قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
Fengye College Center
خانه / عمومی / مقاله ها / ادبیات / نقد / نگاهی انتقادی به نمایش “حقایق درباره لیلا دختر ادریس” از زبان یکی از بازیگران
نقد

نگاهی انتقادی به نمایش “حقایق درباره لیلا دختر ادریس” از زبان یکی از بازیگران

مهدی امین لاری |

عکس از: سها زندی

تئاتر محصول یک کار گروهی‌ست و هر جا یک گروه کاری را به صحنه می‌برد قابل ستایش است مخصوصا در شرایط مهاجرت که فعالیت در جامعه‌ی ایرانی نه تنها ضرورت بلکه اتفاقی است جریان ساز.

از طرف دیگر اجرایی موفق شکل نمی‌‌گیرد مگر با تمرین و ممارست و تجربه و خطا از این رو بر این شدم به عنوان عضو کوچکی از خانواده‌ی تئاتر نقدی بر نمایشی که خودم هم در آن به عنوان بازیگری نقش آفرینی کردم بنویسم.

در معماری یک تئاتر آجر به آجر مصالح هنری را با محاسبات بر روی هم می‌چینند تا بنای اثر هنری خلق شود. طبیعی‌ست بازگشت و مرور نقشه‌ی راه می‌تواند تجربه‌ی گروه اجرایی را بیشتر کند و با استفاده از تجارب خوب و بد در تولید کار می‌شود مسیر را برای تولیدات بعدی مطمئن‌تر طی کرد و تشخیص درست اینکه کجای این راه ایستاده‌ایم راه را همیشه هموارتر می‌کند.

Aviron
Aviron

 

نمایش (لیلا دختر ادریس) اقتباسی از فیلمنامه‌ای به همین نام از بهرام بیضایی

طراح و کارگردان : علی اسماعیلی

از آنجایی که بیضایی خود در آثار خود از نوعی خرد جمعی و نگاهی اسطوره‌ای الهام می‌گیرد قصه‌‌ی این نمایش نیز از لحاظ نقد آرکی تایپی نوعی نگاهی جهان شمول دارد. این که لیلا، دختری در یک محله‌‌ی سنتی تصمیم به ترک محل و تغییر شرایط زندگی می‌گیرد و در این مسیر دچار مشکلاتی بزرگ می‌شود گویای حقیقتی‌ست که انسان از بدو تولد در وجود خود دارد و فقط کسانی یارای تحمل و حرکت دارند که به دنبال کشف حقیقت باشند و چونان یک قهرمان تراژدی حتی به قیمت نابودی خود تا انتهای راه قدم بردارند و حاضر به برگشت نشوند همانطور که لیلا به ارسلان می‌گوید (من تا آخر این راه را می‌رم) و هیچ کس حتی نزدیک‌ترین افراد جرات یاری نداشته و قهرمان با اختیار خود تاوان چنین انتخابی را می‌دهد دیدن چنین قهرمانی چون لیلا بر صحنه، مخاطب را به وجد می‌آورد و چیزی را که خود تماشاگران جرات ادامه دادنش را ندارند را در وجود قهرمان می‌بینند با او همزاد پنداری می‌کنند و به قول ارسطو به یک تزکیه‌‌ی روانی می‌رسند مخاطب از دنبال کردن سرنوشت یک شخصیت لذت می‌برد اما آیا لیلای فیلم نامه‌‌ی بیضایی در اقتباس نمایشنامه و اجرای روی صحنه‌‌ی سالن «آرت نوف» توانسته مخاطب را به دنبال خود بکشاند؟ آیا همه‌‌ی ابعاد شخصیت لیلا در مواجه با اتفاق‌‌‌ها و موقعیت‌های متفاوت عینی می‌شود؟ برای جواب این سوال به کنش‌‌‌‌های دراماتیک و کارگردانی صحنه‌‌‌‌های نمایش باید پرداخت.

مخاطب قبل از آنکه بشنود آنچه را می‌بیند در ذهن ناخودآگاه تحلیل و رمزگشایی می‌کند این که در شروع نمایش لیلا در ژستی نشسته و همزمان درنزدیکی لیلا مادر بزرگ را هم نشسته در نور موضعی می‌بینیم برای مخاطب تداعی معانی می‌کند که او هم زنی هست که قرار هست من سرنوشتش را دنبال کنم اما دیگر به جز صحنه‌‌ی باز گشت لیلا به خانه در صحنه‌‌ی عزاداری مادربزرگ دیده نمی‌‌شود و دلیلی برای تاکید او در اول نمایش وجود ندارد در هنگام روایت زندگی لیلا قصه‌‌ی پیرزنی عنوان می‌شود که عاشق مردی بوده که آن را خفه کرده‌اند و در جایی دیگر در اتوبوس قصه‌‌ی زنی دیگر باز می‌شود که هیچ ربطی به داستان اصلی ندارد و جز زیاده‌گویی و گم شدن از خط اصلی قصه کمکی به اتفاقات دراماتیک صحنه نمی‌‌کند صحبت‌های لیلا در اول نمایش نشان از یک انتخاب برای رفتن و شروع یک اتفاق و بر هم زدن یک نظم طبیعی دارد.

در شروع به نظر می‌رسد که اجرایی به سبک و سیاق خود نمایشنامه‌‌‌‌های بیضایی می‌بینیم اجرایی که به سادگی و با توجه به عناصر اصلی تئاتر و بدون دکوری خاص اتفاق‌‌‌‌های دراماتیک را رقم می‌زند اجرایی که ریشه در تئاتر شرقی و تعزیه دارد و به ساده‌ترین شکل امکان تغییر در مکان‌‌‌ها و صحنه‌‌‌ها را فراهم می‌کند و به مخاطب قرارداد می‌کند که این صحنه را خانه‌‌ی پدر بزرگ ببین اما خیلی زود با دیده شدن تصویر پرونده‌‌‌‌های ثبت احوال و خانه‌‌ی لیلا و دیوار محله متوجه می‌شویم که کارگردان قصد دارد ما را به یک اجرای واقع گرا دعوت کند، اما در این شیوه‌‌ی اجرایی همه چیز باید در راستای این باشد که مخاطب کاملا یک زندگی را ببیند و تصور کند که دیوار چهارمی از زندگی واقعی برداشته شده و او نظاره‌گر آن است. اما در زمانی که لیلا به جمع تماشاگران برای جمع کردن امضا می‌آید این شیوه‌‌ی اجرایی شکسته می‌شود و صحنه‌ای که لیلا و و ارسلان نقش پدر و مادر را بازی می‌کنند در تضاد با شیوه‌‌ی اجرایی تعریف شده است. به صورت کلی اجرا به سمت فاصله‌گذاری‌های برشتی نمی‌‌رود به نظر می‌رسد که رفتن ارسلان و لیلا به سمت تماشاچی در آخر نمایش معنای خاصی را به نمایش سنجاق کردن است. گویای این مطلب مکان‌هایی در انتهای صحنه هست که دقیقا در نمایش سعی در تعریف شدنش دارد که حتی به قیمت ماسکه شدن بازیگران پشت درب خانه‌‌ی لیلا می‌انجامد که خیلی مقبول تماشاگر نیست.

از منظری دیگر انتخاب انتهای صحنه برای اتفاق‌هایی چون انتظار کشیدن ادباری دم در خانه‌‌ی لیلا یا رفت و آمد مزاحم‌‌‌ها و دیدن همسایه‌‌‌ها، از آنجا که هر صحنه مجموعه‌‌ی از کنش و واکنش‌‌‌‌های مختلف هست که کشف آنها و درک موقعیت صحنه و استفاده از تمام امکانات برای پرداخت می‌تواند به ملموس کردن نمایش کمک کند. این که از دو سوم فضای صحنه استفاده نشود حتما مفهومی دارد، اما استفاده‌‌ی صحیح از چیدمان بازیگران در صحنه‌‌ی نمایش علاوه بر ساختن قاب‌های زیبا می‌تواند پرسپکتیوی بین شخصیت‌‌‌ها ایجاد کند و به کمک خوانش صحیح دیالوگ به کشف روابط بپردازد اگر قرار هست آنچه از امکانات کارگردانی تئاتر است استفاده نشود و بار انتقال مفاهیم فقط به عهده‌‌ی دیالوگ باشد باید در خوانش متن دقت بیشتری شود.

با ورود ارسلان به خانه‌‌ی لیلا حرکات بازیگران در بعضی جاها با مفهوم صحنه و چیزی که می‌گویند همخوانی ندارد. تمرکز حرکات فقط روی آوانسن هست و هیچ استفاده‌ای از عمق صحنه نمی‌‌شود. اتمسفری که توسط کنتراست نوری ایجاد می‌شود به این عدم ارتباط دامن می‌زند. چطور ممکن هست شخصیتی مثل لیلا که در صحنه‌ای با چاقو برای دفاع از اندیشه‌اش به مرد حمله می‌کند بر روی زمین نشسته (اعظم همه جاتو….. لباس تو…چرا دست از سرم بر نمی‌‌داری) اما ارسلانی که به ظاهر قاطع اما در واقع از ترس نهفته‌‌ی درون خود دفاع می‌کند می‌گوید (بیا برگردیم انگار هیچ اتفاقی نیفتاده) و جرات ادامه دادن راه را ندارد مدام ایستاده باشد. مخاطب آنچه را می‌بیند باور می‌کند نه آنچه را می‌شنود.

ضرورت درک کنش و واکنش شخصیت‌ها در موقعیت‌های مختلف مثل ورود به پلکانی ایست برای رسیدن به قله‌‌‌‌های مرتفع برای رسیدن به نقطه‌‌ی اوج نمایش، نپرداختن به همین کنش و واکنش‌‌‌‌های هر صحنه است که باعث افت ریتم نمایش می‌شود.

لیلا در حرکت است حرکتی که از خانه‌‌ی پدربزرگ آغاز می‌شود و تا رفت و آمدهای ثبت احوال و محل قدیمی ادامه می‌یابد در واقع حرکت در مسیر تحول شخصیت لیلاست. دیدن لیلا در اتوبوس می‌تواند از لحاظ نشانه‌شناسی این مفهوم را القا کند البته از لحاظ زیبا شناسی به فرم‌های متنوع تری برای اتوبوس می‌توان رسید.

در صحنه‌‌ی آخر ارسلان و لیلا، سعی در نشان دادن اوج نمایش شده است در صورتی که اوج نمایش، صحنه‌‌ی لیلا با لباس اعظم و چاقوی در دست است که انتظار می‌رود مخاطب نفس خود را حبس کند و منتظر واکنش لیلا بماند. روایت تضادی که با عملکرد لیلا و موقعیت مرد مشتری دارد می‌توانست اتفاق دراماتیکی نهایی را رقم بزند که خیلی عجولانه در ساده‌ترین شکل ممکن پرداخت شد.

به نظر می‌رسد که تعدد تفکیک صحنه‌‌‌ها که اتفاق خاصی هم در بعضی از آنها نمی‌‌افتاد ضربآهنگ درونی اثر را کندتر می‌کرد.

سراج برای علاقه‌مندی به لیلا نیاز به پرداخت بیشتری دارد قرص خوردن سراج در حالت روحی عجیب در سایه‌ای از ابهام است، دلیلی برای چنین واکنشی در نمایش مطرح نشده و منفعل بودن لیلا در برابر چنین واکنشی جای تامل دارد.

به رقم مشکلاتی که وجود دارد به صورت کلی اجرا از لحاظ ارتباط با مخاطب موفق هست روایت شدن قصه گویای چنین مطلبی هست. زحمات گروهی و مدیریت کارگردان در به اجرا بردن چنین اثری قابل تحسین هست. نظم حاکم بر اجرا و هماهنگی‌‌‌ها بین گروه اجرایی نشان از تمرین زیاد دارد که نتیجه‌‌ی یک کار گروهی همدل و موفق هست. امیدواریم باز شاهد اجراهای گروه‌های تئاتر در مونترال باشیم.

نویسنده: هفته

مطلب پیشنهادی:

علی اسماعیلی

با علی اسماعیلی درباره نمایش جدید رادیویی او: ادب مرد به ز دولت اوست!

هر قسمت ابتدا به روی آنتن زنده در «رادیو نماشوم» خواهد رفت. پس‌ازآن در تلگرام «داروک» و چند فضای دیگر منتشر خواهد شد. البته کار را با تصویر گرفته‌ام که به آن شکل هم ارائه خواهد شد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *