Fengye College Center
خانه / عمومی / آریانا / داستان کوتاه؛ او را نمی کشم
داستان

داستان کوتاه؛ او را نمی کشم

جمیله هاشمی |

کلبه‌ای تاریک و نم‌زده‌ای زندان زنانه بوی مرگ می‌‌‌‌داد. جیغ و فریاد گلنار سر و صدای اطفالی را که در زندان زندگی می‌‌‌‌کردند، زیر گرفته بود. همه با دل‌های نگران و چشمان حیرت‌زده، ناامید از مدد پرسونل زندان، به گلنار خیره شده بودند. او از درد به خود می‌‌‌‌پیچید و قطرات عرق از زنخ‌اش به روی شکم بر آمده‌اش می‌‌‌‌ریخت. همه منتظر خلاصی جان وی بودند که بار بر زمین گذارد و راحت شود. گلنار خشمگین و عاصی بود و بر آسمان و ریسمان دشنام می‌‌‌‌داد. درد شقیقه‌هایش را به صدا درمی‌‌‌‌آورد. دندان‌هایش را سر هم کرده فریاد می‌‌‌‌زد:  

ای کاش، مردان در کنار نیروی فزیکی، قوه‌ای تفکر و بیداری وجدان نیز می‌‌‌‌داشتند، خودکامه‌گی‌ها عقب شعارهای واهی و بی اساس؛ غیرت، شهامت و مردانگی‌شان پنهان نمی‌بود.

Aviron
Elite College

 

آخ خدایا…کمرم شکست. زنی محسنی که در زندان سرسفید نموده بود، با چادرش عرق‌‌های ژاله ژاله‌ای رخسار گلنار را پاک می‌‌‌‌کرده می‌‌‌‌گفت : همه‌‌‌اش لاف است، لاف..آنکه لافیده‌اند نه بافیده. هر گاه مرد می‌‌‌‌بودی این احساس را نمی‌داشتی .! گلنار دندان خایی نموده با نفرت تمام می‌‌‌‌گفت:

حداقل، آن مرد کثیف را به جهنم می‌‌‌‌فرستادم، چشمان بی‌حیاء‌‌‌اش را از حدقه بیرون کشیده و.. به خدا ؛ فرصت مردبودن و مردانگی را ازش می‌‌‌‌گرفتم.. ایکاش..‌‌‌‌‌‌ می‌‌دانستم این سرنوشت واژگون در کجای تقدیرم خوابیده بود؟ آخ، سوختم.

این گفته‌ها تواءم با آه و ناله از دهن زنی می‌‌‌‌برآمد که درد زایمان می‌‌‌‌کشید و به بهانه‌‌‌‌ای درست کردن اسناد به زایشگاه برده‌‌‌‌‌‌‌‌ نمی‌‌شد. وقتی درد بر وی غلبه می‌‌‌‌نمود، دست‌‌‌‌‌هایش را به کمرش می‌‌‌‌فشرد. به تصور تسکین درد با دنیایی از کینه و کدورت عقده‌‌‌‌ای دلش را بیرون‌‌‌‌‌‌ می‌‌ریخت. دست مدد زنان را پس می‌‌‌‌زد و داد و فریادش دل آسمان را می‌‌‌‌شگافت، گوی از خودش انتقام می‌‌‌‌گرفت. لب‌‌های تفسیده‌‌‌اش زخم داشت و فریاد‌‌‌‌‌هایش درد و سوزوگداز.

دربگیری مرد، خانه و خاندانت در آتش ظلم خودات بسوزد، مادری که تن کثیف‌ات را به دنیا آورده درشعله‌‌های جهنم بریان شود. آخ؛ زنده باشم که سوختن‌ات را ببینم. درد امانش‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ نمی‌‌‌داد.

وقتی ناله‌ها گلوی گلنار را طی می‌‌‌‌نمود، زندانیان تلخی اسارات را با عمق وجودشان احساس می‌‌‌‌کردند. همین که درد مجالش ‌‌‌‌‌می‌‌داد؛ فریاد می‌‌‌‌زد:

ملامتم نکنید، روح و تنم می‌‌‌‌سوزد. از خانه و خانواده چی که از اجتماع انسانی رانده شد‌‌‌‌‌ه‌ام ناکرده گناه زن بدکاره.. بعد از مکثی اشاره می‌‌‌‌نمود:

همه‌‌‌‌ای ما قربانی قلم زنان سرنوشت خویش هستیم. تو، تو و تو به چه جرم این جا هستید؟ به جرمی که دیگران مرتکب شده‌اند؟ مگر شما را به نیروی بدنی یا زور بازو، قوت مالی یا دادن رشوت، نفوذ دولتی به حبس نه انداخته‌اند؟ ‌‌‌‌ای وای بر من، برتو و برما.. برتو که حق‌ات را از برادرت خواستی و به جرم بی‌حیایی در زندان افتادی. به تو که مال دزدی شوهرت را راپور دادی از وی اطاعت ننمودی، به تو که مرد دلخواه‌ات را انتخاب نموده و از زورگویی فامیل به جرم فرار از منزل معتکف زندان شدی. به تو که از همسری با مرد سه زنه‌‌‌‌ای هفتاد ساله که سه چند عمرت را داشت، انکارکردی و به جرم بغاوت به حبس محکوم و به تو که از خوردی به کیسه بری وادار شدی. به تو که تسلیم خواست‌‌های نامشروع آمرات نشدی و.. غضب‌آلود طرف من دیده، افزود:

به تو، مریم جان که به خاطر نجات از تن‌فروشی اجباری، آن مرد بی‌غیرت را کُشتی، چه پاداش دادند؟! زندان، زندان و سوق دادن به فسق و فجور، بر بادی و بد نامی و.. من خو.. درد به شدت هرچه تمام‌تر گلنار را فشرد و بی‌طاقت‌‌‌اش ساخت. عرق‌هایش، حباب‌گونه از رخسار زرد و استخوانی‌‌‌اش سرازیر‌‌‌‌‌ می‌شد، دیگر توان پس‌زدن دست‌‌های ما را نیز نداشت. فقط بالای شکمش فشار می‌‌‌‌داد و آهسته می‌‌‌‌گفت:

آخ ،‌‌‌‌ای طفل نفرین‌شده، از کدامش هستی..؟ چرا تلاش می‌‌‌‌کنی که پا به عرصۀ این اجتماع لجنزار و مرد ستز بگذاری ..؟ اگر دختر هستی خاکستر شو. به این دنیا نیا..نیا. به لحاظ خدا نیا که گرگان در کمین‌اند. زندانبان لُق لُق طرفش می‌‌‌‌دید و غر می‌‌‌‌زد: بمیر که زندگی به درد‌ات‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ نمی‌‌‌خورد. باز به تلخی‌‌‌‌‌‌ می‌‌افزود:

این چشم‌ها مانند تو هزاران مظلوم دیگر را دیده که به ظلم ظالم به زندان افتاده و.. ظالم فاتحانه از جال قانون به آسانی بدر رفته و تو و امثال تو در آتش ‌‌‌‌ای کاش‌‌‌‌‌هایش به عمق کثافات دنیا فرورفته‌اید. با تضروع گفتم:

خاله قمر! به لحاظ خدا یک کاری بکن، این زن.. با خشونت طرفم دویده گفت: بگذار بمیرد، زندگی چی به درد او‌‌‌‌‌‌ می‌‌خورد؟ و ‌ها؛ وقتی از این درد رهایی یافت، تاج افتخار بر سرش‌‌‌‌‌‌ می‌‌زنند؟

فکر کردم؛ دل این زن چون سنگ خارا سخت است. ولی با دیدن دریای از اشک چشمان و عقدۀ گلوگیر تون صدایش به تلخی کلامش پی‌بردم که وی هم زهر درونی‌‌‌اش را به لهجۀ دیگر بیرون‌‌‌‌‌‌ می‌‌ریزد. خاموشانه از کنارش رد شدم. صدا زد:

می‌دانی که نتیجۀ معاینات این زن چه شد..؟ در راه گم شد؛ یعنی فروخته شد که هیچ مدرکی بر بی‌گناهی او وجود نداشته باشد. پس فکر کن؛ این طفل بی‌هویت چی به دردش می‌‌‌‌خورد؟ آب زور سر بالا می‌‌‌‌رود. سربالای بالا.. اگر قدرت داری برو و پائین‌‌‌اش کن.

سرم دور خورد، تصور کردم، اتاق شش یا هفت متره سلول با پنجره‌‌های کوچک ملاقی که نزدیک سقف بود، قبر تنگ و تاریک شد؛ بوی و تعفن خفه کننده‌ای اتاق، تاریکی و سو سو‌‌‌‌ای چراغ‌‌های تیلی و یا نور کم‌رنگ اریکین‌‌های دودزده، صدای زن زندان‌بان را بلعید. صرف صدای ناله‌‌های گلنار به گوش‌هایم پیچید.

روز بود، شب شد و گلنار یک دم درد کشید و ناله و فریاد داشت. خاله قمر هنوز هم غر می‌‌‌‌زد. درد گلنار به لحظاتی رسید که همه می‌‌‌‌گفتند:

درد به پختگی رسیده.. هر پنج دقیقه بعد، هر دو دقیقه بعد.. دیگر دست‌هایم توان گرفتن کمر گلنار را نداشت. بازهم دلم‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ نمی‌‌‌آمد، تنهایش بگذارم. حرف‌‌های زننده‌‌‌اش را که مغز استخوانم را می‌‌‌‌ساید می‌‌‌‌پذیرفتم و دردش را حس می‌‌‌‌کردم. چشمان گلنار خواب‌آلود شده بود. زن محسن که با کمر دولا دور و پیش ما پرسه می‌‌‌‌زد. گفت: «بیچاره زن دم راست می‌‌‌‌نماید! خودت را بیدار بگیرکه هنوز به منزل نرسیده یی..!» فریاد لرزه برانگیز گلنار اطفال خوابیده را ازجا پراند. از برای خدا به دادم برسید، آخ خخخ..

این بار دردش زمان بیشتر گرفت. به تصور ما شاید لحظات آخیر بود. چار درد و تمام .. همین که درد رهایش کرد، فریاد زده گفت:

این درد بی‌نتیجه مرا می‌‌‌‌کشد.. مریم جان! تو شاهد باشی که بی‌گناهی‌ام را به گور می‌‌‌‌برم.. بی‌آبی، نام بدی، متهم به زنا و حبس ..

زنی که طفل‌‌‌اش را در آغوش داشت، میان حرف گلنار دویده با هق هق گریه گفت: خواهر ما همه صدای تو می‌‌‌‌شویم و در محکمه‌‌‌‌ای آخرت برایت انصاف می‌‌‌‌خواهیم. دیگری اشک‌‌‌‌‌هایش را پاک نمود و گفت:

خدا شاهد باشد که با دختران زنده به‌گور هم دست می‌‌‌‌شویم و دامان این دژخیمان بی‌انصاف و بی‌غیرت را‌‌‌‌‌‌ می‌‌گیریم. گلنار گلوی خشک‌شده‌‌‌اش را با لعاب دهن ترکرد و گفت:

لطفاً این گفته‌هایم را به دیگران برسانید:

مانده و زله از مکتب به طرف خانه می‌‌‌‌رفتم که ولسوال فدا محمد، موتر غراضه‌‌‌اش را مقابلم ایستاده کرد و گفت:

معلمه صاحب! بیا که برسانمت.. گفتم : خانه آباد ولسوال صاحب، من به پیاده‌رویی عادت کرده‌ام. با سماجت اصرارکرد: بیا خط السیر ما هم همان طرف قریه‌‌‌‌ای شماست. «کور از خدا چی می‌‌‌‌خواست، دوچشم روشن.» با گفتن خدا خیرت بدهد، به سیت عقبی بالا شدم. چند قدمی نرفته بودیم که ولسوال چون فنری از سیت مقابل پرید و گفت: خودات در پیشروی بنشین که باز پائین می‌‌‌‌شوی.. بدون این که فکرم کار کند، به سیت پیش‌روی کنار دریور نشسته گفتم:

ببخشید که شما پشت‌ سر شدید. گفت: گفته شما زن‌ها؛ گل پشت و روی ندارد! دریور که مرد قدبلند، استخوانی و تیززبانی بود، گردنش را چون گرازی عقب دور داد و گفت: والله راستی، مکتب بسیار دور است. بعد نصوارش را از کلکین کناری به بیرون تف نمود.

همین طور نیست، ولسوال صاحب؟ درهمین اثنا موتر را به سرعت به گولائی پیچاند و افزود:

ولسوال صاحب! در قیر نمودن همین سرک یگان پروژه را ببین که راستی مردم اینجا به آرامشی برسند. ولسوال خندیده گفت:

بی عقل! یگان پروژه دیده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ نمی‌‌‌شود، گرفته می‌‌‌‌شود..! انشاالله کوششم را می‌نمایم که در دل دختر حاجی هم جای پیدا کنیم. هر دو خندیدند.

درد به شدت شروع شد و جلو دهن گلنار را گرفت. تصور می‌‌‌‌کردیم، این بار گلنار واقعاً بی‌غم و بی درد می‌‌‌‌شود. با خودم گفتم:

ای درد لعنتی، می‌‌‌‌گذاشتی که قصه‌‌‌اش را تمام می‌‌‌‌کرد. درد به شدت هرچه تمام‌تر صدای استخوان‌‌های وی را کشید و دندان‌‌‌‌‌هایش جرقس کرد. زنان دست‌‌های شان را به هم می‌‌‌‌مالیدند و دعا می‌کردند. همه انتظار تحفۀ نا میمونی بودیم که وی منت به دنیا آوردنش را می‌‌‌‌کشید. دیدیم؛ خلاف انتظار، توان گلنار ختم شد و یکدم خاموش گردید. دست پاچه شدیم. زن دنیا تیر کرده، با صدای بلند و دورگۀ گفت:

دست پاچه نشوید، اکثر زنان سخت ‌زا می‌باشند. قدیما می‌‌‌‌گفتند: زنان خسیس سخت زا اند. من خودم همین طور بودم. ستاره‌‌های آسمان را در روز روشن می‌‌‌‌دیدم! در قریۀ ما شفاخانه نبود. جان می‌‌‌‌کندیم تا طفل ما تولد می‌‌‌‌شد. تمسخر نموده با صدای بلند گفتم:

قریه و شفاخانه..؟! این آرزو بعد از مرگ ما ممکن خواهد شد. در عدم شفاخانه هزاران زن جانش را از دست داده. گلنار که حرف‌هایم را شنید، با بی حالی گفت:

ای کاش من جانم را از دست بدهم و این چوچۀ حرام زاده را.. خدایا! به چی عنوان این بچه را بزرگ نمایم؟ کی حرف مرا باور می‌‌‌‌کند؟ آهسته گفتم:

 هیچ کس نی.. ولی نگفتی بعدش چی شد..؟ گلنار عرق‌هایش را با پشت دست‌‌های لرزانش پاک نمود. راست گفته‌اند: بز درغم جان کندن و قصاب در غم چربو.!!

در شیشه مقابل دیدم که دست ولسوال از عقب پیش شد، دستمالی را به بینی‌ام گرفت، دیگر نفهمیدم. با سیلی محکم چشم باز نمودم. ولسوال به مردم می‌‌‌‌گفت:

ما این زن را در حالت زنا دیدیم، با تاسف زانی‌‌‌اش  فرار کرد. مردم قریه به جانم افتادند و تا سرحد مرگ لت و کوبم کردند. سرانجام سرنوشتم به اینجا پا کشید .

 آخ..کمرم..ای وای مُر..دم.. این بار امید ما بیشتر بود. با عجله چادرهای خویش را نوک به نوک بسته کرده در سلول چهل نفری به دور گلنار پرده زدیم تا حداقل از چشمان حیرت‌زده‌ای اطفال پنهان شود. یک زن گفت:

به جای تو‌‌‌‌‌‌ می‌‌بودم، طفل‌شان را زیر پاهایم لگد مال‌‌‌‌‌‌ می‌‌نمودم. به خدا راست می‌‌‌‌گویم. او را بُکش که برایت عذاب دایم است .

استخوان‌‌های گلنار مانند گندم بریان ترق و تروق می‌‌‌‌کرد، به آهستگی گفت:

نی، این را‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ نمی‌‌‌کُشم.. به نام نامی مادر توهین نمی‌‌‌کنم. همین حالا این طفل معصوم درد می‌‌‌‌کشد. با هر فشار درد، او هم پیچ و تاب خورده همرایی‌ام می‌‌‌‌کند. دستم برسد، ولسوال را سگ‌کُش می‌‌‌‌کنم..سگ‌کُش.

گلنار با بی‌تابی فریاد بلندتری زد و سرش را بر زانوی من گذاشت. حس کردم قوایش به تحلیل رفت. راست‌‌‌اش  نمودیم. دیدم خاموش شد و رنگ‌‌‌اش پرید. حس کردم شکم‌‌‌اش به شدت تکان خورد. همه به یک صدا فریاد زدیم که به لحاظ خدا یک کاری بکنید. شکم گلنار چون موجی شور می‌خورد. ولی خودش حتی حرکتی ازخود بروز‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ نمی‌‌‌داد. ضربان قلوب ما شدت می‌‌‌‌گرفت و از او سست‌تر شده می‌‌‌‌رفت. قلبش را تکان دادیم و بر رویش آب پاشیدیم. او مانند چوب خشک بی‌حرکت بود. زنی گوشۀ چادرش را به دهن او فرو برد. بعد رشتۀ مویش را به دهن گلنار کرد تا دل بد شده بالای شکمش فشار بیاید. به شدت دست زن را پس کشیدم و سرم را به قلبش گذاشتم. زنده است ،زنده .. صدای قدم‌‌های لرزان مرگ به گوش‌هایم وز وز کرد. خشت‌‌های دلم فروریخت. همه اشک می‌‌‌‌ریختیم و صدا در گلوهای ما خفه شده بود. طفل در چار دیوار شکم مادر تقالا داشت تا راهی بیابد و بیرون شود. زنی پیر با قوت، سیلی محکمی بر روی گلنار زد. نالۀ خفیفی نمود و صدای گریۀ طفل در فضای هولناک زندان پیچید.

با پیدایش حَرم خوشی موقتی در کلبۀ تاریک زندان برق زد ولی به زودی رنگ بدل کرد و پر اندود شد. تلاش‌‌های ما برای افتیدن جوره ثمر نداد و چشمان زیبای گلنار به سقف ماند. قلبش برای ابد درش را بست و بدنش سرد شد. به کندی نفس می‌‌‌‌کشیدم که متوجه شدم، دست گلنار به گریبانم است. «او را به خدا و تو می‌‌‌‌سپارم.»

همین که فروغ قبلی در چشمان گلنار نبود، خودم را شکسته‌تر از گذشته یافتم. «طاقت مهمان نداشت خانه به مهمان گذاشت.» از آن زایمان دردناک سال‌ها گذشت، دامن گسترد و حرم قد کشید. با ناباوری شاهد لحظاتی شدم که به سنگینی کوه‌ها بر دلم انبار گردید.

***

آمر جنایی درحالی‌که از غضب کبود شده بود و طول و عرض اتاق را می‌‌‌‌پیمود، فریاد زده گفت:

دختر! عفت کلام‌ات را در نظر بگیر و آتش قهر مرا بیشتر از این دامن نزن ورنه… حَرم با ژست عجیبی شانه‌‌‌‌‌هایش را بالا انداخته گفت: ورنه بالایم تجاوززز…آمر مقابلش ایستاد و افزود: بی حیاء جلو زبان کثیف‌ات را بگیر ورنه؛ بدون تحقیق دست بندات می‌‌‌‌زنم. حرم با همان وقاحت کلام مقابل آمر ایستاد و دشنام رکیکی دیگر نثارش نمود:

جناب! من بزرگ‌شدۀ آن محیط لجنزار هستم که کسی یادم نداده که باادب باشم. می‌‌‌‌فهمی؟! من زادۀ زندان هستم. زندان… و از بند و زنجیر تو‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ نمی‌ترسم. آن بیران شده زادگاه من است. آمر با گفتن، استغفرالله، لاحول و الله دور خورده عقب پنجره ایستاد و سعی کرد، خشم‌‌‌اش را پنهان کند تا حرم را وادار به اعتراف نماید. ولی دشنام‌‌های رکیک دختر که خلاف توقع وی بود، هیزم بیار شعله‌‌های خشم او می‌‌‌‌شد. به آهستگی گفت:

دختر جان! گفتم، آدم شو…کوشش کن حرف‌‌های مرا بفهمی. بگو؛ در کیسه بری از چه کسی دستور می‌‌‌‌گیری که با این مهارت کیسه می‌‌‌‌بُری و فغان مردم را به آسمان بلند نموده‌ئی… حرم درحالی‌که ساجق‌‌‌اش را پوقانه می‌‌‌‌نمود و با آواز بلند پف می‌‌‌‌کرده گفت:

 از تو و امثال تو دستور می‌گیرم. از اجتماعی دستور می‌‌‌‌گیرم که شاگرد مُرداری‌‌های هرلحظه‌اش هستم. می‌‌‌‌دانی، همه ما به‌نوعی کیسه‌بر هستیم؟ آمر فهمید که خشم کاری را به‌پیش‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ نمی‌‌‌برد. گپ‌‌های زننده‌ای حرم را بر روی خود نیاورده گفت:

واه آفرین، یعنی این‌که خیلی ماهر شدی و حتماً پول زیاد هم کمایی کردی. حرم چشمکی زد که آمر سرش را پائین انداخت و پرسید:

چندساله هستی؟ حرم گفت: لطفاً، یک‌یک سؤال کن که دست‌پاچه می‌‌‌‌شوم.‌ها راستی، پول‌دار خو نشدیم، ولی می‌‌‌‌خواهم آن‌قدر پول به دست بیاورم تا خون‌بهای هر یک شما کثافت‌ها را بپردازم. با ژست زنان روسپی گوشۀ چشمی نشان داده افزود:

فعلاً پانزده‌ساله هستم و از دور تشخیص‌‌‌‌‌‌ می‌‌دهم که کی پول زیاد دارد. آمر آهسته گفت: در این سن خورد آتش پرچه هستی، هنوز وقتت کجاست؟ پرسید:

پس بگو؛ پول‌هایت را به کجا ماندی که بین خود تقسیمش کنیم؟ حرم به خشم آمده گفت:

مثلی که خرج مادرم را در زندان تو می‌‌‌‌دادی، یا او ولسوال مرده گاو؟ آمر پوزخندی زده گفت:

 چرا، مادرت کسی نداشت که ترا مجبور به کیسه بری کرد؟ آه کشیده گفت:

داشت، روز بد بیدر (برادر) ندارد. همه ازش بریدند. آمر که دید ملایمت کارساز افتاد. اشاره نمود:

آفرین دختر، بنشین که مثل دو اولاد آدم صحبت نماییم. حرم ساجق‌‌‌اش را تف نموده گفت:

مثلی که تا حال در انسانیت خود هم شک داشتی… بعد خنده بلند نموده افزود:

ببخشی شوخی کردم، یک چای سبز هم فرمایش بده… آمر چای خواسته پرسید: خوش داری کیسه بری را رها کنی ویا… این شغل من است، می‌‌‌‌خواهی؛ چاقوی کیسه بری را به این سرسفید بدهم؟ گمشکو فایده ندارد. بالای کله‌خر یاسین خواندن… آمر اوف گویان با خود گفت: این دختر مار گزنده شده. راستی، تو که مکتب می‌‌‌‌رفتی، چطور شد که سر از کیسه بری درآوردی؟

به نظر تو دختری که از دروازه زندان بیرون می‌‌‌‌شود و به‌طرف مکتب یا مدرسه، مسجد، خانقا و یا مندر و کلیسا می‌‌‌‌رود، کسی متوجه‌‌‌اش نمی‌‌‌شود؟! مکتب خواندن نام و نشان می‌‌‌‌خواهد که من آن نام را نداشتم. تاج حرامی بودنم بر فرقم خودنمایی می‌‌‌‌کرد، چه کسی؛ یک‌لقمۀ حرام را سر دستر خوان پاک و مقدس مکتب می‌‌‌‌نشاند؟ آمر گیلاس چای را پیش روی حرم گذاشته گفت:

مثلی که از همه کیف مکان خانواده‌ات با خیر هستی؟ ها. با تمام جزئياتش… زمزمه حرامی بودنم از نخستین آوان کودکی، در گوش‌هایم خوانده‌شده. تمام اهل زندان به همین لقب صدایم می‌‌‌‌کردند. مگر از معنای نامم پی به موقفم نبردی؟ حرم…

از روزی که قصۀ اسف‌انگیز مادر خودم را شنیدم، خونم به جوش بود، به خاطر فرونشاندن آتش درونم، سر از گروپ کیسه بران درآوردم. آمر شوخی‌آمیز گفت:

پس کیسه بری‌ات را نه‌تنها اعتراف می‌‌‌‌کنی، بلکه بر آن افتخار هم می‌‌‌‌نمایی؟! حرم آهی جگرخراشی کشیده گفت:

می‌دانم، زندان شما بی‌وجود من بی‌فروغ خواهد بود. کیسه بری ولی‌نعمت و نان‌آور من و این زن است. راست‌ات را بگو، ترجیع می‌‌‌‌دهی مکتب بروی و یا…

با مژه‌‌های نمناک به‌سادگی یک فرشته گفت: خیلی زیاد؛ مکتب رفتن، پوشیدن لباس سیاه و چادر سفید، نشستن بالای چوکی شاگردی یکی از امیال قلبی‌یم بود. همیش خودم را در یونیفورم سبز گونه‌‌‌‌ای مادرم می‌‌‌‌دیدم. دلم می‌‌‌‌خواست آن قدر درس بخوانم تا درد درون‌سوز خودم و امثال خودم را که در زندان بزرگ‌شده بودیم، مداوا نمایم. صدای مادر مظلومم را به گوش فلک برسانم تا دل کهکشان‌ها را شکافته حق تلف‌شده‌اش را از خدا بستانم. وها… «در جاده نیک‌نامی ما را گذر ندادند – گر تو‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ نمی‌پذیری تغیر ده قضا را»؛ سرنوشت من از روز اول پیدایشم مکتوم به فنا بود. همان بود که مرا در چوکی مکتب راه ندادند، یعنی این‌که مدرسه فساد شما مردها سندی برایم داده بود که حتی خود آن‌‌های که رهنمای همان مدرسه بودند؛ حاضر به قبولی‌ام نشدند. ما از چشم مردم، محیط و جامعه و حتی چار دیوار مکتب رانده‌اید. اولیای مکتب مرا به چشم شک می‌‌‌‌دیدند. هرگاه دختری بی‌راهی می‌‌‌‌کرد، در دفتر اعمال من رقم می‌‌‌‌خورد. وای بر چشم‌داشت معلمین مرد… خوش داشتند؛ مرا به‌سوی سرنوشت تعمیل شده‌‌‌‌ای مادرم سوق دهند.

هرگاه از گناهت بگذریم، قول می‌‌‌‌دهی، مکتب بروی… حرم خندۀ بلندی نموده گفت:

تو سگ کجا هستی که مرا ببخشی. خدا مرا از روز نخست نبخشیده. مادرم شکار نامردی شد و سر زاییم مرد و دودسته به لجنزار اجتماع آلوده تحویلم داد. قسم می‌‌‌‌خورم که تا زنده هستم، همراهش می‌‌‌‌زنم. بعد انگشت شهادت‌‌‌اش را به دندان گزیده گفت:

بسیار عفو می‌‌‌‌خواهم! این زبان بی‌صاحب سر کشی می‌‌‌‌نماید. ترک عادت موجب مرض است. هرگاه‌‌‌‌‌‌ می‌‌خواهی برمن منت بگذاری، صِرف برای یک هفته اجاز‌‌‌‌‌ه‌ام بده که با دوستم وعدۀ ملاقات دارم؛ یعنی… او به خواستگاریم می‌‌‌‌آید. خنده وقیحانۀ نموده افزود:

 شوی می‌‌‌‌کنم… شوی… خنده‌‌‌اش مثل دیوانه‌ها بود. بلند و لجام‌گسیخته، مثل کف دریا، دود زده وبی مایه. آمر چین بر پیشانی انداخته گفت:

چی ضمانت می‌‌‌‌دهی؟ حرم چهرۀ حق‌به‌جانب گرفته از جلد شیطانی بر قامت یک فرشتۀ کوچک درآمد، آب در چشمان شهلایش دورک زد و معصومانه گفت:

برای یک هفته حکم دخترت را برایم بده تا حداقل آرمان پدر دارشدن را در گور نبرم. آمر به رحم آمده به چشمان حرم زُل زد. معصومیت همراه با تمنا را در چشمانش خواند. دستی به سرش کشیده گفت:

از امروز ترا به چشم گیتی دخترم می‌‌‌‌بینم. برو و برگرد…

یک هفته گذشت بعد، حرم سر ساعت به اتاق آمر جنایی ولایت کابل حاضر شد. آمر که هنوز هم او را به چشم دخترش نگاه می‌‌‌‌کرد، اظهار خوشی نموده از وی تشکری کرد. ولی حرم با همان وقاحت قبلی خندیده گفت:

شانس دختر شدن را برای ابد از دست دادم. نی ندادی. هرگاه بخواهی برای همیش دختر من خواهی بود. حرم برای یک‌لحظۀ کوتاه و خیلی زودگذر حریصانه آمر را ورانداز نمود و از دور دستی بلند نموده او را بوسید. بعد خجل شده سرش را پائین انداخت و دست خودش را به‌عنوان سپاس گذاری بوسیده گفت:

ای‌کاش می‌‌‌‌شد… بعد خنده‌‌‌‌ای بلندی نمود:

می‌فهمی، نزدیک بود نامزد شوم ولی عاشقم برادرم برآمد! آمرمتعجب شده پرسید:

بازهم شوخی وهمان گپ‌‌های بی‌سروته… حرم با جدیت گفت:

باور کنید دروغ نمی‌‌‌گویم، برادر خودم نا فهمیده عاشقم شده بود. همین‌که خواستگاری آمدند، همین مادرم آن‌ها را شناخت و زیره و پودینه‌‌‌‌ای‌شان را کشید. ما لاش خوران قرنی هستیم که به آب زمزم هم پاک‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ نمی‌‌‌شویم. هر جا پا می‌‌‌‌گذاریم هویت ما پیش‌قدم می‌‌‌‌شود. آزاد شدم؛ رفیقم برادرم برآمد و تو هم موفق به دست‌گیری یک کیسه‌بر حرفه‌‌‌‌ای شدی. کافی نیست؟ پابندی دیگری ندارم و لطف نموده مرا به زادگاهم برگردانید. وضاحت تشنج در دست‌‌های حرم برملا مشاهده می‌‌‌‌شد. با گلوی پر عقده گفت:

 هرکس به اصل خود برمی‌گردد، او حرامی بیا دست بندم بزن. سرباز متعجب شده، رو به‌طرف آمر نمود و گفت:

تیلفون آمده که ولسوال سابق کمری را در بستر خوابش کشته‌اند. آمر غضب‌آلود به‌طرف حرم نگاه کرد.

جمیله هاشمی 29 دلو 1390 مطابق 18 فبروری 2012

نویسنده: هفته

مطلب پیشنهادی:

سرگردان

داستان کوتاه؛ سرگردان مثل… بوی موهای کولی

این داستان جزو برگزیدگان جایزهٔ داستان‌نویسی تیرگان در سال ۲۰۱۹ است که در کتاب این جشنواره به چاپ رسیده است

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *