قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
Fengye College Center
خانه / عمومی / آریانا / داستان فلکلوریک، نازی جان همدم من (2)
داستان فلکلوریک، همدم

داستان فلکلوریک، نازی جان همدم من (2)

اثری از محمد اکرم عثمان

حبیب عثمان 

یکی از پنجشنبه‌ها گاهی که می‌خواهد برود به تماشای فلم (سونی میوال) دوست همدلی بند دستش را می‌گیرد و یکه راست می‌بردش شور بازار. دست چپ، نرسیده به کوچهٔ خرابات، دکان « لاله جی بگوان سنگهه » قرار داشت. او نیمچه جادوگر و نیمچه طبیب بود. ولی شهرتش از جای دیگر آب می‌خورد. شایع بود که مشکل کشای عشاق است و در کار ابطال سحر و پختن قصیده و تهیه مهر مُهره همتا ندارد. غلام که از پیش مفتون جادوگر‌ها بود از پدر شکوه‌ها می‌برد و از آن طبیب دل، گشایش کار می‌خواهد. لاله می‌گوید که شرط اول عشق و عاشقی حوصله است. باید دندان به جگر بگیرد تا دامن مقصود به کف آید. به این حساب آغاز کار، فهرستی درازی از مواد خوراکی و مصرفی دم دستش می‌گذارد تا هر چه زودتر با استفاده از آن‌ها قصیده پخته شود و پدرش به خواستگاری رضا دهد. غلام با عذر و زاری کیسه مادر را خالی میکند و از آرد ترمیده، روغن، مرغ ماکیان سیاه گرفته تا بربو و کافور و غیره و غیره را نذر قدم‌های لاله جی می‌کند. هم چنین به توصیه او، هر شب لنُگ می‌زند و تا کمر گاه در آب سرد، چُند و چار زانو می‌نشیند و چهل کاف را بار بار، به خاطر دفع بلا از نازی جانش به سوی کوی و برزن و دشت و دمن هندوستان چف می‌کند.

بدین منوال پس از ماهی یک سر و گردن کوتاه تر از بگوان سنگهه نیمچه جوگی می‌شود و پشم انبوه سر و صورتش از او مجنونی تمام عیار می‌سازد. مادرش به التماس می‌افتد که ازین دیوانگی‌ها بگذرد ولی مرغ یک لنگ او کماکان تکان نمی خورد و به راه نمی آید.

بلاخره ۴۰ روز پوره می‌شود. غلام آن بار سنگین را که لاله جی پیشنهاد کرده بود به دوش می‌کشد اما از خواستگاری گپی بالا نمی شود. به خشم می‌آید که به جرم چاقو کشی و ضرب شتم لاله جی سه سال و نیم زندانی زندان کوتوالی « در نقاره خانه » می‌شود و آب و آبرویش بر باد می‌رود.

از آن پس همین که با تضمین مالی پدر و صد‌ها وسیله و واسطه از توقیف می‌براید چاره یی جز اعتراف به پدر نمی بیند و طشت اش از بام می‌افتد. پدرش که می‌بیند آن همه غوغا به خاطر چه حماقتی بر پا شده حسب معمول پسر را زیر باران سیلی و نا سزا می‌گیرد و آن قدر پشت و پهلویش را نرم می‌کند که پوستش از کاه پر می‌شود. غلام هم پیشین همان روز از همان رسته عطاری‌های شوربازار که باری برای خرید زعفران، اسپند، توتکه، مهر مهره و تعویذ نظر رفته بود زهر هلاهل می‌خرد و می‌خورد. اما مادرش که مراقب اعمال غیر عادی پسرش بود به موقع سر می‌رسد و سر کنده و مو کنده به کمک شوهر، پسر را به شفاخانه منتقل می‌کنند. داکتر بعد از شستشوی معده غلام، نظر می‌دهد که خوشبختانه دکان دار در فروش زهر تقلب کرده و عوض هلاهل، حلیله را به خورد خریدار داده است. شکر خدا را بجا می‌آورند بر آن می‌شوند که هر طوری هست گره از کار غلام بگشایند. پدر مبلغی پول کوری و کبوتی می‌کند تا در کار خواستگاری و مسافرت غلام به هندوستان به کار آید.

هفته دیگر غلام سوار موتر، ریل و چکله و مکله با اشتیاق از شهری به شهری می‌گذرد و به بنگاله میرسد و در مهمان سرایی اتراق می‌کند که محل بود و باش سوداگران کابلی بود. بعد از صحبت با این و آن، پرس و پال از نام و نشان شوهر خاله یکی از تاجر‌ها بشارتش می‌دهد که دوشنبه شب عروسی نازی برپاست و او می‌تواند رنج سفر را در آن محل شادی از یاد ببرد. رنگ غلام مثل کهربا می‌پرد و دنیا بر سرش شب می‌شود. فردا بی آن که به دیدار خانواده خاله برسد، پس سر را می‌خارد و راه آمده را پیش می‌گیرد.

وقتی به کابل می‌رسد از عشق توبه نصوح می‌کشد، می‌خواهد هر چه زود تر کسی را به زنی بگیرد نام نازی بی وفا را از لوح دل بشوید. مادر و خواهرانش برای خواستگاری کمر می‌بندند و از بام تا شام دروازه این و آن را می‌کوبند و نشانه دختر‌های دم بخت را می‌آوردند. اما غلام بر همه فی می‌گیرد. نه چاق، نه لاغر، نه سرخ و سفید، نه مکتبی نه بی مکتب، هیچ کدام چنگی به دلش نمی زنند. او خواهنده گندمی رنگ که هر چه تماشایش کنی سیر نگردی و عاشق ترش شوی. عاقبت یکی را می‌یابند که سر مو از آن چه غلام می‌خواسته و می‌گفته فرقی نمی داشته باشد. غلام به ناچار گردن می‌نهد و مراسم عقد کنان و حنا بندان و تخت جمعی انجام می‌شود و خانواده را خاطر جمعی دست می‌دهد. لیکن غلام از اف و آه باز نمی ماند. بی آن که تازه عروس بفهمد با همان گرامافون صندوقی و ریکارد‌های هندی غم غلط می‌کند گفتی بجه فلم است و باید صادقانه در نقش (میوال) ظاهر شود و آهنگ (دنیا دیوالی) را از جگر برآورد.

سال‌ها بر او و عروس سیاه بخت می‌گذرد ولی غلام، غلام تر می‌شود و همان عشقی دست و پایش را محکم می‌پیچد که روزی بیخ گلویش را می‌فشرد و نفس‌هایش را به شمار می‌انداخت. زنی دیگر می‌گیرد، زنی که شبه نازی باشد همان زیبا صنمی که دل و دین از نیمچه جوگی کابلی ربوده بود ولی او هم جای نازی را پر نمی کند. دو تای دیگر وارد خانه می‌شوند و غلام صاحب دو درجن چوچه نیم درجن عیال می‌شود، اما نازی هم چنان در محراب خاطرش چون ماه نو می‌درخشید. گویی تمام این کار‌ها را از سر بیکاری و سرسیری انجام داده است.

اوایل دم پیری گاهی که ریشش تار می‌اندازد و یگان دندان در کله اش می‌لقد ناخوش تر از همیشه، دور از زن‌هایش، شب زنده دار می‌شود. آن قدر نازی نازی می‌گوید که سر دچار مرض دق و نفس کوتاهی می‌شود. او را به اجبار پیش داکتر می‌برند و می‌فهمند که عشق پیری سر به رسوایی زده غلام نزدیک است چور و پاک دیوانه شود.

می کوشند بسترش کنند اما غلام ترجیح می‌دهد برود خانه خدا، آن جا که مردم می‌روند و مصفا می‌شوند، آن جا که دردمندان به دوا می‌رسند و عشاق مجازی، عشاق حقیقی می‌شوند.

چند صباح بعد غلام، حاجی غلام می‌شود. مردی سراپا عشق و سراپا شور و شیدایی، از توان می‌افتد از غوغا و داد و بیداد باز می‌ماند، اما از نازی جدا نمی شود. نازی مثل رنگ سرخ در خونش، مثل خط تقدیر در پیشانی اش و مثل گام‌های نامریی عمر در شب‌ها و روز‌هایش باقی می‌ماند و همه پی می‌برند که خواست خدا همین بوده و تقدیر را تدبیر چاره نمی سازد. آن پس رنگش زعفران تر می‌شود، مثل همان ساری زعفرانی که باری نازی به بر کرده بود./ ادامه دارد

 

نویسنده: هفته

مطلب پیشنهادی:

حسین پرواز

ادبیاتی با نام “ادبیات اصیل افغانی” وجود ندارد؛ گفت‌وگوی اختصاصی هفته با حسین پرواز، نویسنده و پژوهش‎گر ادبی

حسین پرواز یکی ازچهره‌های برجسته‌ و نویسنده مبتکری است که احوالِ روزگارش را به زبان نثر قدیم و به شیوه کلیله و دمنه می‌نویسد. یکی از کارکردهای برجسته حسین پرواز این‌ست که از اوایل قرنطین تا کنون ابتکار جالب و مفیدی کرده و سنت شاهنامه خوانی را از طریق انترنت در بین هموطنان ما رایج کرده است

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *