قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
Fengye College Center
خانه / جامعه / آیا همه چیزهایی که ما می‌گوییم درست است؟ | گاهی همه درست می‌گویند
در بسیاری از موارد، ما بدون که به درستی بشنویم و متوجه حرف‌های طرف مقابل شویم، با او مجادله می‌کنیم.

آیا همه چیزهایی که ما می‌گوییم درست است؟ | گاهی همه درست می‌گویند

یکی از همکاران من، یک هندی است که تقریبا ۵۴سال سن دارد و بیش از ۳۵سال است که در کانادا زندگی کرده است. او احتمالا به دلیل این‌که بیشتر سال‌های زندگی‌اش در کانادا را در تورنتو بوده، ترجیح می‌دهد که با همکاران غیر هندی‌اش به زبان انگلیسی حرف بزند. اما همین‌که دستش به گوشی تلفن می‌رود، یا یک همکار هندی می‌بیند، به سرعت به سمت زبان مادری می‌چرخد.

تا این‌جای کار همه‌چیز درست است و نمی‌توان اشکالی پیدا کرد. اما همین همکار ما دو رفتار عجیب دارد که شاید آن‌ها را بتوان اشکال دانست. نخست این‌که، او به کسی اجازه نمی‌دهد آزمون و خطا کند یا کلا چیز جدیدی یاد بگیرد. تا هر کس می‌خواهد کار جدیدی انجام دهد، او را متوقف می‌کند و خودش کار را انجام می‌دهد.

رفتار دیگر محل انتقاد او این است که معمولا قبول نمی‌کند که ممکن است که باورش نادرست باشد. وقتی پذیرفت و باور کرد که چیزی درست است، دیگر به سختی می‌تواند باورش را تغییر کند. مثلا انتقادهای زیادی به مسایل دینی مسیحی می‌کند و مسیحیت را یک جور کاسبکاری می‌داند، اما همیشه خودش را یک مسیحی با ایمان می‌داند و نمی‌تواند بپذیرد کسی دینی نداشته باشد.

Aviron
Aviron

 

بر طبق مطالعاتی که محققان دانشگاه هاروارد انجام داده‌اند، اکثر آدم‌ها بیشتر از آن‌که به حرف طرف مقابل‌شان گوش دهند، به حرف‌های خودشان و پاسخی که می‌خواهند بدهند فکر می‌کنند. در حالی که وقتی نمی‌دانیم طرف مقابل چه گفته، قطعا نمی‌توانیم پاسخ مناسبی به او بدهیم.

تا زمانی که همکار هندی من، از اختلاف خودش با دختر دبیرستانی‌اش نگفته بود، گمان می‌کردم که رفتار او تنها در محل کار و به دلیل مسولیت‌هایی که دارد چنین است. اما وقتی برایم از اختلاف‌ نظرهایش با دخترش گفت متوجه شدم که او به طور کلی، نمی‌تواند عقاید متفاوت با عقیده خودش را بپذیرد. یعنی نمی‌تواند قبول کند گاهی می‌توان به جای یک فرضیه درست، چند فرضیه درست داشت.

بعد از این ماجرا، بار دیگر به این موضوع برگشتم که آیا می‌توان به چند صدایی اعتقاد داشت؟ آیا می‌توان چند صدای درست داشت و پذیرفت که حقیقت، همچون آینه‌ای که مولانا توصیف می‌کند، تکه‌تکه شده و در دست همه است؟ چند درصد ما توان پذیرش صدای مخالف خودمان را داریم؟ اصلا ما چقدر به صدایی که ممکن است مخالف ما باشد گوش می‌کنیم؟ گاهی این‌گونه نیست که سخنی ‌را درست و حسابی نشنیده، رد می‌کنیم، چون با پیش‌فرض آن‌را گوش می‌دهیم؟

نکته‌ دیگری هم هست که حتما در آینده به آن خواهم پرداخت. همکار هندی من، چنان علاقمند نیست چیزی را به کسی یاد بدهد. آیا او می‌ترسد اگر دانشش را کسی دیگر آموخت، جایگاهش را از دست بدهد؟ این‌که چرا برخی از افراد می‌خواهند به جای آن‌که خود پیشرفت کنند، دیگران را از حرکت بازدارند، نکته‌ای است که در آینده به آن خواهم پرداخت.

کدام روایت درست است؟

وقتی سال‌های دبیرستان را می‌گذراندم دو اتفاق در حوالی ما روی داد که سبب شد تا باورم نسبت به همه چیز عوض شود. در اولین اتفاق، مردی که سرکوچه ما سوپرمارکت داشت، طی یک تصادف مشکوک درگذشت. مرگ ناگهانی او، با روایت‌های متفاوتی در محله ما همراه شد.

گروهی گمان می‌کردند که خویشاوندان همسر اول مرد، او را کشته‌اند. او به تازگی و در میانسالی تجدید فراش کرده بود. گروهی دیگر گمان می‌کردند او به دست یکی از طلبکارنش کشته شده است. گروهی دیگر از راننده مستی گفتند که او را دقیقا جلوی در مغازه‌اش زیر گرفته و حتی ویترین مغازه را هم شکسته بود.

کسی در نهایت متوجه نشد که مرد سوپرمارکتی چرا و چگونه کشته شده است. تنها چیزی که همه در آن اتفاق نظر داشتند این بود که یک ماشین او را زیر گرفته است.

در این‌که ما تاریخی داریم و این تاریخ قطعا روی داده شکی نیست. اما گاه می‌تواند این تاریخ از نگاه دو نفر یا گروه متفاوت، کمی متفاوت باشد. مثلا تاریخی که در کتاب‌های درسی کبک وجود دارد، دارای تفاوت‌هایی با تاریخی است که بچه‌های اونتاریویی در مدرسه می‌خوانند.

در روایت دوم، دختر جوانی در محله با آزار یکی دیگر از هم‌محلی‌ها روبرو شد. وقتی شنیدم یکی از زنان هم‌محلی ما به مادرم می‌گفت که مشکل از خود دختر جوان بوده چون عشوه‌های خرکی داشته، برق از سرم پرید. هرگز گمان نمی‌کردم یک زن درباره زنی دیگر چنین بی‌رحمانه به قضاوت بنشیند. البته نظر‌های دیگری هم بود که پسرک را متهم می‌کرد.

بعد از این دو اتفاق، این سوال برایم پیش آمد که حقیقت دقیقا کجاست. سال‌ها بعد روایتی از ریچارد فرای خواندم که داستانی مشابه داشت.

ریچارد فرای و تاریخ
ریچارد فرای
ریچارد فرای که مدتی هم در ایران زندگی کرده، بعد از شنیدن چند روایت مختلف از داستانی که خود به چشم دیده بود، به تاریخ شک کرد: چطور چیزی می‌تواند بعد از سال‌ها درست و بی‌نقص روایت شود.

ریچارد فرای که تقریبا تمام زندگی‌اش را صرف مطالعه و پژوهش دربارهٔ تاریخ و فرهنگ ایران کرد، در دهه ۱۹۷۰ هنگامی که در دانشگاه پهلوی شیراز به تدریس اشتغال داشت به ناگاه تدریس را رها کرد و به شغلی آزاد (مدیریت یک سوپرمارکت) روی آورد. البته او سه سال بعد و به اصرار و دعوت دانشگاه هاروارد بار دیگر به تدریس در این دانشگاه پرداخت.

او روزی در یکی از خیابان‌های شیراز قدم می‌زد که ناگهان شاهد دعوای یک قصاب با مشتری آرایشگاه کناری شد.  قصاب از آن جوان می‌خواست که موتورش را از مقابل قصابي بردارد چون ممکن بود هر لحظه ماشین گوشت از راه برسد و جوان هم می‌گفت بگذار کارش با سلمانی تمام شود بعدا موتور را بر می‌دارد.

دعوا بالا گرفت و قصاب به مغازه رفت، ساتور برداشت و در این میان ساتور به سر جوان خورد و جان داد. فرای همه این اتفافات را دید و به سرعت از محل حادثه دور شد. وقتی بعد از چند ساعت دوباره به محل حادثه برگشت، با تعجب روبرو شد.

یکی می‌گفت جوانی به همسر این قصاب نظر سوء داشته و قصاب او را کشته است. دیگری چیزی دیگر می‌گفت و این برای فرای یک شوک بزرگ بود. او علت ماجرا را می‌دانست، اما افراد چیزی دیگر می‌گفتند. او با خود گفت وقتی حادثه‌ای که چند ساعت پیش روی داده، چنین تحریف می‌شود، او چگونه می‌تواند به حوادث دو هزار سال قبل اعتماد کند. ناگهان احساس کرد همه دانش‌اش در تاریخ نادرست و جعلی است.

حقیقت چند تکه شده

در این‌که ما تاریخی داریم و این تاریخ قطعا روی داده شکی نیست. اما گاه می‌تواند این تاریخ از نگاه دو نفر یا گروه متفاوت، کمی متفاوت باشد. مثلا تاریخی که در کتاب‌های درسی کبک وجود دارد، دارای تفاوت‌هایی با تاریخی است که بچه‌های اونتاریویی در مدرسه می‌خوانند.

این‌که کدام تاریخ درست‌تر است، در توان و تخصص من نیست. اما مقایسه‌هایی که در فضای مجازی وجود دارد نشان می‌دهد که فرانسویی‌ها بخش‌هایی را که نمی‌خواسته‌اند کم‌رنگ یا حذف کرده‌اند و بخش‌هایی را هم که دوست داشته‌اند پررنگ کرده‌اند. احتمالا انگلیسی‌ها هم چنین کرده‌اند.

احتمال این‌که هر کدام از این دو گروه عمدا چنین کرده باشند تقریبا صفر است. نکته این‌جاست که هر کدام از آن‌ها از زوایه دید خود به تاریخ نگاه کرده‌اند و شاید هر دو گروه راست می‌گویند. این مقایسه ما را یاد داستان مولانا می‌اندازد که از حقیقت و آیینه می‌گوید. مولانا حقیقت را به آینه‌ای تشبیه می‌کند که به زمین خورده و شکسته است. حالا کدام بخش این آینه شکسته بازتاب دهنده واقعیت است.

در یک ارتباط درست، باید با دقت و حوصله گوش کرد، به موقع پرسید و در نهایت فکر کرد که کدام یک از دو اندیشه درست است. پذیرفتن دیدگاه‌های متفاوت نه تنها نشان نمی‌دهد که ما آدم‌های ضعیفی هستیم که نشان‌دهنده درک قوی و اعتماد به نفس ماست.

بشنویم، فکر کنیم و یک‌دنده نباشیم

طبق مطالعاتی که محققان دانشگاه هاروارد انجام داده‌اند، اکثر آدم‌ها بیشتر از آن‌که به حرف طرف مقابل‌شان گوش دهند، به حرف‌های خودشان و پاسخی که می‌خواهند بدهند فکر می‌کنند. در حالی که وقتی نمی‌دانیم طرف مقابل چه گفته، قطعا نمی‌توانیم پاسخ مناسبی به او بدهیم.

چرا این اتفاق روی می‌دهد؟ آیا وقتی ما شنوندگان خوبی نیستیم، می‌توانیم عقاید طرف مقابل را بفهمیم؟ آیا وفتی ما سخنان طرف مقابل را گوش نمی‌دهیم، می‌توانیم انتظار داشته باشیم که سخنان ما شنیده شود؟

باراک اوباما
همیشه وقتی از شنیدن با دقت حرف می‌زنم یاد باراک اوباما می‌افتم. او نمونه خوبی از افرادی است که با دقت و حوصله گوش می‌دهند و شنونده را سر ذوق می‌آورند.

شاید بد نباشد به تفاوت شنیدن (Hearing) و گوش دادن (Listening) اشاره‌ای داشته باشیم. شنیدن، یک بحث کاملاً‌ فیزیولوژیک است و صرفاً به معنای فعال شدن سنسورهای شنوایی ما در اثر امواج صوتی است. اما گوش دادن یک مهارت شناختی (Cognitive) است و عملاً یک فعالیت ذهنی و تحلیلی محسوب می‌شود. یعنی ممکن است ما سخنان کسی را بشنویم، اما گوش ندهیم.

حالا این سوال پیش می‌آید که چه زمان می‌شنویم و چه زمان گوش می‌دهیم. معمولا زمانی‌که سخنان گوینده به مذاق ما خوش نیاید و یا مخالف خواست‌ها، تمایلات و افکار ما باشد، کم‌کم نسبت به آن موضع می‌گیریم و نمی‌شنویمش. در صورتی که گاهی شنیدن و دقت کردن به ما کمک می‌کند تا از سو‌تفاهم‌ها فراتر برویم.

گاهی هم باید سعی کنیم به قول انگلیسی‌ها، با کفش طرف مقابل راه برویم تا متوجه شرایطش شویم. مثلا در مورد همکار هندی من، اگر او به تفاوت سنی، نسلی، اجتماعی و جنسیتی‌اش با دخترش فکر کند، قطعا می‌تواند درک بهتری از او داشته باشد.

افرادی که الان در دهه پنجاه زندگی‌شان هستند، قطعا در کودکی با اینترنت پرسرعت کار نکرده‌اند. قطعا فیس‌بوک و اینستاگرام نداشته‌اند. کودکی کسی که در یکی از شهرهای کوچک هند بزرگ شده، با کودکی کسی که در کانادا بوده فرق می‌کند و در ادامه احساسات و باورهای یک دختر و یک مرد با هم فرق می‌کنند.

شاید اگر یک شنونده بی‌طرف به سخنان پدر و دختر هندی گوش کند، متوجه شود که هر دو راست می‌گویند. چارلز بوکفسکی، شاعر آمریکایی، شعر معروفی دارد درباره این‌که چرا هر کس گمان می‌کند راست می‌گوید و گاهی ممکن است همه راست بگویند. راوی شعر او معتقد است که همسایگانش دیوانه‌اند. البته همسایگان معتقدند که او دیوانه است. بوکفسکی معتقد که شاید هر دو گروه راست می‌گویند.

در یک ارتباط درست، باید با دقت و حوصله گوش کرد، به موقع پرسید و در نهایت فکر کرد که کدام یک از دو اندیشه درست است. دست‌کم گاهی می‌شود به خود شک کرد و به این نتیجه رسید که ممکن است حرف طرف مقابل هم درست است. پذیرفتن دیدگاه‌های متفاوت نه تنها نشان نمی‌دهد که ما آدم‌های ضعیفی هستیم که نشان‌دهنده درک قوی و اعتماد به نفس ماست.

همیشه وقتی از شنیدن با دقت حرف می‌زنم یاد باراک اوباما می‌افتم. او نمونه خوبی از افرادی است که با دقت و حوصله گوش می‌دهند و شنونده را سر ذوق می‌آورند. باید شنید و باورهای خود را در معرض قضاوت گذاشت.

نویسنده: سجاد صاحبان‌زند

من یک عکاس و روزنامه‌نگار حرفه‌ای هستم. تحصیلاتم را در عرصه سینما ( تولید فیلم- کارشناسی) در دانشکده صدا و سیما گذرانده‌ام. همچنین در کالج داسون مونترال عکاسی حرفه‌ای (DEC) خوانده‌ام. با نشریات بسیاری در ایران کار کرده‌ام که از جمله آن‌ها می‌توانم به چلچراغ، روزنامه شرق، خبرگزاری مهر، همشهری و خبرگزاری کتاب ایران اشاره کنم. سه کتاب منتشر کرده‌ام. هم اکنون مفتخرم که بخشی از خانواده هفته هستم.

مطلب پیشنهادی:

پلیس انتاریو

جریمه ۸۸۰ دلاری برای شرکت در مهمانی غیرمجاز

۸۸۰دلار جریمه برای ۱۴شرکت کننده در یک مهمانی غیرمجاز در تورنتو

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *