Fengye College Center
خانه / جامعه / آیا حق‌ناشناسی جزیی از فرهنگ ماست؟ ناتل خانلری، ما و بی‌مهری به شایستگان
ناتل خانلری

آیا حق‌ناشناسی جزیی از فرهنگ ماست؟ ناتل خانلری، ما و بی‌مهری به شایستگان

دکتر محمد استعلامی

 

محمد استعلامی
دکتر محمد استعلامی

می‌خواهیم یکی از نقطه‌های درخشان تاریخ معاصر ایران را دوباره نگاه کنیم و با این‌که سخن از استاد پرویز ناتل خانلری است، صحبت من مقدمه‌یی دارد که این نگاه دوباره به سیمای استاد خانلری هم با آن مربوط است: یکی از مشخصه‌های تاریخ ایران، حق‌ناشناسی نسبت به خدمتگزاران است و این پرسش را به خاطر من می‌آورد که آیا تاریخ نابیناست؟ وقتی‌که دیوان‌های شعرا را باز می‌کنیم به جای حق‌شناسی از خدمتگزاران، ستایش فرمانروایانی را می‌بینیم که بیشتر آن‌ها شایستهٔ آن ستایش‌ها نبوده‌اند. ستایش‌نامه‌های عنصری در تاریخ ادبیات ما باوجود قدرت کلام و تعبیرها و مضامین ممتاز، واقعیت تاریخ اواخر قرن چهارم و اوایل قرن پنجم هجری را می‌پوشاند. محمود غزنوی برای غارت معبدهای بودایی هند، شانزده بار به هند حمله کرده و در تاریخ هند، خونریزی او همان تصویری را به وجود آورده بود که ما از خونریزی مغول‌ها و تیموریان داریم. می‌گویند در آن سال‌ها اگر یک بچهٔ هندی به حرف مادر گوش نمی‌داد یا درد سری درست می‌کرد، مشهورترین نفرین مادرها این بوده است که «الاهی محمود بیاید و تو را ببرد!» سهمی که از آن غارت‌ها به‌صورت صلهٔ شعر به عنصری پرداخت می‌شده آن‌قدر زیاد بوده که خاقانی دیگ و دیگبر و لوازم سفره‌خانهٔ این امیرالشعرا را هم از طلا و نقره وصف می‌کند: «شنیدم که از نقره زد دیگدان / ز زر ساخت آلات خوان عنصری» اما از آن گنج بادآوردِ فتوحات هند، وزیران کاردان سلطان محمود و سلطان مسعود خیری نمی‌دیدند و خواجه احمد میمندی یا حسنک میکال نیشابوری تأمین جان و مال خود را هم نداشتند.

یکی از مشخصه‌های تاریخ ایران، حق‌ناشناسی نسبت به خدمتگزاران است و این پرسش را به خاطر من می‌آورد که آیا تاریخ نابیناست؟

Aviron
Elite College

 

پیش از غزنویان، در بارگاه امیران سامانی هم دو وزیر آن‌ها ابوعلی بلعمی و ابوالفضل بلعمی تجدید حیات ایران را سامان داده بودند و خدمات آن‌ها آن بازتابی را که باید در تاریخ داشته باشد ندارد. نظام‌الملک طوسی پس از سی سال که فرمانروایی سلجوقیان را از مرز چین تا غرب آسیا به امپراطوری بزرگی بدل می‌کند، دل‌شکسته از خراسان می‌رود و نزدیک همدان یکی از دیوانه‌های حسن صباح خنجری در سینه‌اش فرومی‌کند. در عصر ایلخانان، خواجه رشیدالدّین فضل‌الله و پسرش از بزرگ‌ترین دانشوران و خدمتگزاران این سرزمین بوده و هر دو با توطئهٔ رقیبان جان باخته‌اند. فقط قائم‌مقام و امیرکبیر نبوده‌اند که تدبیر و کاردانی آن‌ها بهانهٔ کشتنشان شده است. چند سال پیش نویسنده‌یی که تاریخ را درست خوانده بود اما مورخ مشهوری نبود، کتابی نوشت با عنوان «جامعه‌شناسیِ نُخبه‌کُشی». کتاب شهرت زیادی پیدا نکرد چون کتاب‌خوان‌های ما اهمیت خواندن تاریخ و نگاه منطقی به تاریخ را جدّی نمی‌گیرند. در کتاب جامعه‌شناسی نُخبه‌کُشی، محور سخن همین حق‌ناشناسی ما بود که همیشه روی نقاط ضعف چهره‌های مشهور بیشتر انگشت می‌گذاریم، و خدماتی را هم که از آن مستقیم بهره‌مند بوده‌ایم، به‌آسانی فراموش می‌کنیم.

نگاهی به جامعه ایران در صد سال اخیر
باغچه‌بان
جبّار باغچه‌بان

یک نگاه به این صدسال اخیر بکنیم: ما در سال ۱۳۰۰ خورشیدی یک کلاس دبستان دولتی- تأکید می‌کنم: دولتی- در سراسر ایران نداشته‌ایم و هیچ اداره‌یی هم به‌عنوان مسئول آموزش عمومی مردم وجود نداشته است. تا آن تاریخ، درس‌خوانده‌های ما یا فرزندان خانواده‌های خاصی مثل فروغی‌ها بوده‌اند که خانه‌شان مدرسه و دانشگاه بود، یا در مدرسه‌های میسیون‌های مذهبی خارجی چیزی یاد می‌گرفتند، و یا وابستگی به خاندان قاجار آن‌ها را در کنار بچه‌های دربار می‌نشاند و چیزکی به آن‌ها می‌آموخت. درصدِ باسوادهای ما هم که هیچ آماری از آن نداریم، با یک حدس منطقی نمی‌توانست از یک یا دو درصد مردم بیشتر باشد. دارالفنون امیرکبیر هم با همهٔ درخششی که در تاریخ فرهنگ ایران دارد، یک مدرسهٔ عالی در رشته‌های مختلف بود و با آموزش همگانی مردم از کودکی تا جوانی، کاری نداشت. کسانی هم در همین صد یا صد و پنجاه سال، خودشان به فکر مردم بودند و کارهایی در حدّ توان خودشان می‌کردند: شاید هیچ‌یک از عزیزان حاضر، جبّار باغچه‌بان را ندیده باشند. من او را در آخرین سال‌های زندگی‌اش دو بار دیده بودم. او به تقلید از kindergarten اروپایی‌ها «باغچهٔ اطفال» درست کرد اما همه‌جا در رضائیه، در تبریز و در تهران بارها مدرسه‌اش را خراب کردند. میرزا حسن رشدیّه در تبریز و تهران، چند بار مدرسه ساخت و بارها قصد جان او کردند. عموم مردم هم جز آخوند مکتب دار یا یک ملاباجی محلّهٔ خودشان معلمی نمی‌شناختند، و اگر از اهل منبر می‌شنیدند که این مدرسه‌ها بچه‌هایشان را کافر می‌کند، درصدِ بالایی از مردم این حرف را باور می‌کردند. اما محمدعلی فروغی فرزند خانواده‌یی بود که بیش از سیصد سال سابقهٔ ثبت‌شدهٔ فرهنگی داشتند. وقتی فروغی نخست‌وزیری را می‌پذیرفت، می‌دانست که باید فرزانهٔ باتدبیری را پیدا کند و کار مدرسه و آموزش همگانی مردم را به‌صورت یک مسئولیت پیوستهٔ دولتی به او بسپارد.

فروغی علی‌اصغر حکمت را کشف می‌کرد، و حکمت شایستگان دیگری را برای کار خود پیدا می‌کرد که وزارت معارف او بتواند با کمک آن‌ها سامان بگیرد. کسی که از آموزش ابتدایی تا تأسیس دانشگاه و فرهنگستان، ترجمهٔ کتاب و تألیف کتاب‌های درسی، روابط فرهنگی با کشورهای دیگر، و تربیت نیروی انسانی در تمام زمینه‌های موردنیاز جامعه، برنامه‌ریز و پایه‌گذار بوده علی‌اصغر حکمت است.

 

علی اصغر حکمت، استاد و خدمت‌گذار ایران که فراموش شده

حکمت
علی اصغر حکمت

اما پانزده سال پیش که هفتادمین سال تأسیس دانشگاه تهران برگزار شد هیچ‌کس اسمی از آن پایه‌گذار دانشگاه نبرد. ما در همین زمینه‌ها، استادان ممتازی مثل دکتر عیسی صدیق و دکتر علی‌اکبر سیاسی هم داشته‌ایم که سهم هر یک از آن‌ها در تأسیس و گسترش دانشگاه و در اعتلای فرهنگی ایران بسیار بوده است و بیشتر تحصیل‌کرده‌های همان دانشگاه تهران شرح خدمات آن‌ها را نخوانده‌اند و نمی‌خوانند. من آن‌ها را و بسیاری از بزرگان مانند آن‌ها را دیده‌ام، گاه شاگرد آن‌ها بوده‌ام و دیری در کنار آن‌ها یک همکار دانشگاهی‌شان. استحکام شخصیت مردانی مثل حکمت و دکتر سیاسی را باید کسی از نزدیک دیده باشد تا به این داوری من برسد. مردانی مثل حکمت و سیاسی و صدیق اعلم، البته از وزیر بودن خوششان می‌آمده، اما در پشت میز وزارت به مسئولیت هم ‌فکر می‌کردند، هر یک خدماتی کرده‌اند که باید گفت و نوشت. کسانی هم نوشته‌اند، و ما آن را نمی‌خوانیم و به جای شناختن و ستایش خدمات آن‌ها، حرف‌های اصحاب غرض را خوب می‌شنویم و نقل می‌کنیم. خاطرات سید حسن تقی زاده را در زندگی طوفانی باید خواند. مردی که از صدر مشروطیت وکیل و وزیر و استاد و سفیر و سناتور و رئیس مجلس سنای ایران بوده است، بیشتر در یک فضای کوچک اجاره‌یی زندگی کرده بود و از حقوق و مزایای آن مناصب بالا هم سهم کوچکی برمی‌داشت. من یکی از خاطره‌های حکمت را چند بار نوشته‌ام، و برای شما هم نقل می‌کنم: در اسفند سال ۱۳۱۲ رضاشاه به فروغی می‌گوید که امسال بودجهٔ کل کشور را پیش من مطرح کنید که از کارها خبر داشته باشم. وقتی‌که ارقام هزینه‌ها را می‌خوانند، رضاشاه به فروغی می‌گوید: «دویست‌وپنجاه‌هزار تومن هم برای پاکیزه‌کردن و آبادی تهران بگذارید.» حکمت می‌گوید: «قربان! تهران وقتی آبادتر می‌شود که اونیورسته داشته باشد.» رضاشاه می‌پرسد: «اونیورسیته دیگه چیه؟» توجه داشته باشید که پیش از آن تاریخ گویا کلمهٔ دانشگاه در زبان فارسی نداشته‌ایم. بعد از توضیح حکمت، رضاشاه دستور می‌دهد که دویست‌وپنجاه‌هزار تومن هم به وزارت معارف حکمت بدهند که طرح مقدماتی دانشگاه را بریزد و صبح روز بعد این اعتبار به حساب وزارت معارف ریخته می‌شود. فقط در ده ماه باغ جلال‌الدّوله پسر ظلّ‌السلطان را می‌خرند و ساختن همین پردیس دانشگاه تهران در آن آغاز می‌شود. نکته‌یی که جای تأمل دارد این است که اولین ساختمان این اونیورسیته تالار تشریح دانشکدهٔ پزشکی است یعنی طبّ سنّتیِ تحفهٔ حکیم مؤمن باید جای خود را به طبّ عملی بدهد. قانون تأسیس دانشگاه تهران که در آن سال تصویب شده یکی از شاهکارهای قانون‌گذاری است و با کاردانی حکمت، یکی از نکته‌های حسّاسی که در آن منظور شده فراهم بودن زمینهٔ مساعد برای برنامه‌های بعدی دانشگاه و راه حلّ بسیاری از مشکلات آینده بوده است. حکمت تا شهریور سال پنجاه‌ونه زنده بود و من علاوه‌بر این‌که در دورهٔ دکتری ادبیات، درس تاریخ ادیان را با او گذرانده بودم، فرصت دیدارهایی با او را در کنار زندگی با پروین انوار و دوستی خاندان انوار با حکمت داشتم و گاه حکمت به خانهٔ سید انوار هم می‌آمد و دیدار او هم افتخاری بود. در آخرین دو سال زندگی، پیرمرد روی یخ و برف زمین خورد و در شرایطی زندگی می‌کرد که قادر به رفت‌وآمد نبود و روی تخت خوابش سیم‌پیچ و تخته‌بند شده بود. اما در همان آخرین روزهای زندگی هم به مدرسه و دانشگاهی که ساخته بود فکر می‌کرد که «چه می‌کنند؟ چی به سر دانشگاه‌ها آمده؟»

«امید نان و بیم جان!» در پذیرفتن مناصب بالای دولتی در ایران

پذیرفتن مناصب بالای دولتی در ایران همیشه با تردید و دودلی همراه بوده است، به قول سعدی «امید نان و بیم جان!» کسانی که در دورهٔ پهلوی وزیر و وکیل و سناتور یا رئیس مؤسساتی مثل دانشگاه تهران می‌شدند، در نظر آن‌ها که همه‌چیز را منفی می‌بینند، وصلهٔ خدمت به نظام و خودفروختگی به آن‌ها می‌چسبید. اما در دورهٔ رضاشاه بسیاری از مردان تحصیل‌کرده و کاردان، زمان را برای خدمت مناسب دیده بودند و کابینه‌های فروغی چهره‌های ممتازی داشت که واقعاً بهترین انتخاب بودند. در سال‌هایی که من و همسالانم به سنّ رشد رسیده بودیم و ممکن بود که در مرز مقام‌های بالای دولتی قرار بگیریم، آن داوری منفی بیشتر شده بود. برای مناصبی که با فرمان همایونی یعنی با امضای شاه به کسی داده می‌شد، گاه شخص را با احترام به نشانی خانه‌یی که تابلویی بالای آن نبود دعوت می‌کردند و پرسش‌هایی را روی میز می‌گذاشتند که «بله» گفتن به بعضی از آن پرسش‌ها آسان نبود. قبول نکردن یک مقام فرمانی هم هیچ خطری نداشت و اگر من در فضای محدودتری به خدمت ادامه می‌دادم، شاید احترام بیشتری هم داشتم. از عزیزان همسال و هم‌دورهٔ من کسانی بودند که برای خدمت، از دادن همان پاسخ‌های تشریفاتی پرهیز نمی‌کردند و در دههٔ چهل و پنجاه وزیر یا معاون وزیر هم شدند و خدمات مؤثری

هم کردند. تهمت خدمت به نظام هم به آن‌ها چسبید و بخصوص جریان چپ، کلمهٔ «وابسته» را برای آن‌ها به کار می‌برد و کسی هم نمی‌توانست بگوید وابسته به کی؟ یا وابسته به کجا؟ کسانی از همان وابسته‌ها که دوست نزدیک من هم بودند، بیشترشان یک سرپناه کوچک هم برای زندگی خود و خانواده‌شان نداشتند!

 

ناتل خانلری عاشق خدمت بود

اینجا صحبت از همان دو دیدِ متفاوت است که شخصیتی مثل استاد خانلری عاشق خدمت بود، و اگر مدیر طرح مبارزه با بی‌سوادی می‌شد، اگر در ایجاد سپاه دانش و باسواد کردن روستائیان می‌توانست مؤثر باشد، اگر در مقام وزارت فرهنگ می‌توانست اثر مثبتی در برنامه‌ریزی بهتر برای آموزش همگانی یا برای اعتلای فرهنگی کشور داشته باشد، آن مقام سیاسی و آن فرمان همایونی را هم می‌پذیرفت، و در پشت میز وزارت فرهنگ، همان پرویز ناتل خانلری بود که بعد از دو سال وزارت، در دبیر کلی بنیاد فرهنگ ایران سیصد جلد از منابع مهمّ مطالعات ایرانی را به بازار کتاب فرستاد. هرگز عاشق همان مقام و فرمان همایونی هم نبود. روزی که علم از نخست‌وزیری استعفا کرد و خانلری هم دیگر وزیر نبود، اگر سعیدی سیرجانی اینجا بود، شهادت می‌داد که وقتی از او پرسید: «استاد! حالا چه طورید؟» با همان تبسم همیشگی، نفس عمیقی کشید و گفت: «راحت شدم.» از حکمت و تقی زاده حرف زدم، استاد پرویز ناتل خانلری هم یکی از بزرگانی بود که ما صلابت شخصیت او، مرتبهٔ دانش و ارزش خدمات او را درست نشناخته‌ایم. باید گوشه‌هایی از خاطراتم را برای شما بگویم تا برداشت روشن‌تری از شخصیت او به شما بدهم. می‌دانید که آموزش همگانی ما پیش از دههٔ چهل، دو دورهٔ شش‌سالهٔ دبستان و دبیرستان بود و دورهٔ سه‌سالهٔ راهنمایی تحصیلی نداشتیم. من در سال چهارم دبیرستان یعنی کلاس دهم، در دبیرستان صمصامیهٔ اراک درس می‌خواندم. گوشهٔ میدان پهلوی اراک که ما به آن باغ ملی می‌گفتیم، یک دکهٔ روزنامه‌فروشی بود که من عصرها به آن سری می‌زدم، خبرهای درشت صفحهٔ اول بسیاری از روزنامه‌ها را مجانی می‌خواندم، در سال‌های حکومت دکتر مصدق مشتری روزنامه‌های باختر امروز دکتر فاطمی و شورش کریم پور شیرازی بودم و مجلهٔ سپید و سیاه دکتر بهزادی، که میان مجله‌های هفتگی سطح بالاتری داشت.

هرگز عاشق همان مقام و فرمان همایونی هم نبود. روزی که علم از نخست‌وزیری استعفا کرد و خانلری هم دیگر وزیر نبود، اگر سعیدی سیرجانی اینجا بود، شهادت می‌داد که وقتی از او پرسید: «استاد! حالا چه طورید؟» با همان تبسم همیشگی، نفس عمیقی کشید و گفت: «راحت شدم.»

بعد از ۲۸ مرداد یک روز روی پیشخوان آن روزنامه‌فروش مجله‌یی با جلد ساده و کاغذ کاهی دیدم، یکی از شماره‌های مجلهٔ سخن دکتر خانلری که قیمت تک‌شمارهٔ آن فقط یک تومن بود. آن را خریدم و از ماه بعد خوانندهٔ همیشگی سخن شدم. سرمقاله‌های سخن را که می‌خواندم، دنیای تازه‌یی به روی من باز می‌شد. سال‌های بعد هم که دبیرستان را در تهران ادامه می‌دادم، باز یکی از خواننده‌های سخن بودم و آرزو داشتم که روزی این انسان متفاوت را ببینم. تابستان ۱۳۳۴ خورشیدی من دبیرستان را تمام کردم. آن سال‌ها امتحان ورودی دانشگاه‌ها یک برنامهٔ عمومی نبود. در دانشکدهٔ ادبیات هر رشته یک امتحان جداگانه داشت. من در رشته‌های ادبیات فارسی و زبان‌های خارجی و فلسفه و علوم تربیتی و هم‌زمان در دانشکدهٔ حقوق قبول شدم. در دو دانشکدهٔ علوم و ادبیات دانشگاه تهران، دانشجویان ده دوازده رشتهٔ مختلف در کنار درس‌های خودشان، اگر درس‌های اصول آموزش‌وپرورش و روانشناسی و روش تدریس و تاریخ فرهنگ را هم می‌خواندند و تعهد پنج سال دبیری در شهرستان‌ها را هم امضا می‌کردند، از کمک‌هزینهٔ تربیت دبیر هم به آن‌ها پولی داده می‌شد که یک زندگی دانشجویی را به‌خوبی تأمین می‌کرد. درواقع ما دو رشته را باهم می‌خواندیم و مدرکی که می‌گرفتیم هم لیسانس رشتهٔ خودمان بود و هم لیسانس تعلیم و تربیت. در همان سال ۱۳۳۴ دانشگاه تهران قسمت تربیت دبیر رشته‌های دانشکدهٔ ادبیات و دانشکدهٔ علوم را به‌صورت دانشسرای عالی، یک دانشکدهٔ تربیت دبیر، از آن دو دانشکده جدا کرد و ما را به چند ساختمان اجاره‌یی در اطراف خیابان پهلوی بردند و مشکلی که پیش آمد این بود که همهٔ استادان برجستهٔ دانشکدهٔ ادبیات در آن دانشکدهٔ تازه درس نمی‌دادند. یعنی ما از درس استادانی مثل استاد خانلری و استاد ذبیح‌الله صفا و استاد پورداوود محروم می‌ماندیم اما اگر سر درس آن‌ها حاضر می‌شدیم، مانعی نبود. من وقت درس استاد خانلری و استاد صفا را در برنامه دیدم و اتفاقاً ساعاتی بود که با درس‌های رسمی من برخورد نداشت. اما همین‌طور هم سرخود به آن کلاس‌ها نمی‌رفتم و اجازه می‌گرفتم. در روزهایی که هنوز به ساختمان‌های اجاره‌یی تازه نمی‌رفتیم، من یک روز در دانشکدهٔ ادبیات، جایی که بالای سه‌راه ژاله و فعلاً دانشکدهٔ علوم اجتماعی است، کنار دیواری ایستاده بودم، اتومبیلی ایستاد و مردی از در پشت پیاده شد که چهرهٔ شاد او به دلم نشست و بی‌اختیار گفتم: سلام. او جواب مهربانی داد: سلام جانم! و به طرف ساختمان دفتر استادان رفت. از دانشجویی که کنار من ایستاده بود پرسیدم: این آقا کی بود؟ خندید و گفت: شما اگر او را نمی‌شناختید چه طور شد که به او سلام دادید؟ بازهم خندید و گفت: «دکتر خانلری بود.»

اولین درس با دکتر ناتل خانلری

در آن اولین روزهای مهر ۱۳۳۴ من سر ساعت درس دکتر خانلری رفتم کنار در اتاق ایستادم و وقتی استاد می‌خواست وارد کلاس بشود، سلام دادم و به او گفتم که من دانشجوی دانشسرای عالی‌ام، شما به آنجا تشریف نمی‌آورید و من اگر اجازه بدهید، می‌خواهم از کلاستان استفاده کنم. با روی خوش پذیرفت و من از آن کلاس خیلی یاد گرفتم و مهم‌تر این‌که حرف‌های دکتر خانلری متفاوت بود و مغز آدم را خراش می‌داد. خیلی سال بعد، که دکتر صدرالدّین الاهی چند مصاحبهٔ مفصل دربارهٔ صادق هدایت و بزرگ علوی و استاد بهار و نیما و صادق چوبک با دکتر خانلری داشت، گزارش آن مصاحبه‌های بسیار آموزنده را به‌عنوان «نقد بی‌غش» منتشر کرد. استاد خانلری این درک منطقی، و این صداقت و جرأت را داشت که نقد درست و منطقی را بگوید و بنویسد. در کتاب‌های درسی و کارهای پژوهشی او هم با همان معلم آگاه و متعهد و صادق روبه‌رو هستیم که هر چه نوشته برای دادن آگاهی درست به خوانندگانی است که شاگرد او هم نبوده‌اند. نثر استوار و روشن استاد خانلری هم که یکی از هنرهای اوست، یک رویهٔ دیگر این مسئولیت انسانی و فرهنگی است. ما نسل شاگردان خانلری، ناخواسته او را سرمشق نوشتن فارسی درست و رسا می‌دیدیم و همهٔ ما که کارهای خودمان را ساده و روشن می‌نویسیم، ناگفته پیروان شیوهٔ خانلری و استاد یارشاطر هستیم.

یک رویهٔ دیگر شخصیت استاد خانلری را هم در سر همان دوراهی باید دید که آیا من باید پست سیاسی را قبول کنم یا نه؟ گرفتن فرمان همایونی و پشت میز وزارت نشستن، همیشه جلوه‌یی داشته و فریبنده بوده است. اما انتظار اطاعت یا دست‌کم سکوت در برابر آنچه پادشاه یک مملکت می‌گوید، هم جزو این قبول مسئولیت است، همان امید نان و بیم جان که سعدی گفته بود. در بازار سیاست هم این‌جور شغل‌های سطح بالا گاه نرخ یک آدم هم هست. من دو بار در مصاحبه‌هایی که با بچه‌های مطبوعات داشته‌ام گفته‌ام که «من نرخ ندارم و قابل‌خرید نیستم.» از این نرخ نداشتن هم فایده‌یی که برده‌ام این بوده است که بیش از پنجاه سال تکلیفم با خودم روشن بوده است و کمتر روزهای بی‌حاصلی داشته‌ام. این را هم بگویم که در این سالیان دراز کسی که نزدیک نیم‌قرن با من زندگی می‌کرد، این نرخ نداشتن را قیمتی‌تر از نرخ داشتن و وزیر شدن می‌دانست و من به حرمت او هم کنار نشستن را ترجیح می‌دادم. اما، برای استاد خانلری، سناتور بودن یا وزارت نرخ او نبود، او فکر می‌کرد که اگر فضائی برای خدمت به مملکت هست، باید به میدان رفت و در همان سال‌هایی که وزیر و سناتور بود، دانشگاه تهران هم از فیض حضور او به‌عنوان یک استاد استثنائی محروم نبود. اولین کاری که قبول کرد، در سال‌های دانشجویی ما، معاونت وزارت کشور بود که باید آن را از عوارض دوستی با اسدالله علم بدانیم. علم با اهل ذوق و اهل‌قلم روابط خوبی داشت اما خودش شایستگی فرهنگی مناسب با این دوستی را نداشت. بااین‌حال استاد خانلری که یک نمونهٔ استثنائی ادب و انسانیت بود- شاید با امید به خدمت، شاید هم با رودربایستی- درخواست او را رد نمی‌کرد. دو بار عضویت مجلس سنا را قبول کرد و یک بار هم در دورهٔ نخست‌وزیری علم وزیر فرهنگ شد. در آن کار ناقابل معاونت وزارت کشور، دانشجویان برای او تبریکی فرستاده بودند و من جواب او را در مجلهٔ سخن خواندم که با این تبریک، شما گفته‌اید که من معاونت وزارت کشور را برتر از معلمی دانسته‌ام و «این تهمتی بر من است.» من همیشه و درهرحال یک معلم ام.

دکتر صدرالدّین الاهی چند مصاحبهٔ مفصل دربارهٔ صادق هدایت و بزرگ علوی و استاد بهار و نیما و صادق چوبک با دکتر خانلری داشت، گزارش آن مصاحبه‌های بسیار آموزنده را به‌عنوان «نقد بی‌غش» منتشر کرد. استاد خانلری این درک منطقی، و این صداقت و جرأت را داشت که نقد درست و منطقی را بگوید و بنویسد.

خانلری همیشه سوال را با تاخیر پاسخ می‌داد

من استاد خانلری را در سر درس دانشکده، در پشت میز همان وزارت فرهنگ، در بنیاد فرهنگ ایران، و در فرهنگستان ادب و هنر بارها دیده بودم. در پشت چهرهٔ شاد و مهربانی که همیشه داشت، انگار لحظه‌ها را برای هر کار مثبتی می‌قاپید، همیشه در پی یک کار تازه و مؤثر بود. در همان کلاس تاریخ زبان فارسی دانشکدهٔ ادبیات، سؤال یک دانشجو را می‌شنید و چند لحظه سکوت می‌کرد و انگار مزهٔ کلمات را در دهانش می‌چشید و بعد با روی خوش و با تبسم حرف می‌زد. من در همان ماه‌های اول که سر کلاس او می‌رفتم، معنی «اول اندیشه و آن گهی گفتار» را از او یاد گرفتم و بعدها وقتی‌که خودم جواب دانشجو را زود یا نسنجیده می‌دادم، یادم می‌آمد که پشت آن چهرهٔ مهربان او چه استحکام شخصیتی بوده است. این را هم یادآوری بکنم که در آن سال‌ها، وزارت فرهنگ شامل آموزش همگانی و آموزش عالی و فرهنگ و هنر و روابط فرهنگی ما با کشورهای دیگر بود و در سال ۱۳۴۶ به‌صورت سه وزارتخانه درآمد. وقتی‌که استاد خانلری وزارت فرهنگِ به آن وسعت را به عهده گرفت، سعیدی سیرجانی از چند سال پیش از دوستان نزدیک او شده بود و سعیدی پنج سالی هم از من بزرگ‌تر بود. استاد هم می‌دانست که من و سعیدی با هم دوستی نزدیک داریم. در وزارت فرهنگ، سعیدی مدیریت روابط عمومی را به عهده گرفت و یک روز استاد از او پرسیده بود که رفیقت کجاست؟ من از همان سال‌های دانشسرای عالی، هنوز تعهد پنج سال تدریس در دبیرستان‌های شهرستان‌ها را تمام نکرده بودم اما چون دورهٔ دکتری ادبیات را می‌گذراندم، فقط دوازده ساعت در هفته درس می‌دادم و آن‌هم در کرج. یک روز که سر کلاس بودم، خانم مدیر دبیرستان به کلاس من آمد و گفت: آقای وزیر شما را خواسته‌اند. من تا آخر ساعت درس را ادامه دادم و وقتی‌که بیرون آمدم، رانندهٔ یک اتومبیل وزارتی منتظر من بود و یک‌راست مرا به دفتر مدیر روابط عمومی در همان فضای باغ ظلّ‌السلطان در خیابان اکباتان برد. من فقط برای چند هفتهٔ دیگر در کرج درس دادم تا جانشین من تعیین شد. قرار شد که با سعیدی کار کنم که دم دست استاد خانلری هم باشم. اما من دانشجوی دکتری ادبیات بودم، عضو هیأت مؤلف لغت‌نامهٔ دهخدا بودم، در کار دیوان شمس دستیار استاد فروزانفر بودم، و کار اداری همهٔ وقتم را می‌گرفت. بعد از چند هفته با استاد خانلری توافق کردیم که من تمام ساعات در وزارت خانه نباشم اما هر کاری که باید انجام بدهم، سعیدی سیرجانی به من ابلاغ کند. گاه لازم بود که برای مشورت روی کاری به دفتر وزیر هم می‌رفتم که سعیدی به من خبر می‌داد که «دکتر گفته فردا ساعت یک و نیم!» این را هم بگویم که در خانهٔ استاد خانلری بیشتر ماهی یک بار دوستاران مجلهٔ سخن یک دیدار با استاد داشتند که من با مشغله‌های خودم هیچ‌وقت در آن دیدارها نبودم. بعد از دو سالِ وزارت استاد هم من از میان دانشجویان دورهٔ دکتری به‌طور نیمه‌وقت در دانشکدهٔ ادبیات درس می‌دادم و همکار کوچکی در کنار استادانم بودم. تا سال ۱۳۴۶ که وزارت علوم و آموزش عالی با مسئولیت دکتر مجید رهنما تأسیس شد و من با دوستی که با خاندان رهنما داشتم، با تصویب‌نامهٔ هیأت دولت جزو اولین اعضای وزارت علوم و آموزش عالی شدم. اما دوستی و ارادت من با استاد خانلری همیشه ادامه داشت. استاد خانلری بعد از پایان کار وزارت، بنیاد فرهنگ ایران و پژوهشکدهٔ فرهنگ ایران را به وجود آورد که دو برنامهٔ بسیار پرحاصل زندگی او بود، نشر کتاب‌های بسیاری درزمینهٔ مطالعات ایران‌شناسی، تربیت‌معلم برای ادبیات در سطح آموزش عالی، و تأسیس فرهنگستان ادب و هنر که هرکدام بیش از مقام وزارت آبرو و حرمت داشت. در آن سال‌ها من هرچند وقت اجازه می‌گرفتم و در بنیاد فرهنگ یا در فرهنگستان ادب و هنر گاه یک ساعت می‌نشستم و درس می‌خواندم و همیشه یک دنیا حرف تازه می‌شنیدم و در کارهای خودم هم راهنمایی می‌گرفتم و دیدار استاد خانلری برای من بسیار آموزنده و نیروبخش بود و صادقانه بگویم: بسیار افتخارآمیز.

برای استاد خانلری، سناتور بودن یا وزارت نرخ او نبود، او فکر می‌کرد که اگر فضائی برای خدمت به مملکت هست، باید به میدان رفت و در همان سال‌هایی که وزیر و سناتور بود، دانشگاه تهران هم از فیض حضور او به‌عنوان یک استاد استثنائی محروم نبود.

آخرین دیدار با ناتل خانلری

اما آخرین دیدار، باز تفصیلی دارد. من در سال ۱۳۵۵ مطابق قانون خدمت تمام‌وقت دانشگاه می‌توانستم یک سال با استفاده از حقوق بیرون از کشور باشم که اسم آن‌هم فرصت مطالعاتی بود. در پرنستن نیوجرزی جایی داشتم و در هفته یک روز و گاه دو روز هم در دانشگاه نیویورک درس می‌دادم. سال پنجاه‌وشش که برگشتم، برای من قبایی بریده بودند که اصلاً به من نمی‌آمد و خجالت می‌کشیدم که آن را بپوشم. فرموده بودند که من باید سهمی در کار حزب رستاخیز داشته باشم که عضو حزب هم نبودم. بسیار واقع‌بینانه عذر خواستم و عضو حزب هم نشدم و با این بازیگوشی، کسی هم گوش مرا نپیچاند. اما ماندن در دانشگاه هم دیگر لطفی نداشت و بار دیگر واقع‌بینانه دیدم که محیط خانه برای کار مثبت و مفید از دانشگاه مساعدتر است. تبصرهٔ مادهٔ ۷۴ قانون استخدام هم اجازه می‌داد که من با بیست سال سابقه از هر رستاخیزی خودداری کنم و بازنشسته بشوم و در زمستان پنجاه‌وشش یکی از جوانان بازنشسته بودم. سال بعد یعنی همان سال پنجاه‌وهفت به نیویورک برگشتم که بمانم و آن سفر دوم مقدمهٔ مهاجرتی شد که الآن مرا در مونتریال رو به روی شما نشانده است. در بهار پنجاه‌وهشت استاد خانلری هم به زندان افتاد و من در پنجاه‌وهشت که به تهران برگشتم نتوانستم او را ببینم و اجازهٔ ملاقات هم به من ندادند. آن سال‌ها من در کنار کار روی نقد و تحلیل و تصحیح و تعلیق مثنوی مولانا، به فکر یک مرجع علمی روی عرفان و تصوف هم بودم که تألیف آن را سی سال بعد شروع کردم و فرهنگ‌نامهٔ تصوف و عرفان با بیش از ده سال کار پیوستهٔ سالی سیصد و پنجاه روز، امسال منتشر شد. در سال ۱۳۶۰ که دانشگاه‌ها تعطیل بود و من هم یکی از استادان بازنشسته بودم، طرحی به وزارت علوم دادم که می‌خواهم برای یک سال به خرج خودم برای مطالعه به هندوستان بروم. آن سال‌ها به هیچ‌کس اجازهٔ خروج و گذرنامه نمی‌دادند. به من هم با یک تعهد مالی که آن روز سنگین بود اجازه دادند و من توانستم با خانواده که دو تا و نصفی بودیم به هند بروم. سال بعد، از دانشگاه جواهر لعل نهرو، چند تا از دانشجویان دکتری زبان و ادبیات فارسی سفری به ایران داشتند برای تمرین گفتگو به زبان فارسی. در همان روزها استاد خانلری بعد از سه سال زندان آزاد شده بود و یک روز که برای رفتن به سلمانی از خانه بیرون رفته بود، در سرازیری کوچهٔ خاکزاد خیابان پهلوی زمین خورده بود و با شکستن استخوان‌های پشت، برای همیشه راه رفتن عادی را از دست داده بود. باید شما دکتر خانلری را در سال‌های درخشان دانشگاهش دیده بودید تا بدانید که آن مرد باوقار و همیشه‌آراسته اگر نتواند راه برود، چه دردناک است! چند تا از آن دانشجویان هندی در یک فرصت استثنائی توانسته بودند که استاد خانلری را در بیمارستان ببینند. اسمی از من به میان آمده بود که در دانشگاه جواهر لعل نهرو شعر عقاب را با صدای من ضبط کرده بودند. دو تا از بچه‌ها وقتی‌که به دهلی برگشتند، به دیدن من آمدند. هنوز یک سال سفر هند به آخر نرسیده بود اما من باید برای دیدن استاد به تهران برمی‌گشتم و در ضمن تعهد بازگشت را که به وزارت علوم داده بودم، می‌توانستم جمع‌وجور کنم و سپرده‌ام را هم پس می‌گرفتم. تنها به تهران برگشتم و یک ویزای بازگشت هم از هند گرفتم که دو هفتهٔ بعد برای ادامهٔ کار به دهلی‌نو برگردم. در تهران وقتی‌که به خانهٔ استاد خانلری رفتم و دیدم که آن نمونهٔ استثنائی متانت و وقار، روی دو عصای متصل به آرنج‌ها، دو پایش را به‌زحمت پیش می‌برد، به گریه افتادم، هر دو دست او را بوسیدم و باز مدتی گریستم. یادش به خیر رحیم ذوالنور با من بود و او هم به گریه افتاد. اما آن روز استاد را بیشتر از وقت‌های دیگر دیدم. دو ساعتی آنجا بودیم و استاد کتابِ «داستان‌های بیدپای» را هم به من هدیه کرد. دو سفر هندوستان مقدمهٔ سفرهای دیگری به غرب و مدتی ماندن در دانشگاه‌های شرق امریکا بود و بعد، سی‌وچهار سال پیش مهاجرت به کانادا. استاد خانلری چند سالی را در تنگنای مالی گذراند که گویا تنها با حقوق بازنشستگی دکتر زهرا کیا همسرشان زندگی می‌کردند. تا شهریور ۱۳۶۹/ سپتامبر ۱۹۹۰ که از پا درآمد من دیگر نتوانستم او را ببینم. شاید فکر می‌کنید که آن وزیر و سناتور عصر پهلوی زندگی اشرافی هم داشته است. همکار عزیز من دکتر منصور رستگار فسائی استاد دانشگاه پهلوی شیراز، یک رسالهٔ تحقیقی در بارهٔ استاد خانلری نوشته است. تصویر فقر مادی زندگی او که در پشت همان آراستگی و وقارش نادیده مانده است، در کتاب دکتر رستگار خواندنی است. سال‌ها خانه نداشتن و از امکان محدود خانوادهٔ همسر دو سه بار خانه خریدن و از دست دادن را باید خواند. ایران، اگر مثل ما دوستاران او عواطفی داشته باشد، باید عرق شرم بر چهره‌اش بنشیند. در همان سال‌های وزارت و سناتوری و دبیر‌کلی بنیاد فرهنگ ایران و ریاست فرهنگستان ادب و هنر، دار و ندار او یک خانهٔ نه‌چندان بزرگ، باید گفت کوچک بود، در کوچهٔ خاکزاد، کمی پایین‌تر از پارک‌وی در خیابان پهلوی، و یک سرپناه ساده در شمال، که آن را هم گویا به جمهوری اسلامی واگذار کرد که حقوق سال‌های وزارت را پس داده باشد. خانهٔ کوچهٔ خاکزاد هم‌ خانهٔ مناسب با چنان مردی، و با آن مقام‌ها و خدمات او نبود.

 

حق‌ناشناسی نسبت به شایستگان در تاریخ معاصر ایران موضوعی است که زمینه‌های جامعه شناختی و روان‌شناختی آن هنوز جای تحقیق بسیار دارد. یکشنبه گذشته، سوم نوامبر 2019، بزرگداشت پرویز ناتل خانلری در یکی از سالن‌های دانشگاه کنکوردیا، بهانه‌ای شد تا دوباره به این بحث پرداخته شود. در این نشست که به همت انجمن ادبی ایرانیان مونترال-فاضل، سماک و کتابخانه نوروززمین برگزار شد، دکتر محمد استعلامی، استاد و ادیبِ صاحب‌نظرِ ساکن مونترال، نگاهی داشت به حق‌ناشناسی نسبت به خدمت‌گزاران تاثیرگذارِ ایران در تاریخ معاصر. در بخش دیگری از این برنامه دکتر فرشید سادات‌شریفی به تاثیرگذاری ناتل خانلری از نگاه ادبیات کابردی پرداخت. دکتر محمد استعلامی با بزرگواری متن سخنرانی خود در این برنامه را، با تغییراتی کوچک، در اختیار «هفته» گذاشت که از این بابت از ایشان بی نهایت سپاسگزاریم. / تحریریه هفته

نویسنده: هفته

مطلب پیشنهادی:

دعوت یک گروه مونترالی به تجمع حمایتی از معترضان در ایران برای شنبه 23 نوامبر

بنا به گزارش سازمان عفو بین الملل تا به حال بیش از صد نفر در این اعتراضات کشته شده اند. درحالی که آمار رسمی تعداد کشته شدگان را به مراتب کمتر اعلام کرده است برخی...

یک نظر

  1. آقای دکتر استعلامی ارجمند، چقدر از نوشتهء شما لذت بردم، چه حقیقت دردناکی و چه بی انصافی ناجوانمردانه ای در مورد این شخصیتهای خدمتگذار . چقدر ممنونم ، به سهم خودم، که سرانجام شما از ستم فراوانی که در حق دکتر خانلری نازنین شد نیز، یاد کردید، چه انسان بی نظیر و ایران دوستی. چه ها که شبه روشنفکران پیش از انقلاب در تنقید از او نگفتند و بعد از مصیبت انقلاب هم که دیگر هیچ چیز تعجب آور نیست . آیا خانم زهرا کیا در قید حیات هستند ؟ بهر حال یکدنیا ممنونم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *