قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
Fengye College Center
خانه / عمومی / آریانا / ما همه فرخنده‌ایم 3
ما همه فرخنده ایم

ما همه فرخنده‌ایم 3

بخش 3 و پایانی

جمیله‌هاشمی

گلوی پدر باز گرفته‌ می‌شود اشک‌هایش را پاک‌ نمی‌تواند، سیل آسا از ریش سفیدش جاری‌ می‌شود. همه گریه‌ می‌کنند. پدر سعی‌ می‌کند نیرویش را جمع کند سپس‌ می‌گوید:« آغازگر، ناروا ترین کاری را که از احیای یک فرد عادی خارج است، ملای نافهم مسجد انجام‌ می‌دهد، مردی که خودش را عالم دین معرفی نموده و ورق ورق کلام خدا را‌ می‌فروشد. فرخندهٔ من، خواهر شما و سیاه سر بی گناه هموطن شما، در نهایت یک انسان بود، آن هم به آن ظلم و زیاده رویی بلی ! از یک مرد استفاده جو از آیات قرآن بر‌ می‌آید که اولین جرقه را بی باکانه بیاندازد. پدر باصدای بلند گریه سرمی دهد. گلویش کاملآ بند‌ می‌شود. ملا امام دنباله حرفش را گرفته‌ می‌گوید:« همان است که بر پایه دروغ تعویذ نویس زیارت، مردم نتیجه‌ می‌گیرند و خواهر شما را به قصد کشتن‌ می‌زنند » پدر با نیروی از دست داده اش بریده بریده فقط‌ می‌گوید:« من به منظور اصلاح جامعه، نخست از همه فقط قصاص همان آتش افگن بی انصاف اول را‌ می‌خواهم و بس.»

دلم به حال پدر سوخت، اشک‌هایم را پاک‌ می‌نمایم.‌ می‌بینم یک بار گردن‌ها به عقب دور‌ می‌خورد. پاسداران تازه بیدارشده ای حکومتی چند نفر را کش و کشان به قبرستان‌ می‌آورند. جوانی ژولیده مویی به صراحت اعتراف‌ می‌نماید« من خود فرخنده را سوزاندم.» آه از نهادم‌ می‌برآید که دولت به شکل نمادین این و آن را باز داشت نموده و هم چون آب در‌هاون کوبیدن را تمثیل‌ می‌نماید. صدا در گوش‌هایم، خراش برمی دارد. صد چند‌ می‌شود « ما فرخنده را سوزاندیم. ما فرخنده را سوزاندیم.» این جمله چون پتک آهنگری بر سرم‌ می‌خورد، خشم تمام بدنم را به شور و غوغا‌ می‌آورد که بروم و چشمان این مردان بی عاطفه را ازکاسه بیرون بکشم. ولی‌ می‌بینم تنهای تنها بالای انبوه از خاک قبر فرخنده نشسته ام.  صدایی فرخنده پرده ای گوش‌ها را پُر‌ می‌کند:« من قرآن را نسوختانده ام، من قرآن رانسوختانده ام» دست برعکس خونین فرخنده کشیده و از آن جا دور‌ می‌شوم .ذهنم انباشته از گپ‌های ناگفته است. دلم هنوز هم پُر است؛‌ می‌خواهم جایی باشد که بگریم و خودم را سبک سازم. این صدا رهایم‌ نمی‌کند « من قرآن را نسوزانده ام، من قرآن را نسوزانده ام.» ترس به بدنم رسوخ‌ می‌کند و از آمدنم نادم‌ می‌شوم. تصور‌ می‌کنم افراد چار طرفم تصمیم دارند بر من هم حمله کنند. دست بر توده ای خاک قبر فرخنده فرو‌ می‌برم و مشت خاک برمی دارم. قبر فرخنده سرد و بی جان است، سرم را به خاک قبرش که با گل‌های خشکیده و از یاد رفته فرش شده‌ می‌گذارم و‌ می‌گریم.‌ می‌بینم که عزرائیل شرمنده شرمنده روح فرخنده را با خود‌ می‌برد. روح فرخنده دست بدست فرشته‌های آسمانی‌ می‌گردد و بر بلندی‌های آسمان‌ می‌نشیند و پائین را تماشا‌ می‌کند. برای یک لمحۀ چشمان فرخنده سیاهی میکند. باورش‌ نمی‌آید که دود غلیظ غضب از زمین به هوا بلند است. جسد شریف ترین مخلوق خدا که بدست کسانی به بازی گرفته شده بود، متعلق به خودش است. با تعجب‌ می‌بیند که انبوهی از مردم بعد از این که ناظر لگد مال شدن او بوده اند، در هجرانش ناله‌ می‌کنند و موی سر‌ می‌کنند،در تشیع جنازۀ خاکستر شده اش داد و فریاد سر‌ می‌دهند و ندامت‌ می‌کشند. لحظه ای خاکستر شدن خودش را بیاد‌ می‌آورد که هیچ گوش شنوای نبود که فریاد، ناله و ذجه ای او را بشنود. فرشته گک سبک بالی روح افسرده ای فرخنده را بدست گرفته، آهسته آهسته نوازش‌ می‌دهد. به فرخنده نگاه‌ می‌کند و‌ می‌گوید: « این چه رسمی است که انسان‌ها دارند، هم جنس خود شان را…؟ فرخنده از جواب سوال‌های وی طفره رفته شرمنده‌ می‌شود. از زیر چشم به فرشته ای که بال‌های سفید و جلجلی اش را کرسی او ساخته نگاه‌ می‌کند. آهسته به ناظران ناموس کُشی که ملبس به لباس مقدس پولیس ملی استند و بر آنان شرعآ، عرفآ و قانونآ فرض است که نسبت به تأمین امنیت مالی، جانی، روانی و حیثیتی شهروندان مسوول و هوشیار باشند، نصیحت‌ می‌نماید: « شما با فیر‌های هوایی مانع هجوم آوران شوید و به ادارات بزرگ تر تماس بگیرید.» بازهم کسی صدای فرخنده را‌ نمی‌شنود. شرمنده شده خاموشانه از زیر چشم به فرشته گگ نگاه میکند که انگشت حیرت به دهن گرفته و‌ می‌پرسد: « پس این‌ها از کِی و چه وقت دفاع‌ می‌کنند؟ » فرخنده سر‌ می‌جنباند و فرشته درد او را حس نموده خاموش‌ می‌شود. فرخنده‌ می‌بیند وقتی هوا رو به تاریکی‌ می‌رود، جسدی که سوخته چوبی بیش نیست از بین فاضلاب و گند آب تهوع آور دریای کابل برداشته‌ می‌شود. روح فرخنده به چندش میآید. اصلاً باورش‌ نمی‌آید که دست‌ها و پاهایش مثل سیخ تنور بی انگشت و ساق پا شده باشد. دزدانه به طرف فرشته گگ‌ می‌بیند و آهسته از دهنش‌ می‌برآید: « چقدر دردم گرفته، بدنم‌ می‌سوزد.نمی بخشم شان هرگز آن‌ها را‌ نمی‌بخشم.» فرشته گگ لبخند‌ می‌زند و بروی خود‌ نمی‌آورد که حرف فرخنده را شنیده باشد. ترسش‌ می‌دارد که بدنش را چون سوخته چوب سیاه و بدون گوشت‌ می‌بیند. دختران زنده به گور به پذیرایی اش صف بسته اند و میگویند: « تو تنها نیستی ما هم داد خواهی نموده و‌ می‌پرسیم که ما را به چی جرمی کشته و یا زنده به گور کرده اند؟ » تعجب‌ می‌کنم .می بینم؛ مادر فرخنده که از دهنش شعله‌های آتش درونش بیرون زده هم بالای قبر فرخنده نشسته است. وقتی مرا‌ می‌بیند، سرم را به بغل گرفته و‌ می‌گوید:« دخترم تو فرخنده را‌ می‌شناختی؟ برو از این جا برو. من نگران زنانی هستم که تابوت دخترم را حمل‌ می‌نمودند.» صبر مادر را‌ می‌ستایم و دستهایش رامی بوسم. دلم بسیار درد‌ می‌کند. با خود‌ می‌گویم: آفرین بر تو مادر با ایمان و عزا دار. او مشت خاک را بلندکرده‌ می‌گوید:« نگاه کن، نگاه کن، چشمان فرخنده ام هنوز هم خسته است، بدنش هنوز هم درد دارد. بمیرد مادرات…» بعد گریه سرداده مرا محکم تر به آغوشش‌ می‌فشارد. با وجودی که دردم‌ می‌گیرد،‌ می‌گذارم مادر قهرش را تسکین دهد. تعجب‌ می‌کنم و باخودم‌ می‌گویم: یعنی چیزی که من‌ می‌بینم مادر هم‌ می‌بیند؟

فرخنده با چشمان کم فروغ اش‌ می‌بیند که نماز جنازه اش برگزار شد؛ دیگر مرز‌های جنسیتی از میان برداشته شده، هوس‌ می‌کند که ایکاش خودش‌ می‌بود که گور کندن و به خاک سپردن را‌ می‌دید، پند‌ می‌گرفت و مُردن را به یاد‌ می‌آورد. مادر تسلسل افکارم را گسسته‌ می‌گوید: « خدایا ! کمی سایه ای مهر و عطوفت ات را بر دختر نامرادم بیانداز و درداش را کاهش بده…،خدا خیر شان بدهد، خواهرانش او را تنها نگذاشته اند. نگاه کن نگاه کن همه با او هستند » و مادر فرخنده هم مثل من همه چیز را‌ می‌دید.

می بینم که لبان سوخته ای فرخنده متبسم شده به عنوان سپاس گذاری دست سفید و مقبول فرشته گگ همراهش را‌ می‌فشارد، فرشته گگ هم دست فرخنده را لمس‌ می‌کند. صدای آخ از گلوی فرخنده‌ می‌براید و فرشته را به رحم‌ می‌آورد. فرخنده قطرات خونی را که پیش دید چشمانش را گرفته بود، پس‌ می‌زند. فرشته گگ با نگاه‌های جستجو گرش فرخنده را تماشا‌ می‌کند و با خود‌ می‌گوید:« این دختر خیلی جوان است و از کجا که در آرزوی دریافت مرد خواب‌هایش بوده باشد.» فرخنده با دقت تمام زمین را نگاه‌ می‌کند، مشتاقانه‌ می‌بیندکه مولوی دعا را به خوانش‌ می‌گیرد، همه به احترام تلاوت قرآن نشسته اند و سکوت اختیارکرده اند. وقتی همه به روح فرخنده دعا‌ می‌کنند، فرشته گگ نیز دست بلند‌ می‌کند. مردم آرام، آرام از قبرستان دور‌ می‌شوند. صدایی از جمعیت انبوه به گوش‌ می‌رسد:

«ماهمه فرخنده‌ایم، ماهمه فرخنده‌ایم» و چشمان فرخنده به‌هم‌ می‌آید… / پایان

مونترال /۲۸حوت ۱۳۹۶

نویسنده: هفته

مطلب پیشنهادی:

داستان لاله رهبین

داستان کوتاه؛ مچ گیری

به‌هرحال دو ماه طول کشید تا بابا قدری بهتر شد و به منزل بازگشت. روزی که به خانه آمد برای ما یکی از بهترین روزهای عمرمان بود؛ اما هنوز برای مامان این علامت سؤال باقی بود که چرا بابا تا دیروقت در شرکت می‌ماند و این بلا بسرش آمد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *