Fengye College Center
خانه / عمومی / آریانا / غزل‌های دلنشین صوفی عشقری

غزل‌های دلنشین صوفی عشقری

چند انتخاب از حبیب عثمان |

درباره صوفی عشقری

غلام‌نبی عَشقَری از شاعران پارسی‌گوی افغانستان بود. پدرش شیرمحمد معروف به داده‌شیر تاجرپیشه بود.

غلام‌نبی در سال ۱۲۷۱ در روستای چهل‌تنِ ولسوالی پغمان در ولایت کابل به دنیا آمد. غلام‌نبی در کودکی پدر، مادر و برادرش را از دست داد. هجده ساله بود که شعر گفتن را آغاز کرد. غلام‌نبی از سال ۱۲۹۳ خورشیدی شعرش را به تخلص عشقری سرود. روزنامه‌های آن زمان اشعارش را به چاپ رساندند. غلام‌نبی عشقری ۷۰ سال تمام به شاعری پرداخت. غلام‌نبی عشقری برای کسب معیشت از سال ۱۳۳۵ به شغل صحافی پرداخت و با کتاب سروکار پیدا نمود. در همان دوران بزم‌های شاعرانه برگزار کرد. صوفی عشقری در ۹ سرطان ۱۳۵۸ خورشیدی وقتی که 87 سال داشت، بدرود حیات گفت. او را در گورستانِ شهدای صالحین کابل به خاک سپردند.

Aviron
Elite College

 

صوفی عشقری در دو قالب شعر می‌گفت. دسته‌ای از اشعار او در سبک ادبی استوار هستند و دسته‌ای دیگر با بهره‌گیری از واژگان زبان عامیانه سروده شده‌است. بخشی از سروده‌های او در کلیاتش در سبک واسوخت است. / منبع دانشنامه ویکی‌پدیا

 

جگر خونی چرا؟

فدای چشم نمناکت شوم یار

جگر خونی چرا خاکت شوم یار

نگفته واقفی از حال زارم

بلا گردان ادراکت شوم یار

اگر چه از ادب بسیار دور است

غبار دامن پاکت شوم یار

روم بر دام صحرا چو مجنون

برهنه پا، یخن چاکت شوم یار

مرا منظور کن در باغبانی

دفن در سایه‌ی تاکت شوم یار

ز هجرت تلخ کامی شد نصیبم

فقیر چرس و تریاکت شوم یار

قدت اندازه گیرم با رگ جان

اگر خیاط پوشاکت شوم یار

مکرر عشقری با یار می‌گفت

جگر خونی چرا؟ خاکت شوم یار

مرا کشتی

مرا کشتی و مجرم نام کردی

گناه ناکرده‌ام اعدام کردی

تو بودی مست و مغرور جوانی

نسنجیدی و کار خام کردی

فرستادی به سوی غیر مکتوب

نمی دانم چی‌ها ارقام کردم

مرا دشنام دادی شاد گشتم

ز پس عمری به من انعام دادی

تنزل شد ترقی یوسف من 

هزار آغاز را انجام کردی

اگر چه اول و آخر نداری

هزار آغاز را انجام کردی

خریداری ترا پیدا نگردید

دلت را عشقری لیلام کردی

نمودی عشقری تازه وضویی

به خون خویش چار اندام کردی

آیینهٔ شکسته

صاحب اساس بودم و گشتم ملنگ هم

دادم زکات مال و گرفتم قلنگ هم

آیینهٔ شکسته ما را که می‌خرد

خورد است موریانه و بگرفته رنگ هم

فرهاد را مگو که به یک تیشه مرده است

صد داغ بر سرش بود از ضرب سنگ هم

دیگر ترا به من چه سر آزمایش است

کز مال و سر گذشتم و از نام ننگ هم

سر تا به پای جرمن و پاریس کافتم

مثلت به خدا نیافتم در فرنگ هم

تنها مرا فریب ندادست چشم یار

لعل لبش به من زده بسیار رنگ هم

از کشت و کار اهل محبت به هر زمین

ناخن شیر روید و خشم پلنگ هم

آن برهمن به من نشود رام از چه رو

زنار بسته کردم و خواندم گرنگ هم

در حیرتم چه وصف نمایم رقیب را

طبع کلفت دارد و وضع دبنگ هم

دُر دانهٔ که می‌طلبیدم نیافتم

کردم سراغ گر چه به کام نهنگ هم

من سوختم ز شیوهٔ گرگ آشنایت

در حین صلح می زنی الفاظ جنگ هم

منظور نیک و بد بود آثارم عشقری

بیت سلوک دارم و الفاظ جنگ هم

وفای دنیا

دنیاست خوب لیکن بقا ندارد

دارد چو بی وفایی یک آشنا ندارد

هر چیز در شکستن فریاد می برآرد

اما شکست دل ها هرگز صدا ندارد

دانی چنار با خود آتش زند چه باعث

سر تا به پا دست است، دست دعا ندارد

شخصی که بینوا شد خانه بدوش گردد

در هر کجا که باشد بیچاره جا ندارد

هر چند دختر رز در میکده عروس است

افسوس دست و پایش رنگ حنا ندارد

دلدارِ پر غرورم بسیار مست ناز است

چون سایه در پیش من، رو بر قفا ندارد

این حرف را به تکرار از هر کسی شنیدم

ظالم به روی دنیا ترس از خدا ندارد

با رهروی بگفتم این راه کدام راه است

گفتا که راه عشق است هیچ انتها ندارد

کرد هر که را نشانه یک ذره بج نگردد

دست قضا به عالم تیر خطا ندارد

فرزند ارجمندم گرچه قمار باز است

لیکن نماز خود را هرگز قضا ندارد

نزد طبیب رفتم خندیده این چنین گفت

درد تو درد عشق است هرگز دوا ندارد

در صفحهٔ کتابی دیدم نوشته این بود

صد بار اگر بمیرد عاشق فنا ندارد

یارب تو کن حفاظت پا مانده عشقری را

بر دشت حیرت آباد پشت و پناه ندارد

افتاده عشقری را بالای خاک دیدم

گفتم به این ادیبی یک بوریا ندارد

ادبیات افغان
حبیب عثمان

نویسنده: هفته

مطلب پیشنهادی:

گسترش شعر دری در امپراتوری روم (2)

با روی کار آمد عثمانی‌ها در روم و رسمیت یافتن زبان ترکی به جای زبان دری دیگر این زبان نقش اولی و تعیین کننده‌ی خود را در فرهنگ ترکیه تا جایی از دست داد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *