سال‌‌‌‌‌ها ‌منت آن عشق را کشیده بود؛ خو جرئت‌‌‌‌ نمی‌کرد پا پیش کند و ابراز علاقه نماید.

وقتی آوازه‌‌‌ای‌‌‌‌‌‌ فضولی ما به در و کوچه ومحله پیچید؛ یک دهن و صد سخن شد و بازار فتنه‌گری ما نیز گرم‌‌تر از همیشه گردید.‌‌‌‌‌‌ کتاب‌‌‌‌‌‌‌های دادالله‌‌‌‌‌‌ را قاپیده‌، دست به دست یکی به دیگر پاس می‌دادیم و اسرار می‌کردیم: رازی را که بابه‌ات به درخت بسته شده بگو. ورنه نه کتابی است ونه قلمی. وقتی سرش را خم می‌انداخت و بدون هیچ حرفی به کلبه‌‌‌ای‌‌‌‌‌‌ خود پناه می‌بُرد؛ یکی ما تمثیل دلسوزی نموده کتاب‌هایش را می‌بردیم وآهسته می‌گفتیم:‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌  ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌  ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌  ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌  بچیش نمک حرام برآمدید‌‌‌‌. شما کجا واین‌‌‌‌‌ها ‌کجا. بعد خندیده می‌گفتیم:‌‌‌‌‌‌ واقعا چشم عاشق کور است و..!‌‌‌‌‌‌ رنگ گندمی دادالله دود می‌کرد و با دست‌‌‌‌‌‌‌های دریاب مانندش‌‌‌‌‌‌ که مانند سیخ تنور بود‌، به طرف ما هجوم می‌آورد تا دور ما کند و مادرش بو نبرد. با آنهم وقتی ناله‌‌‌‌‌‌‌های مادر دادالله‌‌‌‌‌‌ به کوچه‌‌‌ای‌‌‌‌‌‌ پیچاپیچ‌‌‌‌‌‌ ما می‌پیچید‌، زنان فضول از پنجره‌های‌شان‌‌‌‌‌‌ با هم پوزخند می‌زدند و به اشاره‌‌‌ای‌‌‌‌‌‌ چشم و ابرو ما را طلب می‌کردند‌‌‌‌. خوراکه‌‌‌ای‌‌‌‌‌‌ می‌دادند‌، دهن ما هم کف می‌کرد و راست ودروغ را با آب وتاب برای‌شان بیان می‌کردیم‌‌‌‌. جالب‌‌تر این که هیچ کسی مانع ما‌‌‌‌ نمی‌شد‌‌‌‌. کور خود بینای مردم بودیم .

آن روزی که لحاف کهنه و هزار پینه‌‌‌ای‌‌‌‌‌‌ آنها را با یک بکس حلبی به بیرون پرتاب می‌کردند، دادُالله جرئت بالا سیل کردن به چشمان کنجکاو و فتنه انگیز ما را نداشت‌‌‌‌. سخی داد، لنگ لنگان زن مریض‌‌‌‌‌‌اش‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌را به پشت‌‌‌‌‌‌اش‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌گرفته بود‌، دادالله لحاف را به فرش رنگ و رو رفته می‌پیچانید و الله داد با سر و صدای بلند، بینی‌‌‌‌‌‌اش‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌  ‌را کش داده و با پشت آستین‌‌‌‌‌‌اش‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌پاک می‌کرد‌، بکس حلبی را با تق و توق کش می‌کرد و به تعقیب پدر روان بودند‌‌‌‌. هر کدام‌شان که به عقب نگاه می‌کردند، ما زیر خنده می‌زدیم و پشت هریک‌شان را می‌لرزانیدیم‌‌‌‌. شاید هم چشمان هر یک‌‌‌‌‌‌‌شان عالمی قصه و درد داشته که ما به آن اهمیت ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌نمی‌دادیم‌‌‌‌.

بعد از رفتن آنها بازار تبصره‌‌‌‌‌ها ‌چاق‌‌تر از همیشه شد:« بیچاره‌‌‌‌‌ها ‌یک عمر اینجا سر کردند وسر انجام به خاک‌‌‌‌‌‌‌های کوچه سپرده شدند.‌‌‌‌‌‌ زن در کار‌‌‌‌‌‌‌های شاقه‌‌‌ای‌‌‌‌‌‌ همین خانه صحت‌‌‌‌‌‌اش‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌  ‌را از دست داد وزیر الماری کالا شده، موره‌‌‌‌‌‌‌های کمرش شکست و فلج شد. سخی داد سر و ریش سفید کرد و از خدمت باز نه ایستاد‌‌‌‌. خدا می‌داند؛ چرا درآخر عمر پا از گلیم خود بیرون نمود و مضحکه‌‌‌ای‌‌‌‌‌‌ عام و خاص شد.» زنان و مردان بزله‌گوی خندیده می‌گفتند:«سر بد ده بلای بد. بابه پیرک نمک خورد و نمک دان شکست.»‌‌‌‌‌‌ فامیل مدیر شریف دروازه‌‌‌ای‌‌‌‌‌‌ بزرگ آهنی‌‌‌‌‌‌‌شان را بر روی خدمتگار چندین ساله‌‌‌ای‌‌‌‌‌‌‌شان به شدت بستند و لازم ندیدند به کسی توضیح بدهند.

من هنوز هم احساس شرمساری می‌کنم و جواب متعجب شدنم را نیافته‌ام‌‌‌‌. رشک می‌ورزم که سخی داد نوکر وبادار خودش است و دادالله با همان سلاح صبر و استقامت‌، ازخود گذری و وقار از کنار دیوارهای بلند و در بسته‌‌‌ای‌‌‌‌‌‌ عمارت مدیر شریف می‌گذرد و سرش را پائین‌‌‌‌‌‌ انداخته وارد باغ‌‌‌‌‌‌ و حویلی‌‌‌‌‌‌ با صفای خود می‌شود.

نویسنده: هفته

هفته

مطلب پیشنهادی:

داستان کوتاه

داستان کوتاه؛ مکتب فروشی

جمیله با حالت مشوش و دل پریشان کلید را به قفل دروازه‌ای بزرگ آهنی که صدایش همسایه‌ها را از خواب می‌پراند، چرخاند. در به صدایی بلند و کریی باز شد و دل از دل خانه‌ای زن تنها کشید. صدای بلند و شیطنت‌آمیز شاگردان به گوش‌هایش پیچید و تااندازه‌ای ترسش را مهار کرد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *