Fengye College Center
خانه / عمومی / مقاله ها / سیاست و اقتصاد / ترامپ، فاشیسم و سرمایه‌داری | ترامپ در کاخ سفید: تراژدی و مضحکه (1)
تراژدی و مضحکه

ترامپ، فاشیسم و سرمایه‌داری | ترامپ در کاخ سفید: تراژدی و مضحکه (1)

مترجم | علیرضا جباری (آذرنگ)
نویسنده | رابرت مک چِسنی
مترجم
علی جباری

در کتاب ترامپ در کاخ سفید: تراژدی و مضحکه، جان بلامی فاستر مسئله‌‌های حاد و مهم عصر ما را به‌هم پیوند داده است. مسائلی که حل آن‌ها، مسیری طولانی را در راستای تعیین مسیر تمدن انسانی بر روی نسل‌ها خواهد گشود. این مسائل دگرگونی شرایط اقلیمی، رکود سرمایه‌داری، و به‌طور عمده بازگشت فاشیسم به ایالات متحده و پهنۀ سیاسی جهان را در بر می‌گیرد.

در سال‌‌های آغازین دهۀ 1970، هنگامی که فاستر و من جوان بودیم (و همراه با یکدیگر وارد دانشگاه شدیم) واژۀ فاشیسم، گه‌گاه بر سر زبان‌‌ها بود. این واژه اغلب به گونه‌ای وهن‌آمیز برای از میدان به‌درکردن کامل آنان‌که با سیاست پیشرو مخالفت می‌کردند، یا برای سرزنش هر شخص با رفتار آزار دهنده که سوار بر مرکب قدرت بود به‌کار می‌رفت. اما در ایالات متحده و اروپای غربی، این اندیشه که فاشیسم نوعی تحولِ سیاسی پذیرفتنی است، به طور کامل دور از ذهن به‌نظر می‌رسید. مثلاً، استقرار آن در اسپانیا در زمان حکومت فرانکو روز شمار بود. تجربۀ جنگ جهانی دوم این حقیقت را تضمین کرد که هیچ حزب یا چهرۀ سیاسی معتبر، از چنین نظام سیاسی شرم‌آور و مردودی، دفاع نمی‌کند. در سال‌های دهۀ 1970 همۀ ما، دست‌کم به لحاظ نظری، «دمکرات» بودیم.

Elite College
Aviron
Aviron

 

 در سال‌های دهۀ 1980، هنگامی که نولیبرالیسم به‌ مثابه جنبش مسلط در ایالات متحده و بیشتر نقاط جهان شکل گرفت، مراقب بود اطمینان یابد که باور آن به «بازارِآزاد» و دشمنی آن با اتحادیه‌‌های کارگری و دولت رفاه، گذشته از سوسیالیسم، رابطه‌ای با فاشیسم و بیگانه ستیزی‌ای که همواره با آن همراه است، ندارد. نولیبرال‌ها خوا‌هان حکومتی کوچک و ضعیف بودند که در کار افراد دخالت نکند و بگذارد آنان زندگی خود را بدان‌گونه که خود بهتر می‌پنداشتند، سامان دهند. حکومت در چنین حالتی، لیبرال و قطب مخالف فاشیسم بود.

 با پیدایی نئوفاشیسم در اروپا و سپس با برآمدن دونالد ترامپ بر اریکۀ ریاست جمهوری در سال 2017، به لطف کالج اِلِکتورال ، بازنگری جدی دربارۀ فاشیسم و رابطۀ آن با سرمایه‌داری و دمکراسی لازم شده است. چنان‌که فاستر یادآوری کرده است، پل سوئیزی در دهۀ 1950، فاشیسم را به مثابۀ واژۀ متضاد دمکراسی لیبرال توصیف کرد؛ و اکنون به سبب رکود اقتصادی شایع و مزمن نظام سرمایه‌داری در سراسر جهان، بحران‌های فقر، نابرابری و فساد سیاسی شگفت‌انگیز به گونه‌ای فزاینده به صورت نظم روزمره در می‌آید. دمکراسی لیبرال رو به سقوط دارد؛ زیرا مسائل اجتماعی به گونه‌ای لگام گسیخته رو به افزایش است. روح  فاشیسم بار دیگر به‌حرکت درآمده است.

که ایالات متحده هم اکنون جمهوری‌ای به طور رسمی متکی بر قانون اساسی است؛ اما این جمهوری فاصلۀ بسیار با جامعه‌ای دارد که حتی اندکی دمکراتیک باشد.

 ما خوشبختیم که پژوهش‌گری هم‌چون فاستر به این موضوع پرداخته است. او، در جایگاه یک اقتصاددان و نظریه‌پرداز سیاسی برجسته، دربارۀ فاشیسم کاوش کرده و تحلیلی قابل فهم و روشن، و هم‌زمان موشکافانه ازآن ارائه کرده است. و شاید در جایگاه یک جامعه‌شناس محیط زیستی  در جهان امروز، پیوندی میان پیدایی نئوفاشیسم و بحران آب‌وهواییِ تهدید کنندۀ ماندگاری نوع بشر برقرارکرده است. ناگفته پیداست که تصویری این‌چنین، از هر لحاظ دهشت آفرین است.

 اگر قرار باشد که با خواندن این مقاله‌‌ها نکته‌ای روشن شود این است: این سخن، کذب محض است که نولیبرالیسم -که پیروان آن ترجیح می‌دهند آن را «هواداری از آزادی‌های فردی»  بنامند- قطب مخالف فاشیسم است. «هواداری از آزادی‌های فردی» و فاشیسم، به‌واقع دو روی یک سکه‌اند. نانسی مک لین، در کتاب جدیدش به نام دمکراسی در زنجیر (نشر وایکینگ، 2017) دلیل‌هایی موشکافانه به هدف روشن کردن همین نکته ارائه کرده، و به تفصیل به بحث دربارۀ سرچشمه‌‌های پیدایی «هواداری از آزادی‌های فردی» و راست افراطی در ایالات متحده از سال‌های دهۀ 1950 به بعد پرداخته است. نمی‌توان مکاتبات میان مغز‌های متفکر «هواداران آزادی‌های فردی» را خواند و تنفر ریشه‌ای آنان از ارزش‌های آزادی‌خواهی و حاکمیت قانون را در آن‌ها نیافت. نگرانی آنان در بارۀ آزادی‌های شهروندی فرصت طلبانه است. از قلۀ کوه‌ها فریاد حقوق بشر سر می‌دهند، اما مواضع راست افراطی را مستحکم می‌سازند و به‌هنگام پاک‌سازی چپ‌گرایان، اگر به حمایت آشکار از این کار برنخیزند، دست‌کم لال می‌مانند.

آنچه در شرح مک لین به روشنی بیان شده این است که تنفر از دمکراسی، مغز‌های متفکر «هواداری از آزادی‌های فردی» را، بیش از هرچیز دیگر برمی‌انگیزد. آنان به‌شدت از این موضوع در هراس‌اند که هر مفهوم نزدیک به حاکمیت اکثریت، با بقای سرمایه‌داری موجود، و نابرابری مفرط سربرآورده از آن -که «هواداری از آزادی‌های فردی» از صمیم قلب آن را می‌پذیرد- در تضاد باشد. به‌واقع، مهم‌ترین رسالت «هواداران آزادی‌های فردی» یا «محافظه‌کاران هوادار بازار آزاد »، نگهداری و گسترش سلطۀ طبقاتی شماری اندک از ثروت‌مندان، از راه دست یازیدن به هر وسیلۀ لازم است.

 این موضوع، توضیح می‌دهد که چرا همواره «هواداران آزادی‌های فردی» (بخوان «نولیبرال‌ها») دغدغۀ محدود کردن توان تهی‌دستان در بهره‌مندی از حق رأی، حمایت از تقسیم غیرعادلانۀ حوزه‌های انتخاباتی، مجاز دانستن اِعمال نفوذ عنان گسیختۀ ثروت‌مندان بر مقامات و کارکنان حکومتی، انجام هرکار ممکن در راه از میان بردن حکومت مردم و تضمین سلطۀ سرمایه از طریق آن را دارند. اما نگرانی آنان، از این حد بسیار فراتر می‌رود. نگرانی «هواداران آزادی‌های فردی» بسیار راهبردی‌تر از این بوده است و مبلغان این گرایش راهی طولانی‌تر از این را در پیش گرفته‌اند.

 از یک سو، دغدغۀ جنبش نولیبرال چگونگی تسلط یافتن بر نظام اقتصادی و دگرگونی قانون اساسی –یا تغییر تفسیر‌های موجود از آن که به‌واقع به همان معنی است- به منظور کاستن امکان حکومت واقعی اکثریت است. آنان طرح انجام چنان اقداماتی را در سر می‌پرورانند تا هرکس که برگزیده شود، سلطۀ صاحبان ثروت دچار دگرگونی چشم‌گیر نشود یا از میان نرود. آنان می‌گویند کافی است ساختار‌هایی را که مانع توانایی اکثریت در تغییر روند رخداد‌هاست به‌کارگیریم.

 از سوی دیگر، جمع نولیبرال‌ها (هواداران آزادی‌های فردی) در اندیشۀ نابودی نهاد‌هایی بوده است که می‌توانسته‌اند مشارکت مؤثر سیاسی را در شرایط استقرار دمکراسی امکان‌پذیرکنند. چنین نهاد‌هایی، زیرساخت دمکراتیک خوانده می‌شوند.

آنها می‌گویند: مردم باید با همۀ توان به امور معیشتی خود بپردازند و حکومت را برای فرادستان اقتصادی (آنان که در اوج سلسله مراتب رهبری اقتصادی‌اند) بگذارند!

 منظورم از بیان این نکته این است که: اگر اتحادیه‌‌های کارگری و سازمان‌های دیگر تهی‌دستان از میان بروند؛ آموزش همگانی با کیفیت مطلوب و استقلال رسانه‌‌های خبری معتبر مردمی به شدت کاهش یابد؛ استقلال دانشگاه‌های عمومی خدشه دار شود؛ میلیارد‌ها دلار برای تبلیغات حرفه‌ای هزینه شود؛ راه اندازی حزب‌های سیاسی اثربخش جدید به واقع ناممکن شود؛ و وظایفی که حکومت به گونه‌ای سنتی عهده دار انجام آن‌ها بوده است، هرچه بیشتر خصوصی شود؛ برخورداری از حق رأی، محدود و بی‌ثمر خواهد شد. نتیجۀ منطقی چنین وضعیتی، سرخوردگی و دل‌سردی مردم خواهد بود. آنان از سیاست روی‌گردان خواهند شد و آن‌را چون انبوهی بزرگ از پرت‌وپلا گویی‌‌ها ر‌ها خواهند کرد. این اندیشه، درست همان هدفی است که «هواداران آزادی‌های فردی» به دنبال آن هستند: مردم باید با همۀ توان به امور معیشتی خود بپردازند و حکومت را برای فرادستان اقتصادی (آنان که در اوج سلسله مراتب رهبری اقتصادی‌اند) بگذارند!

 نولیبرالیسم از این‌رو از فاشیسم متمایز است که در اولی، مردم به سیاست بی اعتنا هستند؛ اما در وضعیت دوم، آنان عرق ریزان، «راه حل»‌‌های نژاد پرستانه و ملی‌گرایانۀ گونا‌گونی را برای حل مسائل کلان جامعۀ بحران‌زده، در نبود نظام حکومتی کارآمد تحرک می‌بخشند.

هجوم نولیبرالی به «زیرساخت» دمکراتیک ایالات متحده اکنون چهاردهۀ تمام است که تداوم یافته و به موفقیتی چشم‌گیر رسیده است. این سخن بدین معنی است که ایالات متحده هم اکنون جمهوری‌ای به طور رسمی متکی بر قانون اساسی است؛ اما این جمهوری فاصلۀ بسیار با جامعه‌ای دارد که حتی اندکی دمکراتیک باشد. یعنی آزادی‌های شهروندی که آمریکاییان آن را مسلم فرض می‌کرده‌اند، بس سست بنیان است.

 نکته‌ای محوری که می‌خواهم بگویم این است که آن‌چه نولیبرالیسم و «هواداری از آزادی‌های فردی» به گونه‌ای پنهان‌کارانه به‌پیش برده‌اند، به‌راستی همان نتیجه‌ای است که جنبش‌های فاشیستی همواره در پی آن بوده‌اند: نظام دمکراتیک تخریب شده‌ای که نهاد‌های به‌جا ماندۀ آن، یا تحت کنترل و در خدمت سرمایه‌اند، یا فوق‌العاده ضعیف. نظام آموزشی ما که به گونه‌ای فزاینده خصوصی شده است و روزنامه‌‌های متلاشی ما، دل‌خواه تبلیغات‌چیان و کلاه‌برداران است. به دشواری می‌توان دریافت که آیا اگر نظام اطلاع‌رسانی قابل پذیرشی وجود داشت، چهره‌ای عجیب و غریب همچون ترامپ می‌توانست وارد عرصۀ سیاست شود؟

 اما، اجازه بدهید! طرف‌داران میلتون فریدمن اعتراض می‌کنند که ما به اصول اخلاقی پای‌بندیم. ما به آزادی‌ها و اختیارات شهروندی باورمندیم. ما از دولت نظارت‌گر بیزاریم و حتی برخی از ما با همۀ جنگ‌هایی که ایالات متحده پیوسته درگیر آن‌است مخالفیم! این سخن پردازی‌‌ها از جذابیت برخوردار است. اما تنها شماری اندک از «هواداران آزادی‌های فردی»، خود به آن‌چه به دیگران می‌آموزند عمل می‌کنند. تاریخ نشان می‌دهد که هرگاه بحرانی، روابط مالکانۀ موجود را به مخاطره انداخته است، هواداران آزادی‌های فردی بدون قید و شرط با نظامیان، دیوانگان و فاشیست‌ها که پردۀ تظاهر به دمکراسی را دریده و درگیر نقض گستردۀ حقوق بشر شده‌اند در آمیخته‌اند. مشارکت فعالانه و پرشور اقتصاددانان دانشگاه شیکاگو با دیکتاتوری فاشیستی پینوشه در شیلی در سال‌های دهۀ 1970، نمونه‌ای آشکار در این زمینه است. خواندن در بارۀ این موضوع که کارگزاران «دولت کوچک»، در سال‌های دهۀ 1960، با چه سرعتی خشونت غیرقانونی دربرابر معترضان را به تصویب رساندند، درکتاب مک لین مایۀ رعب و وحشت است.

 نولیبرال‌ها هم‌چنین زبان به اعتراض می‌گشایند که هم‌چون نئوفاشیست‌ها، نژادپرست نیستند و تمایل شدید به بهبود وضعیت ناموفق‌ترین افراد در جامعه را دارند ، صرف‌نظر از این‌که از چه قوم و نژاد باشند. اما بنا بر شرح کتاب مک لین، بی‌توجهی و گاه بی‌اعتنایی به اثرات نژادپرستی در جامعۀ ما، دهشتناک‌تر از این حرف‌هاست. این حقیقت چندان مایۀ شگفتی نیست، زیرا جنبش «بازار آزاد» امروزی، در پهنۀ همکاری نزدیک با برتری طلبان سفید پوست، که در اندیشۀ حفظ تبعیض نژادی نسبت به سیاه‌پوستان در جنوب پس از جنگ بودند پدید آمد. تاریخ واقعی بهره کشی نژادی، با نگاه نولیبرالی به تاریخ و حقانیت سرمایه‌داری در ایالات متحده ناسازگاراست. از این رو، تاریخ واقعی را کتمان می‌کنند.

 جنبش «هواداری از آزادی‌های فردی» -که برادران نامدار کُک  به طور عمده حامیان مالی آن بوده‌اند- به گونه‌ای مؤثر بر حزب جمهوری‌خواه تسلط یافته است. این موضوع به تجدید ساختار نولیبرالی آمریکا در دهۀ گذشته یاری رسانده و راه را برای چهره‌ای همچون دونالد ترامپ و کابینۀ نوفاشیستی جدید هموارکرده است. روش حزب جمهوری‌خواه در کنگره، در زمینۀ پذیرش ترامپ با تزلزلی اندک، از زمان برگزاری مراسم تحلیف او به بعد، نمایش‌گر زمینۀ مشترک آشکار موجود در هدف‌های اقتصادی سیاسی آنان بوده است. اینکه جمهوری‌خواهان با ترامپ فاصله دارند، به سبب اصول یا سیاست‌هایشان نیست، بلکه بدین سبب است که ترامپ را فردی نامطمئن می‌یابند که رفتار‌های عجیب و غریب او ممکن است فرصت‌های سیاسی آنان را به مخاطره افکند. برپایۀ هرگونه توصیف مستقلانه دربارۀ ترامپ، او جامعه ستیزی کم تحرک، بی خرد، بی بهره از قدرت اندیشه ورزی، غیر اصولی، و ابلهی لاف‌زن و خطرناک است. او کسی است که دمادم دروغ می‌گوید و به نظر می‌رسد که حتی از درک معنی حقیقت ناتوان است یا آن را تحریف می‌کند. حتی برادران کُک نیز درمی‌یابند که این حالت او، در راه دست‌یابی آنان به آرزو‌هایشان مانع ایجاد می‌کند.

 به هرحال، شخصیت ترامپ پایه‌ای برای حمایت از او نیز هست و موجب شده است که او نیرومندترین شخص جهان شود. پیش‌بینی ناپذیر بودن او و گرایش‌های نئوفاشیستی دهشتناکی که او از آن حمایت می‌کند، اکنون سرچشمۀ همۀ مسائل ماست.

 آخرین موج بزرگ فاشیسم جهانی در دهۀ 1930، به هنگام وقوع بحران بزرگ رخ نمود. اشتیاق کاستی ناپذیر فاشیسم به جنگ و نظامی‌گری، به جنگ جهانی دوم انجامید و با پدید آمدن جنگ افزار‌های هسته‌ای، این اشتیاق می‌تواند نوع ما را نابود کند. خوشبختانه، کار فاشیسم در آن زمان به شکست انجامید. اما فاشیسم، همواره تا زمانی که سرمایه‌داری وجود داشته باشد، در گوشه و کنار به کمین می‌نشیند و خود را برای هجوم آماده می‌کند.

 خبر خوب برای بشریت این است که پیروزی فاشیسم به هیچ‌رو محتوم نیست. راهی دیگر در پیش روی ما گشوده است و آن‌راه، سوسیالیسم است. نه یک دیکتاتوری تک حزبی با رهبری خودمحورانه که بخواهد خطا‌های خود را در زیر واژه و سنت شکوه‌مند سوسیالیسم بپوشاند، بلکه جامعه‌ای دمکراتیک با حکومت خودگردان مردم، با فرمانروایی مردم و برای مردم است که اقتصاد آن به مردم خدمت کند، نه اینکه از مردم بخواهد که به خدمت تأمین نیازمندی‌‌های مالکان درآیند.

 شاید سوسیالیسم در زمان‌های گذشته چونان خیالی باطل به نظر می‌رسید. اما اینک این حقیقت آشکار می‌شود که تنها راه خروج از باتلاقی که ما هم اکنون در آن گرفتار شده‌ایم، سوسیالیسم است. خبر‌ خوب این است که مردم جهان به سوی سوسیالیسم به‌پیش می‌روند. این نکته درخورتوجه است که مردم، به ویژه جوانان به گونه‌ای فزاینده در اندیشۀ یافتن راه حل‌‌های پیشرو انسانی برای مسائلِ پیشِ رو هستند و در مقایسه با نسل‌های پیشین، اشتیاقی کمتر به فاشیسم نشان می‌دهند. شماری بسیار از مردم با ما همراه‌اند. اما نولیبرال‌ها و فاشیست‌ها همواره از این نکته آگاه بوده‌اند و زمام قدرت را محکم در دستانشان نگه‌‌داشته‌اند. جان بلامی فاستر در این کتاب و در این بزن‌گاه، بهتر از هرکس دیگر، ماهیت طرح آنان و پیامد‌های آن را شرح داده است./

 

صفحه بعد

نویسنده: هفته

مطلب پیشنهادی:

تجارت آزاد آمریکای شمالی

نشست کانادا، آمریکا و مکزیک در مکزیکوسیتی؛ قرارداد تجارت آزاد اقتصادی سرانجام چه خواهد شد؟

فدراسیون کارگران آمریکا - کنگره سازمان‌های صنعتی (AFL-CIO) اعلام کرده است که توافق برای تصویب توافق‌نامه تجارت آزاد آمریکای شمالی حاصل شده است. رئیس جمهور مکزیک نیز تاکید کرده است که سنای کشورش با تغییرات پیشنهادی در توافق‌نامه تجارت آزاد آمریکای شمالی که از آن به عنوان نفتا یا آلنای جدید نیز یاد می‌شود، موافقت خواهند کرد

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *