قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
Fengye College Center
خانه / عمومی / مقاله ها / دیدگاه / یادداشت / دکتر نورعلی تابنده: یادی با درد و احترام | دیدگاه
نورعلی تابنده

دکتر نورعلی تابنده: یادی با درد و احترام | دیدگاه

مقدمه: تمام دوستانی که مرا از نزدیک‌تر می‌شناسند، ناخوش‌داری عمیقِ و انتقاد مرا نسبت به مظاهر و بازماندگان فرق تصوّفْ خوب می‌شناسند. اما وقتی خبرِ رستنِ دکتر نورعلی تابنده را شنیدم، نیرویی قدرتمند در درونم موج می‌زد که چیزی در باب حسّ عمیق ستایشم به او بنویسم. پس مدتی به تأمل و درون‌کاوی نشستم تا ببینم سبب آن رمندگی کجاست و موجباتِ این تحسینِ قدرتمند کدام است؟

پیش از هر چیز دریافتم که «مردانِ دون»ی که مکرر در ایران (به‌ویژه در سه ولایتِ تهران، شیراز و کرمان) به نام «درویش» و «صوفی» دیدم، اولین سبب آن رمیدن‌اند و یادم به این دُرگفتهٔ مثنوی افتاد که:
«حرفِ درویشان بدزدد مردِ دون/ تا بخواند بر سلیمی زان فسون

کار مردان روشنی و گرمی‌است/ کارِ دونان حیله و بی‌شرمی‌است

جامه پشمین از برای کَد کنند/ بومُسَیلِم را لقب احمد کنند» (دفترِ اولِ مثنوی، داستانِ «طوطی و بقّال»)

بعد که در تأمل پیش‌تر رفتم و دیدم، دغل‌کاریِ شاگردان و مریدان و مروّجان «درویشی» و «تصوف» و «عرفان» در برخی دانشگاه‌ها، و توفیق و سهمِ بزرگ آنان در تبدیل‌ِ آن دانشگاه به دانش‌کاه، عامل بعدی بوده؛ چون به گمانِ من اینان فقط و فقط با پنهان‌شدن در سایهٔ نام‌های بزرگِ پیشینیانی مثل روزبهان و عطار و دیگران به چنین حاشیهٔ امنی دست یافته‌اند.

و دقیقاً از همین نقطه دریافتم که چرا و چطور، احترامی عمیق و واقعی برای گروهی صوفی‌وَشانِ پاک در وجودم غلیان دارد: از دیدگان، امثال جناب کریم زیّانی و همسر گرامی‌شان (ساکنان تورنتو، که عمر هر دوشان بلند و پربرکت باد) و یافتن‌شان از خوش‌شناسی‌های مطلقِ این دورهٔ «روزگارِ اگریِ» پسامهاجرت بوده است؛ و نیز امثال برای جنابِ نورعلی تابنده که گرچه ندیدمشان، باری هرچه از و درباره‌شان خوانده‌ام دور از دکان‌سازی و من‌فروشیِ پیش‌گفته بوده است.

 پس سعی کردم به یاد بیاورم از خوانده‌ها کدام بوده است. چهار نوشته را به یاد آوردم که در اینجا می‌آورم تا پایانی باشد بر اندوه‌یادِ من در سوگِ مردی که به معنای خوبش درویش بود و از دور سیمای کسی را دارد که عمری در کم‌آزاری و خدمتِ بی‌تفاخر به دلق و سجاده کوشیده است. یادمان باشد او در چه زمانهٔ دشواری، بی‌آزار زیست و چه زجرها کشید و صد افسوس که مریدانش هنوز می‌کشند: 

یک. از تلگرامِ «سهند ایرانمهر»: نورعلی تابنده، فقها و عرفا

«…ما به‌عنوان کسانی که در زمانه او زندگی می‌کردیم این شانس را داشتیم که در جریان چالش‌های و دشواری‌هایی که بر او و هواخواهانش گذشت، شاهد یکی از جدال‌های ریشه‌دار در فرهنگ ایرانی باشیم. جدال فقیه و دراویش و با اندکی مسامحه فقیه و صوفی…. عرفا و فقیهان البته همیشه در جدال نبوده‌اند و برآمدن «صفویه» جلوه‌ای از هم‌داستانی صوفی و فقیه بود که کم‌کم باعث شد فقیهان نیز به صرافت تصدی قدرت بیفتند. این‌ها همه که گفتم، شرحی از دعوایی بود که متعلق به دنیای قدیم است، دنیایی که حقیقت، امر قابل حصول و در دسترسی بود و تفکر اثبات‌گرایانه، قبای نسبیت بر تن معرفت نپوشانده بود بااین‌حال آنجا که هنوز ظاهر مدرنیزه شده است و باطن در دنیای قدیم، ایزوله مانده، دعوای میان اهل شریعت و طریقت برقرار است… دراویش گنابادی در زمان مرحوم تابنده ناخواسته وارد دنیای سیاست هم شدند و به طرح مطالبات خود هم پرداختند، «مطالبه» البته در چارچوب آموزه دراویش که نوعاً به دنبال بی‌نیازی و استغنایند، جایی ندارد چون مطالبه امری مدرن است و در دنیای قدیم فرجامِ لامحاله عرفان و تصوف، یا سرِ دار بود یا عالم خاکساری و اگر رنجشی حاصل می‌شد نشان کفر و بوی گندِ تعلق. بنابراین اعتراض و مطالبه «درویشان» در زمان مجذوبعلی‌شاه، نشان روشنی از به سر آمدن دوران قدیم درویشی و التزام به لوازم دنیای جدید و مسائلی چون «حقوق شهروندی» بود آن‌هم در زمانه فقیهانی که حالا دستی در سیاست دارند و در دو سپهر سیاست و فقه کمتر تمایلی به درنظرگرفتن مقتضیات قدرت در دنیای جدید و از همین رو بود که فقه و قدرت با دراویش نیز درافتاد و این جدال سایه بر زندگی تابنده و مریدانش انداخت بنابراین زمانه نورعلی تابنده و داستان او با فقیهان جلوه‌ای از ناراست آمدن قبای دنیای قدیم و ملزوماتش بر قواعد دنیای جدید بود. دنیایی که فقیه و درویش را در مفهوم «شهروند» می‌فهمد. نگریستن به آدمیان در چیزی به‌جز این مفهوم یعنی تحمیل دعوای بی‌حاصل قدیم بر دنیای جدید و این‌چنین است که همچون مورد نورعلی تابنده نه‌فقط به قواعد قدیم و ارزش کرامت درویش که از تکریم شهروند نیز بازمانده‌ایم، واقعیتی تلخ که حالا نه‌فقط کام درویش که کام شهروند را نیز تلخ کرده است.»

دو. از اینستاگرامِ استاد اسدالله اَمرایی (مترجم) درباره زنده یاد نورعلی تابنده

«چرخ بر هم زنم آر غیر مرادم گردد

من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک

«آقای نورعلی تابنده قطب دراویش گنابادی درگذشت و در بیدخت گناباد به خاک سپرده شد.» این جمله تمام سهم این مرد از اخبار صداوسیمای میلی در کم بیننده‌ترین ساعات بود. من کاری به عقاید و مسلک فردی این بزرگوار ندارم که با آن مخالف هستم و میانه‌ای با آن ندارم، هرچند برخی از دوستان شاعر و نویسنده‌ام به او ارادت دارند. اما بی‌تردید نمی‌توانم بر خدمات اجتماعی و انسانی او به روایت از دوستانی که ایشان را می‌شناختند چشم ببندم. اهل تسامح و تساهل و مدارا بوده. جایی که دستش می‌رسیده نانی نبریده. آنجایی که از دستش برمی‌آمده کمک‌حال نیازمندان بوده. حق او خیلی بیش از این‌ها بوده. به علیرضا روشن عزیز تسلیت می‌گویم.» 

سه. از «سایه‌سار» (کانال تلگرامیِ سایه اقتصادی‌نیا)، «گلستانِ هفتم» و نورعلی تابنده

گزارش نوستالژیک شاهدی عینی

از روزی که نام کوچهٔ ما در پاسداران به رسانه‌ها راه یافت، دل ما سه‌تا خواهر مثل برگ بید می‌لرزد: گلستان هفتم برای شنوندگان اخبار این روزها تنها نام یک کوچه است، اما برای ما ساکنان قدیمی آن، راستی که گلستان یادهای نوجوانی و خاطره‌های جوانی است.

ما در این کوچه بزرگ شدیم، آن‌وقت‌ها که دو طرفش خانه‌های ویلایی قشنگ ردیف شده بود و ظهرها که از مدرسه برمی‌گشتیم از پنجرهٔ خانه‌ها عطر برنج ایرانی و سبزی تازه بیرون می‌آمد. چهارشنبه‌سوری‌ها در این کوچه آتش برپا می‌کردیم، سر تا تهش را با دوچرخه دور می‌زدیم و عاشقانمان را سر همین کوچه ملاقات می‌کردیم. یکی از قشنگ‌ترین خانه‌های این کوچه درست روبه‌روی خانهٔ ما بود، و وقتی صاحبانش خانه را فروختند و رفتند، قصهٔ جدیدی در گلستان هفتم شروع شد. خانوادهٔ محترمی به نام «تابنده» ساکن این خانه شدند و پنجره به پنجرهٔ ما نشستند.

با آمدن خانوادهٔ تابنده به گلستان هفتم، فضای کوچهٔ ما تغییر کرد. صبح‌های زود که می‌رفتیم مدرسه یا دانشگاه می‌دیدیم مردهای سبیلو جلو خانه ایستاده‌اند و خانم‌هایی با چادرنمازهای گل‌گلی به این خانه رفت‌وآمد می‌کنند. چهارشنبه‌ها مراسمی داشتند مثل دعا یا روضه، که جمعیتی را به آنجا می‌کشاند. کوچه پر می‌شد از آدم‌هایی که معلوم بود از شهرستان‌ها آمده‌اند، و گاه از شب پیش در کوچه اتراق می‌کردند تا صبح زود به خانهٔ همسایهٔ نوآمدهٔ ما بروند. ما نمی‌دانستیم چه خبر است. تا آن موقع، که حوالی سال‌های 77-78 شمسی بود، نه اسم خانوادهٔ تابنده را شنیده بودیم و نه می‌دانستیم درویش چیست! از ناآگاهی ما بود. اطلاعات خانوادهٔ ما از دروایش منحصر می‌شد به دو سه مورد: یکی آهنگ گلپا که بابا عاشقش بود و وقت سرمستی می‌خواندش: «درویش رو هر گلیم پاره، شب رو سر میاره، قطره با یه دریا، براش فرقی نداره…» دوم، آنچه در درس عرفان و تصوف رشتهٔ ادبیات خوانده بودیم، که طبعاً اطلاعاتی تاریخی بود و ما خیال نمی‌کردیم در زمانهٔ ما هم مصداق دارد، و سوم هم مستند «لحظاتی چند با دراویش قادریه» ساختهٔ «منوچهر طبری»، از تولیدات سازمان رادیو و تلویزیون ملی ایران. همین و همین. ما چیز دیگری از درویش و درویش‌گری نمی‌دانستیم. طبعاً، با این اندازه اطلاعات، گیج شده بودیم و نمی‌دانستیم با همسایه‌های تازه چه کنیم. صدای دعای آن‌ها قاطی صدای MTV ما شده بود، و وقتی غروب می‌شد و آن‌ها وضو می‌گرفتند، تازه ما بساط را در بالکن می‌چیدیم و تا آخرهای شب که پشه تکه‌تکه‌مان می‌کرد تو نمی‌رفتیم.

بابا که حوصلهٔ صدای دعا و روضه نداشت بنا کرد اعتراض: «آقا چه خبر است اینجا؟ کوچه را به‌هم‌ریخته‌اید! صدای دعایتان را پایین بیاورید، ماشین هم جلو خانه ما پارک نشود. مگر مسجد است اینجا؟! حسینیه است؟ حوصله نداریم….»

فردا صبح زنگ زدند. بابا با اوقات‌تلخ رفت دم در، و وقتی برگشت یک دسته‌گل دستش بود و یک سینی گوشت قربانی، گردنش هم بگویی‌نگویی کج. گفت: آقای تابنده بود، آمده بودند معذرت‌خواهی.

ما ده‌پانزده سال با خانوادهٔ تابنده همسایه بودیم. در این سال‌ها جز مردمی، همراهی، مرافقت و مهربانی چیزی از ایشان ندیدیم. در خانه‌مان را که باز می‌کردیم برویم بیرون، بزرگ و کوچک تا کمر جلو ما خم می‌شدند و ما همیشه از این‌همه تواضع خجالت‌زده می‌شدیم. آشنایانی که اطلاعاتشان بیشتر از ما بود، وقتی کم‌کم از سکونت آقای تابنده در همسایگی ما مطلع شدند، می‌گفتند: «نور به کوچه‌تان تابیده. خوش به سعادتتان که با این مرد خدا مجاور شدید.» طبعاً سبک زندگی ما با آن‌ها متفاوت بود و شاید بروبیای خانهٔ ما، صدای موزیک و مهمانی و … هم سبب ناراحتی‌شان می‌شد، اما آن‌ها جز با لبخند و ادب و احترام با ما رفتار نمی‌کردند. آزارشان به مورچه هم نمی‌رسید. سرشان به کار خودشان بود. پس می‌توان فهمید که چقدر برای ما دشوار است انتساب رفتارهای خشونت‌آمیز به درویش‌ها را باور کنیم. دشوار، در حد ناممکن.

 روزی که در گلستان هفتم آتش‌افروزی به اوج رسیده بود، ماشینم را چند کوچه بالاتر پارک کردم تا بتوانم پیاده خودم را به مدرسهٔ دخترم برسانم. از میان جمعیت معترض که می‌گذشتم، با یک نگاه تشخیص می‌دادم کدام‌ها درویش‌اند و کدام‌ها عابر یا تماشاچی. ناگهان چشمم خورد به چند نفر با سبیل‌های کلفت، که قمه‌های خیلی بزرگ و چاقو به دست داشتند. از ترس قالب تهی کردم. حتی جرئت نمی‌کردم از میان جمعیت بگذرم. به جوانی که از شمایل آرام و محجوبش فهمیدم درویش است گفتم: «آقا! اینجا مدرسهٔ دخترانه است! جان بچه‌های مردم در خطر افتاده، دخترها ترسیده‌اند. چاقو و قمه چیست؟!» گفت: «خانم، ما نیستیم. قاطی ما شده‌اند. بیایید من شما را رد کنم.» همراه من شد و تا جلو مدرسه با من آمد. گفتم: «ممنون». گفت: «مثل تخم چشممان مراقب دخترهایتان هستیم. خیالتان راحت باشد.» 

چهار. گزیده‌هایی از نامهٔ نورعلی تابنده به مجلهٔ «هستی» (نگارش ۲ فروردین ۱۳۷۵) دربارهٔ «ایران فرهنگی»:

 ۱. «کشورهای مشرق ایران که کلاً یا اکثراً در قلمرو فرهنگ ایرانی… و حتی در شهرهای انتهای مشرق ایران نیز مانند خواف، تربت‌جام، سرخس و غیره) … بعد از فروپاشی شوروی سابق امیدواری کاملاً منطقی می‌رفت که این کشور خود یعنی ایران فعلی بدون مرزهای سیاسی هماهنگ شده، به دامان فرهنگ مادری خویش بازگردند. متأسفانه نه‌تنها چنین نشد بلکه همان ایران فرهنگی مختصر اقبالی که در بدو امر از ناحیه آن‌ها به عمل آمد از بین رفت و از ما دورتر شدند و این امر احساسات ملی و مذهبی ‌هر ایرانی را به درد می‌آورد.»

۲. «تقویم هر ملت رکن اساسی از فرهنگ و رسوم آن ملت است. روزهای شادی و یا سوگواری که برحسب این تقویم منطبق می‌گردد و آداب‌ورسوم مقرره در آن روزها، عرف و عاداتی است که طی قرون نسل به نسل منتقل می‌شود. چنین است که عید نوروز، یادگار جمشید باستانی، از چنان عظمتی برخوردار است که احساسات و عواطف تمام ایرانیان (فرهنگی) اعم از مسلمان، زرتشتی و غیر آنان را به تصرف خود درآورده است. بعد از اسلام آوردن ایرانیان، عادات و رسومی که با مبانی اسلامی مباینت نداشت باقی ماند و ایرانیان میراث پدران خود را حفظ کردند. عید نوروز مورد تأیید حضرت صادق (ع) قرار گرفت. رسم چهارشنبه‌سوری نیز باقی ماند. آنچه از این رسوم اجرا می‌شود مسلماً با اسلام مباینتی نداشته و ندارد و الا در طی قرون متروک می‌گردید. کما اینکه رسم روشن کردن آتش در چهارشنبه‌سوری که هنوز هم با تمام قدرت باقی مانده است… رسم روشن کردن آتش و پرش از روی آن، چه در دین زرتشتی، چه در دین اسلام که هر دو منبع الهی داشته و در اصول مشترک‌اند، می‌تواند سمبلی از این آرزوی هر فرد متدین باشد، به هر جهت این رسم ملی را باید حفظ کرد و سعی در متروک کردن آن به‌جایی نمی‌رسد. هر که با عرف متداول جامعه به‌صورت ضربتی درافتد، اگر هم به‌صورت ظاهر موفق شود؛ ولی بالنتیجه مطرود ملت و دفع می‌شود و عرف قبلی به‌محض برطرف شدن فشار با قوت تمام برمی‌گردد که نمونه آن ظهور مجدد اسلام در کشورهای جداشده از شوروی است. این مطلب طردة‌للباب بیان شد. نکته اصلی موردنظر بحث تقویم عید نوروز بود.»

۳. «سال در تقویم ایران قبل از اسلام و در قرون اولیه اسلام کاملاً با گردش زمین به دور خورشید (یا به عقیده قدما خورشید به دور زمین) منطبق نبود و لذا عید نوروز اول فروردین متدرجاً تغییر زمان می‌داد. خیام… با محاسبه دقیق تقویم متداول را اصلاح نمود و به نام سلطان جلال‌الدین آن را تقویم جلالی نامید که ازآن‌پس در تمام ایران فرهنگی (و نه ایران سیاسی درون مرزهای تصنعی فعلی) این تقویم متداول شد و از اینجاست که می‌بینیم در افغانستان، قفقاز، ترکیه، عراق، تاجیکستان و اکثر کشورهای آزادشده از شوروی سابق نوروز را عید می‌گیرند و بدان اهمیت می‌دهند. در افغانستان که ماه‌های سال نیز منطبق با ایران فعلی است (با این تفاوت که ماه‌ها به نام‌های حمل، ثور، جوزا و… نامیده می‌شود. شوروی با همه کوشش‌هایی که به کار برد تا در جمهوری‌های استقلال‌یافته خود مبانی ملیت آن‌ها را محو کند و ملیت جدید (شوروی) به وجود آورد و در این مسیر خط و تقویم آن‌ها را عوض کرد، موفق نشد و اعتقادات و عرف این ملت‌ها همچون آتش زیر خاکستر نگه‌داری شده، به‌محض وزیدن جریان بادی که شوروی را منحل کرد آتش درون هویدا شد.»

۴. «بعد از استقلال این کشورها کوشش‌هایی که برای جذب سیاسی آنان به‌عمل‌آمده، نه‌تنها مفید نبوده است بلکه آنان را بیشتر از ما دور کرده است. اقبال شدید این ملت‌ها و دولت‌های آنان به فرهنگ مادر (که اسلام ایران فرهنگی رکن اساسی آن است) کمکم فروکش کرد. در جمهوری اران (آذربایجان) این رویگردانی و تغییر جهت کاملاً محسوس است و حتی در تاجیکستان حکومت با اسلام خواهان در جنگ و ستیز است. وظیفه تماس با این ملت‌ها و دولت‌های آنان باید به‌وسیله رجال فرهنگی و ملی انجام پذیرد نه سیاستمداران و روحانیون. دخالت اینان قبل از هرگونه اثر مفید موجب جبهه‌گیری آنان شده و خاطره تسلط شوروی را در ذهن آنان تداعی می‌کند و احساس می‌کنند که ایران می‌خواهد به بهانه اسلام جای روسیه (شوروی) را بگیرد. بنابراین راه ارتباط مفید بسته می‌شود. درحالی‌که به‌واسطه فرهنگ قدیمی خود آن‌هاست که در این زمینه با ما اشتراک دارند. در این مسیر باید کوشید که با این جمهوری‌ها به داشتن تقویم واحدی توافق کنیم و خط روسی متداول را به خط فارسی، عربی‌ برگردانیم.»

۵. «خیام گرچه اهل نیشابور بود، ولی درواقع به تمدن و فرهنگ جامعه اسلامی آن‌وقت تعلق داشت و لذا اصلاحیه او در تمام قلمرو ایران فرهنگی آن روز متداول گردید. اگر اکنون در تعلق خیام به ایران سیاسی امروز (و نه فرهنگی) تعصب داشته باشیم، تعصبات ملی درون مرزهای سیاسی این کشورها (که تصنعی بوده و با مرزهای فرهنگی در تضاد است مقاومت می‌کنند و ملت‌ها را از دامن مادر فرهنگی خود دور می‌سازند. باید به این کشورهای جدیدالولادة مسلمان توصیه کرد و کمک نمود که تاریخ میلادی را کنار گذاشته و مبدأ تقویم خود را از هجرت رسول اکرم (ص) قرار دهند و با گذشته شوروی خویش قطع رابطه نمایند. سپس برای اینکه توهم تعصبات مرزهای سیاسی مانع نگردد، از سیطره تهران در این امر فرهنگی انصراف حاصل کرده و ساعت تحویل به افق تهران را ملاک قرار ندهیم بلکه به‌افتخار خیام و برای تجلیل از او که در نیشابور زاده شد، نصف‌النهار نیشابور را برای تعیین اول فروردین به همه پیشنهاد نماییم که هرگاه ساعت تحویل در نیشابور قبل از ظهر بود، آن روز اول فروردین و عید نوروز تلقی گردد و اگر بعدازظهر بود فردای آن روز اول فروردین باشد. بدین طریق با این دولت‌ها می‌توان توافق نمود.»

۶. «در برخورد و رابطه این ملت‌ها و دولت‌هایشان نباید در ایرانی بودن نام برندگان تعصب به خرج دهیم تا تعصب متقابل آن‌ها را برانگیزیم، بلکه باید با انتساب آنان به مردم مولدشان، غیرت ملی آنان را به کمک بگیریم. بدین طریق اشتیاق عظیم فرهنگی و جریان فکری ایجاد می‌شود که این ملت‌ها را به‌سوی تغییر خط روسی می‌کشاند و مهم‌ترین قدم برداشته می‌شود. اسلام نمی‌تواند تکیه‌گاه چنین برنامه فرهنگی قرار گیرد. زیرا اولاً اسلام دارای فرق مختلفی است که حتی بعضی از آنان، شیعیان ایرانی ما را کافر می‌دانند، و نقش جماعت التقریب بین المذاهب که ایران پرچم‌دار فعلی آن شده است اثری نکرده و نمی‌کند؛ زیرا حاکمیت بین خطوط مختلف داخل شیعه نه‌تنها نقش تقریب را انجام نمی‌دهد بلکه با فشار بیجا نقش تفریق را اجرا می‌کند. ثانیاً دشمنان اسلام که از اتحاد ملل مسلمان نگران‌اند، اختلافات را دامن می‌زنند. علی‌هذا برای اجتناب از برخورد با این دو مانع باید مبنای روابط، ملیت و غرور ملی باشد که قابل فرقه بندی و مخالفت نیست. آنگاه‌که این غیرت ملی در این ملت‌ها موجب تغییر خط شد، آنان می‌توانند کتاب‌های بزرگان سابق‌الذکر را بخوانند یا آثار عرفای بزرگی مانند نجم‌الدین کبری و مجدالدین بغدادی را مطالعه کنند؛ لذا بینش اسلامی پیدا می‌کنند و بدین طریق است که می‌توان به‌طور غیرمستقیم اسلام را در آنجا احیا کرد، البته نه با اعزام واعظ و فقیه. به‌جای اینان باید عارف، حکیم، ادیب و اسلام‌شناس را به‌عنوان رابط اعزام نمود.»

 

فرشید سادات‌شریفی

همینک (آوریل ۲۰۱۹) محقق دانشگاه مک‌گیل هستم. دکتری‌ام را در زمینه زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه شیراز دریافت کردم و در آن مقطع بر روی ابعاد وجودی شعر معاصر فارسی کار می‌کردم.

مطلب پیشنهادی:

نوای نیستان

طریقت هنر عشق؛ سخنرانی داکتر حمیرا مقدر در نوای نیستان

طریقت «هنر» است و اینست هنر عشق؛ هنر سلوک، هنر جهش و تکاپو در سفر به سوی خدا

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *